یه پسر در کوچه ما بود که از لحاظ ذهنی مشکل داشت(مونگول) نه که گیج بزنه بهش گفته باشم مونگول، واقعا بود(حدود 20،25ساله بود )
همیشه یه صندلی می گرفت و دم در همسایه ها یا سر کوچه می نشست بنده خدا لال هم بود
من و پسرک گاهی اذیتش می کردیم مثلا یه بار کلاه دخترانه سرش گذاشتیم ،یه بار هم البته یه بار که چه عرض کنم همیشه کلمه ای را به زبان می اوردیم که به ان حساس بود و ما را دنبال می کرد و پسرک را می زد ولی مرا نه.
یه روز اخرا تابستان بود مادرم رفته بود خیاطی لباس مدرسه من و خواهرم را تحویل بگیرد من و خواهرم و پسرک در خانه بودیم من و پسرک رفتیم دم در و خواهرم در حیاط بود.
دیدم بنده خدا صندلی را جا ی اصلی گذاشته و به مغازه می رفت یکی از همسایه ها که دوست نداشت او دم در خانه اش بشیند صندلی را برداشت و به خانه اش رفت
بنده خدا اومد و با زبان بی زبانی به ما گفت صندلی ام کجاست پسرک به خانه ان مرد اشاره کرد من هم که خواستم به خاطر اون روز که قرص تاریخ گذشته تو غذای خانومه افتاد و پسرک مرا تنها گذاشت از پسرک انتقام بگیرم گفتم :دروغ میگه خودش گرفت پسرک به من نگاه کرد و گفت :من دروغ گفتم و انتهای حیاط را به بنده خدا نشان داد و گفت آن جاست خواهر بی چاره ام از این پسره می ترسید هیچ وقت از 10 فرسخی اش هم رد نمی شد وقتی که بنده خدا امد داخل خواهرم جیغ و داد می کشید و به سمت خونه می رفت من هم با خنده پشت سر او بنده خدا که دید نیست رفت یقه همسایه را چسبید همسایه هم صندلی را به او داد
شب شده بود و خواهرم از ترس در جلو را قفل کرد و در خانه مانده بود من هم که در حیاط بودم
اومد و گوش من را گرفت و گفت دیگه از این کارها بکنی می کشمت گفتم غلط کردم گوشم کنده شد.ول کن وقتی گوش را ول کرد با چوب دنبالش کردم.خلاصه دعوای ما که به پایان رسید مادرم هم از راه رسید
دوستان نظر بدهید
سال دوم راهنمایی به دلایلی که گفتن نداره کلاس مارا عوض کردن وما وسط ترم اول رفتیم طبقه بالا به کوچکترین اتاق حالا22نفر در اتاقی کوچک البته برای کسانی که اهل تقلب باشند جای خوبی بود چون موقع امتحان صندلی ها در سه ردیف جفت جفت ماهم که هر روز امتحان داشتیم به عنوان پرسش کلاسی
این کلاس پنجره ای رو به بیرون داشت که سقف سکوی اجرای سرود و برنامه صبحگاه زیر آن بود راحت میشد پرید بیرون (سکو هم در حیاط بود ) البته کار من و شما نیست یه کم بلنده
دوستان من :
س:دوست صمیمی من در دوسال راهنمایی سال اول اصلا نمی شناختمش ،پرسپولیسی،
قد:173،
عاشق:کاکا
از محسن خلیلی افشین قطبی خوشش میاد
غیرتی(نسبت به تیم)
عصبی(خیلی زود عصبی می شد)
اهل تقلب:شدیدا هم گرفتن هم دادن الان را نمی دونم
مهربان سر کلاس ساکت پراسترس
شهریوری
م:
خیلی خیلی.......خیلی خرخون بود و هست همه آزمون ها اول می شه بدونید کنکور هم دورقم را میاره،پرحرف معروف به طوطی الدوله،خودشیرین.
قد:165
اهل تقلب نیست و نبود اون سال خواست دست چند نفر را رو کنه
کمی نامرد
با همه گرم می گیره
اول استقلالی بود جو پرسپولیسی ها اونو گرفت پرسپولیسی شد قول داد تیمش را عوض نکنه
سال سوم که مارا بعد دوسال ازهم جدا کردن رفت یه کلاس دیگه جو استقلالی ها اونو گرفت
دوباره استقلالی شد
امسال هم با منه تو کلاس من
ف:هم قد س
استقلالی اهل فوتبال نیست الکی میگه استقلالی هستم یه بار هم فوتبال ندیده حتی تیم خودش را
اهل تقلب هست هم گرفتنی هم دادنی
اعتماد به نفس بالایی داره
کمی بی تربیت
پرحرف
دوست داره همش تو جمع باشه زود جوگیر میشه
مال بهار
همون دختری که سر امتحان دینی یه نمره از دست داد تو سه شنبه نوشتم
ع:
قد 157
پرسپولیسی،اهل تقلب دوطرفه کمی ترسو نمی دونم ماله چه ماهی است
عاشق فابرگاس،محسن خلیلی،عباس اقایی
من :
قد:164
پرسپولیسی در کلاس ساکت بین دوستان صمیمی مثل س پرحرف
اهل تقلب نبودم الان کمی هستم سال سوم بیشتر می دادم الان بیشتر به یکی دوتا میدم
بهترین جا برای تقلب را در کلاس من دارم ولی استفاده نمی کنم
عاشق:آگرو،
از خلیلی کاکا هم کمی خوشم میاید
بازیگر مورد علاقه:سونگ ایل گوک،مسعود رایگان
رنگ مورد علاقه:قرمز و خاکستری
غذای مورد علاقه:الویه،چلوکباب،آش رشته
حیوان مورد علاقه:ماهی عید
بدترین سال:عید سال 80 مادربزرگ(پدری)خاله ام هردو فوت شدند هردو هم در عید
بهترین سال:سال 81دو نفر از فامیل های نزدیکم ازدواج کردند
لاغر:معروف به مقوا
البته بگم من عاشق بازی اگرو هستم نه مثل بعضی ها چشم و ابرو سونگ هم همین از بازیش خوشم میاد
واگرنه عشق واقعی من خداست این قدر دوستش دارم
اون روز قرار بود که سرود همگانی اجرا کنیم که کلی زحمت کشیدیم من رفته بودم نماز وقتی رفتم بالا دیدم م و س دارند بحث می کنند البته بحث دوستانه م هی اسم کاکا را میاورد س هم غیرتی میشد و می گفت ساکت .خلاصه اعصابش بهم ریخت رفت یه لگد به م بزنه که کفشش پرت شد رو سقف پایین پنجره همه خندیدیم ولی وقتی عمق فاجعه را درک کردیم هرکدام به فکر چاره بودیم با جارو و چیز های دیگر خواستیم درش بیاوریم زنگ اخر بود و برای سرود بیکار بودیم
نمی دونم چی شد مدرسه ما که کلاغ نداشت ولی در عرض دو دقیقه همه اون پایین مارا می دیدن و دست نشون می دادند
کاری نتونستیم بکنیم رفتیم به ناظم گفتیم گفت می خواست نکنه حقشه بی کفش بره خونه
سرود شروع شد س هم دوست داشت بیاد چون همه زحمت کشیده بودیم خلاصه ما می خوندیم واو اون بالا مارا با ناراحتی نگاه می کرد بار اول خراب شد بار دوم خوب بود معلم عربی ما که داشت فیلم می گرفت خیلی کلاس ما را دوست داشت ماجرا را برایش گفتیم او هم یه بچه سال اولی کوچولو گیر اورد و بغلش کرد و روی سقف گذاشت اوهم کفش را داد ناظم که دید دختره بالای سقفه گفت کی اون بالاست کی اجازه داد ما گفتیم خانم ت(معلم عربی)ناظم هم رفت
همان موقع زنگ خورد و کفش س به کفش سیندرلا معروف شد
دوره راهنمایی کلی خاطره دارم الان که نمیشه برم درس بخونم یک شنبه میام و یکی دوتا دیگه میگم مال بچگی ام هم تموم نشده اونا رو هم می گم
نظر یادتون نره
یادش به خیر کوچیک بودم انگار همین دیروز بود چه خاطراتی داشتم کاشکی اون روزها برگردن اون موقع من یه دختر شیطون اتیش پاره بودم حالا را نگاه نکنین ساکتم و کم حرفم تو کلاس تا ازم چیزی نخواهند حرف نمی زنم اما تو خونه خیلی حرف می زنم تو مدرسه صدام در نمیاد میام خونه یه بند حرف می زنم همین طوری حرف می زنم از زمین و زمان . خلاصه می خواهم خاطره ای از دوران کودکیم بگویم به خاطر این که هویتم فاش نشود اسم هارا نمی گویم اردیبهشت ان سال 8 سالم بود مهر ماه به کلاس دوم می رفتم(شش ماه دومم) مثل سالهای قبل به کوچه رفته بودم تا اخرین بازی هایم را بکنم چون نزدیک امتحانات ترم بود پسرک همسایه که یه سال از من کوچک تر بود دوچرخه ای نو خریده بود و خیلی خوشحال بود برام زبون در اورد گفتم: خودم یکی بزرگترش را می خرم و رفتم خونه شب شد ماجرا را برای پدرم تعریف کردم پدرم گفت نابرده رنج گنج میسر نمی شود تو معدلت را بیست بشو برات می خرم خلاصه کارنامه رو که گرفتم به بابام دادم گفتم بخر بیست شدم فردای انروز غروب بود زنگ زدند رفتم ایفون را برداشتم پدرم بود گفت خریدم با شور و شوق بسیار رفتم سلام نکرده سوارش شدم برای این که نیفتم چرخ های کمکی گذاشته بودندسه روزی با کمکی کار کردم یه هفته هم بی کمکی یه روز سوار بر دوچرخه بودم که دیدم پسرک با دوچرخه اش به سمت من امد گفت بیا مسابقه قبول کردم اما دوچرخه او کوچک تر و سبکتر بود در نتیجه او برنده شد خلاصه از ان روز به بعد با هم دوست شدیم و ماجرا ها شروع شد...
ادامه دارد