وقتی مجبور شدیم به خاطر جلسه فوری شورای امنیت ملی که آقای باقری هم ملزم به شرکت در آن بودند از نیمه راه باز گردیم ؛ اصلا فکر نمی کردیم با توجه به شرایط حساس کنونی بتوانیم وقت دیگری از آقای باقری معاون عربی – آفریقایی وزارت امور خارجه بگیریم. اما چند دقیقه بعد رئیس دفتر ایشان تماس گرفت و گفت جناب باقری اولین وقت فردا یعنی ساعت 9 صبح را برای شما قرار داده اند و ما خوشحال ولی نگران از اینکه نکند باز لحظه آخر جلسه فوری دیگری پیش آید...
بالاخره فردا ساعت 9 صبح رسید و خوشبختانه سر ساعت موفق شدیم خدمت آقای باقری برسیم. مرد بزرگی که گفته ها و سوابقش نشان می دهد که سال های زیادی را با زحمت و تلاش طی کرده است تا امروز در این پست در راه عزت و سر بلندی مردم کشورش خدمت کند.
او با خوشرویی از ما استقبال کرد و از اینکه روز گذشته بدون اراده مجبور شده بود برنامه اش با ما را بر هم بزند عذر خواست...
تبیان: برای شروع بهتر است معرفی اجمالی از خودتان به عنوان شخص آقای باقری داشته باشید.
بسم الله الرحمن الرحیم ، سلام بر سالار شهیدان و درود بر همه شهیدان کربلا و با آرزوی توفیق شناخت هر چه بیشتر مکتب تشیع و اسلام ناب که روز به روز بر عزت و قدرت آن افزوده شده و این به برکت خون امام حسین است.
محمد رضا باقری هستم، معاونت عربی – آفریقایی وزارت امور خارجه. متولد 1331 . معلم دانشگاه بودم و در رشته تاریخ هم در مدرسه و هم در دانشگاه تدریس می کردم. سال 1361 به وزارت خارجه آمدم و به عنوان یک کارشناس کار خود را آغاز کردم. تحصیلاتم فوق لیسانس در رشته تاریخ است و به مرور در طی این یک ربع قرنی که در وزارت خارجه هستم علاوه بر کار کارشناسی ، مسئولیت هایی هم پیدا کردم.
اولین کارم را به عنوان رئیس نمایندگی در لیبی شروع کردم و به عنوان سرپرست سفارت و کاردار موقت در لیبی مشغول شدم و بعد به سفارتمان در کویت منتقل شدم. سال های 1363 تا 1366 در کویت بودم. سال آخر جنگ در تهران به عنوان رئیس اداره دوم خلیج فارس بودم و بعد به عنوان سفیر به ترکیه اعزام شدم. بیش از 7 سال سفیر ترکیه بودم و بعد مدتی مشاور وزیر بودم و سپس به مدیر کل بخشی از اروپا منسوب شدم .
من تا سال 82 مدیر کل اروپای مرکزی بودم. سال 82 به عنوان سفیر به سوریه اعزام شدم . در سوریه بودم که به خاطر مسئولیت فعلی احضار شدم و هم اینک به عنوان معاون عربی – آفریقایی مشغول به کار هستم. 4 فرزند دارم که هر چهار تای آنها دانشجو هستند. خوشحال هستم که امروز با شما صحبت می کنم .
یک جمله ای در صندلی داغ گفتم ، مایل هستم اینجا هم به خاطر طیف مخاطب جوان شما باز تکرار کنم و آن اینکه اگر در وزارت خارجه مفهومی به عنوان سرداری باشد من افتخارم این است که من در جمهوری اسلامی از سربازی به سرداری رسیدم.
و این افتخار در جمهوری اسلامی ایران است که هر فردی در هر پست و مسئولیتی و با هر عنوانی که قرار می گیرد با علاقه و با اعتقاد وارد کار شود و عنوان پست و مسئولیت او را نفریبد و به استعدادهای فردی و توکل به خدا تکیه کند. به این دو عامل یعنی به اتکای به نفس و در عین حال اتکا به خداوند. یعنی هم متوکل باشد و هم خود ساخته و توصیه ام به جوان ها این است که خود را بسازند، خود را آماده کنند و در هر بخشی از کارهای نظام که احساس می کنند توانمندی دارند خودشان را مشغول کنند. مثل کار بزرگی که شما در تبیان کردید ، ان شاء الله موفق باشید.
بنابراین مهمترین خاطره این خانه علاوه بر همه اتفاقات کوچک و بزرگ، همان پنجشنبهای بود که این قسم در اینجا منعقد شد. در یکی از همان پنجشنبهها ناگهان پلیس ریخت جلوی خانه ما و بعد معلوم شد آقا سید عباس موسویان را تعقیب کردهاند و او هم فرار کرده آمده در خانه ما. من آمدم و گفتم که نمیگذارم ایشان را از داخل خانه ما ببرید. سروانی که ایشان را تعقیب میکرد آمد و خیلی مؤدب گفت حاج آقا بالاخره ما هم مسؤولیتی داریم. گفتم نه، مگر اینکه من هم بیایم. راه افتادیم تا اول کوچه «ناظر» که آنجا محل استقرار پلیس بود. مسؤولش هم سرهنگ مظفری نامی بود که گفت به احترام حاج آقا، ایشان را آزاد کنید.
منبع:vaeztabasi.com
این را هم بگویم که از همان سن۱۵،۱۶ سالگی در مسایل اجتماعی و سیاسی حضور داشتم و با درک مسایل سیاسی و فعالیتهایمان سعی میکردیم جریانهایی را که باید حمایت شوند، حمایت کنیم و جریانهایی که نباید حمایت شوند را تفکیک کنیم.
به هر حال شب هشتم سخنرانی در سرای محمدیه بود که قبل از منبر، ما را احضار کردند به اطلاعات شهربانی. رئیس اطلاعات شهربانی هم شمسآرا بود که هر وقت ما را به آنجا میبردند برخورد مؤدبانهای داشت و اظهار اردات میکرد و میگفت المأمور معذور. آن شب یکی دو ساعت بنده را نگه داشتند تا اینکه هفت هشت دقیقهای از زمان منبر گذشت. در این اثنا چون خانمها بالای بالکن «سرا» بودند، خانمی روسریاش را از بالا پرت میکند بین آقایان و میگوید شما مرد نیستید. فلانی را گرفتند و شما اینجا نشستهاید و نگاه میکنید؟ در همین حین ما رسیدیم و با سلام و صلوات بالای منبر رفتیم. من گفتم که الان بنده دارم از اطلاعات شهربانی میآیم. چنین حرفهایی زدند و چنان چیزهایی خواستند. ما هم که اصلاً بر خلاف مصلحت مردم و کشور صحبت نکردیم. صحبتهای ما طبق مصلحت مردم و کشور است. شب بعد آمدند بحث را تعطیل کردند. پلیسها ریختند و تمام سرای محمدیه را محاصره کردند و از همانجا دیگر منبر ما را ممنوع اعلام کردند.
بعد گفتم که ما آمدهایم برای عرض سلام و بیعت مجدد با جنابعالی. و برای اینکه مراتب ایمان و اعتقاد خودم را به نهضتی که شما آغاز کردید نشان بدهم میخواهم عرض کنم که بهره من از زندگی، تنها یک فرزند است که آمادهام این فرزند را هم در راه این انقلاب، تقدیم اسلام کنم. اینجا هم امام(ره) خیلی اشک ریخت. صحبت من در آنجا حدود۳۵ دقیقه طول کشید. از آنجا که آمدیم مشخص بود که تحت تعقیبیم. خیلی اصرار بود که برای سخنرانی به منزل آقای شریعتمدار، آقای نجفی و آقای گلپایگانی برویم اما من گفتم نه، من منحصراً برای امام(ره) آمدم. آقای شریعتمدار و به خصوص مرحوم آقای نجفی یک حق استادی نسبت به مرحوم والد ما داشتند و بالاخره از ما هم انتظار داشتند. ایشان اظهار داشتند خوب است من یک سخنرانی هم آنجا داشته باشم که من عذرخواهی کردم. هنگام آماده شدن برای مراجعت، آقای مدرس گفتند نمیتوانند با ماشین برگردند، بنابراین همان جمع تصمیم گرفتیم با قطار برگردیم. در راهآهن قم نشسته بودیم تا قطار آماده شود که متوجه شدیم وضع غیرعادی است. شعاع وسیعی از اطراف ما را خلوت کرده بودند و چند مأمور هم آنجا را محاصره کرده بودند. یکی از آنها جلو آمد و گفت، جناب آقای طبسی! لطفاً چند دقیقهای تا اطلاعات شهربانی تشریف بیاورید. گفتم شهربانی یا ساواک؟ گفت پس خودتان میدانید! اداره اطلاعات آنجا هم۵۰ قدم با ایستگاه راهآهن بیشتر فاصله نداشت. سرهنگ بدیعی رئیس ساواک قم بود. خود ایشان آمد پشت فرمان نشست و حدود سه چهار کیلومتر از قم بیرون رفتیم. این ماشین، ظاهراً ماشین شخصی بنام بدیعی بود. او یک راه انحرافی را در پیش گرفت و از جاده اصلی خارج شد. یک کیلومتر آن طرفتر یک ماشین لندرور آماده بود. ما را سوار لندرور کردند و بعد هم رفتیم طرف تهران. آنجا هم ما را به یکی از ادارات ساواک تهران تحویل دادند. غروب بود و هوا، سرد و بارانی. من توی اتاق نشسته بودم که ناگهان در را باز کردند و یک نفر گفت: آقای طبسی، انقلاب آقا! انقلاب؟ تبعیدت میکنیم به جایی که همه این حرف ها تمام شود. من نمیدانستم که او کیست. بعداً شنیدم که سرهنگ مولوی است که هیچکس از دست او جان سالم بهدر نبرده. یعنی در اولین برخورد، به حساب افراد میرسید. وقتی این را گفت، من گفتم حالا بفرمایید بنشینید با هم صحبت کنیم ببینیم قضیه چیست؟! تا این جوری گفتم و خونسرد برخورد کردم بلافاصله گفت نه جانم مرسی، من کار دارم، خداحافظ. (خنده حضار) او رفت و صبح آمدند من را برای دومین بار به قزلقلعه منتقل کردند. رئیس قزلقلعه، سروان آشتیانی بود اما مدیر اجرایی و اداره کننده آن، استوار ساقی بود. عجیب بود، ایشان با هر زندانیای که زیردست بازجو، اعتراف میکرد، خیلی خشن بود و برعکس به کسی که مقاومت میکرد و حرفی نمیزد، احترام میگذاشت. آقای ساقی تا من را دید گفت، شما دوباره آمدی؟ گفتم حالا یک سلول خوبی به ما بده! گفت باشد و همین کار را هم کرد. یک سلولی که مقابل آن، فضای عمومی قزلقلعه بود به من دادند. چند روزی در سلول بسته بود ولی بعد دستور داد در سلول باز باشد. صبح که رفتم برای وضو گرفتن دیدم که یک آقا شیخی در حال وضو گرفتن است. این آقا شیخ علیاصغر مروارید را ندیده بودم ولی از نشانههایی که از ایشان شنیده بودم، او را شناختم. گفتم جناب آقای مروارید! یک دفعه برگشت و گفت بله قربان! مثل اینکه اینجا هتل هایته (خنده حضار) که شما این طور صحبت میکنید!
آنجا آقای مروارید به من گفت که امام درباره شما پیامی داده که قبلاً برای هیچکس این کار را نکرده است. ایشان خطاب به ساواک گفتهاند که شما مهمان من را گرفتید، پس در حقیقت خود من را گرفتید.
مرحوم آقا نجفی مفصل درباره ایشان صحبت کرده است. مرحوم آقای اراکی هم به من گفتند شاید در دو ساعتی که مرحوم طبسی صحبت میکرد کسی نمیتوانست تشخیص بدهد که ایشان نفس میکشد یا نه. از نظر علمی با اینکه ایشان در سن۳۸ سالگی فوت کرد در۲۱سالگی منبر ایشان درخشید. آقای وحید خراسانی، چند ماه پیش که تشریف آوردند و در خدمتشان بودیم خاطرهای تعریف کردند. ایشان میگفتند به خاطر یکی از سخنرانیهایم در قبل از انقلاب، منبر من ممنوع شد. مرحوم آقای خوانساری از این مسأله ناراحت شدند و گفتند این سخنرانیها اهمیت دارد. سپس خاطرهای از مرحوم پدر شما نقل کردند. مرحوم آقای خوانساری میگفت در یکی از کشورها با خانواده تازه مسلمانی برخورد کردم که قبلاً یهودی بودند.ضمن صحبتها گفتند که ما هر چه داریم از آقای طبسی داریم. او ما را هدایت کرد و نجاتمان داد. در سوریه، ایشان چند سخنرانی داغ و پرشور داشتند که مورد استقبال قرار گرفت. در عربستان(مدینه) هم ایشان چند منبر تأثیرگذار داشتند که فکر میکردند دستگیر شوند اما خیلی مورد احترام قرار گرفتند.
از نظر علمی هم من یک رسالهای از ایشان دیدم به خط خودشان در بحث اصالةالبرائة که بیانگر صاحبنظر بودن ایشان در مسایل اصولی و فقهی است که این موضوع راخدمت آقا (مقام معظم رهبری) هم عرض کرده بودم. در کنار اینها مسأله مهمتر تقوای ایشان بود. یک نوبت که بنده محضر حضرت امام(ره) بودم و گلایههایی از برخوردهای سیاسی داشتم امام(ره) فرمودند من چه به خاطر خود شما و چه به خاطر مرحوم والدتان، به شما خیلی علاقهمندم و ایشان در این مورد تعبیر خاصی داشتند. مرحوم آقای شیخ عبدالکریم یزدی، مؤسس حوزه علمیه قم هم خیلی نسبت به ایشان عنایت و لطف داشتند. امیدوارم که انشاءا.. ما هم که طلبه کوچکی هستیم بتوانیم خودمان را به جنبههای معنوی و پرهیز از امور عادی که موجب انحطاط انسان است و به جهت فکری و اعتقادی هم به انسان ضربه میزند، متخلق کنیم.
والده شاید اوایل خیلی مایل نبودند به اینکه من ترک تحصیل کنم و تحصیلات جدید را کنار بگذارم. من از اوایل سال اول دبیرستان میخواستم وارد حوزه شوم که نشد. لذا سال اول دبیرستان را خواندیم و در سال دوم، علاقه فراوان و گرایش شدید به حوزه باعث ورود من به درس و بحث طلبگی شد.
* بله، روز اول ماه مبارک رمضان، منزل مرحوم امامی، سحری را صرف کردیم و خوابیدیم. من خوابی دیدم که واقعاً خبر از آینده میداد. ساعت۱۰صبح بود که زنگ منزل به صدا درآمد. مادر مرحوم امامی- بیبی معصوم- آمد در اتاق ما را زد و با همان لهجه یزدیاش گفت: فلانی گمانم اینها ساواکیاند. سرجدم شما دم در نروید! من گفتم که در هر حال من بروم یا نروم، دستگیر میشوم و هیچ مصلحت نیست که نروم. چون میریزند توی خانه و شما و خانواده، آسیب میبینید. من جوراب هم نپوشیدم، رفتم در منزل را باز کردم، دیدم لندرور ساواک جلوی در خانه است. مأمور هم خودش را معرفی کرد و گفت بفرمایید. گفتم پس من آماده شوم. گفت نه، ما اجازه نداریم. وقتی وارد ساواک شدیم جلوی در اتاق سرهنگ هاشمی که آن موقع رئیس ساواک بود، هفت هشت نفر از مأمورین ساواک ایستاده بودند. سرهنگ هاشمی پشت میزش نشسته بود و سرهنگ افتخار، رئیس شهربانی هم کنار او نشسته بود. سرهنگ هاشمی هیچ تعارفی نکرد و ما خودمان رفتیم آن بالابالاها نشستیم. سرهنگ هاشمی بلند شد که: «آقا شما این تیرها را برداشتی یک روز به علم میزنی؛ یک روز به شاهنشاه. منظور شما چیست؟»
از پشت میز بلند شد با مشت گره شده به طرف بنده آمد که بزند به صورت من، من سرم را کنار کشیدم، دستش خورد به دیوار. بلافاصله گفت مأمورین آمدند و ما را بردند لباسهایمان را عوض کردند و صورتمان را خشک تراشیدند.
* بله، سال۴۳ بود.
* خیر، بار اول سال۴۱ بود که ما۹ روز در ساواک زندانی بودیم. از اول تا نهم ماه رمضان. هیچکس نمیدانست که من کجا هستم. نوغانی هم همراه ما بود. شب دهم ما را سوار بر ماشینی کردند و از مسیر شمال به زندان قزلقلعه تهران منتقل کردند که داستان خودش را دارد.
* روزی که خدمت امام(ره) بودیم؟
* آنجا بعد از آنکه امام(ره) از حصر آزاد شدند، قرار شد یک جمعی از حوزه علمیه مشهد برای عرض سلام و خیرمقدم خدمت ایشان بروند. بنده بودم، مرحوم آقای سیدحسن میردامادی نجفآبادی (از منسوبین آقا)، آقای سیدمحمود مجتهدی برادر آقای سیدعلی سیستانی مرجع تقلید و استاد بزرگوار ما مرحوم آقای مدرس یزدی هم بودند. با قطار عازم این سفر شدیم. چند روزی شایع کردند که ما را دستگیر کردهاند. شایعات هم که میدانید مثل همین امروز کار خودش را میکند. آن کسانی هم که اقدام به انتشار شایعات میکنند هدفشان مقطعی است چون میدانند در درازمدت همه چیز روشن میشود. وقتی میرفتیم من توی قطار به آقای مدرس گفتم که احتمال میدهم در مراجعت از این سفر، بنده خدمت شما نباشم. ایشان با همان لهجه خراسانی خودشان گفتند چطور؟ گفتم قطعاً من را دستگیر میکنند.
* نه، یکی بحث سابقه بود که آن را دنبال میکردند و دیگری مسایل جدیدی که اتفاق افتاد. امام آمدند و صحبتهایی کردیم. بعد هم این طرف و آن طرف جلساتی داشتیم تا اینکه رفتیم تهران و یک شب منزل آقا سیداحمد فاطمی (عموی این آقای فاطمی قاری قرآن) بودیم. فردا هم با یک فولوکس به اتفاق آقایان آمدیم قم. قم هم که آمدیم مستقیم رفتیم خدمت امام(ره) که منتهی شد به آن سخنرانی. مضمون سخنرانی هم که حتماً یادتان هست. امام(ره) خواستند که ما صحبت کنیم. من دستم را گرفته بودم به بالای آن چهارچوب پنجرههای قدیمی منزل امام و...
* بله! و جمعیت هم عجیب بود. نه اینکه به خاطر ما باشد، مرتب میآمدند و میرفتند.