* بله، روز اول ماه مبارک رمضان، منزل مرحوم امامی، سحری را صرف کردیم و خوابیدیم. من خوابی دیدم که واقعاً خبر از آینده میداد. ساعت۱۰صبح بود که زنگ منزل به صدا درآمد. مادر مرحوم امامی- بیبی معصوم- آمد در اتاق ما را زد و با همان لهجه یزدیاش گفت: فلانی گمانم اینها ساواکیاند. سرجدم شما دم در نروید! من گفتم که در هر حال من بروم یا نروم، دستگیر میشوم و هیچ مصلحت نیست که نروم. چون میریزند توی خانه و شما و خانواده، آسیب میبینید. من جوراب هم نپوشیدم، رفتم در منزل را باز کردم، دیدم لندرور ساواک جلوی در خانه است. مأمور هم خودش را معرفی کرد و گفت بفرمایید. گفتم پس من آماده شوم. گفت نه، ما اجازه نداریم. وقتی وارد ساواک شدیم جلوی در اتاق سرهنگ هاشمی که آن موقع رئیس ساواک بود، هفت هشت نفر از مأمورین ساواک ایستاده بودند. سرهنگ هاشمی پشت میزش نشسته بود و سرهنگ افتخار، رئیس شهربانی هم کنار او نشسته بود. سرهنگ هاشمی هیچ تعارفی نکرد و ما خودمان رفتیم آن بالابالاها نشستیم. سرهنگ هاشمی بلند شد که: «آقا شما این تیرها را برداشتی یک روز به علم میزنی؛ یک روز به شاهنشاه. منظور شما چیست؟»
از پشت میز بلند شد با مشت گره شده به طرف بنده آمد که بزند به صورت من، من سرم را کنار کشیدم، دستش خورد به دیوار. بلافاصله گفت مأمورین آمدند و ما را بردند لباسهایمان را عوض کردند و صورتمان را خشک تراشیدند.
* بله، سال۴۳ بود.
* خیر، بار اول سال۴۱ بود که ما۹ روز در ساواک زندانی بودیم. از اول تا نهم ماه رمضان. هیچکس نمیدانست که من کجا هستم. نوغانی هم همراه ما بود. شب دهم ما را سوار بر ماشینی کردند و از مسیر شمال به زندان قزلقلعه تهران منتقل کردند که داستان خودش را دارد.
* روزی که خدمت امام(ره) بودیم؟
* آنجا بعد از آنکه امام(ره) از حصر آزاد شدند، قرار شد یک جمعی از حوزه علمیه مشهد برای عرض سلام و خیرمقدم خدمت ایشان بروند. بنده بودم، مرحوم آقای سیدحسن میردامادی نجفآبادی (از منسوبین آقا)، آقای سیدمحمود مجتهدی برادر آقای سیدعلی سیستانی مرجع تقلید و استاد بزرگوار ما مرحوم آقای مدرس یزدی هم بودند. با قطار عازم این سفر شدیم. چند روزی شایع کردند که ما را دستگیر کردهاند. شایعات هم که میدانید مثل همین امروز کار خودش را میکند. آن کسانی هم که اقدام به انتشار شایعات میکنند هدفشان مقطعی است چون میدانند در درازمدت همه چیز روشن میشود. وقتی میرفتیم من توی قطار به آقای مدرس گفتم که احتمال میدهم در مراجعت از این سفر، بنده خدمت شما نباشم. ایشان با همان لهجه خراسانی خودشان گفتند چطور؟ گفتم قطعاً من را دستگیر میکنند.
* نه، یکی بحث سابقه بود که آن را دنبال میکردند و دیگری مسایل جدیدی که اتفاق افتاد. امام آمدند و صحبتهایی کردیم. بعد هم این طرف و آن طرف جلساتی داشتیم تا اینکه رفتیم تهران و یک شب منزل آقا سیداحمد فاطمی (عموی این آقای فاطمی قاری قرآن) بودیم. فردا هم با یک فولوکس به اتفاق آقایان آمدیم قم. قم هم که آمدیم مستقیم رفتیم خدمت امام(ره) که منتهی شد به آن سخنرانی. مضمون سخنرانی هم که حتماً یادتان هست. امام(ره) خواستند که ما صحبت کنیم. من دستم را گرفته بودم به بالای آن چهارچوب پنجرههای قدیمی منزل امام و...
* بله! و جمعیت هم عجیب بود. نه اینکه به خاطر ما باشد، مرتب میآمدند و میرفتند.
«تاریخ» موجود زندهای است که میبیند، میشنود، حس میکند و همه چیز را به خاطر میسپارد، اما با ما این فرق را دارد که حافظهاش خیلی قویتر از ماست اگرچه عمری بسیار طولانی داشته باشد.
«تاریخ» حافظ و پاسبان میراث فرهنگی و تمدن بشری است و برگ برگ صفحاتش مملو از گفتهها و ناگفتههای ریز و درشت.اما بسیاری از این صفحات، به واقع درخشندهتر و جاودانهترند. صفحاتی که شرح دلاوریها، حقجوییها، عدالتورزیها و مجاهدتها را در سطرسطر خود ثبت کردهاند. در کتاب پربرگ و بار تاریخ سرزمینمان، بدون شک فصل «انقلاب اسلامی» یکی از خواندنیترین و درخشانترین فصلهاست. و در این عرصه، هستند مردان و زنانی که دل هایشان، گنجینه شنیدنیترین قصههاست. قصههایی که تاریخ، تمدن و فرهنگ ما را ساخته و پرداختهاند و روایت آنها در حقیقت به اهتزاز درآوردن پرچم جاودانه افتخار بربلندای قلههای مردانگی و غیرت در این سرزمین است.
روایتی که میخوانید، روایتی زنده از انقلاب است. روایتی زنده از روزهای مبارزه و التهاب، قصهای از زبان مردی که سرنوستش را با سرنوشت روزهای خون و قیام، گره زده بود.این گفتگو، حاصل نشست صمیمی با آیه ا... واعظ طبسی و پرس و جو از گنجینه خاطرات ایشان است که برگی با ارزش در تاریخ انقلاب اسلامی محسوب می شود.
صرفنظر از اینکه انسان باید از نظر ذهنی هم یک آمادگی داشته باشد که من این جلسه را چنین جلسهای نمیدانستم و فکر میکردم که نشستی معمولی است. آن هم با این زندگی کوچک و محدود ما که البته از نظر من خیلی هم وسیع و گسترده است و همینجا سپاس میگویم نعمت های خداوند را. بنابراین اجازه بدهید قبل از آنکه سؤالی مطرح شود این را عرض کنم که ما ساختن این منزل را روز اول تیرماه۱۳۴۸ شروع کردیم. معمار اینجا هم مرحوم حاج آقای عزیزیان، پدر عیال من بود. هر روز قبلازظهر و بعدازظهر خود بنده هم میآمدم بر کارها نظارت میکردم. اگرچه تهیه مصالح، کار خود مهندس و معمار است اما بنده شخصاً از فاصله تعطیلات درسیمان استفاده و کار ساختمان را پیگیری میکردم. دوستان هم چون لطف داشتند همین مراجعه و مطرح کردن نیاز ساختمان کافی بود برای اینکه بلافاصله مصالح، تأمین بشود. من تمام مخارج روزانه را یادداشت میکردم، جمع میزدم و حساب هفته و ماه و سال را در یک دفتر مخصوصی دارم که چند صفحه از آن مربوط به همین ساختمان است.
آقا (مقام معظم رهبری) در این بین دوبار از اینجا بازدید کردند.
از سال۴۸ تا حالا ما فقط دوبار اینجا را رنگآمیزی کردیم. به نظر خود من این خانه با آپارتمانهای امروزی که میگویند باکیفیت مطلوب هم ساخته میشود، میتواند رقابت کند، یعنی خانه کلنگی محسوب نمیشود!
در تاریخ 1 مهر ماه 1341 [شاه] در حالی که سپهبد عبدالحسین حجازی رئیس ستاد بزرگ را (که یکی از مقامهای مورد علاقه بختیار بود) به درجه ارتشبدی ارتقا داد، سپهبد تیمور بختیار را بازنشسته کرد!
با ابلاغ بازنشستگی سپهبد بختیار که برای او کاملا غیر منتظره بود، بختیار دانست در سیستمی که شاه قصد دارد همه قدرتها را در دست خود بگیرد، جایی برای او وجود ندارد. از این زمان به بعد است که بختیار شاه را هم هدف انتقاد قرار داد. در آغاز او فقط از اطرافیان شاه و از کارهای دولتهای منتخب شاه انتقاد میکرد، ولی به تدریج کار به مخالفت با شاه و انتقاد از برنامههای او کشید.
(م 4/ ص 169)
روز 24اسفند 1339، در آخرین روزهای دولت مهندس جعفر شریف امامی، سرلشکر حسن پاکروان، معاون سازمان اطلاعات و امنیت کشور، به عنوان معاون نخستوزیر و رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور معرفی شد. آن زمان در محافل سیاسی این بحث پیش آمده بود که این انتصاب با توجه به آن که شغل دیگری برای سپهبد بختیار در نظر گرفته نشده، حتما باعث ناراحتی بختیار خواهد شد.
اکنون با توجه به مذاکرات بختیار با «کندی»، رئیس جمهور دموکرات امریکا که چندی قبل انجام گرفته بود، میتوان نتیجه گرفت، سپهبد بختیار نه تنها از این انتصاب ناراحت نشد، بلکه به احتمالی، توصیه خود او باعث انتخاب سرلشکر پاکروان به آن مقام شد. بختیار با توجه به شرایط زمان، این تغییر را به سود خود میدانست. مدتی دوری از سازمان بدنام امنیت برای رسیدن به هدفهای بعدی [، یعنی] ریاست ستاد بزرگ یا نخستوزیری، برایش مفید بود. شاید او فکر میکرد شاه هم همینطور میاندیشد؛ راهی را که سپهبد رزم آرا در یک دوره از تاریخ معاصر ایران پیموده بود. بختیار که از نفرت شاه نسبت به دکتر امینی اطلاع داشت، وقتی شاه امینی را به نخست وزیری انتخاب کرد، منتظر ماند تا نوبت به او برسد.
(م 4/ص 193- 194)
منبع:سایت تبیان
بختیار برخلاف دستور شاه، در جلسات شورای امنیت ملی شرکت نمیکرد و شاه را در جریان عملیات مهم ساواک قرار نمیداد.
شورای امنیت ملی طبق الگوی انگلستان تشکیل شده و برابر دستور شاه، موظف بود جلسات خود را به طور مرتب و هفتگی در محل کاخ مرمر برگزار نماید.
اعضای این شورا که توسط شاه انتخاب شده بودند، رئیس اداره دوم ارتش (سپهبد حاج علی کیا)، رئیس ساواک (سپهبد تیمور بختیار)، رئیس شهربانی کل کشور (سپهبد مهدی قلی علوی مقدم) و فرمانده ژاندارمری کل کشور (سرلشکر مقبلی) بودند.
تیمور بختیار در جلسات اولیه این شورا حاضر شد و از موضع بالا شروع به امر و نهی کرد و این روحیه، سبب برخورد وی با رئیس اداره دوم ارتش (سپهبد حاج علی کیا) شد، و حتی کار به فحاشی و درگیری فیزیکی کشید و تیمور بختیار دیگر به جلسات نیامد.
رقابت بین سپهبد حاج علی کیا و سپهبد تیمور بختیار، سبب شد که هر دو در جلسات خصوصی که برای "خود شیرینی" با محمدرضا شاه داشتند، یکدیگر را به تدارک کودتا متهم کرده و اسنادی را که از فعالیتهای طرف مقابل به دست آورده بودند، در اختیار شاه قرار میدادند.
این وضعیت سبب شد شاه بیدار شود و بفهمد که هم سپهبد حاج علی کیا و هم سپهبد بختیار (روسای رکن دوم ارتش و ساواک) خواب و خیالهای خطرناکی در مخیله خود میپرورانند و اگر دیر بجنبد، باز هم باید تاج و تخت را بگذارد و به خارج بگریزد(!) این بود که هر دو نفر را به طور ناگهانی و غیر مترقبه از کار بر کنار کرد!
(م 7/ ص 524- 525)
منبع:سایت تبیان
حسین فردوست، دوست دوران مدرسه شاه از افراد صاحب نفوذ بر محمدرضا پهلوی و به نوعی مسوول هماهنگی سازمانهای اطلاعاتی او بود. به همین دلیل، بختیار میکوشید تا خود را به او نزدیک کند و از این ارتباط برای رسیدن به قدرت بهره بگیرد. فردوست در این باره گفته است:
تیمور خیلی علاقه داشت که رفاقت مرا داشته باشد، که چنین نیز بود. ولی خواستههای او انتها نداشت و من واقعا نمیدانستم که عاقبت کارهایش چه خواهد شد و لذا در ملاقاتها با وعده او را از سر خود باز میکردم. در سال 1339 که «شورای امنیت کشور» (بعدا شورای عالی هماهنگی نام گرفت) را تشکیل دادم و دبیر آن بودم، بختیار یا نمیآمد و اگر هم که میآمد، با سپهبد کیا مشاجره تندی میکرد. بالاخره به ستوه آمدم و به محمدرضا گفتم و او که به دنبال بهانه میگشت، فردای آنروز، هر دو را بر کنار و بازنشسته کرد. کیا، بر خلاف بختیار، در مقابل محمدرضا فرد مطیعی بود و برای این بازنشسته شد که تیمور کمتر ناراحت شود.
(م 11/ ص 419)
منبع:سایت تبیان
صرف نظر از فساد، زن بارگی، دزدی، تجاوز به نوامیس مردم و قتل و جنایات گوناگون سپهبد بختیار، آنچه سبب گردید وی برکنار شود، اطلاعاتی بود که از چندی قبل، شاه درباره نزدیکی او با آمریکاییها به دست آورده بود؛ به خصوص گفت و گوهایش در دیدار با کندی، ریاستجمهوری امریکا! شاه از مدتها قبل متوجه فزونطلبی تیمور بختیار و مداخلاتش در امور غیر نظامی، حتی مسخره کردن مجلس و نمایندگان شده بود؛ به همین جهت، با ترفند مخصوص، بین او و سپهبد حاجی علی کیا، رئیس اداره دوم، [ضد اطلاعات ارتش] اختلاف انداخت تا هم مانع اتحاد آنها شود و هم حقیقت وقایع کشور را درک کند.
(م 6/ ص 651)
منبع:سایت تبیان