یه چند روزی فرشته ها برام گریه کردن ( اشک شوق ریختن )
حالا خودم برای خودم گریه کردم
چه گوله اشکای قشنگی بودن وقتی از رو گونه هام می غلتید و میفتاد زمین
چشام هنوز دارن میبارن
قرار بود دیگه نبارن
قرار بود دیگه غم تو دلم جایی نداشته باشه
اما ...
آسانسور – مونا حاجی شکری
پیرمرد لنگان لنگان وارد ساختمان شد . رو به دربان کرد و گفت : « ببخشید آقا ! مطب دکتر رضایی کدوم طبقه است ؟ » . مرد جواب داد : « طبقه هفتم »
- اوواه ! طبقه 7 ؟!
- از آسانسور استفاده کنید . آنجاست
پیرمرد وارد آسانسور شد . به در و دیوار تنگ و تاریک آسانسور نگاهی انداخت . چند دقیقه آنجا ایستاد . بعد لای در را آرام باز کرد . بلند بلند گفت : « ای بابا ! اینکه هنوز اینجاست ! مثل لاک پشته ! اگه خودم با این پای چلاقم رفته بودم الان کم کم ، طبقه پنجم ششم بودم ! »
زنی که دست پسر بچه اش را گرفته بود و از در ساختمان بیرون می رفت ، حرف پیرمرد را شنید و داد زد : « حاج آقا ! یه بار دیگه دکمه اش رو بزن . من که چند دقیقه پیش رفتم ، سالم بود . شاید دکمه اش رو محکم فشار ندادی ! » .
پیرمرد دوباره در را بست و نگاهی به دور و برش انداخت . کلیدها را دید . یکی را فشار داد . آسانسور تکانی خورد و حرکت کرد . پیرمرد ترسید و داد زد : « این دیگه چیه ؟! عجب غلطی کردم ! » .
هر قدر تقلا کرد نتوانست در را باز کند . نفس نفس میزد . عاقبت آسانسور متوقف و در باز شد . پسر جوانی وارد شد و دکمه را فشار داد . پیرمرد با دیدن پسر خیالش کمی راحت شد . خودش را به پسر چسباند . پسر زیر چشمی نگاهش کرد و خودش را پس کشید . پیرمرد دوباره به او نزدیک شد . آسانسور تکان شدیدی خورد . رنگ صورت پیرمرد مثل گچ شد و فریاد زد : « خدایاااااا » .
پسر با لکنت گفت : « حا... جی ... م ... می ... ترسی ؟!» . پیرمرد به پسر نگاهی کرد و گفت : « مثل اینکه خودت بیشتر از من می ترسی ! نگاش کن . به تته پته افتاده ! باباجون تو جوونی ، نباید بترسی که ! نترس ، ساخته دست ادم که ترس نداره ! از Hدم های ناجور باید ترسید . بیا بابا ... بیا باباجون وایسا پیش من ، باکیت نباشه » !
آسانسور ایستاد . پیرمرد و پسر از آسانسور بیرون آمدند . لبخند بزرگی روی صورت پسر بود . پیرمرد به طرف اتاق دکتر رفت و پسر به طرف اتاقی که روی در آن نوشته شده بود : " گفتار درمانــــی " !
زندگی را برده بودم با خودم
تا بشویم دست و رویش را
که خوشحالش کنم
عمق استخر وفا
مرد میدانش کنم
*
زندگی لج کرده بود
کودکانه می گریخت
من به دنبالش شدم
حوصله سر رفت و ریخت
*
دست های زندگی
پر شد از انبوه غم
من نرفتم سوی او
او شکست در پیچ و خم
*
مهربان شد این دلم
سوخت از غم های او
من دویدم سوی او
دست من درپای او
*
زندگی یک خنده کرد
سر به زیر و با وقار
گفت : ای عاشق برو!
من ندارم با تو کار!
*
حرف های زندگی
گرم بود و آشنا
گفت: من اهل دلم
حل شده ام در صفا
*
چشم های زندگی
خیره بود در کار عشق
گفتم : اما من چرا؟
خم شدم از بار عشق!
*
زندگی حرفی نزد
شانه ای بالا کشید
زیر لب آهسته گفت:
آب را دریا چشید
*
من نشستم پیش او
دست من در موی او
گفتم اما من چرا؟
ره ندارم سوی او!
*
زندگی جا خورد و گفت
من پُرم از عاشقی
من خودم هم مانده ام
در غم دلداگی!
*
زندگی از جا پرید
دست ها را در هوا
گفت : من باید برم
پس تو هم با من بیا
*
گفتم : آخر تا کجا؟
گفت : آن جا را ببین
می رویم تا روشنی
دوست هستیم بعد از این
*
دست هایم را گرفت
گفت : با هم می رویم
درس اول آشتی
قهر را رد کرده ایم
*
درس دوم معرفت
یک مداد آماده کن
تا که سر مشقت دهم
بودنت را ساده کن
*
درس بعدی را نگفت
دست بر چشمش گذاشت
گفت: آن کس برده که
پا به نفس خود گذاشت
*
درس ها را یک به یک
می شمرد و می سرود
ضربه های قلب من
در صدایش خفته بود
*
حرف هایش شد تمام
خسته شد از گفتگو
لب به خاموشی گرفت
رفت سراغ شستشو
*
گفت : از عمق وفا
من ندارم وحشتی
این تویی با طاقتت
تا همین جا نشکنی
*
این نگفته شیرجه زد
سطح آب شد دایره
دایره ها تو به تو
شد شبیه خاطره
*
من نشستم گوشه ای
تا که پیدایش شود
عشق گفت: این جا نمان
تا دل همپایش شود
*
من پریدم توی آب
دست در دامان عشق
زندگی همپای دل
ما همه مهمان عشق
...
> ف.شش بلوکی <
از کجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
*
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
*
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟
*
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگی؟
*
من اگر تاریکم
مثل شب های دگر
پشت این پنجره ها
تو چرا خاموشی ؟
*
من اگر می بارم
مثل باران بهار
تو چرا نمناکی؟
*
سایه ات زد فریاد
من برای غم تو می گریم
من مسافر هستم
آمدم تا بروم
رفتنم تا ابدیت جاریست ....
...
> فریبا شش بلوکی <
|
خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار
- - - - - - - - - - -
دوستای گل تبیانی من !
عید و سال نو رو بهتون تبریک میگم
سبز سبز باشید