نخستین بار که سرهنگ 2 تیمور بختیار قدرت خود را به افسران مافوقش نشان داد، در جریان حوادث آذربایجان و سرکوب فرقه دموکرات و عوامل پیشهروی در سال 1325 بود. ارتشبد حسین فردوست، که از دوستان تیمور بختیار بود، ماجرای حضور بختیار در آذربایجان را چنین روایت کرده است:
در زمان حوادث آذربایجان، مطلع شدم که تیمور بر حسب خوی خود، داوطلبانه به ستون اعزامی به آذربایجان پیوسته و در ستون دوم تحت امر سرلشکر ضرابی در مسیر میانه- مراغه- تبریز به آن دیار رفته و در حوالی مراغه، داوطلب سرکوب یک پایگاه فرقه دموکرات شده است. جنگ سختی کرده و به کمک ذوالفقاریها با جسارت کامل به دموکراتها حمله برده و تعدای را کشته و بقیه را فراری داده است. این تنها نبرد واقعی علیه نیروهای دموکرات بود و تیمور به خاطر آن، به درجه سرهنگی و اخذ نشان نائل شد.
(م 11/ ص 416)
منبع:سایت تبیان
منبع: تاریخ پهلوی- ج 13
ارتشبد حسین فردوست، ماجرای اولین دیدار خود با تیمور بختیار را، چنین روایت کرده است:
تیمور بختیار را اولین بار در خانهاش دیدم. محمود ارم با خواهش مرا به خانه بختیار برد (ارم از افسران گروه ارفع بود و در ژاندارمری به سرلشکری رسید و از صمیمیترین دوستان من تا انقلاب بود.) معلوم بود که ارم با بختیار سوابق دوستی بسیار دارد و تیمور از او خواسته که مرا به خانهاش ببرد. خانه تیمور در یکی از خیابانهای فرعی خیابان کاخ [فلسطین فعلی] و در یک ساختمان دو طبقه و کهنه ساز بود. طبقه دوم که دو اتاق داشت، در اجاره تیمور بود و او با یک زن از ایل بختیاری و یک دختر کوچک در آنجا زندگی فقیرانه داشت. در آن موقع، تیمور بختیار سرهنگ 2 سوار و جوانی حدود سی ساله و بسیار خوش تیپ با قامت موزون و قیافه مردانه و بسیار سمپاتیک بود. خیلی احترام و محبت کرد. دو اتاق با اثاثیه کهنه و درجه سه تزیین شده و به وسیله پرده از هم جدا میشد. در یک اتاق از ما پذیرایی کرد و در اتاق دیگر، زن و دختر کوچکش بودند. آنها هم آمدند، سلام کردند و کمی نشستند و بعد به اتاق خود رفتند. صحبت تیمور بیشتر درباره شکار و کوهستانهای بختیاری دور میزد و نشان میداد که به کارهای خطرناک، علاقه وافر دارد. به سلاح نیز علاقه شدید نشان میداد و تعدادی اسلحه در خانهاش داشت که به آنها عشق میورزید. معلوم شد که با حقوق خود زندگیاش را میگذراند و هر چند از خانواده خوانین بختیاری است؛ ولی وضعی ندارد. از او خیلی خوشم آمد و تشخیص دادم که یک فرد عشایری خالص است که از کودکی، جنگ میان شاخههای ایل بختیاری را شاهد بوده و به این شیوه زندگی خو گرفته است.
استنباطم این بود که میخواهد من وضعش را ببینم و فقر فوقالعاده او را به محمدرضا بگویم تا حداقل خانه بهتری برایش تهیه کند. معلوم بود که به زن ایلیاتی و دختر کوچکش علاقه شدید دارد و دلش میخواهد برای آنها زندگی خوبی فراهم کند.
(م 11/ ص 415- 416)
منبع:سایت تبیان
منبع: تاریخ پهلوی- ج 13
ستوان تیمور بختیار که چند سال از عمر خود را در مدارس نظام بیروت و پاریس گذرانده بود، دو کار میتوانست بکند؛ یا برود در ایل بختیاری و جنگ پارتیزانی علیه دولت راه بیندازد یا وارد ارتش شود و با عشایر یاغی که گاهی به صورت سنتی در مقابل دولت، جنگهای پارتیزانی میکردند؛ مبارزه کند. در آن سالهای 1315 و 1316 عشایر خلع سلاح شده بودند و حکومت مرکزی قدرت خود را بر تمام کشور بسط داده بود. تیمور بختیار داوطلب خدمت در ارتش شد. رضا شاه در آن ایام به آن چنان قدرتی دست یافته بود که دیگر از یک افسر جوان بیست و سه، چهار ساله وحشت نداشته باشد. ضمنا آن قدر به ارتشی که به وجود آورده بود، علاقه داشت که حاضر نمیشد از یک افسر جوان «سن سیر» دیده صرف نظر کند؛ حتی اگر از ایل بختیاری باشد. پس با استخدام این جوان 24 ساله در ارتش جوان شانزده ساله خود موافقت کرد و بختیار با درجه ستوان دومی، مشغول خدمت در ارتش شد.
چند سال قبل از شهریور 1320 و اشغال کشور و چند سال بعد از آن، یعنی درست تا سال 1325، از افسر جوانی که تیمور بختیار نام داشت، در مطبوعات و در احکام ارتشی، بسیار کم یاد میشد. فقط هر چند سال یک بار هنگام نوروز (در آن سالها ترفیع درجه افسران در نوروز اعلام میشد) اسم او به عنوان ستوان تیمور بختیار، سروان تیمور بختیار، سرگرد تیمور بختیار، سرهنگ 2 (یا نایب سرهنگ) تیمور بختیار که یک درجه ترفیع یافتهاند، در مطبوعات یا احکام ارتشی نوشته میشد.
(م 4/ ص 187- 188)
منبع: تاریخ پهلوی - ج 13
منبع:سایت تبیان
تیمور بزرگترین فرزند خانواده، تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در اصفهان، در دبیرستان ادب (معروف به کالج انگلیسی) گذراند. او از کودکی به تفنگ ، شکار و سپاهیگری علاقه داشت؛ عشقی برخلاف اقتضای زمان که رضا شاه برای عشایر انتخاب کرده بود.
هدف رضا شاه از آغاز کار خلع سلاح عشایر، اسکان آنها (به اصطلاح معروف، تخته قاپو کردن) و از بین بردن قدرت سران قدرت طلب عشایر بود. زمانی که تیمور بختیار علاقه پیدا کرده بود به دانشکده افسری برود، مصادف بود با مغضوب واقع شدن خویشاوند صاحب نامش سردار اسعد بختیاری، وزیر جنگ و محرم اسرار و فرد مورد علاقه رضا شاه در آن زمان.
(م 4/ ص 186- 187)
منبع:سایت تبیان
منبع: تاریخ پهلوی- ج 13
فریده دیبا:
محمدرضا در روز 22 فوریه، شخصاً به پارکر، سفیر کبیر امریکا در رباط (مراکش) تلفن زد و گفت: «مایل است هر چه سریع تر به امریکا برود!»
سفیر گفت که هنوز بیش از یک هفته از حمله ی انقلابیون به سفارت آمریکا در تهران نگذشته و رفتن شاه به امریکا، ممکن است توفان دیگری را برانگیزد.
محمدرضا با خشم تلفن را قطع کرد و این بار با اشخاصی که هرگز اسم آنها را به ما نگفت، در خود واشنگتن دی – سی تماس گرفت. ما می دانستیم که یکی از این اشخاص، دیوید راکفلر، سرمایه دار متنفذ آمریکایی است.
برژینسکی هم یکی دیگر از طرف های گفت و گوی تلفنی محمدرضا بود. زبیگنیو برژینسکی نسبت به دیگر مقامات امریکایی، لحن بی پرده و صریحی داشت. به قول ما ایرانی ها، اهل تعارف و شیله پیله نبود. او به محمدرضا گفت که: «پرزیدنیت کارتر مایل نیست او را در آمریکا بپذیرد!»
کارتر [به] برژینسکی و راکفلر که به او فشار آورده بودند تا شاه را در آمریکا بپذیرد، گفته بود: «او نمی خواهد شاه برای بازی تنیس به آمریکا بیاید و به خاطر او آمریکاییان در ایران کشته شوند و یا گروگان گرفته شوند!»
باید بگویم که روابط شاه با جیمی کارتر، همیشه روابطی شکننده و دو پهلو بود.
محمدرضا در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، از رقیب جیمی کارتر، یعنی کاندیدای حزب جمهوری خواه (جرالد فورد) حمایت کرده بود.
محمدرضا همیشه کاندیداهای حزب جمهوری خواه را به دمکرات ها ترجیح می داد. پس از انتخاب جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا، شاه و دخترم (فرح) برای یک دیدار رسمی به واشنگتن دعوت شدند (در نوامبر 1977).
در این مسافرت، گروه زیادی در برابر کاخ سفید تظاهرات کرده و به طرف شاه و فرح سیب زمینی و گوجه فرنگی پرتاب کردند.
... محمدرضا می گفت که این تظاهرات را خود دولت آمریکا ترتیب داده تا او را تحت فشار بگذارد. (م 4 / ص 419)
منبع:سایت تبیان
نخستین استقبال ها از شاه برای او و همراهانش دلچسب بود. در مورد آن روزها فریده دیبا می گوید:
در سر میز شام، صحبت های زیادی بین سادات و محمدرضا رد و بدل شد.
سادات شاه را شگفت زده کرد؛ وقتی به او گفت که اولین بار محمدرضا را در جریان خواستگاری اش از ملکه فوزیه دیده است!
سادات به محمدرضا گفت که در سال 1318 که محمدرضا برای دیدن فوزیه به مصر آمده بود، او یک افسر جوان ارتش ملک فاروق بوده که در مراسم سان و رژه ی نظامی، در حضور ولیعهد جوان ایران (محمدرضا) حضور داشته است!
پس از صرف شام به سالن نشیمن رفتیم و به صرف نوشیدنی و بحث ادامه دادیم.
با آن که پزشکان محمدرضا را از صرف مشروبات الکلی منع کرده بودند، یک گیلاس کنیاک نوشید گیلاس او برای چند بار دیگر هم پر و خالی شد... محمدرضا که آشکارا تحت تأثیر الکل قرار گرفته بود، ناگهان شروع به گریه کرد. او زار زار مانند طفل معصومی می گریست.
همه سکوت کرده بودند.
امیر اصلان افشار، شانه های محمدرضا را مالید و موفق شد او را آرام کند.
وقتی کمی آرام شد، رو به سادات کرد و گفت: «درست حال فرماندهی را دارم که سربازان خود را در میدان جنگ تنها گذاشته و گریخته است!»
«جهان سادات» سؤال کرد: «حالا به اعتقاد اعلیحضرت، چه بر سر آنها خواهد آمد؟»
محمدرضا این سؤال را بدون پاسخ گذاشت.
«سادات» برای آن که شاه را از این غم بزرگ بیرون بیاورد، گفت: «مصر حاضر است به افسران ارشد ارتش پناهندگی سیاسی بدهد یا حداقل می توانند برای مدتی به مصر بیایند!»
محمدرضا سری تکان داد و زیر لب فحشی به کارتر داد گفت: «نه، امریکاییان اجازه ی این کار را نخواهند داد. وقتی آنها مرا از کشورم بیرون کرده اند، چطور حاضر می شوند به افسرانم اجازه ی کسب پناهندگی بدهند. آنها قبلاً عوامل خود را از کشور بیرون کرده اند آنهایی که باقی مانده[اند] سرنوشت نامعلومی دارند!»
بعد محمدرضا فاش کرد که سفیر آمریکا و ژنرال رابرت هایزر از او خواسته اند به بعضی از افسران نظیر ارتشبد طوفانیان، ارتشبد ازهاری، ارتشبد اویسی، ارتشبد جم، ارتشبد مین باشیان و ده نفر دیگر، اجازه ی خروج از کشور بدهد و پاسپورت بقیه را جمع آوری کند تا قادر به فرار از کشور نباشند!
شاه تصور می کرد بعضی از افسران او نظیر ارتشبد حسین فردوست، قبل از او از ایران گریخته اند؛ اما بعداً که خبر خیانت فردوست را به او دادند، مثل آدمی که دچار شوک عظیمی شده باشد، مرتب در اتاق خود راه می رفت و زیر لب می گفت: «فردوست، فردوست! ... نه، نه... باورم نمی شود... اصلاً باورم نمی شود!» (م 4 / ص 400)
منبع:سایت تبیان