سلام شرمنده چند وقت بود نتوانستم مطلب بنويسم هرچند مطالبم هم چنان جالب و جذاب هم نبود ولي خودم را با نوشتن مطلب به شما نزديك تر مي ديدم من مشغول درست كردن سايتم بودم و مشكلات ديگر اميدوارم مرا ببخشيد
راستي يك تشكر هم به جواتي بدهكارم اگر يادش بيايد براي شعري كه نوشته بود.
راستي من هنوز هم سايتم تمام نشده باز اگر دير كردم هم مرا ببخشيد بجاي اين همه ديركرد بعد يك خبر خوش براتون دارم
مولاي من خدا كند كه بيايي ،عمرفاني پايان شدونديدمت،جانم فداي هرقدمت،خدا كند كم بيايي -در گوشه گوشه دنيا گلهاي شيعه را پرپر ميكنند اين ددان،اي حقيقت قرآن،به قرآن خداكند كه بيايي
دي شيخ باچراغ همي گشت گرد شهر
كزديوودد ملولم وانسانم آرزوست
گفتنديافت مي نمي شودگشته ايم ما
گفت آن كه يافت مي نشود آنم آرزوست
عاشورا رويدادى ماندنى است كه تفسير تمامى آنچه را در برگرفته بيرون از توان مى نمايد، و سخن گفتن از لحظه هاى اين روز تاريخى نيز دشوار.
عاشورا كتابى است گران و گرانسنگ كه با پاكترين خون بر چهره تاريخ نوشته شده است و برگ برگ، سطر سطر و واژه واژه آن درس ايثار و استقامت و خداجويى و عرفان و، در يك كلمه، همه فضيلتهاست.
منتظر قسمت دوم باشيد
التماس دعا
امام سجّادعليه السلام:
وأمّا حَقُّ المالِ فَأن لاتَأخُذَهُ إلّا مِن حِلِّهِ ولاتُنفِقَهُ إلّا في حِلِّهِ
امام علىعليه السلام:
اِنَّمَا العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ ؛
امام علىعليه السلام :
المُنتَظِرُ لأِمرِنا كَالمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ في سَبيلِ اللَّهِ
امام علىعليه السلام:
إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَأخرِجُوا مِن قُلُوبِكُم حُبَّ الدُّنيا
مي بيني ؟ همه چيز مي گذرد ; آب ، ثانيه ، روز ، عمر... امّا !
عشق مي ماند در قلب من
در تاروپود اين زندگي
پيامبرصلى الله عليه وآله:
لا يُعجِبَنَّكُم إسلامُ رَجُلٍ حَتَّى تَعلَموا كُنهَ عَقلِهِ
امام سجّادعليه السلام:
اِتَّقُوا الكِذبَ الصَّغيرَ مِنهُ وَالكَبيرَ في كُلِّ جِدٍّ وهَزلٍ؛
متقى صالح , حاج شيخ محمد كوفى شوشترى , ساكن شريعه كوفه فرمود: در سال 1315 با پدر بزرگوارم , حاج شيخ محمد طاهر به حج مشرف شديم .
عادت من اين بود كه در روز پانزدهم ذيحجة الحرام , با كاروانى كه به طياره معروف بودندرجوع مى كردم , به خاطر آن كـه آنها سريع تر برمى گشتند.
تا حائل با آنها مى آمدم و درآن جا از ايشان جدا مى شدم و با صليب آمده , آنها مرا به نجف مى رساندند,ولى در آن سال تا سماوه (از شهرهاى عراق ) همراه ما آمدند.
من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (كسانى كه به نجف اشرف جنازه حمل مى كنند)براى ايشان قاطرى كرايه كرده بودم , تا او را به نجف اشرف برساند.
خودم هم سوار برشتر به همراهى يك جناز, مـسـيـر را مى پيموديم .
در راه نهرهاى كوچك بسيارى بود وشتر من به خاطر ضعف , كند حركت مى كرد.
تا به نهر عاموره , كه نهرى عريض وعبور نمودن از آن دشوار است , رسيديم .
شتر را در نهر انـداخـتـيم و جناز كمك كرد تااز آن جا عبور كرديم .
كنار نهر بلند و پر شيب بود.
پاهاى شتر را با طـنـاب بستيم و او راكشيديم , اما حيوان خوابيد و ديگر حركت نكرد.
متحير ماندم و سينه ام تنگ شـد, به قبله توجه نمودم و به حضرت بقية اللّه ارواحنافداه استغاثه و توسل كردم و عرض نمودم :يا فـارس الـحـجـاز يـا ابـاصالح ادركنى افلاتعيننا حتى نعلم ان لنا اماما يرانا و يغيثنا(آيا به فرياد ما نمى رسى , تا بدانيم امامى داريم كه ما را هميشه مد نظر دارد و به فريادما مى رسد؟) ناگاه , دو نفر را ديدم كه...........
منتظر ادامه داستان باشيد
التماس دعا