ميگي از گل خوشت مياد ولي وقتي بوش ميكني عطرشو ازش ميگيري.
ميگي از بارون خوشت مياد ولي وقتي مي باره چتر ميگيري زيرش.
ميگي از نور خوشت مياد ولي وقتي آفتاب طلوع ميكنه ميري تو سايه.
ميگي از دريا خوشت مياد ولي وقتي طوفانيه نميري جلوش.
ميگي از درختا خوشت مياد ولي وقتي ميري جنگل ميترسي گم بشي.
ميگي غروب خورشيد قشنگه ولي وقتي غروب ميكنه بد بختي هات يادت مياد....................
اي كه دستت ميرسد كاري بكن
پيش ازآن كز تو نيايد هيچ كار
با ياد او
يار دبستاني من
يار دبستاني من ، با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه مني
حك شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه
تركه ي بيداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي ميتونه جز من و تو درد مارو چاره كنه ؟
يار دبستاني من ، با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه مني
حك شده اسم من و تو ، رو تن اين تخته سياه
تركه بيداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
مشهدي هاي گلم
لطفا اون مطلبي كه در رابطه با شما نوشتمو حتما بخونين
و نظر بدين
برگ پائيزم؛زچشم باغبان افتاده ام
خوار در جولانگه باد خزان افتاده ام
قطره اي بر خامه ي تقدير بودم-روسياه-
بر سپيدي هاي اوراق زمان افتاده ام
جاي پاي رهرو عشقم ؛مرا نشناخت كس
بر جبين خاك ؛بي نام و نشان افتاده ام
قطره اي بيرنگ بودم ؛نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام؛چون رنگين كمان افتاده ام
عـــــبــــــرت هـــاي تـــاريـــــخ
حتما تا آخر بخونيد
موضوع : در دين مبين اسلام چيزي بنام رهبانيت نداريم!!؟
روايت است كه در زماني، قبل از پيدايش اسلام، راهزني در جزيرهاي دور افتاده به تنهايي زندگي ميكرد و هر از گاهي براي تامين معاش خود از جزيره خارج مي شد و به آن سوي آبها ميرفت و با كمين بر سر راه رهگذران تنها، اموال آنان را ميربود و پس از تهيه خوراك از اموال دزدي به جزيره برميگشت تا نوبت بعد !
پس از سالها گذران زندگي به اين شيوه، روزي بعد از بازگشت به جزيره تكه پارههايي از تخته و چوب را ديد كه در كنار ساحل افتاده است، آگاه شد در مدتي كه آنجا نبوده. يك كشتي غرق شده و آدمياني از آن كشتي به جزيره او آمدهاند. شمشير كشيد و به جستجوي كشتي شكستگان، جزيره رو جست و جو كرد تا اينكه در گوشهاي زني تنها را ديد كه اشك ريزان از خدا كمك ميطلبد، از زيبايي او در شگفت شد و قصد آن زن را كرد. زن وقتي از نيت مرد راهزن آگاه شد به التماس افتاد كه دست از من بردار و چون مرد را شقيتر از آن ديد كه به رحم آيد به وي گفت: ما در اين جزيره تنها نيستيم و كسي هست كه به كمك من آيد مرد كه از قبل تمام جزيره را گشته بود. قهقهه سر داد و گفت: فقط من و تو هستيم و بس!
زن سر به آسمان كرد و فرياد زد: خداوندا او تو را نميبيند كه ناظر بر ما هستي، تو مانع او شو . هنوز كلام زن به پايان نرسيده بود كه مرد از خود بيخود شد و تيغ بر زمين انداخت و فريادكنان دور شد .
هر دو همان روز جزيره را ترك كردند و همين كه از دريا گذشته و به خشكي رسيدند مرد راهزن با زن وداع كرد و سر به بيابان نهاد و با راهبي همسفر شد. در راه تابش مستقيم خورشيد طاقت آن دو را بريده بود، راهب با مرد راهزن قرار گذاشت كه من دعا ميخوانم و تو آمين بگو تا خداوند سايباني را از ابر بر بالاي سر ما بگستراند. چنان كردند و ابر بر بالاي سر آنها ظاهر گشت و بر آنان سايه افكند در ادامه راه به نقطهاي رسيدند كه راه دو قسمت ميشد و هر كدام از طرفي رفتند و راهب با تعجب ديد كه ابر با آن مرد همراهي ميكند، ماجرا را جويا شد و بعد از شنيدن ماجراراهب انگشت حسرت به دندان گرفت و خطاب به خداوند گفت: تو را در گوشهگيري از دنيا ميجستم و حال دانستم كه تقرب به درگاه تو، در بازگشت به راه تو و تسليم پذيري در برابر توست و اين كه تو را در همه حال ناظر بر احوال خود ببينم..//
دوســتـان عـزيــز //////////////////////<------------->///////////////////////// نــظــر يـادتـون نــره
سه پند
شيطان به حضور حضرت موسي (ع ) آمد و گفت : آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم .
موسي گفت : آنچه تو مي داني من بيشتر مي دانم و نيازي به پند تو ندارم .
در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد : اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است ، اما سه پند او را بشنو .
موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو .
شيطان گفت :
1. چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي ، براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم.
2.اگر با زنان بيگانه و نا محرم نشستي ، غافل از من مباش كه ترا به گمراهي وادار مي كنم .
3.چون خشم و غضب بر تو مستولي شد ، جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا كنم
هديه
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدهام كوچه خوشبخت بنگرم .
در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي است
دل من
كه به اندازه يك عشق است
به بهانه هاي خوشبختي خود مي نگرد
فروغ فرخزاد
سنگ و شبنم
پرستوي فراري از بهارم
يك امشب ميهمان اين ديارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد
به ديدارم بيا چشم انتظارم
مرا گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريا ازآن ما كن اي دوست
دلم دريا شد اينك در كنارت
مكش دريا به خون پروا كن اي دوست
متابان گيسوان در همت را
بشوي اي رود دلواپس غمت را
تن از خورشيد پر كن ورنه اين شب
بيالايد همه پيچ و خمت را
گلي جا در كنار جو گرفته
گلي ماوا سر گيسو گرفته
بهار است و مرا زين دشت گلپوش
گلي بايد كه با ما خو گرفته
سياوش كسرايي
شب تنهائي خوب
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است ، و يكدست ، و باز
شمعداني ها
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، بيا
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را ، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند .
پارسايي هست در آنجا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است .
سهراب سپهري
آري آري زندگي زيباست
... گفته بودم زندگي زيباست
گفته و نا گفته اي بس نكته ها اينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ، ماهي در بلور آب
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب
آمدن ، رفتن ، دويدن ، عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به رويا هاي دامن گير و گرم شعله بستن ...
آري آري زندگي زيباست .
زندگي آتش گهي ديرنده پا بر جاست .
گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست .
ورنه ، خاموش است و خاموشي گناه ماست
نگاهت آسمانم بود وگم شد
و چشمت بيابانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو
جهان ديدگانم بود و گم شد
سياوش كسرايي
شعر سفر
همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود ، مي رود ، نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
مي شكفتم از عشق و مي گفتم
هر كه دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود ، عشق من نگهدارش
فروغ فرخزاد
پيش گفتار
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادم
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشة پر تو ذاتو كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بودوچه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
كه ز بند غم ايام نجاتم دادند