ما بدهکاریم
 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتیم
 چونکه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

« مرحوم حسین پناهی »
 

دسته ها : ادبی - دل نوشته
يکشنبه 1387/5/13 15:4

 

 

حالا منو تنگ غروبو جاده .. خاطره هایی که توو دست باده

 

میرم .. میرم تا با تنهایی تنها باشم .. دیگه میخوام از خودمم جدا شم

 

غرور من پیش تو کم آورده .. بستشه هر چی زخم و ضربه خورده

 

میرم ولی بدون که بد می کنی .. عشقمو ناشنیده رد می کنی

 

حالا میری که می دونی خرابم  .. همش دارم فکر می کنم تو خوابم

 

 

 

 

میرم ولی پیش تو جا می مونم .. میخوام هنوز از عشق تو بخونم

 

بارون میشم تا بغضمو ببارم .. جاده ای نیست پا رو خودم میذارم

 

سنگ غرورتو نزن به شیشم .. باشه ، دیگه مزاحمت نمیشم

 

 

دسته ها : دل نوشته
پنج شنبه 1387/5/10 10:39

 

اینجا آسمان ابریست
آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز
آنجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است
آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است
آنجا را نمی دانم

 

دسته ها : دل نوشته
پنج شنبه 1387/5/3 14:57

 

   « هی فلانی زندگی شاید همین باشد


         یک فریب ساده و کوچک


                  آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را


                           جز برای او و جز با او نمی خواهی


                                    آری ، آری! زندگی شاید همین باشد..... »

 

دسته ها : دل نوشته
يکشنبه 1387/4/30 8:15

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری ؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

 

دسته ها : ادبی - دل نوشته
جمعه 1387/4/21 10:5

 

 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند ، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو ، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم ، تو را می‌خوانیم . آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم ، تو را گریه‌ می‌کنیم ، تو را نفس‌ می‌کشیم .

 

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید... آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

 

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

 

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است...


‌عرفان‌ نظرآهاری‌

دسته ها : ادبی - دل نوشته
پنج شنبه 1387/4/20 16:3
X