دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 291327
تعداد نوشته ها : 658
تعداد نظرات : 621
Rss
طراح قالب

هر كجا هستم،

 باشم به درك!

 من كه بايد بروم!

 پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!

 تيپ را بايد زد!

 جور ديگر اما...

كار را بايد جست.

 كار بايد خود پول.

كار بايد كم و راحت باشد!

فك و فاميل كه هيچ...

 با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است كه از تراول و پول پر است!

پول را زير پل و مركز شهر بايد جست!

فردوسي يه نفر!

سوئيچم كو؟

چه كسي بود صدا زد  تاكسي ؟

دسته ها :
دوشنبه نهم 5 1385

سلام بر تمامي دوستان خوب و نازنين  تبيان

اولا لازم مي دانم به رسم ادب سلامي از روي صدق و ادب خدمت تك تك دوستان داشته باشم و از طرف ديگر به تمام دوستاني  كه در طول مدت نبود من به اين جمع پيوسته اند خوش آمد بگويم و باز لازم مي دانم از تك تك دوستاني كه در زمان حضور خودم در تبيان مطالب آنها را دنبال مي كردم و برايشان نظر مي دادم ولي اكنون اطلاع چنداني از حال و روزشان ندارم عذرخواهي كنم و تشكر و قدرداني كنم از تك تك عزيزاني كه هنوز كه هنوز است اسم «آفتاب شب» را به فراموشي نسپرده اند .  اميدوارم اين دوستان نازنين ، اين غيبت طولاني  مرا حمل بر بي ادبي من ندانند . به هر حال گاهي بايد بنا به دلايلي از بعضي از مكانها رخت بر بست و من نيز مدتي را در غياب دوستان تبياني ام به سر برده ام و مي برم ولي اكنون كه فقط جهت يك سركشي به تبيان آمده ام اسامي جديد زيادي را مي بينم كه قطعا نويسنده و ثبت كنندگان مطالب خوبي براي تبيان هستند و در واقع تبيان با وجود اين دوستان معنا و مفهوم يك جامعه مجازي را پيدا مي كند و به يك آموزشگاه حقيقي تبديل مي شود .

بهانه اي كه مرا بر آن داشت كه امروز دست به قلم شوم «شب آرزوها» است در اين شب بسيار عزيز و مقدس آرزومند بهترين آرزوهاي دوستان نازنين تبياني ام هستم و از صميم قلب از خداي خودم مي خواهم كه تمامي حاجات و نيازها و آرزوهاي تك تك دوستان قديم و جديد را آنطور كه شايسته وجود نازنينشان است روا سازد . در اين شب عزيز همه ما  دستان خود را به سوي آسمان بلند ميكنيم و با تضرع و گريه از آن معبود بي همتا مي خواهيم كه :

يا رب ، يا رب

دل ِ پاك و جان آگاهم ده

آه شب و گريه سحرگاهم ده

در راه خود اول زخودم ، بيخود كن

بي خود چو شدم ، زخود به خود راهم ده

خداوندا ، خداوندا قسم بر اخترانت

به حق و حرمت پيغمبرانت

به راز غنچه نشكفته در باغ

به درد لاله بنشسته با داغ

به پاكي ِ زلال چشمه ساران

به عمر كوته يك قطره باران

خداوندا ، خداوندا ، قسم بر پاك بازان

بلند آوازگان و سر فرازان

مرا ، زين خود پرستي ها رها كن

چنان انديشه اي بر من عطا كن

كه تقديري كه از آن ناگزيرم

توانم جبر و قهرش را پذيرم

و يا عظمي چنان پي گير بخشم

كه تا تقدير را تغيير بخشم

توانايي ده اي باني تقدير

كه بشناسم زهم تقدير و تدبير

**************************

************

*******

***

*

همه دوستان عزيزم را تا وقتي ديگر كه بتوانم سري به تبيان بزنم به خداي يگانه مي سپارم .

در پناه حق سبز و جاري باشيد

آفتاب شب

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385

با ياد او

سكوت

دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
 خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني است
بمير اي دل كه مرگت زندگاني است
مياد آندم كه چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم كه عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد عشق و ازو اشك ريزد
به فريادي سكوت جانگداز را
 بهم زن در دل شب ، هاي و هو كن
و گر ياريِ فريادت نمانده است
چو مينا گريه پنهان در گلو كن
صفاي خاطر دل ها ز درد است
 دل بي درد همچون گور سرد است

فريدون مشيري

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
 

اين نامه را روزي براي دوستي نوشتم اما چون هيچ وقت كامل نشد برايش نفرستادم ....

از همين جا مي گويم دلم براي تك تك نامه هايي كه برايم مي نوشتي تنگ شده راستي كجايي برادر عزيزم ؟

 

**********

يا رفيق من لا رفيق له !!!

 

سلام

سلام نام ديگر خداست يكي از هزار نامش و وقتي مي گوييم سلام عليك يعني خدا با شما باد و چه زيباست خدايي بودن و با خدا بودن !

پس سلام عليكم!

به حاشيه ي جاده فكر مي كردم ....به نيلوفرهاي وحشي كوچك و ظريفي كه ريشه هايشان در خاك چنگ انداخته و خود را آرام از حاشيه ي برگ هاي كنار جاده بالا كشيده اند و روي پرچين ها خودشان را پخش كرده اند ....

به پروانه هاي سفيد كوچكي فكر مي كردم كه اين روزها هر بار كه مي بينمشان با خودم آرام مي گويم خدايا ممنونم به خاطر اين موهبتهاي زيباي تهران كه هنوز چشمانم را آرام مي كنند

امروز به مرز فكر مي كردم و به حاشيه.... به مركز و به گريز از مركز ...به آسمان و زمين ....به پروانه و نيلوفر وحشي

راستي چه قدر اهل نگاه كردن هستيم ؟

چه قدر دور و برمان را مي بينيم ؟

تا حالا شده زير پاهات تو خيابون به رد شدن مورچه ها نگاه كني ؟

تا حالا شده با ديدن يه كفشدوزك كوچولو وسط يه كوچه زل بزني بهش و رفتنشو نگاه كني ؟

تا حالا شده به مورچه ها با دستاي خودت غذا بدي و خوشحال باشي از اين كه هنوز مي بيني و مي توني حس كني ؟

برام غريبه احساسهاي تو ....برام غريبه دنياي تو ....همون طوري كه دنياي من غريبه برا خيليا !

بهم مي گن تو از كجا اومدي ....گاهي انگار خيلي دير به دنيا اومده باشم ....گاهي حس مي كنم كه از يه جايي تو هزاره هاي ميلادي اومدم تو مرز اين دنيا تو حاشيه اش ....تو قوه ي گريز از مركزش افتادم و پرتاب شده ام اين جا ....

حافظ بهم ميگه :

عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت          هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش

هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال            سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش

مي خندم اما خنده هايم تلخ _ خند شده ...مي دوم اما دويدن هايم مفرري مي جويد براي گريز

امروز مدام به مرگ فكر مي كردم و به بازگشت ...به معاد و برخاستن دوباره ....

 ظهر خوابيدم بعد از ديدم فيلم يك بوس كوچولو اما نمي دانم چرا مدام در خواب و بيداري آشفته بودم ...دلم آشوب مي شد و نمي توانستم درست بخوابم مدام روي تخت غلت مي خوردم ....مدام پتوي نازكم را روي سرم مي كشيدم و مدام نفسم مي گرفت و دوباره از زير پتو سرم را بيرون مي آوردم و دوباره غلت مي زدم .....نمي دانم كي خوابم برد ولي  اصلا درست نخوابيدم وقتي از خواب بلند شدم تمام صورتم خيس عرق بود دستانم مي لرزيد و تنها اين برايم مهم بود كه هنوز زنده بودم

نمي دانم چه خوابي ديده بودم ...نمي دانم !

دلم چند روز است گرفته غم روي سر دلم نشسته ....مي دانم از كجا آمده اين درد آشنا .....از 1400 سال پيش اين درد روي دلم بوده از هزاره هايي دور اين غربت غريب آتشم زده است .....

ديشب در تاريكي اشك مي ريختم و نمي دانستم چگونه مي توانم اين حزن غريب را از تمام نوشته هايم دور كنم ....

نمي توانستم چون من در تمام طول سال شال سياه روي ديوارم را بر نمي دارم ....گوشه اي از اتاقم اين شال سياه دو سه سال است كه آويخته مانده ....داغ كربلا را نمي توان از دل بر داشت و آرام بود

تمام دار و ندارم ....تمام هستي ام داغي است كه بر دلم مانده و هر روز كه غبار بر دلم مي نشيند آن داغ تازه مي شود و غبار از نگاهم مي تكاند ....

ديشب عطش داشتم ...نه عطش نبود تنها دلم مي خواست كه كاري نكرده باشم كه ادب عزاداري در محظر بانويم را شكسته باشم ....دلم مي خواست هيچ گاه هيچ چيزي ننويسم كه اشك در چهره اي امام زمانم بنشاند

ادب عزاداري مگر اين نيست كه داغ دل داغدار را فزون نكني ؟

تنها از خودم مي پرسيدم من بي ادبي كرده ام تا به حال ؟

و همين آتشم مي زد ....

بگذار اين بار هم بگذريم

......................................

تابستان رسيد با تمام روزهاي گرم و شب هاي گَس اش ....با تمام شب هاي بلند و دلچسبش كه مانند طعم گس خرمالويي نارس زبانمان را زير احساس هاي كودكانه مان قلقلك مي دهد

يادم نمي رود تابستان هاي كودكي هايم را انگار اصلا تمام آن روزها تنها جزيي از خاطره بوده اند و بس ....هر چه فكر مي كنم كه واقعا كي تمام آن شادي هاي كودكانه اتفاق افتاد يادم نمياييد تنها رد خاكستري عبورم را مي بينم و رد بزرگ شدنم را ....

مثل كودكي كه ناگهان زمين خورده باشد گيج نشسته ام و از خودم مي پرسم : يعني 20 و اندي سال از عمرم گذشت ؟

و پاسخ مي دهم : آري گذشته است ....

صداي گرم اصفهاني توي اتاق پيچيده ....اوج اوج آسمان الان اينجاست !

من هم اينجايم ...ميان اين صوت قرين روحم ...آرام آرام !

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
 

سلام دوستان:

يك بيت شعر به سَبك  حافظ  در مورد غيبت حضرت مهدى(عج)

اگه خدا قبول كنه:


يارب اين غيبت شب گونه ى مهدى زچه رو است **** كى شود تا كه ببينم رخ همچون مه دوست

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
 
شبي غصه ها را صدا مي كنم حساب دلم را جدا مي كنم چه دارم به جز يك دل سوخته دلي از شرار غم افرو خته غم دل كه جان را شرر مي زند بدين سينه هر لحظه سر مي زند به هركس كه رو كردم او پشت كرد كف باز اميد را مشت كرد تبسم به رويش زدم اخم كرد رخ طفل جان مرا زخم كرد ندا يم شنيد يد و پنهان شد يد به پنهاني من نمايان شد يد كسي در به روي دلم وا نكرد ز روزن كسي هم تماشا نكرد نپرسيد از من كسي درد مرا كه چون مي گذارم شب سرد را من و غم دو همزاد ديرينه ايم من و غم دو همزاد ديرينه
دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385

سلام خدمت دوستان عزيزم

اميدوارم ما رو از ياد نبرده باشين

مي بينم كه عطش پرسپوليس _استقلال فروكش كرده

ولي اين شعار هميشه تو يادمون مي مونه:

نه ابي نه مشكي*******فقط قرمز عشقي

به اميد قهرماني پرسپوليس عزيزمون

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385

راه تقرب بانوان به امام زمان (عج)

جمعي از مسلمانان دورادور پيامبر نشسته بودند كه آن حضرت سئوالي را مطرح ساخت : « اي شي خير النساء » چه سيره اي براي بانوان بهتر است ؟ هر كس به فرا خور معرفت خويش جوابي مي داد ، اما هيچ جوابي پيامبر را قانع نمي ساخت . درآن هنگام ، سلمان محمدي كه در آن روزگار پيرمردي باوقار و پرزكاوت بود ، با خود انديشيد كه پاسخ اين پرسش از سطح انديشه  حاضران فراتر است . از اين روي در آن بحبوحه خود را به خانه حضرت فاطمه الزهرا(س) كه به مسجد پيمابر متصل بود ، رسانيد و پاسخ اين سئوال را از آن حضرت جويا شد . حضرت زهرا (س) در پاسخ حديث نوراني « بهتر است براي زنان كه تا حد امكان مردان نامحرم را نبينند و مردان نيز ايشان را نبينند »(وسائل الشيعه ج14ص 63) را فرمودند . سلمان به ميان جمع بازگشت و پاسخ را مطرح ساخت ، پيامبر بلافاصله از او پرسيد : سلمان ! جواب را از كه آموختي ؟ عرضه داشت : « از دخترتان فاطمه (س) پيامبر در آن هنگام فرمود : پدرش به فداييش باد ! .به راستي كه فاطمه اره اي از وجود من است . بايد توجه داشت كه حكم بيان شده در اين حديث ، يك توصيه اخلاقي و رجحاني است ،نه يك حكم تكليفي و قانوني ؛ يعني بهتر آن است كه زنان حتي الامكان با نامحرمان تماس نداشته باشند ، اما در صورت نياز و ضرورت زمان ، مي توانند با رعايت حجاب و عفاف به عرصه هاي اجتماعي وارد شوند و هيچ مانعي از آن نمي باشد .

منبع :: متقي هندي (از علماي اهل سنت ) كنز العمال ج 8 ص 315

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385

مادر موعود

روز به روز بر شدت بيماري فاطمه زهرا (س) افزوده شد . سينه مجروح و خسته ، پهلوي شكسته ، محسن سقط شده ، بازوي ورم كرده ، صورت نيلي ، غم هجران پيامبر (ص) و مظلوميت و غربت اميرالمومنين (ع)كار را به جايي رسانيد كه حال آن حضرت لحظه به لحظه به وخامت گراييد و وصيت هاي حخويش را به امير المومنين (ع) فرمود :« ... غسلني و كفني و دفني في اليل ... ؛ مرا شبانه غسل بده و كفن كن و دفن نما !!! قبرم مخفي باشد و احدي از آنان كه در حقم ظلم كردند ، در تشيع و نماز من حاضر نشوند »

بدن مطهر آن حضرت شبانه غسل داده شد و هنگام غسل اميرالمومنين و حسنين و زينبين (ع) و فضه و اسماء حاضر بودند . آن گاه اميرالمومنين (ع) به همراه عده اي از اصحاب خاص خود همچون سلمان ، ابوذر ، عمار و مقداد بدن را تشييع و دفن كردند .

 در موضع قبر آن حضرت سه احتمال داده شده است : 1. در بين قبر و منبر پيامبر ؛ 2.در خانه آن حضرت ؛3.در بقيع و افضل اين است كه زيارتنامه آن حضرت در هر سه موضع خوانده شود .

منبع :: علامه مجلسي بحارالانوار ج 43  ص 171 ص 183

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
مهر

مهدي موعود (عج) تجلي تام و تمام رحمت ، محبت و رافت بي انتهاي الهي است . اگر محبت تمام پدران و مادران عالم به فرزندانشان را يكجا جمع كنند و آن گاه محبت امام زمان (عج) را نسبت به فرد فردامتش را در نظر آورند ، مقياس اين دو محبت ، بسان قطره اي نسبت به دريا خواهد بود :« مهربان تر از پدران ومادرانشان ، آري او خواهد آمد تا دين و آيين مهر را در سرتاس گيتي بپراكند و رحمت و رافت بي پايان الهي را در حق بندگان به اتمام و انديشه و ايمان و اخلاق ايشان را به نهايت درجه امكان برساند . بدين سان او « امير مهر » و رسالت مهرورزي او صف آرايي مي كنند .

از اين رو مهدي موعود كه مظهر « رحمت و مهر الهي » است ، شمشير انتقام و قهر الهي را از نيام خواهد كشيد تا تمام موانع را از سر راه بردارد و « آيين مهرورزي » را در سرتاسر جهان حاكم سازد . به زودي زود انشاء الله

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385

نقد وبرسي بازي (عـبـور از سـياهـچـال)

سبك اين بازي RPG  مي باشد – در يك بازي RPG  شما يك شخصيت داريد ، در بازي Diablo  شما اين شخصيت را از بين افراد انتخاب مي كرديد ، اما در بازي سياه چال شما در ابتدا بايد شخصيت خودتان را  طراحي كنيد . بدين صورت كه شما مرد يا زن بودن و نوع موي سر ، لباس و چهره شخصيت را انتخاب كرده سپس با همان شخص شروع به بازي مي كنيد .

 بازي RPG  داراي داستانهاي قوي هستند و در راه رسيدن به پايان بازي شما با آدمهاي مختلفي روبرو مي شويد كه به شما ماموريتهاي مختلف را در راستاي هدف اصلي مي دهند . بعضي از اين ماموريتها مهم هستند و حتما بايد انجام شوند اما بعصي در سرنوشت بازي تاثير زيادي ندارند و شما مي توانيد با رد شدن از كنار آنها به هدفهاي مهمتر بپردازيد . از قسمتهاي زيباي يك بازي RPG  مي توان به تعويض اسلحه ها و زره ها اشاره كرد . در بازي RPG  هر چه شخصيت به پايان داستان نزديكتر مي شود نيرو ، چابكي ، زرنگي و خصوصياتش رشد مي كند و مي تواند از اسلحه ها و زره هاي بهتري استفاده كند .

 در بازي RPG  سلاحها خراب مي شوند و بايد آنها را تعمير كرد يا دور انداخت و اسلحه ديگري از آهنگر خريد . بايد از جادوگر ، جادوهاي مختلف براي از بين بردن غولهاي مختلف خريد . بازي سياه چال نمونه يك بازي RPG  سه بعدي عالي با قدرت بزرگنمايي است در اين بازي مشكلات بازي كننده را به طرز زيبايي كم كرده است مثلا وقتي در بازي خوناشام صفحه دارائيهايتان پر مي شد ديگر نمي توانستيد وسايلي را برداريد و بايد از كنار بسياري از تيركمانها ، سلاحها ، زره ها و … به راحتي مي گذشتيد كه اين براي بازي كننده عذاب آور بود ولي در بازي سياه چال شما در دهكده مي توانيد يك يا دو قاطر بخريد تا وسايل زياديتان تا رسيدن به دهكده بعدي بر روي آنها بگذاريد . ولي شما بايد در جنگلها از قاطر هايتان نيز محافظت كنيد .

 يكي ديگر از جذابيتهاي بازي اين است كه شخصيتها به طور هوشمند با دشمنان مبارزه مي كنند يعني هنگامي كه شما در حال جابه جايي دارائيهايتان هستيد اگر موجودي به شما حمله كند خود شخصيت آن را خواهد كشت.

يكي ديگر از جذابيتهاي بازي سياه چال طرز قرار گرفتن نيروها در اطراف رهبر گروه است . شما به صورت دقيق مي توانيد نيرو ها را در اطراف رهبر يا پشت سر بچينيد . شما مي توانيد عضو گروهتان را طرد نماييد و عضو جديدي به آن اضافه كنيد ولي تعداد نفرات گروه محدود به ؟ است چون در غير اين صورت بازي از حالت RPG  خارج مي شده است . گرافيك بازي نيز در سطح بالائي است

شما مي توانيد با كليد + تصوير را بزرگ كرده و موجودات را بصورت دقيق ببينيد و اين از قدرتهاي بازي سياه چال است . از نقاط منفي مي توان به صداها اشاره كرد زيرا بعضي از شخصيتها در بازي صحبت نمي كنند و فقط متني در بالاي صفحه از طرف آنها نوشته مي شود . با توجه به بررسي هاي بالا گروه نرم افزاري دارينوس به بازي سياه چال نمره 85 را ميدهد و با فارسي كردن منوها و صداهاي بازي آن را به علاقه مندان بازيهايRPG  تقديم مي كند .

دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
X