« هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آنهم
از دست عزیزی که تو دنیا را
جز
برای او و جز با او نمی خواهی
آری
، آری! زندگی شاید همین باشد..... »
آرام باش
توکل کــن
آستین ها را بالا بزن
آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند .
نشست پشت پنجره ، به دورها نگاه کرد
هنوز مات بازى عجیب سرنوشت بود ...
کم نیستند شادیها
حتی اگر بزرگ نباشند
و آنقدر دست نیافتنی نیستند
که تو عمریست
کِز کرده ای گوشه جهان
و بر آسمان ، چوب خط می کشی به انتظار
حبس ابد هم حتی ، پایان دارد
پایانی با شکوه و طولانی ...
" علی صالحی بافقی "
من با یه دنیا خاطره ... تو ! تو به من گفتی برو
من ! چجوری جدا شم از تو ؟
من ! میخوام از دنیا برم .. تو ! میگی تنهایی برو
من ! می میرم جدا شم از تو
من ! با دلی خون از غم تو ... چی میشه بمونی با من
نگو شرم می کنم از تو
من ! با خودم میگم دل تو .. چرا بد می کنه با من ؟
باشه دل می کنم از تو
رفتم از شهر خدا ، ستاره چیدم واسه تو .. تو ستارمو سوزوندی ، آخرش گفتی برو
آی دلت بسوزه بی رحم .. تو اسیر دلتی
کاش می دونستی عزیزم ، اون ستاره خودتی
تو سوزوندی خودتو .. با خودت منم سوزوندی
کاشکی دل نداشتیو جاش ، توی قلب من می موندی
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری ؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.