یکی از آهنگای مورد علاقم :
می خواهمو می خواستمت تا نفسم بود
می سوختمو از حسرتو عشق تو بَسَم بود
عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشن گر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن ، هوسم بود
سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق
در غربت این مهلکه ، فریادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بَسَم بود
درمیان بودن و نبودن،
من بودم
و رنگش سپید بود آن جا
آن جا همان خالی محض بود.
و من را تهی کرده بود
و من شاید همان خالی محض شده بودم.
اما،
من،
رنگم آبی بود.
به نام خدا .. سلام
الان دارم یه تصنیف از مرحوم بسطامی گوش میدم .. خیلی قشنگه .. هم خوندنش ، هم آهنگش ، هم متنش .. یه تیکه اولشو می نویسم :
از نی ِ بی نوا می نویسم
از شب و گریه ها می نویسم
از من و تو ، به ما می نویسم
بی تو بیهوده را می نویسم
در شگفتم چرااااا می نویسم ؟؟؟
...
واژه واژه ، واژه واژه تو رااااا می نویسم
...
باز دوباره سلام
زمان وقتی برای گفتن بسیار در دل های من یا تو
زمین جایی برای ما شدن ها نیست
بیا تنها فقط تنهایی ات را باز گو
( کمی آهسته تر تا خوب دریابم )
که تقسیم میان ما فقط از جنس تنهایی ست
بهار تازه نزدیک است
کمی باور فقط باید
غرور سنگ پابرجا ست
ولی یک کوشش آبی توان دارد که قلب سنگ بشکافد
زمین خشک محتاج است
ابر بی منت ولی باران برایش هدیه می آرد
کمی باور فقط باید
برای این همه بارش
برای مستی از پرواز در اوج سپیدی ها
گوش کن
هر جا سلامی ساده ای از جنس تنهایی ست
چشم بگشا
هر کجا یک سفره گسترده در او نان و پنیر و مهربانی است
صبر کن
هر جا که باشی آسمان میعادگاه چشم های بی شماری
جستجو کن
هر کجا هر چهره ای معنای حسی جاودانی است
کمی باور فقط باید
کمی باور...
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن
وسط قصه میشه سر بسر من میذارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا
یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم؟
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره ؟
تویه دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ..؟
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
« مرحوم حسین پناهی »