• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
مهدويت در اسلام[1]
مساله مهدويت‏در اسلام - و بالاخص در تشيع - يك فلسفه بزرگ است، اعتقاد بهظهور منجي‏است، نه در شعاع زندگي يك قوم و يك ملت و يا يك منطقه و يا يك نژادبلكه‏در شعاع زندگي بشريت. مربوط به اين نيست كه يك منجي بيايد و مثلا شيعه را ياايران را يا آسيا را يا مسلمانان جهان‏ را نجات دهد، مربوط به اين است كه يك منجيو مصلح ظهور كند و تمام اوضاع زندگي‏بشر را در عالم دگرگون كند و در جهت صلاح وسعادت بشر تغيير بدهد.
ممكن است افرادي‏خيال كنند كه دليلي ندارد در عصر علم و دانش، در عصري كهبشرزمين را در زير پاي خود كوچك مي‏بيند و آهنگ تسخير آسمانها را دارد، تصوركنيم‏كه خطري بشريت را تهديد مي‏كند و بشريت نيازي به چنين مدد غيبي دارد. بشريتروز به روز مستقل‏تر و بالغ‏تر و كامل‏تر مي‏شودو طبعا نيازمندي‏اش به كمكها ومددهاي غيبي(به فرض قبول آنها) كمتر مي‏گردد. عقل و علم تدريجا اين خلاها ونيازهارا پر مي‏كند و از ميان مي‏برد. خطر، آن زمان بشريت را تهديد مي‏كرد كهجهالت و ناداني حكمفرما بود و افراد بشر به موجب‏جهالت و ناداني موجبات نيستي خودرا فراهم مي‏كردند، تعادل و توازن را در زندگي به هم مي‏زدند،اما پس از روشن شدنفضاي جهان به نور علم و دانش ديگر خطري نيست.
متاسفانه‏اين خيال، خيال باطلي است.خطراتي كه به اصطلاح در عصر علم ودانش‏براي بشريت است از خطرات عصرهاي پيشين كمتر نيست، بيشتر است و عظيم‏تر است.اشتباه است اگر خيال كنيم منشا انحرافات‏بشر هميشه ناداني بوده است. علماي اخلاق وتربيت همواره اين مساله‏را طرح كرده و مي‏كنند كه آيا تنها منشا انحرافات بشرناداني است جاه‏طلبي، برتري طلبي، لذت طلبي و بالاخره نفس پرستي و نفع پرستي است؟ بدون‏شكنظريه دوم صحيح است.
اكنون ببينيم‏در عصر ما كه به اصطلاح عصر علم و دانش است، غرايز بشر،شهوت‏و غضب بشر، حس جاه‏طلبي و برتري طلبي بشر، حس افزون طلبي بشر، حس‏استخدام واستثمار بشر، نفس پرستي و نفع پرستي بشر و بالاخره ستمگري بشر در چه حالي است؟ آيادر پرتو علم همه اينها ساكن‏و آرام شده و روح عدالت و تقوا و رضا به حق خود و حدخود و عفاف و راستي و درستي جايگزين آن شده است، يا كار كاملابر عكس است، غرايزبشر بسي ديوانه‏تر از سابق گشته است و علم و فن، ابزار و آلت كاري‏اي شده در دستاين غرايز، فرشته‏علم در خدمت ديو شهوت قرار گرفته، دانشمندان و عساكر علم خادمانسياستمداران و عساكر جاه طلبي و مدعيان ‏انا ربكم ‏الاعلي گشته‏اند؟!گمان نمي‏كنم بتوان كوچكترين ترديدي در اين مطلب روا داشت كه پيشرفتهاي علميكوچك‏ترين‏تاثيري روي غرايز بشر نكرده است، برعكس بشر را مغرورتر و غرايز حيوانياو را افروخته‏تر كرده است و به همين جهت‏خودعلم و فن، امروز به صورت بزرگتريندشمن بشر در آمده است، يعني همين‏چيزي كه بزرگترين دوست بشر است بزرگ‏ترين دشمنبشر شده است.چرا؟ علم چراغ است، روشنايي است.استفاده از آن‏بستگي دارد كه بشر اينچراغ را در چه مواردي و براي چه هدفي به كار ببرد، به قول سنايي براي مطالعه يككتاب از آن‏استفاده كند و يا براي دزديدن يك كالا در شب تاريك و «چو دزدي با چراغآيد گزيده‏تر برد كالا» .
بشر علم را همچون ابزاري براي هدفهاي‏خويش استفاده مي‏كند، اما هدف بشرچيست و چه بايد باشد؟علم ديگر قادر نيست هدفهاي بشر را عوض كند، ارزشها را درنظرش‏تغيير دهد، مقياسهاي او را انساني و عمومي بكند.آن ديگر كار دين است، كارقوه‏اي است كه كارش تسلط بر غرايز و تمايلات‏حيواني و تحريك غرايز عالي و انسانياوست.علم همه چيز را تحت تسلط خويش قرار مي‏دهد مگر انسان و غرايز اورا.انسان علمرا در اختيار مي‏گيرد و در هر جهت كه بخواهد آن را به كار مي‏برد، اما دين انسانرا در اختيار مي‏گيرد، جهت انسان راو مقصد انسان را عوض مي‏كند.
ويل دورانت در مقدمه لذات فلسفه درباره‏«انسان عصر ماشين‏» مي‏گويد: «ما ازنظر ماشين توانگر شده‏ايم و از نظر مقاصد فقير»[2] . انسان عصر علم و دانش با انسان ماقبل اين عصردر اينكه اسير و بنده خشم و شهوت خويش است هيچ فرق نكرده است.علمنتوانسته است آزادي از هواي نفس را به او بدهد.علم‏نتوانسته است ماهيت‏حجاجها،چنگيزها، نادرها، ابو مسلم‏ها، سزارها را عوض كند.آنها با همان ماهيت بعلاوه مقدارزيادي نفاق‏و دورويي و تظاهر بر جهان حكومت مي‏كنند با اين تفاوت كه علم دست آنهارا درازتركرده است، تيغ يك ذرعي‏شان تبديل شده به موشك بمب‏افكن قاره پيما.
آينده جهان
ما به دليل اينكه ‏مؤمن و مسلمانيم و در عمق ضميرمان اين اصل وجود دارد كه:«جهان را صاحبي باشد خدا نام‏» هر چه دردنيا پيشامدهايي مي‏شود هرگز احساس خطرعظيم، خطري كه احيانا بشريت را نيست و نابود كند و كره زمين را تبديل ‏به تودهخاكستر كند و زحمات چند هزار ساله بشريت را كان لم يكن نمايد نمي‏كنيم. در ته دلخودمان باور داريم كه سالهاي سال،قرنها، شايد ميليونها سال ديگر، در روي اين زمينزندگي و حيات موج خواهد زد.فكر مي‏كنيم بعد از ما آنقدر مسلمانها بيايندو زندگيكنند و بروند كه فقط خدا عدد آنها را مي‏داند.آري، ما در ته دل خود اينطور فكرمي‏كنيم و هرگز اين انديشه‏را به خود راه نمي‏دهيم كه ممكن است عمر جهان يعني عمربشر و عمر زمين ما به پايان رسيده باشد.
تعليمات انبياء، نوعي امنيت‏و اطمينان خاطر به ما داده است و در واقع در تهقلب خود به مددهاي‏غيبي ايمان و اتكا داريم. اگر به ما بگويند يك ستاره عظيم درفضا در حركت است و تا شش ماه ديگر به مدار زمين‏مي‏رسد و با زمين ما برخورد مي‏كندو در يك لحظه زمين ما به يك توده خاكستر تبديل مي‏شود باز هم با همه ايمان واعتقادي‏كه به پيش بيني‏هاي دانشمندان داريم به خود ترس راه نمي‏دهيم، در ته دلمانيك نوع ايمان و اطميناني هست كه‏بنا نيست بوستان بشريت كه تازه شكفته است در اثرباد حوادث ويران گردد.
آري، همان طوري كه‏باور نمي‏كنيم زمين ما به وسيله يك ستاره، يك حادثه جوينيست ونابود شود، باور نمي‏كنيم كه بشريت به دست‏خود بشر و به وسيله نيروهاي‏مخربيكه به دست بشر ساخته شده منهدم گردد.آري، ما به حكم يك الهام معنوي كه از مكتبانبياء گرفته‏ايم باور نمي‏كنيم.
ديگران چطور؟آيا آنها هم‏باور نمي‏كنند؟آيا همين اطمينان و خوشبيني نسبت بهآينده انسان‏و زمين و زندگي و تمدن و خوشبختي و بهروزي و عدالت و آزادي در آنهاوجود دارد؟ ابدا. هر چندي يك بار در روزنامه‏ها، در نطقهاو سخنرانيهاي گردانندگانسياست جهان آثار بدبيني شومي نسبت به آينده بشريت و تمدن مشاهده مي‏كنيم.اگر از آندرسي كه‏دين به ما آموخته صرف نظر كنيم و ايمان به مددهاي غيبي را از دست بدهيم وتنها بر اساس علل ظاهري حكم كنيم‏بايد به آنها حق بدهيم كه بدبين باشند.چرا بدبيننباشند؟در دنيايي كه سرنوشتش بستگي پيدا كرده به دگمه‏اي كه‏انساني فشار دهد وپشت‏سرش وسائل مخرب كه قدرت آنها را خدا مي‏داند به كار بيفتد، در دنيايي كه بهراستي بر روي انباري ‏از باروت قرار گرفته و جرقه‏اي كافي است كه يك حريق جهاني بهوجود بياورد، چه جاي خوشبيني به آينده است؟ راسل در كتاب اميدهاي نو مي‏گويد:«زمان حاضر زماني است كه در آن حس حيرت توام ‏با ضعف و ناتواني همه را فرا گرفتهاست. مي‏بينيم به طرف جنگي پيش مي‏رويم كه تقريبا هيچكس خواهان آن نيست،جنگي كههمه مي‏دانيم قسمت اعظم نوع بشر را به ديار نيستي خواهد فرستاد.و با وجود اينمانند خرگوشي كه در برابر مارافسون شده باشد خيره خيره به خطر نگاه مي‏كنيم بدونآنكه بدانيم براي جلوگيري از آن چه بايد كرد؟ در همه جا داستانهاي مخوف از بمباتمي و هيدروژني و شهرهاي با خاك يكسان شده و خيل قشون روس و قحطي و سبعيت و درندهخويي براي يكديگر نقل مي‏كنيم، ولي با اينكه عقل حكم مي‏كند كه از مشاهده چنيندورنمايي بر خود بلرزيم،چون جزئي از وجودمان از آن لذت مي‏برد و شكافي عميق روح مارا به دو قسمت‏سالم و ناسالم تقسيم مي‏كند،براي جلوگيري از بدبختي تصميم قاطعينمي‏گيريم‏» [3] .
چه تصميمي؟مگر بشر قادر است چنين تصميمي‏بگيرد؟هم او مي‏گويد: «دوره بهوجود آمدن انسان نسبت به دوره تاريخي،طولاني، ولي نسبت به دوره‏هاي زمين شناسيكوتاه است.تصور مي‏كنند انسان يك ميليون سال است كه به وجود آمده.اشخاصي‏هستند واز آن جمله اينشتاين كه به زعم آنها بسيار محتمل است كه انسان دوره حيات خود را طيكرده باشد ودر ظرف سنين معدودي موفق شود با مهارت شگرف علمي خود، خويشتن را نابودكند» [4] .
انصافا اگر بر اساس علل مادي و ظاهري قضاوت‏كنيم اين بدبيني‏ها بسياربجاست.فقط يك ايمان معنوي، ايمان به «امدادهاي غيبي‏» و اينكه «جهان را صاحبيباشدخدا نام‏» لازم است كه اين بدبيني‏ها را زايل و تبديل به خوشبيني كند و بگويدبر عكس، سعادت بشريت، رفاه و كمال بشريت،زندگي انساني و زندگي مقرون به عدل وآزادي و امن و خوشي بشر، در آينده است و انتظار بشر را مي‏كشد. اگر اين بدبيني رابپذيريم‏واقعا مساله صورت عجيب و مضحكي به خود مي‏گيرد، مثل بشر مثل‏ طفلي مي‏شودكه در اولين لحظه‏اي كه قادر مي‏شود چاقو به دست بگيرد آن را به شكم خود مي‏زند،خودكشي مي‏كند و كوچكترين حظي از وجود خود نمي‏برد.
مي‏گويند از عمر زمين‏در حدود چهل ميليارد سال مي‏گذرد و از عمر انسان درحدود يك ميليون‏سال.مي‏گويند اگر همه زمين و حيوان و انسان را كه بر روي زمين به وجودآمده، كوچك‏كنيم و نسبت بگيريم، مثلا عمر زمين را يك سال فرض كنيم و نسبت‏بگيريم،هشت ماه از اين سال گذشته و اساسا جانداري در آن وجود نداشته است،در حدود ماه نهمو دهم اولين جاندارها به صورت ويروسها، باكتريها و موجودات تك سلولي به وجود آمدهاست، درهفته دوم ماه آخر سال پستانداران به وجود آمده‏اند، در ربع آخر از ساعت آخراز روز آخر سال انسان به وجود آمده است. دوره‏اي كه دوره تاريخي انسان به شمارمي‏رودو انسان قبل از آن در حال توحش در جنگلها و غارها زندگي مي‏كرده درست ‏شصتثانيه اخير آن است كه در اين‏شصت ثانيه اخير است كه استعداد انسان ظهور كرده و عقلو علم بشر دست اندركار شده و تمدن عظيم و شگفت آور به‏وجود آمده است و انساناستعداد خود را كم و بيش به ظهور رسانده است.در همين شصت ثانيه است كه انسان خليفةالله بودن‏خود را به ثبوت رسانيده است.حالا اگر بنا باشد كه انسان به همين زودي بامهارت شگرف علمي خود، خود را نابود كندو اگر واقعا انسان با قدرت علمي خود گور خودرا به دست‏خود كنده باشد و چند گامي بيشتر تا گور خود فاصله نداشته باشد،اگر واقعاچنين خودكشي اجتماعي در انتظار بشر باشد بايد بگوييم خلقت اين موجود بسي بيهوده وعبث بوده است.
آري، يك نفر مادي مسلك مي‏تواند اين‌چنين فكركند ولي يك نفر تربيت‏شده درمكتب الهي اينطور فكر نمي‏كند، او مي‏گويد: ممكن نيست كه جهان به دست چندنفرديوانه ويران شود، او مي‏گويد: درست است كه جهان بر سر پيچ خطر قرار گرفته استولي خداوند همان طور كه درگذشته - البته در شعاع كوچكتري - اين معجزه را نشانداده، بر سر پيچهاي خطر بشر را ياري كرده و از آستين غيب مصلح ومنجي رسانده است،در اين شرايط نيز چنان خواهد كرد كه عقلها در حيرت فرو رود، او مي‏گويد: كار جهانعبث نيست، او مي‏گويد: اگر چنان شودكه مادي مذهبان مي‏گويند و ظهور انسان در رويزمين مصداق مثل معروف عربي‏بشود: «ما ادري اسلم ام ردع‏»[5].  يا مصداق سخن حافظ بشود كه: «راستي خاتم فيروزهبواسحاقي خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود» با حكمت و عنايت‏پروردگار منافي خواهدبود: اذ مقتضي الحكمة و العناية ايصال كل ممكن لغاية خير[6]،عمر جهان به پايان نرسيده است، هنوز اول‏كار است، دولتي مقرون به عدل و عقل و حكمتو خير و سعادت و سلامت و امنيت و رفاه و آسايش و وحدت عمومي وجهاني در انتظاربشريت است، دولتي كه در آن دولت‏حكومت با صالحين است و انتخاب اصلح به معني واقعيدر آن صورت خواهد گرفت.روزبه‌روزي خواهد رسيد و اشرقت الارض بنور ربها[7]، روزي كه «اذا قام القائم حكم بالعدل، ارتفع في ايامه الجور و امنت ‏بهالسبل، و اخرجت الارض بركاتها و لا يجد الرجل منكم يومئذ موضعا لصدقته و لا بره وهو قوله تعالي: و العاقبة‏للمتقين[8] در آن روز به عدالت‏حكم شود و ستم برايهميشه رخت بر بندد، راهها امن گردد، زمين بركات و استعدادهاي‏خود را ظاهر گرداند وحداكثر استفاده از منابع و خيرات زمين صورت گيرد، فقيري پيدا نشود كه مردم صدقات وزكوات ‏خود را به او بدهند و اين است معني سخن خدا: عاقبت از آن متقيان است.
بجاي اينكه مايوسانه بنشينيم و بگوييم كار بشر تمام شده و بشر به دست‏خودگور خود را كنده و چند گامي بيشتر با آن فاصله ندارد و روزهاي خوش بشر دارد بهپايان مي‏رسد، مي‏گوييم: باش تا صبح دولتش بدمد كاين هنوز از نتايج ‏سحر است همانطور كه ظهورهاي گذشته پس از سختيهايي‏ بوده، قطعا اين ظهور نيز پس از سختيها وشدتها خواهد بود.هميشه برقها در ظلمتها مي‏جهد. علي(عليه السلام)اشاره به ظهورمهدي موعودمي‏كند و چنين مي‏فرمايد:
حتي تقوم الحرب بكم علي ساق‏باديا نواجذها، مملوئة اخلافها، حلوا رضاعها،علقما عاقبتها، الاو في غد - و سياتي غد بما لا تعرفون - ياخذ الوالي من غيرهاعمالها علي مساوي اعمالهاو تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقي اليه سلما مقاليدهافيريكم كيف عدل السيرة و يحيي ميت الكتاب و السنة [9] .
جنگ قد علم خواهد كرد در حالي كه دندانهاي‏خود را نشان مي‏دهد.پستانهايش پراست و آماده است.شروع كار شيرين است و عاقبت آن تلخ. همانا فردا - و فردا چيزي ‏ظاهرخواهد كرد كه او را نمي‏شناسيد و انتظارش را نداريد - آن حاكم انقلابي هر يك ازعمال حكومتهاي قبلي را به‏سزاي خويش خواهد رسانيد، زمين پاره‏هاي جگر خود را ازمعادن و خيرات و بركات براي او بيرون خواهد آورد و كليدهاي خودرا با تمكين به اوتسليم خواهد كرد، آن وقت به شما نشان خواهد داد كه عدالت واقعي چيست، و كتاب خدا وسنت پيامبر را احياء خواهد كرد.
علي(عليه السلام)نيزاز يك آينده عبوس و خشمناك و جنگهاي وحشت‌زا ياد مي‏كندولي‏علي در پايان اين شب سيه يك سفيدي ميموني را نويد مي‏دهد.قرآن كريم هممي‏فرمايد: و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون. مااز پيش اطلاع داده‏ايم‏كه وارث اصلي زمين، بندگان صالح و شايسته ما خواهندبود(براي‏هميشه زمين در اختيار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسيرانهواي نفس نخواهد بود).
آري، اين است فلسفه بزرگ مهدويت، در عين اينكه‏پيش بيني يك سلسله تكانهايشديد و نابسامانيها و كشتارها و بي‏عدالتيهاست، پيش بيني يك آينده سعادت‏بخش وپيروزي كامل عقل بر جهل، توحيد بر شرك، ايمان بر شك، عدالت بر ظلم، سعادت بر شقاوتاست، لهذا نويد و آرزوست.
اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة‏تعزبها الاسلام و اهله و تذل بها النفاقو اهله و تجعلنا فيها من‏الدعاة الي طاعتك و القادة الي سبيلك و ترزقنا بها كرامةالدنيا و الاخرة[10] .



[1]. استاد شهيد مرتضي مطهري مجموعه آثار جلد 3 صفحه 356
[2] . لذات فلسفه، بخش دعوت، پاراگراف آخر.
[3] . اميدهاي نو، بخش سرگردانيهاي ما/ص 2
[4] . .همان ماخذ، بخش تسلط بر طبيعت/ص 26.
[5] . [ترجمه: نمي‏دانم موافقت است‏يا مخالفت(كنايه از بلا تكليفي).]
[6] . شرح منظومه حاج ملا هادي سبزواري، بخش حكمت، در مبحث غايت
[7] . زمر/69
[8] بحار، ج 52/ص 338 و 339 بااندكي تلخيص.
[9] . نهج البلاغه، خطبه 136
[10] . از فقرات دعاي افتتاح