چلّه تابستان است، اما من سردم شده، تمام تنم میلرزد. نمیدانم مرا کجا میبرند. روی سرم روپوش مانندی را انداختهاند و من فقط جلوی پاهایم را میبینم، حس میکنم ذهنم کنده شده است. صداهای اطراف مثل هوهوی باد، توی گوشم میپیچند. «زودتر ببرش.»، «وانستا اینجا.» «بدهاش دست افسر نگهبان.» صدای همهشان مثل نظامیها، خشک و خشن است و جملاتشان دستوری و کوتاه! یکمرتبه دلم برای صدای آرام مادر تنگ میشود که از گل نازکتر نمیگوید، «وروجک! یه ذره پتو تو بکش او طرف. اومده وسط سفره!» با عجله کتاب را زیر متکا پنهان میکنم. باز همان صدای مهربان، این بار با کمی نگرانی، «نمی خواد قایمش کنی. دیدمش!» چرا نمیتوانم فکر کنم؟ به قول استاد «سلولهای خاکستری مغز؟ تعطیل!» چرا ذهنم تعطیل شده؟ شروع میکنم به شمردن قدمهایم، باید کاری کنم. باید جلوی تعطیلی سلولهای خاکتسری را بگیرم، یک ... دو ... سه ... آن که مرا میبرد چنان فریادی میزند که «چهار» یادم میرود و یکهوته دلم خالی میشود... «خدایا! بدجوری ترسیدهام!» زیرلب تکرارمیکنم، « امّن یجیب المضطر ...» باقیش یادم نمیآید... میترسم... دوباره شروع میکنم، «امّن یجیب المضطر...» و یادم میآید «و اذا دعاه و یکشف السوء». خوشحال میشوم، قند توی دلم آب میشود. در عمرم امّن یجیب را این طوری نخواندهام.
برمیگردم. بچههای مدرسه را آوردهاند تماشا. مثل عنکبوت به نردههای طبقه 2 چسبیدهام، بوی خون توی دماغم پیچیده. راهنما با تعجب نگاهم میکند. مطمئنین؟ سرم را تکان میدهم که یعنی مطمئنم... اما مطمئن نیستم... بوی خون بدجوری توی دماغم پیچیده... بیخ موهایم درد گرفته... سرم به دوار افتاده ... دایره... دایره... دایره... آن کسی که این بنا را ساخته، میدانسته که چقدر به درد به «دور افتادن» میخورد. درد میرود... تاریکی میرود... سرما میرود... اما دو چیز باقی میمانند: جیغ دردناک آنهایی که در ناکجائی، در این بازداشتگاه شکنجه میشوند و دواری که تا دم قبر همراهت میآید.
فکر میکنم. هیچ کارت شناسائی و ردی همراهم نبوده، پس قطعاً نمیدانند اسمم چیست یا اهل کدام فرقه و قبیله هستم. مکث میکنم، کفر افسر نگهبان درمیآید. آن وقت شب، باید پیش زن و بچهاش میبود لابد، نه در مقابل چشم دختر چشم سفیدی که در شرایط عادی هم اسمش یادش نمیماند.
«سهیلا!»
مینویسد:
«سهیلا چی؟»
مرض دارم، میگویم:
«هرچی شما بخواین ...» مکث میکنم، نگاهی به سرشانههایش میاندازم، به عادت این دو سال سربازی لعنتی... ادامه میدهم، «تیمسار!» خوشش میآید. هر چند به روی خودش نمیآورد:
«سهیلا چی؟»
سهیلا که اینجا نیست که غصّهاش را بخورم. من ماندم که بروم سربازی، او رفت که خانم دکتر شود. دکترای جغرافیای سیاسی! مسخره! نوربخش خیابانی... خودش میگفت بیابانی... و میخندیدیم. گفتم: «بیابانی!»
نگاهم کرد.
«مطمئنی؟»
«تقریباً!»
از خودم پرسیدم، «اینم شد فامیل؟» و خودم جواب دادم، «چه اشکالی داره؟» وقتی قراره خودت نباشی، چه فرقی میکنه کی باشی؟» همیشه همینجور هستم. وقتی میترسم، لودگیم گل میکند. ترسیدهام، به شدت، برای همین لودگی میکنم و خندهام میگیرد. با عصبانیت میگوید:
«چهار تا چک ولگد که خوردی، خندیدن یادت میره.»
به کسی که مرا همراهی میکند، میگویم:
«شما نیا! میخواهم ببینم میتونم گشت بزنم توی بند یا نه؟» راهرو تاریک است. هنوز راهنما نیامده که چراغها را روشن کند. همه بدنم دارد میلرزد. یخ کردهام. چشمهایم را میبندم... سر و صدای هولناکی توی گوشم میپیچد... سالها گذشته است... همهچیز مثل غبار توی سرم میگردد، دوار! دوار! دوار! سردرد! سردرد! سردرد!
دوباره تکرار میکنم:
«شما نیا!»
از خدا میخواهد. میگوید:
«باشه!»
چشمهایم رامیبندم. پایم گیر میکند به آهن بیست و پنج سانتی ورودی. درد عجیبی میپیچد توی زانوهایم، اما این بار، با چشمهای باز دیدم که کجا میروم. وارد راهرو میشود... میشمرم... یک ... دو ... سه ... تا بیست مشکلی ندارم، بعد یکمرتبه مغزم قاتی میکند، بیست بود یا بیست و یک؟» برمیگردم، از اول راهرو، دوباره میشمرم... چشمهایم را باز میکنم... «این بود یا اون؟ لعنتی! این بود یا اون؟ یعنی مگه چقدر گیج بودهام اون روزها؟» توی اتاقکها سرک میکشم. چه شیک شده اینجا! نه بوی تعفنی، نه سری... نه صدائی ... یک عالمه هوای تازه! و نور ... نور اندک پنجرهها ... عجب بهشتی شده ... هوس میکنم فارغ از هیاهوی تهران بزرگ، روی گلیم تمیز آنجا بنشینم ... یک لیوان چای هم که بیاورند نورعلی نور! یکمرتبه حس میکنم بوران عجیبی از سوراخ پنجره میپیچد توی اتاقک و همه هستی مرا برمیدارد و با خودش میبرد. صدای هولناکی از آنسوی زمان، توی گوشم فریاد میزند، «خیال کردی خیلی جیگرداری آره؟» سرم را به دیوار سلول تکیه میدهم و صدای هق هقم، بند را پر میکند. آن که همراهم بود و از خدا خواسته که توی بند نیاید، هراسان از این اتاق به آن اتاق سرک میکشید و صدایم میزند:
«حالتون خوبه؟»
اشکهایم را پاک میکنم، دندهام پهن، باید حالم خوب باشد. لابد این همه سال در سکوت و دوار دردناک خود زنده ماندهام که حالم خوب باشد. خدا کند که دوار ... کابوس ... دست از سرم بردارد ... خدا کند که هول امروز، هول دیروز را بشوید و ببرد.
همه تنم درد میکند... خرد و خمیرم... یک پتوی نه چندان گرم... سلولی سرد... ترس؟ نه نمیترسم... از آستانه ترس عبور کردهام... حالا در سرزمین دردسیر میکنم... اگر مادر میدید دخترش را که چهجور جای سالمی توی تنش نمانده است... اگر «ناز پرورد تنعّم» خودش را میدید که تا میگفتند بالای چشمت ابرو، فشارخونش میآمد روی شش و رنگش میشد مثل گچ... یعنی حالا مادر چه کار میکند؟ لابد نشسته و سوره والفجر را میخواند... همانی را که عاشقش بود... راضیه مرضیه را ... خودم را مچاله میکنم کنار دیوار ... اینجوری، هم دردم کمتر میشود هم سرما... به موهای سفید مادر فکر میکنم و به خیالبافیهای زهره گوش میدهم که شش سالی از من بزرگتر است و گمان میکند آمریکا حلوا خیر میکنند، «سربازیت که تموم شد، یه ویزای تحصیلی میگیری میری اونجا! مگه چیات از سهیلا کمتره؟» مادر توی فنجان کمر باریک لب طلایی چائی میریزد، شکر پنیر را بر میدارد، مزمزه میکند و آرام میخورد، «لازم نکرده! وروجک هیچ جا نمیره... میمونه همینجا پیش خودم!» قند توی دلم آب میکنند. به خودم میگویم، «معلومه که میمونم اینجا!» نگاهی به اطراف میاندازم «اینجا! قراره چقدر بمونم اینجا؟ یعنی حالا همکارهام به خود شون چی میگن؟ نمیگن یکهوچی شد که غیبش زد؟» به این چیزها فکر نمیکنم، باید شندر غاز توانی را که برایم مانده است، روی یک چیز متمرکز کنم؛ حرف نزدن!
چه فحشهای آب نکشیده پاکیزهای! یک وقتها که مرتضی به خانه میآمد و چهار تا حرف پرت و پلا که توی زمین بازی یاد گرفته بود، میزد، مادر کفرش درمیآمد که، «این مزخرفات چیه؟» کوچکتر که بودیم خیلی که حریفمان نمیشد، فحش که میدادیم، به اندازه نوک سوزن فلفل میریخت توی دهنمان، گمان نمیکنم این مردکی که هم میزند و هم افاضات میکند، کارش با یک کیلو دو کیلو فلفل هم، درست شود! پدر و مادر و جد و آباد مرا میآورد جلوی رویم. «د حرف بزن حرومزاده!»
حس می کنم استخوان سالمی در تنم باقی نمانده است، اما لودگیم باز گل میکند، «این یکی به من نمیچسبه! هم بابام معلومه هم ننهام!» کفرش بالا میآید و بدتر میزند، «آره، از نصف شب ول گشتنات معلومه!» بد نیست. روزی اگر فرصت کنم، میتوانم کتاب لغتی از اصیلترین واژههای زبان شیرین فارسی بنویسم.
«شماها به جای مقدسی اومدین... در اینجا، بهترین زنان و مردان این کشور شکنجه شدهان تا شما با سرافرازی زندگی کنین.»
نگاهش میکنم، انصافاً از بهترین زنهایی است که به عمرم دیدهام و شوهرش از بهترین مردها... بدترین شکنجهها را به جان خریدند و امروز، به اندازه یک احوالپرسی ساده هم، از کسی توقع ندارند. میپرسد، «تو سردت نیست؟»
میگویم:
«چرا! این لعنتی انگار از بیرون سردتره!»
میخندد:
«نه... اشکال از منه ... شایدم از تو!»
دست سردش را در دستم میگیرم. بچههای مدرسه، مشتاقانه به او نگاه میکنند که با لحنی مهربان، برایشان از حسینی میگوید و از آپولو و انواع و اقسام کابلها. متواضعانه میگوید، «من جون نداشتم... دو رشته کابل بسام بود که از حال برم!» بچهها مات و مبهوتند. او که میخندد، آنها هم میخندند. آرام به من میگوید، «آپولو که اینطوری نبود. گندهتر بود و بالای تخت آویزون میکردن. درست نساختنش.» میگویم، «سخت نگیرین! آدمهایی که آپولو نصیبشون شد، باید سردرد میگرفتند که گرفتند!» راهنما بسیار سعی میکند که به بچهها حالی کند که به حضرت عباس این بلاها را بر سر زندانیها میآوردند، ولی از قیافه آنها معلوم است که باور نکردهاند، اما خانم همراهم که حرف میزند، باور میکنند، از بس صمیمی است و از بس که بچهها را دوست دارد. یواشکی میگوید، «اون یکی چقدر شبیه پسر شهید منه!»
دلم از درد مچاله میشود. انگار آن همه شکنجهای که شده، در مقابل درد خاطره پسرنازنینش در جبهه شهید شده است، پشیزی نمیارزد. یادم میرود که با دیدن نردههای بند، دوار میآید و سردرد و بوی خون! خجالت میکشم که اسمش را بگذارم درد!
پسرم که خودش را وسط محصلها جا زده میپرسد، «حسینی واقعاً هیکلش همین اندازه بود؟ با همین کله کوچیک؟» راهنما میگوید، «بله... خود خوشه!» پسرم غر میزند، «چه بد هیبته!» خانم همراهم میگوید، «این که چیزی نیست. خودش گوریلی بود! صداش که بلند میشد، تن همه مون میلرزید. صدای پاهاش کافی بود تا آدم مرگ رو پیش چشمش ببینه.»
آقائی که از جلوی موزه غر زده بود که، «مگه توی اسلام، مجسمه ساختن، گناه نیست؟» کم کم داشت از صرافت سوال عالمانه خودش میافتاد و در میان وسایل شکنجه قرون وسطائی، افاضات اسلامشناسیاش را فراموش میکرد، طوری که از اتاق آرش بیرون نیامده بودیم که خودش را رساند کنج حیاط و حالا گریه نکن کی گریه بکن! خانم همراهم لبخندی زد و پرسید، «چهاش شد بیچاره؟» گفتم، «حرفهای شما کارش رو ساخت!»
میپرسد:
«میخوای بریم بند منو ببینی؟»
میگویم:
«بله که میخوام.»
از میان تابلوهای عکسی که به دیوار زدهاند میگذریم... آشنا و غیرآشنا! بریده و نبریده! آنهایی که فشارهای هولناک را تاب آوردند و رفتند، آنهایی که تا انقلاب تاب آورند و بعد بریدند... اتاقش را نشانم میدهد. اتاقی که حالا تندیس دکتر شریعتی را در آن گذاشتهاند... نگاهش میکنم... دکتر را میگویم... «حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی است برای نگفتن و ارزش هر انسانی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد.» خانم همراهم میگوید، «توی زندون، اونایی که ادعا میکردن از دکتر چیز یاد گرفتهان، زود میبریدن.» جواب نمیدهم. توی دلم میگویم، «لابد!»
فریاد میزند:
«شما کمونیستهای بیپدر و مادر! شماها میخواین مملکت رو بفروشین به بلشویکها! ارواح باباتون!»
زیرلب تکرار میکنم، «یا فاطمهزهرا!»
گمانم از همان روزها بود که دلم به شدت با فاطمه زهرا رفیق شد. قبلاً صدایش میزدم، ولی نه آنجور، گمانم از همان روزها یاد گرفتم که انسان چقدر حرف برای نگفتن دارد و ارزش او به همان حرفهاست.
صدایم زدند:
«سهیلا بیابانی! تو آزادی!»
پرسیدم:
«واسهچی؟»
هر که شنید، متحیر نگاهم کرد. یکی گفت:
«عقل از سرت پریده؟ برو تا پشیمون نشدهان!»
شهرغریبه بود... آدمها غریبهتر... وقتی دیدمش... همانی را که خرت و پرت و اعلامیهها را داده بود دستم ... گفتم که دلم را جا گذاشتهام ... خودم را جا گذاشتهام و لطف کند دیگر کاری به من نداشته باشد: «اوضاعشون ریخته به هم... نمیدونم چهجوری، اما هر کاری میتونی بکن...»
سرم درد میکند و دوار دست از سرم برنمیدارد. میراث ابدی! برایم مهم نبود ... سهیلا بیابانی بودم و همین کافی بود...
منبع:سایت تبیان
یک بار موقعی که رزم آرا برای اخلال در سلطنت محمدرضا نقشه چینی می کرد. خواب هایی می دید که به محمدرضا گفتم من می ترسم یک رضاخان پیدا شود و همان کاری را که پدرت با احمدشاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه! اما این پیش بینی من درست از آب درآمد و بالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!
خوب شما ببینید چطور اسداله علم با کمال شهامت به محمدرضا می گفت که مشیر و مشاور دولت فخیمه انگلستان است. علم از ملکه انگلستان لقب اشرافی لرد و سر گرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود که به او نداده باشند! یک پدر سوخته دیگری بود به نام شاپور جی که با پررویی به محمدرضا می گفت من قبل از این که تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسی ها و امریکایی ها بودند دور و برمان زیاد داشتیم.
گاهی به محمدرضا می گفتم چرا با علم به این که می دانی این پدرسوخته ها نوکر اجنبی هستند آنها را اخراج نمی کنی؟ محمدرضا می گفت: چه فایده ای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم ده ها نفر دیگر را اطرافم قرار می دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد!
امریکا برای دادن کمک های اقتصادی شرط می گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه . اصلاً خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکایی ها آن را درست کردند. مثلاً ارتش ایران احتیاج به توپ و تانک داشت. می گفتند می دهم به شرط آن که فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش.
همه این امرای ارتش و رجال سیاسی مملکت با خارجی ها زد و بند داشتند واصلاً بعضی از آنها مثل جمشید آموزگار تبعه آمریکا بودند! بله! خیلی ها نمی دانند که بسیاری از این آقایان تبعه آمریکا یا انگلستان و به اصطلاح معروف دوملیتی بودند. گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفادار بودند، می آمدند واطلاع می دادند که هر شب در منزل سفیر آمریکا یا سفیر انگلستان یا فلان کشور خارجی جلسه است و آقایان وزرا و امرای ارتش با سفیر کبیر آمریکا یا انگلیس مشاوره و رایزنی می کنند و خط و ربط می دهند و خط و ربط می گیرند! ساواک هم هر روز صبح اول وقت گزارش این ملاقات ها را روی میز کار محمدرضا می گذاشت.
یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را برده اند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکایی ها... هر وقت احتیاج پیدا می کردند... برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام از هواپیماها و یدکی های ما استفاده می کردند. حالا بماند که چقدر سوخت مجانی می زدند و اصلاً کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی هایشان را از ایران می بردند.
همین آقای ارتشبد نعمت الله نصیری که ما به او می گفتیم نعمت خرگردن. او گردنی کلفت مثل خر داشت! می آمد خدمت محمدرضا و گاهی من هم در این ملاقات ها بودم. می گفت امریکایی ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته اند! محمدرضا می گفت بدهید!
فوزیه با آن که در یک خانواده سلطنتی بزرگ شده بود. قدری امل بود و حاضر نمی شد با میهمانان محمدرضا برقصد. خلاصه کلام این که این ازدواج اجباری بود. رضا اجبار کرده بود محمدرضا با یک شاهزاده مصری ازدواج کند و ملک فاروق پادشاه مصر هم خواهرش را مجبور به ازدواج با ولیعهد ایران کرده بود و هر دو از این ازدواج ناراضی بودند.
منبع: خاطرات تاج الملوک، تهران، 1380، به آفرین
منبع:سایت تبیان
مینو صمیمی منشی امور بین المللی فرح که بعدها به سفارت ایران در سوئیس منتقل شد در کتاب خویش، خاطراتی از سفرهای تفریحی و غیر رسمی شاه بیان می کند که برای گذراندن دو هفته تفریح زمستانی و اسکی کردن در سوئیس چه هزینه ها و برنامه هایی داشتند:
«... شاه و ملکه با یک هواپیمای اختصاصی به سوئیس خواهند آمد؛ و ما ابتدا می بایست دو طبقه از هتل بزرگ «دولدر» را برای اقامت یک هفته ای آنها و 40 تن از همراهانشان آماده کرده، سپس وسایل لازم را برای دو هفته اسکی بازی شاه و ملکه در شهر «سن موریتس» مهیا سازیم. از میان 40 همراه شاه و ملکه 25 نفرشان را مامورین امنیتی و محافظ تشکیل می دادند؛ که برای همه آنها نیز همیشه می بایست حدود 40 اتومبیل بزرگ با رانندگان قابل اعتماد و نیز 10 فروند هواپیمای کوچک آماده باشد...».
منبع:سایت تبیان
در کتاب مفاسد خاندان پهلوی نمونه ای از رشوه خواری های کارکنان دولت و دربار را ذکر می کند:
شاهرخ فیروز در یک بازی قمار، 5 میلیون تومان به امیرهوشنگ دولو می بازد. بعد از اتمام بازی، 5 میلیون تومان دیگر نیز به وی می دهد و در مقابل از او می خواهد که از شاه تقاضا کند که نامبرده را در مقام سفارت منصوب نماید. تقاضای شاهرخ مورد قبول شاه قرار گرفته وی به سفارت منصوب می شود فیروز از میلیاردهای معروف کشور است.
منبع:سایت تبیان
من بارها بازداشت شدم؛ من را شش مرتبه بازداشت کردند، یک بار هم زندان بردند، یک بار هم تبعید شدم. مجموعه این دورانها نزدیک به سه سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمانها، برای ایرانیها دوران بسیار بدی بود.
اولاً نکتهی خیلی مهمی را که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید، این است که آن دوران، مسایل کشور- سیاست، دولت- مطلقاً برای مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در کشور، وزرا را میشناسند، رئیسجمهور را میشناسند، آن وقتی که نخستوزیر بود، او را میشناختند، کارهای عمده را میدانند، در مبارزات سیاسی خیلی چیزها را خبر دارند که دولت، امروز چه اقدامی کرده و چه تصمیمی گرفته است؛ ولی آن زمان، دولتها میآمدند و میرفتند و اصلاً مردم نمیفهمیدند!
یک نخستوزیر میرفت، یک نخستوزیر دیگر میآمد، کابینه عوض میشد، انتخابات میشد و اصلاً مردم خبر نمیشدند! توجه میکنید؟! به کل نسبت به مسایل دولت، بیتفاوت بودند. دولت برای خودش کارهایی میکرد، مردم راه خودشان را میرفتند، دولت راه خودش را میرفت، فشار روی مردم، خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود.
من یادم است که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود، برای ما نقل میکرد که بله، من در داخل پارک، فلان کس را دیدم که اعلامیهای را به فلانی داد؛ من تعجب کردم که مگر در پارک کسی میتواند به کسی اعلامیه بدهد! او از تعجب من تعجب کرد؛ گفت: چرا نشود؟! پارک است دیگر، انسان اعلامیه را در میآورد و به آن طرف میدهد. گفتم: چنین چیزی میشود؟! این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دورهی نوجوانی را هم گذرانده بودم؛ یعنی اختناق در ایران آنقدر زیاد بود که اصلاً تصور نمیکردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوی چشم مردم، حرف سیاسی به کسی یا به دوستی بزند، یا کاغذی را به او بدهد، یا کاغذی را از او بگیرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به کوچکترین سوءظن، افراد را میگرفتند، و به خانههای مردم میریختند!
بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند- منزل پدرم، منزل خودم- کاغذها و نوشتههای من را بارها بردند! خیلی از نوشتهها و یادداشتهای علمی و غیرعلمی من از بین رفته، غارت شده است؛ بردند، جمع کردند و بعد دیگر ندادند؛ یا وقتی دادند، همهاش را ندادند! زندگی از لحاظ سیاسی، زندگی سختی بود؛ یعنی زندگی سیاسی، بسیار زندگی سختی بود، خفقان بود آزادی نبود. من در دورهی مبارزات برای جوانها و دانشجوها در مشهد، مدتها درس تفسیر میگفتم؛ به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنیاسرائیل بود؛ قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن میگفتیم. یک مقدار راجع به بنیاسرائیل و یهود صحبت کردم؛ بعد از مدت کمی، من را بازداشت کردند! البته نه به آن بهانه، بیجهت و به عنوان دیگری بازداشت کردند، به زندان بردند.
جزو بازجوییهایی که از من میکردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود، حرف زدهاید! توجه میکنید؟! یعنی اگر کسی آیهی قرآنی را که راجع به بنیاسرائیل حرف زده بود، تفسیر میکرد و دربارهی آن حرف میزد، بعد باید جواب میداد که چرا این آیهی قرآن را مطرح کرده است! چرا این حرفها را زده و چرا راجع به بنیاسرائیل، بدگویی کرده است! یعنی وضع سیاسی، این گونه وضع سخت و دشواری بود و سیاستها این قدر ضد مردمی و وابستهی به خواست اربابها بود! البته با این دو، سه کلمه نمیشود اوضاع و احوال دوران اختناق را بیان کرد؛ من این را به شما بگویم که حقاً و انصافاً اگر ده جلد کتاب هم نوشته بشود و همهی آنها تشریح و توصیف آن دوران باشد، باز هم نمیشود بیان کرد؛ و البته بعضی از حرفها هست که اصلاً نمیشود با زبان معمول بیان کرد؛ بعضی از تصورات هست که جز با زبان ادب و هنر بیان نمیشود. در شعر میشود بیان کرد، در کارهای ادبی و هنری میشود بیان کرد؛ اما خیلی از آنها را در زبان معمولی نمیشود گفت.
منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، 14/11/76
امید داشتید که شرایط تغییر کند؟
سلیحی: هر انسان معتقدی به فرجالهی اعتقاد دارد، ولی شرایط ایجاب میکرد که سرنگونی رژیم در سالهای نزدیک غیرممکن به نظر برسد. با وجود این محاسبات ظاهری ناامید کننده بود که مبارزین به تکلیف خود عمل میکردند و چیزی را کم نمیگذاشتند.
اسماعیل نظری: خیر، شرایط طوری نبود که سقوط رژیم شاه در زمان کوتاه میسر به نظر برسد، با این همه، سعی میکردیم کاری را که از دستمان برمیآمد، انجام دهیم.
چرا شما و شوهرانتان، آرامش اعتبار اجتماعی و امثال اینها را نادیده گرفتید و دار و ندار خود را به میدان مبارزه آوردید؟
سلیحی: همه اینها به آگاهی انسان از تکلیف و وظیفه برمیگردد. این احساس تکلیف، هر زمان به شکلی جلوه میکند، ولی ماهیت آن تغییر نمیکند. برای من روشن شده بود که مقابله با رژیم ستمشاهی، یک تکلیف است و اگر ریا تلقی نشود، احساس میکردم که اگر به وظیفهام عمل نکنم، جوابی ندارم به خدای خودم بدهم.
بسیاری از کسانی که با آنها در مورد سالهای زندان و شکنجه صحبت کردیم، با نوعی شادمانی درونی از آن سالها یاد میکنند، به نظر شما چرا اینگونه است؟
سلیحی: البته شکنجه که فی نفسه چیز خوشایندی نیست. گمان میکنم آنچه که شما به آن اشاره میکنید، آرامش درونی حاصل از ادای تکلیف است. انسان وقتی چیزی یا کسی را که به آن وابسته و دلبسته است، در راه خدا ایثار میکند، در عین حال که رنج ناشی از مصیبت را به دوش میکشد، لذت خاصی را نیز تجربه میکند که معمولاً هم قابل تکرار نیست. نفس مصیبت و رنج حاصل از آن را نمیتوان انکار کرد، ولی صبر بر مصیبت، همانگونه که در قرآن آمده است، موجد شادمانی و رضایت درونی است.
اسماعیلنظری: شکنجه شادمانی ندارد، اما همدلی بین افراد، صداقت، اعتماد به هم، فداکاری برای هم و اعتقاد محض به آرمان و هدف و انجام وظیفه، احساسی است که در شرایطی غیر از آن دوران، به آن شکل برای من به تمامی تکرار نشد.
در لحظاتی که به شدت دچار اضطراب میشدید، چگونه خود را تسلی میدادید؟
سلیحی: من آیاتی را که حفظ کرده بودم، تکرار میکردم و با عبادت و ذکر خود را آرام میکردم.
اسماعیل نظری: همیشه هنگامی که قرار بود مرا برای بازجویی ببرند، دچار اضطراب شدیدی میشدم و دائماً دعا میکردم که خداوند به من آرامش بدهد. احساس نزدیکی به خدا در آن روزها و شبهای مصیببار، تجربه بسیار شگفتانگیزی بود. یادم هست یک بار که بسیار مضطرب شده بودم، ناگهان روی دیوار زندان چشمم به این آیه افتاد: «ولا تحزن، انالله معها» و چنان آرامشی در خود احساس کردم که مطمئن شدم نمیتوانند از من اعتراف بگیرند. این لحظهها، لحظات ناب و بیبازگشتی هستند.
شکنجه و زندان، جنگ و گریز و زندگی سراپا تنش و اضطراب ناشی از مخفیکاری و خفقان، چه تأثیری برای ارتباط شما و همسرتان گذاشت؟
سلیحی: ما رابطهای بسیار عمیق، خدایی و عاشقانه داشتیم. وقتی فهمیدم که برای ایشان حکم اعدام صادر شده و قرار است شهید شوند، افسوس خوردم که چرا از ایشان جا ماندم. ساواک به من اجازه داد که با ایشان ملاقات کنم، با این امید که ایشان اطلاعات ارزشمندی را به من منتقل کنند و بعد، آنها زیرفشار و شکنجه، اطلاعات را از من بگیرند. دکتر در دادگاه گفته بودند اعضایی را که در سازمان از نظر ایدئولوژی تغییر موضع دادهاند، قبول ندارند و از سازمان، فقط به عنوان ابزاری برای مبارزه استفاده کردهاند. قرار بود حکم اعدام ایشان و چند تن دیگر را نزد شاه ببرند تا او تأیید کند. از آنجا که پرونده آنها مربوط به مستشاران آمریکایی بود که توسط سازمان ترور شده بودند، آمریکا برای شاه، ضربالاجل تعیین کرده بود تا در فرصت کوتاهی، عاملان ترور را دستگیر و اعدام کند. شاه میخواست با این کار به آمریکا خوش خدمتی کند و در واقع، شاکی اصلی پرونده شوهر من و چند تن دیگر، دولت آمریکا بود. شوهرم به من گفت که ده روز دیگر اعدام خواهد شد. نکته جالب اینجاست که من کمترین اضطراب و تردیدی را در ایشان ندیدم و این برخورد در سالهایی که کمترین امیدی به پیروزی وجود نداشت و شاید حتی نام شهدا در تاریخ ثبت نمیشد، اوج خلوص او و مومنان به خدا را نشان میدهد.
شما چگونه با شوهرتان آشنا شدید؟
سلیحی: من 16 سال داشتم. خانواده من و شوهرم اصفهانی هستند و مردم اصفهان به تدیّن شهرت دارند. مادرشوهرم از بستگان خود خواسته بودند چنانچه در خانوادهای مذهبی، دختری را سراغ دارند، به ایشان معرفی کنند. سرانجام خانواده عمه شوهر من، مرا معرفی کردند و مراسم عادی خواستگاری و ازدواج صورت گرفت.
اسماعیل نظری: به شیوه عادی و از طریق خواستگاری و معرفی خانوادهها.
رشته تحصیلی شما چیست؟
سلیحی: لیسانس مامایی و فوق لیسانس بهداشت مادر و کودک.
فرزندان شما چند سال دارند و از نظر خصائل چقدر شبیه شما و پدرشان هستند؟
سلیحی: من فقط یک پسر دارم که در هنگام دستگیری من و پدرش یک سال و نیم داشت. او پسری عاقل و با پشتکار است که حضورش در تمام این سالها، اندوه فقدان همسرم را بر من آسان کرده است. من در تمام طول این سالها، سعی کردهام با کمک نشریات و کتابهایی که درباره دکتر چاپ شده است، پسرم را با شخصیت پدرش آشنا کنم.
اسماعیل نظری: چهار فرزند. دو دختر و دو پسر. دختر بزرگم متولد سال 50، دختر دیگرم متولد سال 61 و پسرهایم به ترتیب متولد سالهای 59 و 64 هستند. من جز در مواردی شبیه به همین مصاحبه، هرگز از آن روزها صحبت نمیکنم و اعتقاد دارم رنجی که بر من گذشت، در مقایسه با شکنجههایی که دیگران تحمل کردند، چیزی نیست.
در طی سالهای دشوار زندان و پس از آن چه کسانی به شما کمک کردند؟
سلیحی: پدرشوهرم و مادرشوهرم. هنگامی که من در زندان بودم، پسرم نزد آنها بود. پس از آن از زندان آزاد شدم، فرزندم تا ماهها مرا نمیشناخت و مدتی طول کشید به من عادت کرد. او در واقع هنگامی غم فقدان پدر را احساس کرد که در هشت سالگی، پدرشوهرم را از دست داد.
اسماعیل نظری: دختر من نزد مادرم بزرگ شد. او را هر چند وقت یکبار میآوردند تا با من و پدرش ملاقات کند، بنابراین، ما را خوب میشناخت.
برای کسانی که با کوچکترین ناملایمتی ناامید میشوند، چه صحبتی دارید؟
سلیحی: زندگی صحنه ابتلا و امتحان است و انسان هر روز به شکلی مورد آزمون الهی قرار میگیرد. باید دعا کنیم که خداوند، عاقبت همه ما را به خیر کند. چه بسا افرادی که سوابق درخشان مبارزاتی داشتهاند، اما به یک باره تغییر موضع داده و همه آن سوابق را به یاد دادهاند. در عین حال، کسانی هم بودهاند که ظاهراً وجاهتی نداشتهاند، اما ناگهان تبدیل به چهرهای شاخص و شهیدی والاتبار شدهاند، خلوص نیت و ادای تکلیف و معامله با خدا، رمز شادمانی است.
اسماعیل نظری: امید به یاری خداوند و دعا در حق یکدیگر، همدلی، صداقت و سادهزیستن، رمزشادمانی است. به اعتقاد من، انسانی که آرمان دارد و برای اعتلا و حفظ آن، رنج را بر خود میپذیرد. هرگز ناامید نمیشود.
در طی این سالها، چگونه با دلتنگیهای خود کنار آمدهاید؟
سلیحی: با توکل به خدا و تلاش برای خدمت به خلق خدا،
اسماعیل نظری: من در کنار شوهر و فرزندانم، زندگی سعادتمندانهای داشتهام و خوشبختانه، با توکل به خدا، لحظات دلتنگی من، طولانی نیستند.
اگر خدای نکرده، شرایطی شبیه به آن سالها به وجود آید، آیا حاضرید فرزندانتان همان مصائبی را که شما و پدرشان تحمل کردهاند، تحمل کنند؟
سلیحی: در برابر احساس وظیفه، هیچ مانعی بزرگ جلوه نمیکند، مگر اینکه انسان بخواهد به خدا پشت کند. به عنوان یک مادر، نمیدانم چه خواهم کرد، ولی از خدا میخواهم در هر شرایطی آنچه را که تکلیف من است. درست انجام بدهم.
اسماعیل نظری: شکنجه نه، ولی اگر جنگ شود، همانطور که شوهرم به جبهه رفت، حاضرم فرزندانم هم بروند و بجنگند.
بزرگترین معلم بشر به نظر شما چیست؟
سلیحی: رنج! درست مثل نمدی که خاک بر آن مینشیند و چوبش میزنند تا غبارها از وجودش پاک شود و یا طلایی که در کوره میگدازند تا ذوب شود و خلوص پیدا کند.