معرفی وبلاگ
به نام خدايي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود امد *سلام* به وبلاگ من خوش آمدي هر چي بخواي مي توني صدام كني گاهي دير به دير ميام اميدوارم به بزرگواري خودتون ببخشيد من متولد بهمن 73 هستم طرفدار تيم پرسپوليس عاشق هيچ كس به جزخدا نيستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد نظري انتقادي چيزي داريد به من بگيدمن انتقاد پذيرم ناراحت نمي شم
دسته
وبلاگ دوستان گلم
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 235882
تعداد نوشته ها : 199
تعداد نظرات : 134
Rss
طراح قالب
GraphistThem274

یه پسر در کوچه ما بود که از لحاظ ذهنی مشکل داشت(مونگول) نه که گیج بزنه بهش گفته باشم مونگول، واقعا بود(حدود 20،25ساله بود )
همیشه یه صندلی می گرفت و دم در همسایه ها یا سر کوچه می نشست بنده خدا لال هم بود
من و پسرک گاهی اذیتش می کردیم مثلا یه بار کلاه دخترانه سرش گذاشتیم  ،یه بار هم البته یه بار که چه عرض کنم همیشه کلمه ای را به زبان می اوردیم که به ان حساس بود و ما را دنبال می کرد و پسرک را می زد ولی مرا نه.
یه روز اخرا تابستان بود مادرم رفته بود خیاطی لباس مدرسه  من و خواهرم را تحویل بگیرد من و خواهرم و پسرک در خانه بودیم من و پسرک رفتیم دم در و خواهرم در حیاط بود.
                  
دیدم بنده خدا صندلی را جا ی اصلی  گذاشته و به مغازه می رفت یکی از همسایه ها که دوست نداشت او دم در خانه اش بشیند صندلی را برداشت و به خانه اش رفت
بنده خدا اومد و با زبان بی زبانی به ما گفت صندلی ام کجاست پسرک به خانه ان مرد اشاره کرد من هم که خواستم به خاطر اون روز که قرص تاریخ گذشته تو غذای خانومه افتاد و پسرک مرا تنها گذاشت از پسرک انتقام بگیرم گفتم :دروغ میگه خودش گرفت پسرک به من نگاه کرد و گفت :من دروغ گفتم و انتهای حیاط را به بنده خدا نشان داد و گفت آن جاست خواهر بی چاره ام از این پسره می ترسید هیچ وقت از 10 فرسخی اش هم رد نمی شد وقتی که بنده خدا امد داخل خواهرم جیغ و داد می کشید و به سمت خونه می رفت من هم با خنده پشت سر او بنده خدا که دید نیست رفت یقه همسایه را چسبید همسایه هم صندلی را به او داد
شب شده بود و خواهرم از ترس در جلو را قفل کرد و در خانه مانده بود من هم که  در حیاط بودم
 اومد و گوش من را گرفت و گفت دیگه از این کارها بکنی می کشمت گفتم غلط کردم گوشم کنده شد.ول کن وقتی گوش را ول کرد با چوب دنبالش کردم.خلاصه دعوای ما که به پایان رسید مادرم هم از راه رسید

دوستان نظر بدهید

دسته ها :
يکشنبه 1388/10/13 22:39
روزی از همان روز های گرم تابستان بود تنهای تنها بودم در را قفل کرده بودند و خودشون رفته بودن بیرون اما من جای کلید مادرم را می دانستم صندلی گذاشتم و از کیف مادرم کلید مادرم را برداشتم
بعد دیدم صدای پسرک و دختر عمویم می اید از توی آیفن گفتم بیایند داخل دختر عمویم 3 سال از من کوچک تر بود
خلاصه یه یک ساعتی توی خونه بازی کردیم بعد رفتیم توی حیاط دیدیم صدای گربه می اید گربه توی حیاط بود سیاه سیاه بود  هرچه پیشته پیشته کردیم نرفت که ناگهان فکر موذیانه و بدی به ذهنم رسید  رفتم توی حمام و دوتا از شامپو ها را خالی کردم توی ان کمی اب ریختم و با پسرک افتادیم به جون گربه دختر عمویم ان بالا می خندید گربه کفی و خیس شده بود این قدر اب ریختیم که گربه خودش در رفت بعد یه ربع رفتیم بیرون دیدم چند تا از همسایه ها جمع شدند جلو که رفتیم دیدیم گربه رو به موته می خواستند به دامپزشکی ببرند یکی از همسایه ها گفت :یکی بردتش حمام
یکی دیگه گفت:نه بابا کار یه بچه است ما هم که لباسمون خیس بود همه ما را نگاه کردند پسرک خواست فرار کند کارش اینه گفتم پسرک اب بازی عجب کیفی داد که دختر عمویم امد بیرون ما اشاره کردیم برود داخل چون زیاد سوتی می داد گفت :این همون گربه نیست که با کف خیسش کردیم  .
من و پسرک هم با هم پا به فرار گذاشتیم غروب تر که شد و مادرم ماجرا را فهمید و حیاط خیس را دید  من را تنبیه کرد گفت:دو روز حق نداری بیرون بری .
واین چنین دو روز از تابستان ان سال در خانه سپری شد
دسته ها :
يکشنبه 1388/10/13 19:57

سال دوم راهنمایی به دلایلی که گفتن نداره کلاس مارا عوض کردن وما وسط ترم اول رفتیم طبقه بالا به کوچکترین اتاق حالا22نفر در اتاقی کوچک البته برای کسانی که اهل تقلب باشند جای خوبی بود چون موقع امتحان صندلی ها در سه ردیف جفت جفت ماهم که هر روز امتحان داشتیم به عنوان پرسش کلاسی
این کلاس پنجره ای رو به بیرون داشت که سقف سکوی اجرای سرود و برنامه صبحگاه  زیر آن بود راحت میشد پرید بیرون (سکو هم در حیاط بود ) البته کار من و شما نیست یه کم بلنده
دوستان من :
س:دوست صمیمی من در دوسال راهنمایی سال اول اصلا نمی شناختمش ،پرسپولیسی،
قد:173،
عاشق:کاکا
از محسن خلیلی افشین قطبی خوشش میاد
غیرتی(نسبت به تیم)
عصبی(خیلی زود عصبی می شد)
اهل تقلب:شدیدا هم گرفتن هم دادن الان را نمی دونم
مهربان سر کلاس ساکت پراسترس
شهریوری

م:
خیلی خیلی.......خیلی خرخون بود و هست همه آزمون ها اول می شه بدونید کنکور هم دورقم را میاره،پرحرف معروف به طوطی الدوله،خودشیرین.
قد:165
اهل تقلب نیست و نبود اون سال خواست دست چند نفر را رو کنه
کمی نامرد
با همه گرم می گیره
اول استقلالی بود جو پرسپولیسی ها اونو گرفت پرسپولیسی شد قول داد تیمش را عوض نکنه
سال سوم که مارا بعد دوسال ازهم جدا کردن رفت یه کلاس دیگه جو استقلالی ها اونو گرفت
دوباره استقلالی شد
امسال هم با منه تو کلاس من

ف:هم قد س
استقلالی اهل فوتبال نیست الکی میگه استقلالی هستم یه بار هم فوتبال ندیده حتی تیم خودش را
اهل تقلب هست هم گرفتنی هم دادنی
اعتماد به نفس بالایی داره
کمی بی تربیت
پرحرف
دوست داره همش تو جمع باشه زود جوگیر میشه
مال بهار
همون دختری که سر امتحان دینی یه نمره از دست داد تو سه شنبه نوشتم

ع:
قد 157
پرسپولیسی،اهل تقلب دوطرفه کمی ترسو نمی دونم ماله چه ماهی است
عاشق فابرگاس،محسن خلیلی،عباس اقایی

من :
قد:164
پرسپولیسی در کلاس ساکت بین دوستان صمیمی مثل س پرحرف
اهل تقلب نبودم الان کمی هستم سال سوم بیشتر می دادم الان بیشتر به یکی دوتا میدم
بهترین جا برای تقلب را در کلاس من دارم ولی استفاده نمی کنم
عاشق:آگرو،
از خلیلی کاکا هم کمی خوشم میاید
بازیگر مورد علاقه:سونگ ایل گوک،مسعود رایگان
رنگ مورد علاقه:قرمز و خاکستری
غذای مورد علاقه:الویه،چلوکباب،آش رشته
حیوان مورد علاقه:ماهی عید
بدترین سال:عید سال 80 مادربزرگ(پدری)خاله ام هردو فوت شدند هردو هم در عید
بهترین سال:سال 81دو نفر از فامیل های نزدیکم ازدواج کردند
لاغر:معروف به مقوا

البته بگم من عاشق بازی اگرو هستم نه مثل بعضی ها چشم و ابرو سونگ هم همین از بازیش خوشم میاد
واگرنه عشق واقعی من خداست این قدر دوستش دارم
اون روز قرار بود که سرود همگانی اجرا کنیم که کلی زحمت کشیدیم من رفته بودم نماز وقتی رفتم بالا دیدم م و س دارند بحث می کنند البته بحث دوستانه م هی اسم کاکا را میاورد س هم غیرتی میشد و می گفت ساکت .خلاصه اعصابش بهم ریخت رفت یه لگد به م بزنه که کفشش پرت شد رو سقف پایین پنجره همه خندیدیم ولی وقتی عمق فاجعه را درک کردیم هرکدام به فکر چاره بودیم با جارو و چیز های دیگر خواستیم درش بیاوریم زنگ اخر بود و برای سرود بیکار بودیم
نمی دونم چی شد مدرسه ما که کلاغ نداشت ولی در عرض دو دقیقه همه اون پایین مارا می دیدن و دست نشون می دادند
کاری نتونستیم بکنیم رفتیم به ناظم گفتیم گفت می خواست نکنه حقشه بی کفش بره خونه
سرود شروع شد س هم دوست داشت بیاد چون همه زحمت کشیده بودیم خلاصه ما می خوندیم واو اون بالا مارا با ناراحتی نگاه می کرد بار اول خراب شد بار دوم خوب بود معلم عربی ما که داشت فیلم می گرفت خیلی کلاس ما را دوست داشت ماجرا را برایش گفتیم او هم یه بچه سال اولی کوچولو گیر اورد و بغلش کرد و روی سقف گذاشت اوهم کفش را داد  ناظم که دید دختره بالای سقفه گفت کی اون بالاست کی اجازه داد ما گفتیم خانم ت(معلم عربی)ناظم هم رفت
همان موقع زنگ خورد و کفش س به کفش سیندرلا معروف شد
دوره راهنمایی کلی خاطره دارم الان که نمیشه برم درس بخونم یک شنبه میام و یکی دوتا دیگه میگم مال بچگی ام هم تموم نشده اونا رو هم می گم

نظر یادتون نره

دسته ها : خاطرات
چهارشنبه 1388/10/9 12:32
سلام دوستان الان ساعت 12 است و من خواب دارم اومدم یه سری بزنم خوب این بارهم محمد مجید(این بار درستش کردم) نظر داد ازش تشکر میکنم .
امروز غروب از اخبار ورزشی شنیدم رئال قصد خرید آگرو را داره خدا کنه بخره البته با وجود رونالدو و اگر رونی را هم بخرند او باید روی نیمکت بنشیند به هرحال بهتر از ماندن در یک تیم  سقوط یافته است.
از این که علی دایی سرمربی پرسپولیس شد زیاد خوشحال نیستم .
دعا کنید ایران فردا ببره
خلاصه نویسی را حال کردین .
فردا واسه شما خاطره دو سال پیش تو مدرسه را میگم اسمش کفش سیندرلا است جالبه .
الان خواب دارم می روم بخوابم
good night
دسته ها :
سه شنبه 1388/10/8 23:49

سلام یه خاطره دیگه با توجه به مطلب کودکی.مربوط به همان تابستان هشت سالگی
یه روزی از روزها بازهم به کوچه رفتم و منتظر شدم تا پسرک بیاید
بازهم دوچرخه بازی و شمشیر بازی تفنگ بازی اعصابم بهم ریخته بود گفتم حالا بیا کمی خاله بازی کنیم  او هم با کمی لوس بازی قبول کرد من هم رفتم و لوازم آشپز خانه (اسباب بازی)قالیچه و چیز های دیگر اوردم و مثل بچه کوچولو ها توی کوچه قالی پهن کردم اون هم به عنوان مرد خونه رفت و گل و برگ و میوه آورد من هم همه را ریز کردم میوه ها در یک ظرف بقیه در یک ظرف دیگر میوه ها را خوردیم بقیه را ریختیم
او بازهم رفت میوه بیاورد من هم رفتم ظزف ها را بشویم وقتی برگشتم دیدم توی دستش 30 دانه تسبیح و چند بسته قرص هست.گفتم اینا چیه دیگه گفت توی یه نایلون کنار در خونمون بود گفتم چیکارشون کنیم گفت غذا درست می کنیم و به همسایه ها هم می دهیم من هم قرص ها باز کردم و در یک ظرف ریختم دانه های تسبیح را هم تو یه ظرف .(قرص ها تاریخ گذشته بودند)
پسرک ظرف قرص را از دستم گرفت و ظرف دانه را به من داد گفت حالا بیا پرت کنیم تو پنجره خونه هایی که میشه انداخت.اول من دانه ها را انداختم هنوز چند دانه نینداخته بودم که پسرک گفت:بسه دیگه حالا نوبت منه .و شروع کرد به انداختن قرص ها .
چشمتون روز بد نبینه از قضا اون روز یکی از همسایه هامون کلی مهمون داشت پنجره آشپز خانه
ان ها هم رو به کوچه بود پسرک قرص را به ان خانه انداخت ناگهان صدای جیغی از ان خانه امدم  پسرک که فهمید چه کرده پا به فرار گذاشت و رفیق فابریکش را تنها گذاشت من هم هاج و واج نگاش کردم زنه داد زد غذام ...مسموم شد .وایسا الان می دونم چی کارت کنم
خلاصه همه همسایه ها ریختن بیرون زنه هم امد بیرون قبل از انکه کسی بیرون بیاید من ظرف ها را از بالای در خونمون به داخل پرت کردم وسریع سنگ گنار در را برداشتم و به انطرف کوچه یعنی جایی دور از خانه ما و همسایه دیوار به دیوارمون (قربانی این ماجرا) رفتم و روی لی لی که خودم قبلا کشیده بودم بازی کردم همه من را نگاه می کردند ولی بعید می دانستند کار من باشه بعد من هم خودم را به موش مردگی زدم و گفتم نگاه داره ادم لی لی هم نمی تونه بازی کنه و به سمت خانه رفتم .از ان بالا (تراس)پسرک را دیدم که برایم شکلک در می اورد و می خندید  خلاصه تا سه روز باهاش قهر بودم بد موقعیتی بود نباید می رفت تا دختری 8 ساله نگاه های سنگین ان نادانان را به خود تحمل کند.اما باز هم حیا نکردم و بازهم دسته گل به اب دادم البته دادیم دسته گل بعدی ما.........
این داستان ادامه دارد
دسته ها : خاطرات
سه شنبه 1388/10/8 18:41

یادش به خیر کوچیک بودم انگار همین دیروز بود چه خاطراتی داشتم کاشکی اون روزها برگردن               اون موقع من یه دختر شیطون اتیش پاره بودم حالا را نگاه نکنین ساکتم و کم حرفم تو کلاس تا ازم چیزی نخواهند حرف نمی زنم اما تو خونه خیلی حرف می زنم تو مدرسه صدام در نمیاد میام خونه یه بند حرف می زنم همین طوری حرف می زنم از زمین و زمان .                   خلاصه می خواهم خاطره ای از دوران کودکیم بگویم به خاطر این که هویتم فاش نشود اسم هارا نمی گویم اردیبهشت ان سال 8 سالم بود مهر ماه به کلاس دوم می رفتم(شش ماه دومم) مثل سالهای قبل به کوچه رفته بودم تا اخرین بازی هایم را بکنم چون نزدیک امتحانات ترم بود پسرک همسایه که یه سال از من کوچک تر بود دوچرخه ای نو خریده بود و خیلی خوشحال بود برام زبون در اورد گفتم: خودم یکی بزرگترش را می خرم و رفتم خونه شب شد ماجرا را برای پدرم تعریف کردم پدرم گفت نابرده رنج گنج میسر نمی شود تو معدلت را بیست بشو برات می خرم                                                  خلاصه کارنامه رو که گرفتم به بابام دادم گفتم بخر بیست شدم فردای انروز غروب بود زنگ زدند رفتم ایفون را برداشتم پدرم بود گفت خریدم                                 با شور و شوق بسیار رفتم سلام نکرده سوارش شدم برای این که نیفتم چرخ های کمکی گذاشته بودندسه روزی با کمکی کار کردم یه هفته هم بی کمکی یه روز سوار بر دوچرخه بودم که دیدم پسرک با دوچرخه اش به سمت من امد گفت بیا مسابقه قبول کردم اما دوچرخه او کوچک تر و سبکتر بود در نتیجه او برنده شد خلاصه از ان روز به بعد با هم دوست شدیم و ماجرا ها شروع شد...

ادامه دارد

دسته ها :
سه شنبه 1388/10/8 12:44
X