شخصى از جلوى من گذشت و سلام کرد، من جواب سلام او را دادم .
وقتى از کنار من گذشت از کسى پرسید: این همان آقاى قرائتى تلویزیون نیست ؟ دوستش گفت : چرا. برگشت و این دفعه محکم گفت : سلام علیکم . گفتم : سلام اوّلى ثواب داشت ، چون سلام دوّم به خاطر اینکه من در تلویزیون هستم و به خاطر شهرت من بود.
در روزگار ناامنى و در یک روزِ راهپیمایى ، با ماشین به راهپیمایى رفتیم در راه دیدم مردم نگاه مى کنند، یکى گفت : این آخوندها ما را به راهپیمایى دعوت مى کنند امّا خودشان از ماشین پیاده نمى شوند! ماشین را پارک کردیم و پیاده با مردم همراه شدیم ، یک نفر آمد گفت : آقاى قرائتى غیبت شما را کردم ، گفتم این قرائتى هم حقّه بازه ، پیاده راه مى رود تا بگوید من آخوند خوبى هستم !!!
اوائل انقلاب بود رفته بودم اصفهان ، خیلى دلم مى خواست هتل شاه عباس را ببینم کسى هم ما را نمى شناخت . پا به پا مى کردم ، آخر گفتم : باید محکم وارد شوم . وارد هتل شدم و گفتم : بگوئید کلیدها را بیاورند مى خواهم بازدید کنم . کلیدها را آوردند و از تمام قسمت ها بازدید کردم .
از آن روز فهمیدم بعضى مواقع لازم است محکم حرف بزنم تا کار پیش برود!
از قم به طرف تهران مى آمدیم که در پلیس راه وقت نماز شد، گفتیم با بچه هاى پاسگاه نماز را بخوانیم و بعد وارد شهر شویم . همزمان با رسیدن ما به پلیس راه در حین بازدید از مسافران اتوبوسى ، به خانمى مشکوک مى شوند، ایشان هم خودش را به عنوان دختر خاله آقاى قرائتى معرّفى مى کند. امّا از شانس بد او ما از راه مى رسیم . دروغگو رسوا شد و اظهار شرمندگى و پشیمانى کرد.
سیّد جمال الدین اسدآبادى در اروپا به مجلس مهمانى دعوت شده بود همه قاشق و چنگال داشتند، امّا ایشان آستین را بالا زده دستهایش را خوب شست و شروع کرد با دست غذا خوردن . اروپائیان خندیدند. ایشان گفت : نخندید، من مى دانم دستهایم را چگونه شسته ام ، امّا نمى دانم این قاشق ها چگونه شسته شده است !
توفیقى بود چند عاشورا کربلا بودم ، روز عاشورا مردم کربلا عزادارى را زود تمام کرده و به استقبال هیئت طویریج (20) مى روند.
من علماى زیادى را دیدم که پابرهنه در این هیئت به سر و سینه مى زدند، از جمله شهید محراب آیت الله مدنى ، پرسیدم : راز این قصه چیست ؟
فرمودند: سیدبحرالعلوم که از علماى بزرگ نجف بود، براى زیارت به کربلا آمده بودند. در مسیر راه حرم ، به تماشاى هیئت عزاداراى طویریج مى ایستد. ناگهان مردم مى بینند سید بحرالعلوم عبا و عمامه را به کنارى گذارده وبه داخل جمعیت رفته و یاحسین ! یاحسین مى کند.
طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعیّت نجات دهند تا زیر دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى دهند. بعد از عزادارى مى بینند سید در آستانه غش کردن است ، علّت این حرکت را مى پرسند؟ سید مى گوید: همین که مشغول تماشاى هیئت بودم ، حضرت مهدى علیه السلام را دیدم که با پاى برهنه و سر بدون عمامه ، در میان عزاداران به سر و سینه مى زند، من شرم کردم که تماشاچى باشم .
در نجف بودم که مرحوم شیخ عباسعلى اسلامى (بنیانگذار مدارس تعلیمات اسلامى در ایران ) به نجف آمدند و قصه اى را تعریف کردند بسیار آموزنده ، فرمودند:
من مسئول مدرسه اسلامى هستم ، یک نفر غیرمسلمان به من مراجعه کرده و پولى را به من داد تا خرج مدرسه کنم . گفتم : مدرسه ما صدرصد دانش آموز مسلمان مى پذیرد و بچه هاى غیرمسلمان را راه نمى دهیم . انگیزه شما از کمک به این مدرسه چیست ؟
گفت : درست است که من غیرمسلمانم ، امّا بچه هایى که در همسایگى ما زندگى مى کنند و به مدرسه شما مى آیند به قدرى با تربیت و مؤ دّب هستند که در بچه هاى من هم اثر گذاشته اند.
در بازار کاشان دیوانه اى بود. وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت : همه شما دیوانه هستید. همه خندیدند. گفت : همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. آنگاه آمد صف جلو و رو کرد به پیشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد از صف اوّل شروع کرد و یکى یکى گفت : به تو بودم ، به تو بودم ، این دفعه مردم عصبانى شده دیوانه را بغل کردند و از مسجد بیرون انداختند.
از این دیوانه یاد گرفتم که گاهى باید گفت : به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثیر ندارد.
گروهى از بازاریان شهرى براى ایام فاطمیّه از من دعوت کردند تا در مسجد بازار سخنرانى کنم . گفتم : آقایان در این ایام باید از کسى دعوت کنید که درباره حضرت زهرا علیها السلام کتابى نوشته باشد. ثانیاً بجاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش آموز را در سالنى دعوت کنید تا ایشان درباره زن نمونه صحبت کند.
شما مرتکب چند اشتباه شده اید: انتخاب گوینده ، انتخاب شنونده و انتخاب مکان . به جاى آیة الله ابراهیم امینى نویسنده کتاب بانوى نمونه مرا انتخاب کرده اید، به جاى دخترها پیرمردها را و به جاى دبیرستان ، بازار را برگزیده اید. دعوت کنندگان ساکت شدند و رفتند.
زمان طاغوت به شهرى رفته بودم . با شرکت گروهى از فرهنگیان وطلاب و سرشناس هاى شهر، جلسه اى مخفیانه ، تشکیل شده بود. جلسه از ساعت 12 تا 3 نیمه شب طول کشید. بحث این بود که با این شاه و برنامه هایش چه باید کرد؟ هرکس چیزى گفت . من گفتم : ما باید این سد منیّت را بشکنیم . به جاى اینکه منتظر آمدن جوانها به مسجد باشیم ، عبا را کنار بگذاریم و پاى تخته سیاه برویم ، باید شهامت داشته باشیم ، آن وقت مثالى زدم . گفتم : حدیث داریم نگهداشتن بول ، مضر و نمازخواندن در این حالت مکروه است . اگر با وضو به مسجد رسیدى و احتیاج به آب پیدا کردى ، در صورتى که بول کنى و وضو بگیرى ، به نماز جماعت نمى رسى ، اسلام مى گوید: از نماز جماعتى که آن قدر ثواب دارد، صرف نظر کن و بول را نگه ندار.
اما ما گاهى ساعت ها در جلسه اى مى نشینیم در حالى که بول خود را نگه داشته ایم و شهامت بیرون رفتن و ادرار کردن را نداریم و مى گوئیم زشت است . کسى که شهامت این کار را ندارد، نمى تواند مردم را براه بیندازد.
تا من این را گفتم ، جمعیّتى بلند شدند و راه افتادند. معلوم شد همه ادرار داشته اند.
پلیس مخفى رژیم گذشته (ساواک )، براى جذب طلاب ضعیف الایمان دفترى در قم تاءسیس کرده بود.
روزى آیت الله العظمى گلپایگانى قدّس سرّه قبل از شروع درس قدرى گریه کردند. من هم آن روز در درس حاضر بودم . طلبه ها گیج شده بودند که راز گریه آقا چیست ؟ آقا لب به سخن گشود و فرمودند: شنیده ام چند نفر آخوند پول گرفته و خود را به رژیم شاه فروخته اند! من اعلام مى کنم ، هر طلبه اى که پول طاغوت را گرفت و رفت ، نگوید رفتم ، بلکه بگوید: من قابل نبودم و امام زمان علیه السلام مرا از حوزه بیرون انداخت .
روزى شهید رجائى به من گفت : آقاى قرائتى ! شما قرائتى با همزه هستى یا با عین ؟ گفتم : خوب معلوم است با همزه و از قرائت گرفته شده است .
آقاى رجائى گفت : قرائتى با عین هم داریم . من در فکر بودم که قرائتى با عین به چه معناست . ایشان گفتند: از قارعه مى آید، یعنى کوبندگى . بعد گفت : در فرازى از دعا، هم قرائتى با عین آمده هم رجائى . گفتم : کدام جمله ؟ گفت : ((الهى قَرَعتُ باب رحمتک بید رجائى )) خدایا! دَرِ خانه رحمت تو را با دست امیدم کوبیدم .
گفتم : آفرین بر این معلّم ، چقدر با قرآن و دعا ماءنوس است !!
روزى به شهید مطهرى مطلبى را گفتم که ایشان خندید. گفتم : شما استاد ما هستى وعلامه طباطبایى استاد شماست . اگر شما چند روزى به مدرسه فیضیّه تشریف مى آوردید و طلبه ها سادگى زندگى شما، ظرف شستن ولباس شستن شما را از نزدیک مى دیدند، درس بزرگى براى آنان بود. این صحنه ها مشکلات را برایشان آسان وبه زندگى دلگرم مى کند.
یکى از کسانى که اعدام شد روزى آمد قم و به من گفت : طلبه ها را جمع کن حرف هاى تازه اى دارم . جلسه تشکیل شد و او برداشت هاى جدید و تفسیرهاى امروزى پسند از قرآن داشت . من گفتم : شما این حرفها را از کجا آورده اى ؟
گفت : اینها استنباط و برداشت هاى جدید من است .
گفتم : اوّلاً شما سواد چندانى ندارى . ثانیاً شما حق ندارى چنین برداشت کنى . باید ببینى امامان معصوم علیهم السلام از این آیات چه فهمیده اند؟ باید با جوّ قرآن آشنا بشوى . حالا براى اینکه مشکل حل شود، خوب است شب جمعه به مجلس استاد مطهرى برویم و شما مطالب خود را عرضه کنید.
ایشان گفت : اگر این حرفها را به مطهرى بگوئید، شما خائن هستید. این اسلام نابى است که من دوست دارم شما طلبه ها بدانید. گفتم : این چه اسلامى است که گوینده مى خواهد طلبه بفهمد، اما نمى خواهد استادش بفهمد.
استاد ما مى گفت : افرادى بودند که وقتى نزد آنها از کسى غیبت مى شد، حالشان بهم مى خورد و مثل اینکه برق آنها را گرفته باشد، به خود مى لرزیدند.
مى فرمود: به راستى اینها عالم هستند، علم مفید این است . علم مفید با خشیت خدا همراه است .
استادى داشتم که در درس این جمله را زیاد مى گفت : ((و هذا نهایة ما یتحقّق فیه کلّ محقّق )) یعنى اوج تحقیقات محققین روى زمین این است .
گفتم : نه آقا! این خبرها هم نیست . سعى کنیم حرف و طرح خود را بهترین و کامل ترین حرف ها نپنداریم تا سبب غرور خود و تکبّر شاگردمان نشود.
جلسه پاسخ به سؤ الات بود و من مسئول پاسخگویى به سؤ الات . سؤ ال اوّل مطرح شد، گفتم : بلد نیستم . سؤ ال دوّم ؛ بلد نیستم . سؤ ال سوّم ؛ بلد نیستم . تا بیست سؤ ال کردند؛ بلد نبودم ، گفتم : بلد نیستم . گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤ الات نیست ؟ گفتم : پاسخ به سؤ الاتى که بلدم . خوب اینها را بلد نیستم . خداحافظى کرده ، سالن را ترک کردم .
مردم بهم نگاه کردند و از سالن به خیابان ریختند و دور من جمع شدند و یکى یکى مرا بوسیدند. مى گفتند: عجب شیخى ! صاف مى گوید بلد نیستم !
در رژیم طاغوت ، شهید محراب حضرت آیت الله مدنى در نورآباد کازرون تبعید بود. من به دیدنش رفتم ، دیدم این عالم ربّانى در تنهایى به سر مى برد. گفتم : از تنهایى ناراحت نیستید؟ فرمود: من تنها نیستم ، در محضر خدا هستم . هرشبى که مى خوابم ، یک قدم بخدا نزدیک مى شوم و هر قدمى که دشمنم (شاه ) برمى دارد، یک قدم از خدا دور مى شود.
زمان طاغوت در اتوبوس عازم سفرى بودم . شخصى مى خواست مرا عصبانى کند گفت : آقاى راننده ! آقا در ماشین تشریف دارند، موسیقى را روشن کنید.
راننده هم نامردى نکرد و موسیقى را روشن کرد. من ماندم که چه کنم ؟ پیاده شوم یا بنشینم ؟ همین طور که فکر مى کردم آن آقا گفت : حاج آقا چطوره ؟ خوشت مى آید؟ گفتم : صحبت خوش آمدن و نیامدن نیست . غیر از این است که خواننده اى مى خواند؟ گفت : نه . گفتم : من حیفم مى آید مغزم را در اختیار این خواننده بگذارم . اگر شما هم یک نوار داشته باشید، هر صدایى را روى آن ضبط نخواهید کرد.
زمان طاغوت براى تبلیغ به اطراف زرّین شهر اصفهان رفته بودم . هرچه از مردم دعوت مى شد، کمتر کسى به مسجد مى آمد. در نزدیکى مسجد جوانها والیبال بازى مى کردند. از آنها خواستم تا همبازى آنان شوم . با تردید پذیرفتند، عبا و عمامه را کنار گذاشته و قدرى والیبال بازى کردم .
هنگام اذان شد، از آنها تقاضا کردم که با من به مسجد بیایند و 5 دقیقه نماز و ده دقیقه به صحبت من گوش کنند. آنان پذیرفتند و از آن پس هرشب جوانها به مسجد مى آمدند.
زمانى که در کاشان براى بچه ها کلاس داشتم ، شخصى به من گفت : تو خیلى سیاستمدارى . گفتم : چطور؟
گفت : تو این بچه ها را جمع مى کنى و برایشان کلاس مى گذارى تا چند سال دیگر که بزرگ شدند، خمس وسهم امامشان را به تو بدهند!!
قبل از انقلاب یکدوره روش کلاسدارى براى طلبه ها در قم گذاشته بودم ، مدّتى پس از پایان کلاسها طلبه اى به در خانه ما آمد و گفت : من مى خواهم دست شما را ببوسم . گفتم : شما از من بهترى ، قصّه چیست ؟ گفت :
پس از اتمام دوره ، به شمال رفتم و براى بچه ها کلاس دائر کردم ، یکى از جوانها در سایه قصه ها و مطالب کلاس ، نماز خوان شد. روزى پدرش آمد و به من گفت : من مى خواهم در مقابل این کار بزرگ که فرزند مرا با نماز آشنا کرده اى ، خدمتى به شما کرده باشم و اصرار کرد که احتیاج من در زندگى چیست ؟ بالاخره بعد از اصرار وقتى فهمید من خانه ندارم ، به قم آمد و خانه اى براى من خریدارى کرد و امشب اوّلین شبى است که به خانه جدید مى رویم ، آمدم از شما تشکّر کنم .
بچه ام کوچولو بود از من بیسکویت خواست . گفتم : امروز مى خرم . وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم . بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم : یادم رفت . بچه تازه به زبان آمده گفت : بابا بَده ، بابا بَده .
بچه را بغل کردم و گفتم : باباجان ! دوستت دارم . گفت : بیسکویت کو؟ دانستم که دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
آرى چگونه ما مى گوئیم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم ، ولى در عمل کوتاهى مى کنیم ؟
روزى در مسیر راه به علامه طباطبائى قدّس سرّه برخورد کردم ، از ایشان خواستم مرا نصیحت کند! فرمود: بحار را زیاد مطالعه کنید و از روایت هاى آن ساده نگذرید.
(آیا این بد نیست که مطالعه روزنامه مؤ منى بیشتر از منابع دینى او باشد)
در اهواز کلاسهاى زیادى داشتم ، در یکى از کلاسها عنوان درسم این بود: خداوند چرا در دنیا ما را به جزاى اعمالمان نمى رساند؟
براى این سؤ ال چند جواب آماده کرده بودم ، ولى قبل از پاسخ به سؤ ال به جوانها گفتم : شما نیز فکر کنید و جواب بدهید. یکى از جوانها بلند شد و جوابى داد، دیدم جواب خوبى است و آن جواب در یادداشت هاى من نیست ، قلم و دفتر خود را برداشتم و همانجا یادداشت کرده و آن جوان را هم تشویق کردم و گفتم : من این را بلد نبودم .
روز آخرى که خواستم از اهواز بیرون بیایم ، یکى از دبیران گفت : عکس العمل شما در مقابل آن دانش آموز و قبول و یادداشت جواب او، از همه سخنرانى هاى شما اثر تربیتیش بیشتر بود.
الحمدلله بیش از بیست سال است که به برکت خون شهدا، در صدا و سیما برنامه دارم و به قولى جزو مادر بزرگ هاى صدا و سیما شده ام . شاید اکثر شخصیّت هاى جمهورى اسلامى به من گفته اند علّت عمده اینکه توانسته اى مدّت طولانى در میدان صدا و سیما بمانید و برنامه جذّابى داشته باشید، این است که هیچ رنگى نگرفته اید و هیچ تمبرى به پیشانى شما نچسبیده است .
در زمان ریاست جمهورىِ مقام معظم رهبرى ، به عنوان هیاءت همراه به چند کشور رفته بودیم ، در یکى از کشورها در هتل محلّ اقامت ما استخرى بود، در حضور همه شخصیّت ها و حتّى آنها که از آن کشور بودند، به استخر پریدم و بعد از من بقیّه نیز آمدند و به من گفتند: چه خوب شد شما خط شکنى کردید، ما هم مى خواستیم ولى خجالت مى کشیدیم .
قبل از انقلاب براى تبلیغ و کلاسدارى به شهرستان خوانسار رفتم ، از جلسات استقبالى نشد. یک روز در حمّام عمومى بودم که جوانى در زدن کیسه و صابون از من کمک خواست . (یک لحظه به ذهنم رسید که امام رضا علیه السلام هم در حمام چنین کارى کرد) بدون تاءمل کیسه و صابون را گرفته و کمک کردم .
من زودتر از او از حمّام بیرون آمده ولباسهایم را پوشیدم ، او وقتى مرا با لباس روحانیت دید جلو آمد و شروع به عذرخواهى کرد. گفتم : اشکالى ندارد، من به وظیفه ام عمل کرده ام . پول حمام او را هم حساب کردم .
از حمام که بیرون آمدیم گفت : حاج آقا! مرا خجالت داده اید، من هم باید براى شما کارى بکنم . گفتم : من احتیاجى ندارم ، ولى داستان آمدنم به خوانسار و استقبال نکردن از کلاس را برایش تعریف کرده و از هم جدا شدیم .
از آن به بعد دیدم جلسه شلوغ شد و عدّه زیادى جوان آمدند، متوجّه شدم که این به برکت تقلید از امام رضا علیه السلام و پى گیرى آن جوان بوده است .
گردهمایى بسیار مهمى در پاکستان بود، من هم با دعوت در آن جلسه شرکت کرده بودم . هرچند بعضى ها تعریف هایى درباره شیعه داشتند، ولى اکثراً علما و دانشمندان اهل سنّت بودند و بر علیه شیعه صحبت مى شد.
نوبت به من رسید، فکر کردم چه بگویم ، رفتم پشت تریبون وگفتم : نه شیعه و نه سنّى ! همه خوشحال شده و برایم کف زدند. بعد گفتم : براى شیعه سه دلیل از قرآن دارم ، اگر شما هم دارید ارائه دهید:
اوّل : قرآن مى فرماید: ((السّابقون السّابقون اولئک المقرّبون ))(16) حضرت على و امام حسن و امام حسین علیهم السلام از سابقین هستند و ائمه چهارگانه اهل سنت (مالکى ، شافعى ، حنبلى ، حنفى ) همه از متاءخرین مى باشند.
دوّم : قرآن مى فرماید: ((و لاتحسبنّ الّذین قُتلوا فى سبیل اللّه اَمواتا)) (17) و ((فضل اللّه المجاهدین على القاعدین ))(18) تمام پیشوایان شیعه ، جهاد کرده و در راه خدا شهید شده اند، ولى ائمّه چهارگانه اهل سنت چطور؟
سوّم : قرآن درباره اهل بیت علیهم السلام مى فرماید: ((انّما یرید اللّه لیُذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یُطهّرکم تطهیراً))(19) ولى درباره ائمه چهارگانه یک آیه هم نداریم .
دوباره آنان کف زدند.
عدّه اى خانم به دعوت حاجیه خانم مهمان و مشغول غذا خوردن بودند، تا وارد منزل شدم ، خانم ها گفتند: حاج آقا براى ما هم حدیثى بخوانید! گفتم : حدیث داریم که قبل از سیر شدن دست از غذا خوردن بکشید!!
به علامه طباطبائى قدّس سرّه گفتم : اوّل تحصیل و طلبگى ام وقتى عبادت مى کردم حال بهترى داشتم ، هر چه علمم زیادتر شده ، حال و توجّهم کمتر شده دلیلش چیست ؟
ایشان فرمود: دلیلش این است که اینها که خوانده اى علم حقیقى نبوده ، اگر علم حقیقى و واقعى بود، تواضع انسان زیادتر مى شد.
امیرالمومنین علیه السلام مى فرماید: ((ثمرة العلم العبودیة )) علم واقعى آن است که هر چه زیادتر مى شود، خشوع و عبادت انسان زیادتر شود.