سال 1324 ؛ دوران نخست وزیری علاء و تصمیم رژیم پهلوی برای شرکت در پیمان منطقه ای خاورمیانه که ابتدا پیمان بغداد نام داشت و بعدها به پیمان نظامی- اقتصادی سنتو (CENTO) مشهور شد.
شهید نواب صفوی نیک می دانست که این پیمان برای کشورهای اسلامی، به ویژه ایران، آثار مادی و معنوی شومی را به همراه خواهد داشت، بنابراین در جلسات مشورتی فدائیان اسلام، قرار بر این شد که حسین علاء معدوم گردد تا به این طریق، طرح این پیمان به شکست بیانجامد. در آن روزها، فرزند ارشد آیت الله کاشانی، مصطفی کاشانی که نماینده مجلس بود، فوت کرده بود و دولت اعلامیه رسمی منتشر کرد که در عصر روز بیست و پنجم آبان، به مناسبت درگذشت او، در مسجد شاه مجلس ختمی برگزار خواهد شد و نخست وزیر هم، همراه با چند تن از وزراء، در این مجلس شرکت خواهد کرد. شهید نواب به مظفرعلی ذوالقدر ماموریت داد تا در مراسم ختم، حسین علاء را از میان بردارد.
آن روز رژیم برای حفظ نخست وزیر و سایر وزراء از تدابیر امنیتی ویژه ای استفاده کرده بود. مظفرعلی ذوالقدر کفنی را که روی آن با رنگ قرمز شعارهایی را نوشته بودند، به تن کرد و آماده عزیمت شد. شعارها عبارت بودند از:
* پیمان نظامی، قرارداد نفت و هر پیمان خارجی باید ملغی شود.
* قل هوالله احد
* احکام اسلام باید اجرا شوند
* قطع ایادی اجانب و دشمنان اسلام و ایران: انگلیس، آمریکا، روس
* برقرار باد حکومت قرآن، واژگون باد حکومت کفر و معصیت
* الاسلام یعلوا و لا یعلی علیه: اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیزی برتر از آن نیست.
مظفرعلی ذوالقدر راهی مسجد شاه شد و در فرصت مقتضی، به سوی علاء شلیک کرد، اما او کشته نشد و از این حادثه جان به در برد و ذوالقدر دستگیر شد.
در سال 1334 شهید نواب، همراه با شهید خلیل طهماسبی، شهید سید محمد واحدی و سید مهدی عبد خدایی در منزل مرحوم آیت الله طالقانی مخفی شدند. شب پنجم، شهید نواب به همراه سید محمد واحدی آنجا را به قصد منزل حمید ذوالقدر که به گمان آنها، کمتر از هر جای دیگری مورد سوءظن رژیم بود، ترک کردند و شهید طهماسبی و عبد خدایی ماندند. اما پس از مدتی، آنها نیز تصمیم گرفتند به دنبال شهید نواب، خانه مرحوم طالقانی را به قصد خانه حمید ذوالقدر ترک کنند.
مظفرعلی ذوالقدر در بازداشت تحت شدیدترین ضرب و شتم ها قرار گرفت تا هنگامی که تیمور بختیار، ریاکارانه ماموران خود را توبیخ کرد که چرا فردی مسلمان و نمازخوان را مورد آزار قرار داده اند و در جلسه ای خصوصی و با حضور یک فرد روحانی نما، ذوالقدر را متقاعد کردند که فدائیان اسلام در واقع خلاف احکام و اسلام حرکت می کنند و او باید خود را در اعمال ایشان شریک سازد و اگر با رژیم همکاری کند، از اعدام رهایی خواهد یافت. مظفرعلی ذوالقدر به تصور این که منزل حمید ذوالقدر جایی است که فدائیان اسلام به احتمال قریب به یقین آنجا نخواهند رفت، نام و نشانی او را داد.
از سوی اداره آگاهی، فردی به نام سرهنگ معنوی، مامور دستگیری فدائیان اسلام در منزل حمید ذوالقدر شد. شهید نواب، شهید سید محمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی دستگیر شدند و محمد مهدی عبد خدایی، به طرزی معجزه آسا گریخت. رژیم پهلوی پس از دستگیری سران فدائیان اسلام، به قول خود پایبند نماند و مظفرعلی ذوالقدر، همراه با شهید نواب، شهید سیدمحمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی در سحرگاه بیست و هفتم دی ماه سال 1334، تیرباران شدند. جسدش را همراه با سایر اجساد در مسگرآباد دفن کردند، ولی بعدها جنازه او به دارالسّلام قم انتقال داده شد.
منبع:سایت تبیان
ب) تأثیر فرهنگی :امور فرهنگی از آن جهت مهم هستند که پایه و اساس امور سیاسی و حرکت های سیاسی را فراهم میآورند. به دیگر سخن، امور فرهنگی زمینهساز امور سیاسیاند؛ به همین دلیل، رنگ وبوی سیاسی به خود میگیرند و در مقوله سیاسی، شایستگی مطرح شدن را مییابند. از این رو، در این بخش، صرفا چند مقوله فرهنگی بازگشت به ارزش های مبارزه اسلامی، پیروی شعائر و شعارهای انقلابی ایران و... را مطرح میکنیم. البته ذکر این چند مورد به معنای آن نیست که سایر امور فرهنگی بی اهمیت است.
انقلاب اسلامی ایران ارزش های فرهنگی نوینی را در مبارزه سیاسی جنبشهای اسلامی مطرح کرد. یکی از این ارزش ها، گرایش به جهاد است. جنبشهای اسلامی پس از انقلاب اسلامی ایران، جهاد، شهادت و ایثار جان را به عنوان اصول اساسی پذیرفتهاند.
انقلاب اسلامی ایران ارزش های فرهنگی نوینی را در مبارزه سیاسی جنبشهای اسلامی مطرح کرد. یکی از این ارزشها، گرایش به جهاد است. جنبشهای اسلامی پس از انقلاب اسلامی ایران، جهاد، شهادت و ایثار جان را به عنوان اصول اساسی پذیرفتهاند. به بیان دیگر، اصولی چون جهاد، شهادت و فداکاری که سمبل حرکت های انقلابی شیعیان و شعار انقلاب اسلامی بود، به عنوان اصول اساسی مبارزه پذیرفته و به صورت تکلیف و فریضه دینی جلوهگر شد. سخنگوی جنبش جهاد اسلامی فلسطین در دیدار با امام رحمهالله و در خطاب به ایشان گفت:
«با ظهور انقلاب شما، ملت مسلمان و بزرگ ما فهمید که راهش، راه جهاد و مبارزه است.»
«تا زمان انقلاب ایران، اسلام از عرصه نبرد غایب بود، حتی در عرصه واژگان؛ مثلاً به جای جهاد از کلماتی چون نضال و کفاح استفاده میشد.»
البته جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر، این کلمات را به شکلهای مختلفی چون عملیات شهادت طلبانه(مثل فلسطین)و یا مبارزه مسلحانه و جنگ(مانند افغانستان) به کار گرفتهاند.
مردمی بودن که یکی از ویژگی های انقلاب اسلامی ایران است، در جنبشهای سیاسی اسلامی راه یافته است. به عبارت دیگر، این جنبشها دریافتهاند که اسلام توانایی بسیج تودههای مردم را دارد. بر این اساس، آنها از اتکا به قشر روشنفکر به سوی اتکا به مردم گرایش یافتهاند و در نتیجه پایگاه مردمی خود را گسترش دادهاند؛ مثلاً هسته اصلی مبارزه در فلسطین را روحانیون، دانشجویان، جوانان و نوجوانان تشکیل میدهند. به هر روی، پس از انقلاب اسلامی ایران، جنبشها مبارزات خود را به صورت مردمی پی میگیرند. به عقیده دکتر حسن الترابی رهبر جبهه اسلامی سودان، انقلاب اسلامی، اندیشه کار مردمی و استفاده از تودههای مردم را به عنوان هدیهای گرانبها، به تجارب دعوت اسلامی در جهان اسلام عطا کرد. گرایش به اندیشه کار مردمی، جنبشهای اسلامی را به سوی وحدتطلبی مذهبی و قومی سوق داد؛ به عنوان مثال، یکی از مواد بیانیه شش مادهای مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، بر وحدت اسلامی تکیه دارد. در مجموع، این امر، جنبشهای اسلامی سیاسی را از اختلاف و تفرقه دور ساخته و آنها را از تشکیلات قویتر، امکانات وسیعتر، حمایت گستردهتر و پایداری بیشتر برخوردار ساخت.
شکل دیگر تأثیرات انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر، به تقلید شعارهای انقلاب اسلامی از سوی جنبشگران مسلمان بر میگردد؛ مثلاً، در سال 1358، شیعیان احساء در عربستان سعودی، برای نخستین بار مراسم زیارت عاشورا را در ملأ عام بر پا کردند. شعار مردم مسلمان معترض ترکیه، قبل از کودتای 1359 آن کشور، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود. شهروندان کابل برفراز بام منازل خود فریاد اللهاکبر سر میدادند، در پلاکاردهای مسلمانان مصر شعار لاشرقیه و لاغربیه دیده شده است. مردم کشمیر در راهپیمایی دویست هزار نفری 1369 شعار اللهاکبر و خمینی رهبر را مطرح کردند. جهاد اسلامی فلسطین بر آن است که فلسطینیها همان شعارهایی را سر میدهند که انقلاب اسلامی منادی آن بود. آنها فریاد میزنند: لاالهالاالله، اللهاکبر، پیروزی از آن اسلام است. در واقع، آنها شعارهای قومگرایی و الحادی را به یک سو انداختند و شعارهای انقلاب اسلامی را برگزیدند. در سال های 1369تا1379 در خیابان های کیپ تاون آفریقای جنوبی ندای الله اکبر، بسیار شنیده شد. این، یادآور و مؤید این کلام رهبری انقلاب است که فریاد اللهاکبر مردم الجزایر بر پشت بام ها درس گرفته از ملت انقلابی ایران است.
جنبش سیاسی اسلامی معاصر به تأثیر از انقلاب اسلامی ایران از مسجد سرچشمه میگیرد و به مسجد و اماکن مقدسه ختم میشود. حتی دانشجویان انقلابی، حرکت های ضد دولتی خود را از مسجد دانشگاهها سامان میدهند. بدینسان، مساجد رونق تازهای یافتهاند و مرتب بر ساخت مساجد تازه افزوده میگردد؛ به عنوان مثال، تعداد مساجد ساخته شده در فلسطین طی سال های 1378 و 1379سه برابر سال های قبل از آن بود. همچنین برنامههای مساجد افزایش یافته، گفتگوهای سیاسی در مساجد زیاد شده، گرایش به مسجد و نمازهای جمعه و جماعت فزونی گرفته و مساجد بیش از گذشته به مرکز مخالفت های ضد دولتی تبدیل گردیده است. هستههای اصلی مبارزه از درون مساجد و با فکر و اندیشه اسلامی شروع و گسترش یافت و مبارزات به شکلی مردمی و همهجانبه درآمد. به همین دلیل، دومین مرحله انتفاضه که در ماههای پایانی 1379 شکل گرفت، به انتفاضةالاقصی معروف است، قبل از آن نیز، به انتفاضه، انقلاب مساجد میگفتند. شاید به این علت، امام جماعت مسجدالاقصی میگوید مسجد به صورت منبع الهام، ثبات و پیوستگی مبارزان فلسطینی علیه اشغالگران درآمده است.
از دیگر مظاهر انقلاب اسلامی ایران که در پیروان جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر دیده میشود، حجاب است. با پیروزی انقلاب اسلامی، گرایش به حجاب اسلامی در اقصی نقاط جهان اسلام فزونی گرفت. حتی در برخی از کشورهای اسلامی چون لبنان و الجزایر، چادر که سمبل حجاب ایرانی است، مورد استفاده قرار گرفت. در ترکیه، علی رغم مخالفت های دولتی، رعایت حجاب رو به گسترش است. زنان فلسطینی گرایش بیشتری به حجاب پیدا کردهاند، در کنار آن، گرایش به نماز بیشتر شده، انتشار مجلات و نشریات اسلامی افزایش یافته و مشروب فروشی ها و مراکز فساد و فحشا مورد حملات زیادی قرار میگیرند. حجاب اسلامی، حتی تا دل اروپا هم نفوذ کرده است، به گونهای که گرایش به حجاب در مدارس فرانسه و مخالفت مکرر دولت این کشور با حجاب، پدیدهای به نام جنگ روسری را پدید آورده و اینک، به منع استفاده از حجاب در مدارس و ادارات عمومی و دولتی فرانسه انجامید
یکی دیگر از آثار فرهنگی انقلاب اسلامی ایران بر حرکت های اسلامی و سیاسی معاصر، تظاهرات به سبک ایران است که در برخی از کشورهای اسلامی اتفاق افتاد؛ مثلاً، مردم شهرهای عراق، چون نجف و کربلا در تأیید انقلاب اسلامی ایران و به تأسی از آن، در روز 23 بهمن 1357، تظاهراتی شبیه به ایران برپا نمودند. در پی آن، تظاهراتی به شکل ایران در شهرهای کاظمین، الثوره، بغداد و دیاله به رهبری آیتالله محمد باقر صدر برقرار شد. حتی در آغاز انتفاضه جدید مردم عراق؛ یعنی در 1370، آنها همانند تظاهرات کنندگان ایرانی مخالف شاه در سالهای 1356 و 1357، شهر حلبچه را به خمینی شهر نامگذاری کردند و کنترل شهرها را به دست گرفتند. شیعیان عربستان سعودی اندکی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در شهرهای قطیف، صفرا، اباقیق، خنجی و شیهات دست به تظاهرات زدند. تظاهرات مشابهی در سال 1357 در شهرهای قونیه، یوزکات و کوجائیلی ترکیه صورت گرفت. این روند، کم و بیش در سالهای بعد نیز ادامه یافت.
شعارنویسی به شیوه مبارزان انقلابی ایران مورد توجه جنبشگران مسلمان است. به عنوان مثال، مردم مصر در مخالفت با رژیم مبارک، شعارهای لاالهالاالله، محمد رسول الله(ص) و آیات قرآن را بر روی شیشه اتومبیل مینویسند. در نجف، شعارهایی از قبیل «بله به اسلام» و «نه به عفلق» بر روی دیوارها نوشته میشد. در انتفاضه 15 شعبان 1370 عراق، شعار «النجدی یا ایران» به چشم میخورد. علاوه بر آن، اعلامیهها، سخنرانی ها و پوسترها به شکل مشابه آنچه در ایران اتفاق افتاد، در کشورهای اسلامی چاپ و انتشار مییابد. هنوز در منطقه شیعه نشین بیروت؛ یعنی ضاحیه، شعارهای انقلاب اسلامی و تصاویر رهبری آن وجود دارد.
در پاسخ به این سؤال که انقلاب اسلامی ایران، چه تأثیراتی بر حرکتهای سیاسی اسلامی معاصر گذاشت ؟ به آثار متعدد و متنوع میتوان اشاره کرد. پرداختن به همه این آثار، از حوصله این مقاله خارج است. بنابراین، تنها به بخشی از این بازتاب، در دو قسمتسیاسی و فرهنگی اشاره میکنیم:
الف) انعکاس سیاسی : در این قسمت به پارهای از بازتابهای سیاسی در قالب سه مقوله «انتخاب اسلام به عنوان ایدئولوژی مبارزه»، «تلاش برای دستیابی به حکومت اسلامی» و «نقش انقلاب اسلامی بر حیات سیاسی جنبشهای اسلامی» میپردازیم:
یکی از مهمترین دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران، تجدید حیات اسلام در جهان است. مقام معظم رهبری در این باره فرمود:
«علیرغم گذشت بیش از یکصدوپنجاه سال از برنامهریزی مدرن و همه جانبه علیه اسلام،امروز در سراسر دنیا یکحرکت عظیم اسلامی بهوجود آمدهاست که به موجب آن،اسلام در آفریقا،آسیا و حتی در قلب اروپا، حیات جدیدی را بازیافته و مسلمانان به شخصیت و هویت واقعی خود پیبردهاند.»
به بیان دیگر، عمر دورهای که اعتماد به نفس در میان مسلمانان، بویژه در قشر تحصیلکرده آن از بین رفته و شمار فراوانی از آنان، خواهان هضم شدن در هویت جهانی بوده و گذشته خود را به فراموشی سپرده بودند (و اگر توجهی به گذشته میکردند از باب تفنن و سرگرمی بود) به پایان رسید و انقلاب اسلامی آن اعتماد به نفسی که روزگاری پشتوانه تمدن بزرگ اسلامی بود، احیا و بارور کرد.
این تجدید حیات اسلام، آثار مختلفی را برای جنبشهای اسلامی به ارمغان آورد. یکی از این آثار، انتخاب اسلام به عنوان بهترین و کاملترین شیوه مبارزه است. سخنگوی «جهاد اسلامی» فلسطین در ملاقات با امام خمینی رحمهالله در این باره گفت:
«انتفاضه، بارقهای از نور و بازتابی از پیروزی های بزرگ انقلاب شماست؛ انقلابی که بزرگترین تحول را در عصر ما به وجود آورد.»
در حالی که قبل از آن، اسلام در صحنه مبارزه علیه اسرائیل نقش چندانی نداشت. چنین رویکردی به معنای کنارگذاشتن اندیشههای غیرمذهبی به ویژه ناسیونالیسم، لیبرالیسم و کمونیسم و دور ریختن اندیشه جبری بودن سرنوشت انسان بود که همگی در نجات ملل اسلامی از چنگال استبداد داخلی و خارجی ناتوان بودند. به عقیده شیخ عبدالله شامی، یکی از رهبران مبارز فلسطینی «پس از انقلاب اسلامی ایران، مردم فلسطین دریافتند که برای آزادی، به قرآن و تفنگ نیاز دارند.» این در حالی است که برای چند دهه، مشی حرکت های انقلابی، اغلب در اختیار گروههای مارکسیستی بود.به هر روی، انقلاب اسلامی، تاکیدی بر بعد سیاسی اسلام بود و از آن پس، در برخی از کشورها، سازمانهای مخفی شکل گرفت و مبارزه مسلحانه بر پایه اسلام، ساماندهی شد.
روی آوردن به مبارزه بر اساس اسلام، تنها نتیجه تجدید حیات اسلام که آن را برخی اصولگرایی یا بنیادگرایی اسلامی مینامند، نیست. بلکه در گرایش جدید (اسلام؛ تنها راه حل)، برداشت نوین و تازهای از اسلام صورت گرفت که در آن مسلمین به ایستادگی، مقاومت و پافشاری برای نیل به حقوق خویش تشویق شدهاند. روزگاری این کار، از سوی حسنالبناء و سیدقطب در جنبش اخوان المسلمین انجام میشد، ولی انقلاب اسلامی، اسلام انقلابی رابه صورت جدیتر درآورد و مطرح ساخت. البته این ستیزهجویی انقلابی، تنها به معنای روی آوردن به اسلحه نخواهد بود؛ چون در آن شیوههای مسالمتآمیز، مشابه آنچه حزب اسلامگرای رفاه در ترکیه برگزید نیز، دیده میشود.
نظام اسلامی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران شکل گرفت، به صورت بهترین الگو و مهمترین خواسته سیاسی مبارزان مسلمان درآمد. یکی از رهبران مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق در این باره گفت:
«ما در آن موقع میگفتیم، اسلام در ایران پیروز شده است، و به زودی به دنبال آن در عراق نیز پیروز خواهد شد. بنابراین، باید از آن درس بگیریم و آن را سرمشق خود قرار دهیم.»
یا فتحی شقاقی، دبیر کل شهید جنبش جهاد اسلامی فلسطین مینویسد:
«بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، نخستین مرکز جهاد اسلامی فلسطین در نوار غزه فعال شد. ظهور امام خمینی رحمهالله بر روی روشنفکران فلسطینی مؤثر واقع شد و سبب گردید که آنها در جستجوی راههایی برای اعمال تعلیمات امام خمینی رحمهالله در صحنه فلسطین برآیند.»
به بیان دیگر، انقلاب اسلامی، حدود 5/1 میلیارد مسلمان را بر انگیخته و آنان را برای تشکیل حکومتالله در کرهزمین به حرکت درآورد. این رویکرد، در اساسنامه، گفتار و عمل سیاسی جنبشهای اسلامی سیاسی معاصر به شکل های مختلفی مشاهده میشود.
1ـ برخی از گروههای اسلامی در جهان تسنن و تشیّع به صورت آشکار هراسی از مخالفت با دولت های نامشروع ندارند و به احادیثی که اطاعت از حاکم اسلامی را در هر شرایط لازم دانسته، چندان توجهی نمیکنند، بلکه خواهان استقرار حکومت اسلامی و یا نظام مصطفی صلیاللهعلیهوآله در کشورشان شدهاند،و آن را برخی از گروهها در اساسنامه (مانند مجلس اعلای انقلاب عراق)و یا در اعلامیههای خود(مانند حزبالدعوه)و...مطرح کردهاند. البته برخی از جنبشهای اسلامی(مانند کشمیر و افغانستان) دستیابی به استقلال سیاسی را اولین هدف خود، قبل از تأسیس حکومت اسلامی قرار دادهاند.
2ـ بعضی از گروههای اسلامی دیگر با طرح لزوم اجرای شریعت اسلامی(مانند نهضت جمعیت ارشاد اسلامی مصر) و یا با ترجمه کتاب حکومت اسلامی امام خمینی(ره)(مانند الیسارالاسلامی مصر) و یا با تأکید بر جمهوری اسلامی ایران به عنوان تنها راهحل (مانند جبهه نجات اسلامی الجزایر) و...علاقهمندی خود را برای برپاکردن یک حکومت اسلامی ابراز کردهاند. آیتالله محمدباقرصدر هم قبل از شروع جنگ تحمیلی در تلاش بود، رژیم عراق را سرنگون و یک حکومت اسلامی به شیوه حکومت ایران؛ یعنی جمهوری اسلامی بر پایه ولایت فقیه به وجود آورد.در قیام 1370 / 1991 م. شیعیان عراق، میل به تأسیس حکومت اسلامی در رادیو صدای انقلاب عراق به گوش میرسید.
3ـ برخی از حرکت های دیگر اسلامی، خویش را از دایره تنگ ناسیونالیسم خارج کرده و خواهان برپایی یک نظام اسلامی برپایه امت واحد مسلمان از خلیج فارس تا اقیانوس اطلس شدهاند. (مانند رابط الدعوهالاسلامیه در الجزایر) و یا این که بر اساس اصل ولایت فقیه و قبول آن، از رهبری انقلاب اسلامی ایران پیروی میکنند. این گروهها خود، دوگونهاند دستهای که از لحاظ عقیدتی و مذهبی خود را مقلد رهبری انقلاب اسلامی ایران میدانند(مانند جنبش امل در لبنان) و دستهای که هم از لحاظ سیاسی و هم مذهبی از رهبری انقلاب اسلامی ایران تبعیت میکنند(مانند جنبش حزبالله لبنان).
گروهها و سازمانهای اسلامی مذکور، برای نیل به یک نظام مبتنی بر اسلام، شیوه و روش های مختلفی را در پیش گرفتهاند. برخی تنها از طریق اقدام قهرآمیز و مسلحانه(مانند حزبالله حجاز) و (جنبش آزادیبخش بحرین) در صدد نابودکردن رژیم حاکم هستند. در نقطه مقابل، گروههایی قرار دارند که شرایط فعلی را برای دست زدن به اقدامات مسلحانه مساعد نمیدانند و با توسل به شیوههای مسالمتآمیز از قبیل شرکت در انتخابات پارلمانی در پی تغییر نظام موجود هستند (مانند حزب اسلام گرای رفاه). اما گروههای دیگری هم وجود دارند که به هر دو روش پایبندند، جنبش حزبالله نمونهای از این گروه است که در مصاف با اسرائیل و حکومت مارونی لبنان و به منظور استقرار حکومت اسلامی به دو روش متمایز و در عین حال مکمل هم؛ یعنی جنگ با اسرائیل و شرکت در انتخابات مجلس روی آورده است.
برخی از گروههای اسلامی سیاسی، تولد و موجودیت خود را مدیون انقلاب اسلامی می دانند. این گروهها خود بر دو دستهاند: دستهای که از یک جنبش اسلامی غیرفعال پیشین منشعب شدهاند (مانند امل اسلامی از جنبش امل و جنبش جهاد اسلامی از اخوانالمسلمین فلسطین؛ در واقع بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نخستین مرکز جهاداسلامی فلسطین در نوار پدید آمد.) و دستهای که وابسته به جنبشی و گروهی نبودهاند، بلکه موجود و پدیدهای جدیدند. (مانند نهضت اجرای فقه جعفری پاکستان)اگر چه دسته اخیر بیش از دسته نخست، مدافع و متأثر از انقلاب اسلامی است، اما همه این گروهها در دفاع از انقلاب اسلامی ایران، پیروی از رهبری آن و نیز الگو قراردادن آن اشتراک نظر دارند.
بعضی دیگر از گروهها و جنبشهای سیاسی اسلامی به تأثیر از تجدید حیات اسلام که از ثمرات انقلاب اسلامی ایران در قرن اخیر است، از حالت رکود، رخوت و انفعال خارج شدهاند و با نیرو و سازماندهی جدیدی، به مبارزه نظامی و سیاسی علیه حکومت و دولت های حاکم پرداختهاند؛ مثلاً حرکت اسلامی در دانشگاههای النجاعع، بیرزیت، غزه، بیتالمقدس و الخلیل، به نحو چشمگیری پس از انقلاب اسلامی گسترش و توسعه یافت و یا فعالیت گروه جماعةالمسلمین که حضوری محدود در نوار غزه داشت، در پی انقلاب اسلامی ایران و نیز به دنبال احکام صادره از سوی دادگاه نظامی رامله علیه اعضای آن، افزایش پیدا کرد. بخشی از این گروهها، تنها به افزایش حجم فعالیت های خود اقدام کردهاند و در روند مبارزه به شیوههای مسالمتآمیز توجه دارند. بخشی دیگر بر شدت و حجم تلاش های ضد دولتی خود افزودهاند و با تکیه بر روشهای مسلحانه در صدد نابودی رژیمهای حاکم هستند. سازمان انقلاب اسلامی جزیرةالعرب از گروه نخست و جبهه اسلامی سوریه از گروه دوم محسوب میشوند.
انقلاب اسلامی ایران در تحرک سیاسی آن دسته از جنبشهای به ظاهر اسلامی که هیچگونه و یا کمترین علقهای به انقلاب اسلامی ندارند هم، به شکل دیگری مؤثر بوده است.این گروهها که با تولد انقلاب اسلامی و به منظور مقابله با آن متولد شده و یا گسترش یافتهاند، با کمک دولت ها و اشخاص مخالف انقلاب اسلامی و بویژه با پشتیبانی و حمایت مالی دولت هایی چون دولت پادشاهی عربستان سعودی شکل گرفتهاند. وهابیت در پاکستان، «ساف» در فلسطین اشغالی و سازمان پیکار اسلامی در عراق، نمونههایی از این گروهها به شمار میروند. به همین جهت، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، صف اسلام سازشکار (اسلام آمریکایی)از صف اسلام ناب محمدی(ص) کاملاً جدا شده است. از این رو، کشورهای عربی مسلمان برای جلوگیری از ظهور قیام مردمی متأثر از انقلاب اسلامی، تلاش زیادی را برای بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی و تظاهر به اسلام آغاز کردهاند.
انقلاب اسلامی، نقشی را که علما میتوانند در جهاد در راه خدا، بر عهده بگیرند، به خوبی نشان داده است. همانند انقلاب اسلامی، علمایی که در خارج از ایران به سر میبرند و از فعالیت های نهضت اسلامی در مناطق خویش حمایت کردهاند، احترام بیشتری کسب نمودهاند. اکنون جوانان انقلابی برای گرفتن رهنمود، به سوی علما روی آوردهاند. به علاوه، با علاقهمند شدن روز افزون جوانان انقلابی جهت فراگیری علم به طریق سنتی اسلامی، جوانههای نسل جدیدی از علمای آینده که انقلابیتر خواهند بود، بتدریج پدیدار گردیده است.
به هر روی، در بیشتر کشورهای اسلامی، دانشجویان و جوانان به عنوان سربازان انقلاب محسوب میشوند. شاه ایران، قبل از مرگ اعتراف کرد که یکی از بزرگترین اشتباهاتش این بود که اجازه داد، دانشجویان جوان به انقلاب بپیوندند، و این حرکتی است که الان به تأثیر از انقلاب اسلامی، در خارج از ایران پدید آمده و حکام قادر به جلوگیری از آن نیستند. در واقع، امروزه دانشگاهها و مدارس عالی در سرتاسر جهان اسلام، مرکز فعالیت های نهضت اسلامی است.
منبع:سایت تبیان
اقبال لاهوری در کتاب فلسفه خودی پیشبینی میکند که تهران در آینده قرارگاه مسلمانان خواهد شد. همین طور هم شد و پس از انقلاب اسلامی، ایران به صورت امالقرای اسلام در آمد. حتی ایران میتواند به علت موقعیت منحصر به فرد، منابع عظیم و بیپایان انرژی، ابزار فرهنگی و اعتقادی نیرومند پا را از این فراتر گذارد و به مرکز ساماندهی تمدن نوین اسلامی درآید؛ زیرا انقلاب اسلامی ایران، در پیدایش، در کیفیت مبارزه و در انگیزه... از سایر انقلابها جداست، و از این رو، میتواند در پیامدها و دستاوردها نیز، متمایز و پیشروتر از سایر انقلابها باشد و البته این ویژگیها، ریشه در دین و باورهای برخاسته از مذهب دارد. به عبارت دیگر، این انقلاب بر آمده از مذهب، به احیای دین و تجدید حیات اسلام در ایران و جهان مدد رساند که یکی از ابعاد آن، تولد و تداوم بخشی به حیات جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر در دو دهه اخیر است. به این دلیل، چند سؤال در اینباره پیش روی ماست، از جمله:
1 ـ چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت ؟
2 ـ انقلاباسلامیایران، چه تأثیراتی بر حرکتهای سیاسیاسلامیمعاصرگذاشت؟
3 ـ میزان تأثیرگذاری انقلاب اسلامی بر نهضتهای سیاسی اسلامی چقدر است ؟
در پاسخ به این سؤال که چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت میتوان به موارد مشترک فراوان موجود بین انقلاب اسلامی ایران و آن جنبشها اشاره کرد. از این وجوه یا زمینههای مشترک که از آنها به عنوان عوامل همگرایی یا عناصر همسویی و همرنگی نیز میتوان یاد کرد، می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
1 ـ ایده واحد: از آنجا که انقلاب اسلامی ایران، یک انقلاب اسلامی است، همانند هر جنبش اسلامی دیگر، بر پایه وحدانیت خدا (لاالهالاالله) و رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله (اشهدانمحمدارسولالله) بنا شده است، کعبه را قبله آمال و آرزوهای معنوی خود میداند، قرآن را کلام خداوند سبحان و آن را منجی بشریت گمراه تلقی میکند، و به دنیای پس از مرگ و قبل از آن، به صلح، برادری و برابری ایمان دارد همانگونه که امام خمینی رحمهالله فرمود:
«در کلمه توحید که مشترک بین همه است، در مصالح اسلامی که مشترک بین همه است، با هم توحید کلمه کنید.»
البته ویژگی کاریزمایی امام خمینی(ره) و مواضع ضداستعماری ایشان که بیشتر مسلمانان جهان بر آن اتفاق نظر دارند را میتوان بر تأثیر متقابل انقلاب اسلامی و جنبشهای اسلامی افزود.
2 ـ دشمن یکسان: انقلاب اسلامی و جنبشهای اسلامی دارای دشمن مشترکند. این دشمن مشترک که همان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا(شیطان بزرگ) و اسرائیل(غده سرطانی) است، همانند کفار قریش، مغولان وحشی،صلیبیونمسیحی، استعمارگران اروپایی و صربهای نژادپرست و... کیان اسلام را تهدید میکند، در حالی که انقلاب اسلامی با طرح شعار «نه شرقی و نه غربی» عَلَم مبارزه علیه دشمن مشترک جهان اسلام را به دوش گرفته است. امام خمینی رحمهالله در این باره فرمود:
«دشمن مشترک ما که امروز اسرائیل و آمریکا و امثال اینهاست که میخواهند حیثیت ما را از بین ببرند، و ما را تحت ستم دوباره قرار بدهند، این دشمن مشترک را دفع کنید.»
در عرصه درونی نیز، مسلمانان دشمن مشترکی دارند، این دشمن مشترک، عقبماندگی است و همین مسأله است که تمامی کشورهای جهان اسلام را در سطح کشورهای جهان سوم باقی نگاه داشته است.
3 ـ آرمان مشترک :انقلاب اسلامی ایران و جنبشهای اسلامی معاصر، خواهان برچیده شدن ظلم و فساد و اجرای قوانین اسلام و استقرار حکومت اسلامی در جامعه مسلمانان و به اهتزاز در آوردن پرچم لاالهالاالله در سراسر جهان از طریق نفی قدرتها و تکیه بر قدرت لایزال الهی و تودههای مردمند. به سخن امام خمینی(ره)، در این مورد توجه کنید:
«همه در میدان باشند، با هم باشند، ما میخواهیم اسلام را حفظ بکنیم، با کنارهگیری نمیشود حفظ کرد، خیال نکنید که با کنارهگیری تکلیف از شما سلب میشود.»
البته برخی از جنبشهای سیاسی اسلامی، تنها خواستار عمل به احکام اسلام در کشورهای خود و برخی نیز در پی تشکیل یک حکومت مستقل، بدون تاکید بر شکل اسلامی حکومت هستند. از این رو، میتوان گفت جنبشهای اسلامی معاصر حیات خود را مدیون انقلاب اسلامیاند؛ زیرا انقلاب اسلامی به اسلام و مسلمانان حیاتی تازه بخشید، آنها را از عزلت و حقارت نجات داد، بر ناتوانی مارکسیسم، لیبرالیسم و ناسیونالیسم در اداره و هدایت مسلمانان مهر تایید زد و اسلام را به عنوان تنها راه حل برای زندگی سیاسی مسلمین مطرح ساخت. شیخ عبدالعزیز عوده، روحانی برجسته فلسطین گفته است:
«انقلاب خمینی رحمهالله ، مهمترین و جدیترین تلاش در بیدارسازی اسلامی...ملت های مسلمان بود.»
بنابراین، موجودیت و هستی سیاسی جنبشهای سیاسی اسلامی به انقلاب اسلامی وابسته است. این امر زمینههای لازم برای تأثیرپذیری جنبشهای اسلامی از انقلاب اسلامی را فراهم آورده است.
4ـ وحدتگرایی : تأکید انقلاب اسلامی و رهبری آن بر لزوم وحدت همه قشرها و همه مذهبهای اسلامی در نیل به پیروزی در صحنه داخلی و خارجی، زمینه دیگر گرایش جنبشهای سیاسی اسلامی معاصر به سوی انقلاب اسلامی است؛ چون، انقلاب اسلامی با الگوپذیری از اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآله هیچ تفاوتی بین مسلمانان سیاه و سفید، اروپایی و غیر اروپایی قائل نیست، بر جنبههای اختلاف برانگیز در بین مسلمین پای نمیفشارد، بلکه با ایجاد دارالتقریب فِرَق اسلامی، برپایی روز قدس، صدور فتوای امام خمینی(ره)علیه سلمان رشدی و برگزاری هفته وحدت و...در جهت اتحاد مسلمانان گام برداشته است. به همین دلیل، طیف گستردهای از گروههای غیرشیعی و حتی جنبشهای آزادیبخش غیراسلامی، انقلاب اسلامی ایران را الگو و اسوه خود قرار دادهاند. بنابراین، جای شگفتی نیست که مسلمانان سنی مذهب فلسطینی به نام و یاد امام خمینی رحمهالله به عملیات شهادت طلبانه دست میزنند. مجیبالرحمان شامی، روزنامهنگار پاکستانی در این باره میگوید:
«تأثیر بزرگ دیگر امام این است که گر چه ایشان یک رهبر شیعه بودند...با این وجود مبلّغ جدایی نبودند، فریاد او برای اسلام بود.»
5 ـ مردم مداری : مردمگرایی انقلاب اسلامی، عاملی در گسترش انقلاب و پذیرش آن از سوی ملتهای مسلمان بوده است. رهبری انقلاب 1357، بر این باور بود که باید به ملتها بها داد نه به دولتها.
همه آنچه که بین ایران انقلابی و جهان اسلام وجود دارد، وجوه مشترک نیست. بلکه اختلافها و دشواریهایی نیز در این باره به چشم میخورد. از جمله:
الف) تشیع امامیه: نسبت شیعیان به کل مسلمانان جهان، ده درصد است. آنها بجز در ایران و سوریه، حاکم بر قدرت سیاسی نیستند، با این که در کشورهایی چون عراق و بحرین و احتمالاً در لبنان، اکثریت با شیعیان است. نوعی معارضه تاریخی بین شیعه و سنی وجود داشته و دارد. البته تضاد تسنن وهابی و نزدیکی تسنن سوری با انقلاب اسلامی بیشتر است و حتی تسنن متأثر از تصوف نیز، تضاد کمتری با شیعه دارد. سپاه صحابه در پاکستان و طالبان در افغانستان از مصادیق بارز مخالفین تشیع در جهان اسلامند. به هر روی، علی رغم وحدتخواهی و وحدتطلبی انقلاب ایران، تضاد اهل سنت با شیعه، بکلی از بین نرفته است.
ب) عرب و فارس : تعارض بین عرب و عجم، از آغاز ورود اسلام به ایران پدید آمد. بر پایه این تعارض، خلیفه دوم (عمر) سهم کمتری از بیتالمال به ایرانیان مسلمان میداد و ایرانیان مسلمان با عنوان موالی شناخته میشدند که وضعیتی بین برده و آزاد بود. این تعارض، بعدها از سوی جریانهایی چون شعوبیه تشدید شد. عباسیان و امویان و نیز عثمانیان و صفویان،به نوعی دیگر این معارضه را دامن زدند و جنگ عراق علیه ایران به عنوان جنگ قادسیه یا مهمترین جنگ بین مسلمانان و ساسانیان و در واقع بین ایرانیان و عربها توجیه میشد. به هر روی، آنان ایرانیان را مجوس میدانستند و بر این اساس، اعراب را برابر با اسلام و ایرانیان را مخالف با آن میدیدند.
ج) صدور انقلاب اسلامی: برخی از شعارها و پیامهای انقلاب اسلامی، مثل این سخن امام رحمهالله «نهضت ما دارد توسعه پیدا میکند و میرود توی ملتها...» از سوی برخی به منزله قصد ایران برای مداخله در سایر کشورها و براندازی نظامهای سیاسی آنها تلقی شد. در حالی که، یک سال بعد از این سخن ، امام فرمود:
«صدور با سرنیزه، صدور نیست. صدور آن وقتی است که اسلام، حقایق اسلام، اخلاق اسلامی، اخلاق انسانی، اینها رشد پیدا کند.»
ایشان در جای دیگر فرمود:
«معنای صدور انقلاب ما، این است که همه ملتها بیدار شوند و همه دولتها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری هایی که دارند...نجات بدهند.»
در مجموع، علیرغم همه دشواریهایی که برای برقراری روابط ایران انقلابی و جهان اسلام و تأثیرپذیری متقابل آن دو وجود دارد، ولی وجوه مشترک آن دو، بسیار بیشتر است.
منبع:سایت تبیان
علی شهبازی محافظ شاه در مورد جابه جایی اقامتگاه شاه از کاخ داخل شهر به کاخ نیاوران و غارت آثار تاریخی و عتیقه جات آن توسط فرح پهلوی می گوید:
«تمام مبلمان کاخها از فرانسه آورده شد.هر چه وسایل قدیمی و عتیقه بود و نخست وزیر در کاخ جهان نما نگهداری کرده بود؛ بعد از ساخته شدن کاخ، برای تزیین آوردند. ولی علیاحضرت همه آنها را تحویل آقای بوشهری و مادموازل ژوئل و مادرش داد تا برای استفاده در آپارتمان های خودشان در پاریس به وسیله هواپیماهای نیروی هوایی به آنجا ببرند و لوازم مورد نیاز کاخها را با قیمتهای بسیار زیاد، وارد کاخ کنند ... »
منبع:سایت تبیان
چلّه تابستان است، اما من سردم شده، تمام تنم میلرزد. نمیدانم مرا کجا میبرند. روی سرم روپوش مانندی را انداختهاند و من فقط جلوی پاهایم را میبینم، حس میکنم ذهنم کنده شده است. صداهای اطراف مثل هوهوی باد، توی گوشم میپیچند. «زودتر ببرش.»، «وانستا اینجا.» «بدهاش دست افسر نگهبان.» صدای همهشان مثل نظامیها، خشک و خشن است و جملاتشان دستوری و کوتاه! یکمرتبه دلم برای صدای آرام مادر تنگ میشود که از گل نازکتر نمیگوید، «وروجک! یه ذره پتو تو بکش او طرف. اومده وسط سفره!» با عجله کتاب را زیر متکا پنهان میکنم. باز همان صدای مهربان، این بار با کمی نگرانی، «نمی خواد قایمش کنی. دیدمش!» چرا نمیتوانم فکر کنم؟ به قول استاد «سلولهای خاکستری مغز؟ تعطیل!» چرا ذهنم تعطیل شده؟ شروع میکنم به شمردن قدمهایم، باید کاری کنم. باید جلوی تعطیلی سلولهای خاکتسری را بگیرم، یک ... دو ... سه ... آن که مرا میبرد چنان فریادی میزند که «چهار» یادم میرود و یکهوته دلم خالی میشود... «خدایا! بدجوری ترسیدهام!» زیرلب تکرارمیکنم، « امّن یجیب المضطر ...» باقیش یادم نمیآید... میترسم... دوباره شروع میکنم، «امّن یجیب المضطر...» و یادم میآید «و اذا دعاه و یکشف السوء». خوشحال میشوم، قند توی دلم آب میشود. در عمرم امّن یجیب را این طوری نخواندهام.
برمیگردم. بچههای مدرسه را آوردهاند تماشا. مثل عنکبوت به نردههای طبقه 2 چسبیدهام، بوی خون توی دماغم پیچیده. راهنما با تعجب نگاهم میکند. مطمئنین؟ سرم را تکان میدهم که یعنی مطمئنم... اما مطمئن نیستم... بوی خون بدجوری توی دماغم پیچیده... بیخ موهایم درد گرفته... سرم به دوار افتاده ... دایره... دایره... دایره... آن کسی که این بنا را ساخته، میدانسته که چقدر به درد به «دور افتادن» میخورد. درد میرود... تاریکی میرود... سرما میرود... اما دو چیز باقی میمانند: جیغ دردناک آنهایی که در ناکجائی، در این بازداشتگاه شکنجه میشوند و دواری که تا دم قبر همراهت میآید.
فکر میکنم. هیچ کارت شناسائی و ردی همراهم نبوده، پس قطعاً نمیدانند اسمم چیست یا اهل کدام فرقه و قبیله هستم. مکث میکنم، کفر افسر نگهبان درمیآید. آن وقت شب، باید پیش زن و بچهاش میبود لابد، نه در مقابل چشم دختر چشم سفیدی که در شرایط عادی هم اسمش یادش نمیماند.
«سهیلا!»
مینویسد:
«سهیلا چی؟»
مرض دارم، میگویم:
«هرچی شما بخواین ...» مکث میکنم، نگاهی به سرشانههایش میاندازم، به عادت این دو سال سربازی لعنتی... ادامه میدهم، «تیمسار!» خوشش میآید. هر چند به روی خودش نمیآورد:
«سهیلا چی؟»
سهیلا که اینجا نیست که غصّهاش را بخورم. من ماندم که بروم سربازی، او رفت که خانم دکتر شود. دکترای جغرافیای سیاسی! مسخره! نوربخش خیابانی... خودش میگفت بیابانی... و میخندیدیم. گفتم: «بیابانی!»
نگاهم کرد.
«مطمئنی؟»
«تقریباً!»
از خودم پرسیدم، «اینم شد فامیل؟» و خودم جواب دادم، «چه اشکالی داره؟» وقتی قراره خودت نباشی، چه فرقی میکنه کی باشی؟» همیشه همینجور هستم. وقتی میترسم، لودگیم گل میکند. ترسیدهام، به شدت، برای همین لودگی میکنم و خندهام میگیرد. با عصبانیت میگوید:
«چهار تا چک ولگد که خوردی، خندیدن یادت میره.»
به کسی که مرا همراهی میکند، میگویم:
«شما نیا! میخواهم ببینم میتونم گشت بزنم توی بند یا نه؟» راهرو تاریک است. هنوز راهنما نیامده که چراغها را روشن کند. همه بدنم دارد میلرزد. یخ کردهام. چشمهایم را میبندم... سر و صدای هولناکی توی گوشم میپیچد... سالها گذشته است... همهچیز مثل غبار توی سرم میگردد، دوار! دوار! دوار! سردرد! سردرد! سردرد!
دوباره تکرار میکنم:
«شما نیا!»
از خدا میخواهد. میگوید:
«باشه!»
چشمهایم رامیبندم. پایم گیر میکند به آهن بیست و پنج سانتی ورودی. درد عجیبی میپیچد توی زانوهایم، اما این بار، با چشمهای باز دیدم که کجا میروم. وارد راهرو میشود... میشمرم... یک ... دو ... سه ... تا بیست مشکلی ندارم، بعد یکمرتبه مغزم قاتی میکند، بیست بود یا بیست و یک؟» برمیگردم، از اول راهرو، دوباره میشمرم... چشمهایم را باز میکنم... «این بود یا اون؟ لعنتی! این بود یا اون؟ یعنی مگه چقدر گیج بودهام اون روزها؟» توی اتاقکها سرک میکشم. چه شیک شده اینجا! نه بوی تعفنی، نه سری... نه صدائی ... یک عالمه هوای تازه! و نور ... نور اندک پنجرهها ... عجب بهشتی شده ... هوس میکنم فارغ از هیاهوی تهران بزرگ، روی گلیم تمیز آنجا بنشینم ... یک لیوان چای هم که بیاورند نورعلی نور! یکمرتبه حس میکنم بوران عجیبی از سوراخ پنجره میپیچد توی اتاقک و همه هستی مرا برمیدارد و با خودش میبرد. صدای هولناکی از آنسوی زمان، توی گوشم فریاد میزند، «خیال کردی خیلی جیگرداری آره؟» سرم را به دیوار سلول تکیه میدهم و صدای هق هقم، بند را پر میکند. آن که همراهم بود و از خدا خواسته که توی بند نیاید، هراسان از این اتاق به آن اتاق سرک میکشید و صدایم میزند:
«حالتون خوبه؟»
اشکهایم را پاک میکنم، دندهام پهن، باید حالم خوب باشد. لابد این همه سال در سکوت و دوار دردناک خود زنده ماندهام که حالم خوب باشد. خدا کند که دوار ... کابوس ... دست از سرم بردارد ... خدا کند که هول امروز، هول دیروز را بشوید و ببرد.
همه تنم درد میکند... خرد و خمیرم... یک پتوی نه چندان گرم... سلولی سرد... ترس؟ نه نمیترسم... از آستانه ترس عبور کردهام... حالا در سرزمین دردسیر میکنم... اگر مادر میدید دخترش را که چهجور جای سالمی توی تنش نمانده است... اگر «ناز پرورد تنعّم» خودش را میدید که تا میگفتند بالای چشمت ابرو، فشارخونش میآمد روی شش و رنگش میشد مثل گچ... یعنی حالا مادر چه کار میکند؟ لابد نشسته و سوره والفجر را میخواند... همانی را که عاشقش بود... راضیه مرضیه را ... خودم را مچاله میکنم کنار دیوار ... اینجوری، هم دردم کمتر میشود هم سرما... به موهای سفید مادر فکر میکنم و به خیالبافیهای زهره گوش میدهم که شش سالی از من بزرگتر است و گمان میکند آمریکا حلوا خیر میکنند، «سربازیت که تموم شد، یه ویزای تحصیلی میگیری میری اونجا! مگه چیات از سهیلا کمتره؟» مادر توی فنجان کمر باریک لب طلایی چائی میریزد، شکر پنیر را بر میدارد، مزمزه میکند و آرام میخورد، «لازم نکرده! وروجک هیچ جا نمیره... میمونه همینجا پیش خودم!» قند توی دلم آب میکنند. به خودم میگویم، «معلومه که میمونم اینجا!» نگاهی به اطراف میاندازم «اینجا! قراره چقدر بمونم اینجا؟ یعنی حالا همکارهام به خود شون چی میگن؟ نمیگن یکهوچی شد که غیبش زد؟» به این چیزها فکر نمیکنم، باید شندر غاز توانی را که برایم مانده است، روی یک چیز متمرکز کنم؛ حرف نزدن!
چه فحشهای آب نکشیده پاکیزهای! یک وقتها که مرتضی به خانه میآمد و چهار تا حرف پرت و پلا که توی زمین بازی یاد گرفته بود، میزد، مادر کفرش درمیآمد که، «این مزخرفات چیه؟» کوچکتر که بودیم خیلی که حریفمان نمیشد، فحش که میدادیم، به اندازه نوک سوزن فلفل میریخت توی دهنمان، گمان نمیکنم این مردکی که هم میزند و هم افاضات میکند، کارش با یک کیلو دو کیلو فلفل هم، درست شود! پدر و مادر و جد و آباد مرا میآورد جلوی رویم. «د حرف بزن حرومزاده!»
حس می کنم استخوان سالمی در تنم باقی نمانده است، اما لودگیم باز گل میکند، «این یکی به من نمیچسبه! هم بابام معلومه هم ننهام!» کفرش بالا میآید و بدتر میزند، «آره، از نصف شب ول گشتنات معلومه!» بد نیست. روزی اگر فرصت کنم، میتوانم کتاب لغتی از اصیلترین واژههای زبان شیرین فارسی بنویسم.
«شماها به جای مقدسی اومدین... در اینجا، بهترین زنان و مردان این کشور شکنجه شدهان تا شما با سرافرازی زندگی کنین.»
نگاهش میکنم، انصافاً از بهترین زنهایی است که به عمرم دیدهام و شوهرش از بهترین مردها... بدترین شکنجهها را به جان خریدند و امروز، به اندازه یک احوالپرسی ساده هم، از کسی توقع ندارند. میپرسد، «تو سردت نیست؟»
میگویم:
«چرا! این لعنتی انگار از بیرون سردتره!»
میخندد:
«نه... اشکال از منه ... شایدم از تو!»
دست سردش را در دستم میگیرم. بچههای مدرسه، مشتاقانه به او نگاه میکنند که با لحنی مهربان، برایشان از حسینی میگوید و از آپولو و انواع و اقسام کابلها. متواضعانه میگوید، «من جون نداشتم... دو رشته کابل بسام بود که از حال برم!» بچهها مات و مبهوتند. او که میخندد، آنها هم میخندند. آرام به من میگوید، «آپولو که اینطوری نبود. گندهتر بود و بالای تخت آویزون میکردن. درست نساختنش.» میگویم، «سخت نگیرین! آدمهایی که آپولو نصیبشون شد، باید سردرد میگرفتند که گرفتند!» راهنما بسیار سعی میکند که به بچهها حالی کند که به حضرت عباس این بلاها را بر سر زندانیها میآوردند، ولی از قیافه آنها معلوم است که باور نکردهاند، اما خانم همراهم که حرف میزند، باور میکنند، از بس صمیمی است و از بس که بچهها را دوست دارد. یواشکی میگوید، «اون یکی چقدر شبیه پسر شهید منه!»
دلم از درد مچاله میشود. انگار آن همه شکنجهای که شده، در مقابل درد خاطره پسرنازنینش در جبهه شهید شده است، پشیزی نمیارزد. یادم میرود که با دیدن نردههای بند، دوار میآید و سردرد و بوی خون! خجالت میکشم که اسمش را بگذارم درد!
پسرم که خودش را وسط محصلها جا زده میپرسد، «حسینی واقعاً هیکلش همین اندازه بود؟ با همین کله کوچیک؟» راهنما میگوید، «بله... خود خوشه!» پسرم غر میزند، «چه بد هیبته!» خانم همراهم میگوید، «این که چیزی نیست. خودش گوریلی بود! صداش که بلند میشد، تن همه مون میلرزید. صدای پاهاش کافی بود تا آدم مرگ رو پیش چشمش ببینه.»
آقائی که از جلوی موزه غر زده بود که، «مگه توی اسلام، مجسمه ساختن، گناه نیست؟» کم کم داشت از صرافت سوال عالمانه خودش میافتاد و در میان وسایل شکنجه قرون وسطائی، افاضات اسلامشناسیاش را فراموش میکرد، طوری که از اتاق آرش بیرون نیامده بودیم که خودش را رساند کنج حیاط و حالا گریه نکن کی گریه بکن! خانم همراهم لبخندی زد و پرسید، «چهاش شد بیچاره؟» گفتم، «حرفهای شما کارش رو ساخت!»
میپرسد:
«میخوای بریم بند منو ببینی؟»
میگویم:
«بله که میخوام.»
از میان تابلوهای عکسی که به دیوار زدهاند میگذریم... آشنا و غیرآشنا! بریده و نبریده! آنهایی که فشارهای هولناک را تاب آوردند و رفتند، آنهایی که تا انقلاب تاب آورند و بعد بریدند... اتاقش را نشانم میدهد. اتاقی که حالا تندیس دکتر شریعتی را در آن گذاشتهاند... نگاهش میکنم... دکتر را میگویم... «حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی است برای نگفتن و ارزش هر انسانی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد.» خانم همراهم میگوید، «توی زندون، اونایی که ادعا میکردن از دکتر چیز یاد گرفتهان، زود میبریدن.» جواب نمیدهم. توی دلم میگویم، «لابد!»
فریاد میزند:
«شما کمونیستهای بیپدر و مادر! شماها میخواین مملکت رو بفروشین به بلشویکها! ارواح باباتون!»
زیرلب تکرار میکنم، «یا فاطمهزهرا!»
گمانم از همان روزها بود که دلم به شدت با فاطمه زهرا رفیق شد. قبلاً صدایش میزدم، ولی نه آنجور، گمانم از همان روزها یاد گرفتم که انسان چقدر حرف برای نگفتن دارد و ارزش او به همان حرفهاست.
صدایم زدند:
«سهیلا بیابانی! تو آزادی!»
پرسیدم:
«واسهچی؟»
هر که شنید، متحیر نگاهم کرد. یکی گفت:
«عقل از سرت پریده؟ برو تا پشیمون نشدهان!»
شهرغریبه بود... آدمها غریبهتر... وقتی دیدمش... همانی را که خرت و پرت و اعلامیهها را داده بود دستم ... گفتم که دلم را جا گذاشتهام ... خودم را جا گذاشتهام و لطف کند دیگر کاری به من نداشته باشد: «اوضاعشون ریخته به هم... نمیدونم چهجوری، اما هر کاری میتونی بکن...»
سرم درد میکند و دوار دست از سرم برنمیدارد. میراث ابدی! برایم مهم نبود ... سهیلا بیابانی بودم و همین کافی بود...
منبع:سایت تبیان