اینکه بردی دلم ام را اشتباهی پس بده
جز فراموشی ندارم من گناهی پس بده
روسیه گردم بدون دل من در زندگی
از برای من نخواهی روسیاهی پس بده
روز و شب چشمم براه عشقت می باشد بیا
گر تو هم داری چو من چشمی براهی پس بده
صد کلاه بوقی به سر دارم ز فرط خستگی
تا نرفته بر سرم دیگر کلاهی پس بده
گیر ما دیگر نیاید دل پس این جزوه را
مستقیما گر نمیخواهی براهی پس بده
جان تو مشروط می گردم به جان مادرت
لازمش داری نگه دار از نخواهی پس بده
دل از من می بری من مرکز پخشم مگر
ای به قربانت شود جانم الهی پس بده
گر تو هم مانند من بی دلی باشد بیا
مال تو این دل اما گاه گاهی پس بده
چند ماهی مال تو اما دو روزی نزد من
من نمی گویم که آن را چند ماهی پس بده
از دعای هر شب و آه سحر اندیشه کن
تا نرفته بر فلک از سینه آهی پس بده
من نمی دانم چرا این دل را کش رفته ای
.................. گر نخواهی پس بده
پروانه ی احساسم در دامی افتاده که عنکبوتش سیر است... نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد..!
اهل ریا نیست اونی که مثل تو باشه حتی تو قصه ها نیست
عشق شوق مرگ فاخته ایست برای رسیدن به دلباخته اش ، التماس درختی ست به آب جوی ، عشق لذت تمام است انشای تن و روان است ، زبان چشم است ، دیوانگی عقل است ، تن به تن جنگ است رسوایی قلب است ، آماده گوش به زنگ است ، خیلی زرنک است ، هزار رنگ است ، عشق جرأت و دیوانگی ست ، جنگ سرد است و دیگر هیچ
با این نوشته موافقین؟من که قبولش دارم.
به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ، درخت یادت را باغبان خواهم نمود تا ابد
تقدیم به...
راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی!
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم . . .
این نوشته رو باید با آب طلا نوشت...!
عشق تو چشمهای هم نگاه کردن نیست با چشمهای هم به زندگی نگاه کردنه.
دلم با عشق تو عاشق ترین شد. تمام لحظه هایم بهترین شد. ولی بی مهریت کار دلم ساخت . دل تنهای من تنها ترین شد ...
دلا! خوبان دل خونین پسندند دلا! خون شو که خوبان این پسندند
ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... عجب تلخ است، قصه ی عادت
جالب بود.واقعا هم جالب بود!
گاهی وقت ها باید کم باشی تا کمبودت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه
یکی باش برای یک نفر ..... نه تصویری مبهم در خاطره های 100 نفر
تقدیم به تو که وقتی زبان می گشایی، رگ های فروبسته ی هزار پرسش بی امانم را پاسخ می گویی و هجوم بی امان نفس هایت، دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام را صفحه به صفحه بر باد می دهد. ای آشنا! با من سخن بگو..
هیچ وقت شعار نداده ام، که به زور باید لبخند زد! بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست، آن گاه است که تبسمی میهمان لبانت می شود که زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران است..
سلام. خوش آمدی. هرچند خیلی دیر شده. فقط قبل از وداع همیشگی، بیا اینجا مقابلم بنشین، می خواهم یک دقیقه سکوت کنیم. به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند..
عشق مثل شاپرک می مونه، اگه ولش کنی میره، اگه محکم بگیریش می میره!
آینده خاطره ایست از یاد رفته که به یاد آمدنیست، گذشته خاطره ایست به یاد مانده که از یاد رفتنیست.. و حالا "زندگیست!"
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد. اما زمانی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد!
کاش کوچیک بودیم. وقتی کوچیک بودیم دلامون بزرگ بود. ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دل تنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه..
شکسپیر میگه کسی رو که دوست داری هر چندوقت یک باربهش یادآوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه .......واین یک یادآوریست..
تقدیم به...
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.
عشق یعنی استخوان و یک پلاک
سال های سال تنهای تنها زیر خاک . . .
معمولا آدما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشت دارن
ولی چه سخته زنده باشی و فراموش بشی . . .
قطره بارون ممکنه کوچک دیده بشه ٬ اما یک گل تشنه ٬ همیشه منتظر باریدنشه
دلا در عاشقی ثابت قدم باش / که در این ره نباشد کاری بی اجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار / فغان از این تطاول ٬ آه از این زجر . . .
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ٬ با چنین تقدیر بد ٬ تدبیر نیست
از غمش با ناله ها همدم شدم ٬ ذره ذره آب گشتم ٬ کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را ٬ سوخت بی پروا ٬ پر پروانه را
عشق من ٬ از من گذشتی خوش گذر ٬ بعد از این حتی اسم من را هم مبر . . .
تکرار همه چیز تو دنیا خسته کننده است ٬ اما تو مثل نفسی
تکرارت تضمین زندگی منه . . . دوستت دارم . . .
تقدیم به....
میدونی چرا ستاره ها به هم چشمک میزنن ؟
میخوان به ما بفهمونن تو سکوت و فاصله هم میشه گفت
دوست دارم . . .
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم “بخاطر تو” بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد “به خاطر تو” با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است .
جالب بود.نه....