یادش به خیر کوچیک بودم انگار همین دیروز بود چه خاطراتی داشتم کاشکی اون روزها برگردن اون موقع من یه دختر شیطون اتیش پاره بودم حالا را نگاه نکنین ساکتم و کم حرفم تو کلاس تا ازم چیزی نخواهند حرف نمی زنم اما تو خونه خیلی حرف می زنم تو مدرسه صدام در نمیاد میام خونه یه بند حرف می زنم همین طوری حرف می زنم از زمین و زمان . خلاصه می خواهم خاطره ای از دوران کودکیم بگویم به خاطر این که هویتم فاش نشود اسم هارا نمی گویم اردیبهشت ان سال 8 سالم بود مهر ماه به کلاس دوم می رفتم(شش ماه دومم) مثل سالهای قبل به کوچه رفته بودم تا اخرین بازی هایم را بکنم چون نزدیک امتحانات ترم بود پسرک همسایه که یه سال از من کوچک تر بود دوچرخه ای نو خریده بود و خیلی خوشحال بود برام زبون در اورد گفتم: خودم یکی بزرگترش را می خرم و رفتم خونه شب شد ماجرا را برای پدرم تعریف کردم پدرم گفت نابرده رنج گنج میسر نمی شود تو معدلت را بیست بشو برات می خرم خلاصه کارنامه رو که گرفتم به بابام دادم گفتم بخر بیست شدم فردای انروز غروب بود زنگ زدند رفتم ایفون را برداشتم پدرم بود گفت خریدم با شور و شوق بسیار رفتم سلام نکرده سوارش شدم برای این که نیفتم چرخ های کمکی گذاشته بودندسه روزی با کمکی کار کردم یه هفته هم بی کمکی یه روز سوار بر دوچرخه بودم که دیدم پسرک با دوچرخه اش به سمت من امد گفت بیا مسابقه قبول کردم اما دوچرخه او کوچک تر و سبکتر بود در نتیجه او برنده شد خلاصه از ان روز به بعد با هم دوست شدیم و ماجرا ها شروع شد...
ادامه دارد
سلام دوستان تعجب کردید چیه دلم طاقت نیاورد معتاد یعنی من البته امروز اومدم دیگه نمیام تا هفته بعد فردا تعطیلیم واگرنه الان اینجا نبودم.تازه یه امتحان را دادم خدا کنه بقیه را هم مثل این بدم .راستی از محمدمجید تشکر می کنم که نظر داد دیشب یه دور دیگه کتاب را خواندم نود دیدم بعد خوابیدم قبل خواب به خدا گفتم خدا جون کمکم کن ساعت 5صبح بیدار بشوم . باورتون نمیشه سر ساعت 5 بیدار شدم خودم من که هر روز با توپ و تفنگم نمیشه بیدارم کرد رفتم نماز خوندم و یه دور دیگه خوندم بعد خواستم برم مادرم گفت صبحانه بخور منم خوردم مادر دیگه نمیشه حرفش را زمین زد رفتم مدرسه با بچه ها چیز های مهم را خواندیم که معلم امد و گفت پیام ایه را هم میاورد این لحظه این گار دنیا رو سرم خراب شد تند تند ورق زدم و نیگاه کردم دوستام هم همین خلاصه زنگ خورد و به زور از کتاب جدا شدم هی دعای مطالعه می خوندم که خوب بدم . ورقه ها را دادند خدا را شکر پیام ایه اسان بود از همون چیزی که سر امتحان شفاهی پرسیده بود خوب یه ربعه نوشتم منتظر شدم که بچه ها بدن بعد من بدم صندلی کنار را نگاهی کردم دوستم ف داشت از استرس می مرد خواستم جواب را بدم اما این معلمه مگه می گذاشت خلاصه ورقه را دادم و امدم بیرون دیدم همه درباره سوال 4 تستی حرف می زنند راست می گفتند مشکوک بود دو تا گزینه می شد خلاصه اون دوتا دوستم هم امدند ف هم امد گفت: 1 نمره را راحت از دست دادم هرچی به مراقب گفتم معلم را صدا کنه میگه من نمی بینمش. یه سوال دیگه هم مشکوک بود ولی درست نوشتم خلاصه با دوستام درس پس فردا را خوندم وبه خانه امدم الان هم که دارم می نویسم
نظر بدید
سلام
دوستان از مهدی دی جی و شادمهر تشکر میکنم که نظر دادن شادمهر راست میگه چرا به اون سفر سیاحتی زیارتی کسی نظر نداد به وبلاگ شادمهر برین به اون مطلب حرف دل جواب بدین .برین خودتون می فهمید.من که تحت تاثیر قرار گرفتم
سلام
اومدم بگم که امتحان ترم ما شروع شده یعنی اولیش سه شنبه است دین و زندگی خوب تو این یک ماهی نمی تونم مطلب جدید بنویسم ولی اون هایی که می ایند و سر می زنند
نظر بدین برمی گردم
بنده و همسرم هردو کچلیم
دشمن شانه و اصلاح سریم
هردو پای چپمان می لنگد
گویی رقصان همه جا جلوه گریم
در درون دهن هردوی ما
نیست دندان که یه چیزی بخوریم
گوشمان چون که کر است از این رو
رنج وراجی کس را نبریم
وعده هایی که بزرگان دانند
نشنیدیم و از آن بی خبریم
چونکه لالیم و نگوییم سخن
پرده راز کسی را ندریم
جفتمان صورتمان ابله روست
از نگه کردن هم بر حذریم
بس که زشتیم به دیوار اتاق
اینه نیست که در آن نگریم
نه سواد و نه کمالی داریم
زین سبب هردوی ما کله خریم
راحت از دغدغه بود و نبود
فارغ البال زهر شور و شریم
بسکه ما عاطل و باطل شده ایم
چون کوپن باطله ای بی ثمریم
هردو پیریم و خمیده قامت
هردو کم حوصله و بی هنریم
گرچه پولی به کف مانبود
عاشق و کشته سیر و سفریم
خوبه ارثی زپدر باقی ماند
ور نه ما مفت خور و بی ثمریم
ای خواننده چنین زوجی تو
دیدی در عمرت جان "کریم"؟!
کریم هویدایی