« هی فلانی زندگی شاید همین باشد


         یک فریب ساده و کوچک


                  آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را


                           جز برای او و جز با او نمی خواهی


                                    آری ، آری! زندگی شاید همین باشد..... »

 

دسته ها : دل نوشته
يکشنبه 1387/4/30 8:15

  آرام باش

 

توکل کــن

 

آستین ها را بالا بزن

 

آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند .

 

  
دسته ها : گهربار
پنج شنبه 1387/4/27 8:30

 

 

 نشست پشت پنجره ، به دورها نگاه کرد

 

هنوز مات بازى عجیب سرنوشت بود ...

 

دسته ها : ادبی
دوشنبه 1387/4/24 17:52

 

کم نیستند شادیها

 

حتی اگر بزرگ نباشند

 

و آنقدر دست نیافتنی نیستند

 

که تو عمریست

 

کِز کرده ای گوشه جهان

 

و بر آسمان ، چوب خط می کشی به انتظار

 

حبس ابد هم حتی ، پایان دارد

 

پایانی با شکوه و طولانی ...

 

 

 

" علی صالحی بافقی "

 

دسته ها : ادبی
يکشنبه 1387/4/23 10:5

 

 

من با یه دنیا خاطره ... تو ! تو به من گفتی برو

 

من ! چجوری جدا شم از تو ؟

 

من ! میخوام از دنیا برم .. تو ! میگی تنهایی برو

 

من ! می میرم جدا شم از تو

 

من ! با دلی خون از غم تو ... چی میشه بمونی با من

 

نگو شرم می کنم از تو

 

من ! با خودم میگم دل تو .. چرا بد می کنه با من ؟

 

باشه دل می کنم از تو

 

 

رفتم از شهر خدا ، ستاره چیدم واسه تو .. تو ستارمو سوزوندی ، آخرش گفتی برو

 

آی دلت بسوزه بی رحم .. تو اسیر دلتی

 

کاش می دونستی عزیزم ، اون ستاره خودتی

 

تو سوزوندی خودتو .. با خودت منم سوزوندی

 

 

کاشکی دل نداشتیو جاش ، توی قلب من می موندی

 
دسته ها : ترانه
شنبه 1387/4/22 8:59

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری ؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

 

دسته ها : ادبی - دل نوشته
جمعه 1387/4/21 10:5
X