• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
 پدر، مادر و ولادت امام زمان(عليه السلام)[1]
پدر بزرگوار امام زمان(عليه السلام) حضرت امام حسن عسكري(عليهالسلام)امام يازدهم شيعيان است، بنقل شيخ مفيد، امام عسكري(عليه السلام) در مدينهدر 24 ربيع الاولسال 232 متولد شد و درسال 260 در سن 28 سالگي در منزلشخصي خود در سامرّا به شهادت رسيد.[2]
مادر بزرگوار امام زمان(عليه السلام) «مليكه» است كه ازطرف پدر دختر «يشوعا» فرزند امپراطور روم شرقي بود، و از طرف مادر نوه شمعون ازياران مخصوص حضرت عيسي(عليه السلام) و وصي او بشمار ميرفت.
او با اينكه در كاخ ميزيست و با خاندان امپراطوريزندگي ميكرد امّا آنچنان پاك و با عفّت بود كه گويي شباهت به خانواده خودندارد، بلكه به مادر و خانواده مادري كشيده و زندگيش همچون زندگي شمعون و عيسي(عليهالسلام) و مريم(عليها السلام) از صفا و معنويّت و پاكي خاصي بر خوردار بود، ازاينرو دوست داشت با يك خانواده پاك و خداپرست وصلت كند و به توحيديان بپيوندد،خداوند او را در اين هدف كمك كرد و او را بطور عجيب (كه در داستان ماجراي اسارت اوو خريداري از جانب امام هادي(عليه السلام)براي امام عسكري(عليه السلام) در تاريخآمده است) به خواسته و هدفش رسانيد.
مليكه يا نرجس خاتون به خانه امام حسن عسكري(عليهالسلام) وارد شد، امام هادي(عليه السلام) به خواهرش حكيمه فرمود: او را به خانهببر و دستورات اسلامي را به او بياموز، او همسر فرزندم حسن(عليه السلام) و مادرمهدي آل محمّد(صلي الله عليه وآله وسلم) خواهد بود، آنگاه به نرجس رو كرده وفرمود:
مژده باد ترا به فرزندي كه سراسر جهان را با نور حكومتشپر از عدالت و دادگري كند، پس از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.
آري اين چنين يك دختر پاك و دانا، آلودگي كاخ شاهان رارها كرد و در خطّ جد مادريش «شمعون» قرار گرفت و سرانجام به سعادت عظماي همسريحضرت امام حسن عسكري(عليه السلام) در آمد و لياقت پرافتخار مادري حضرت قائم(عج) راپيدا كرد.
او نامهاي ديگر مانند ريحانه، صقيل و سوسن نيز دارد وخواهر امام هادي(عليه السلام) حكيمه او را به عنوان سيّده (خانم) ميخواند.
اين بانوي با سعادت در سال 261 هجري و به روايتي قبل از شهادت امام حسن عسكري(عليهالسلام) از دنيا رفت و قبر شريفش در سامرّا كنار قبر منوّر امام عسكري(عليهالسلام) قرار گرفته است. [3]
امام قائم (عج) از همين خاندان پاك در شب جمعه نيمهشعبان سال 255 هجري در زمانحكومت معتمد عباسي در سامرّا متولد شد و هنگام شهادت پدر، پنج ساله بود.[4]
تولّد آنحضرت را جز عدهاي خاص نميدانستند وبراي نوع مردم مخفي بود، تا مبادا مورد گزند طاغوتيان غاصب و ستمگر زمان قرارگيرد.
حكيمه خاتون عمه امام حسن عسكري(عليه السلام) گويد: روزپنجشنبه نيمه شعبان به منزل برادرم رفتم، هنگام مراجعت، امام عسكري(عليهالسلام)فرمود: امشب را نزد ما باش، امشب فرزندي كه خداوند زمين را به علم و ايمانو هدايت او زنده گرداند متولّد ميشود.
بالاخره ماندم صبح صادق حالت اضطراب در نرجس خاتون(عليهاالسلام)پديد آمد، او را در بر گرفتم، امام(عليه السلام) فرمود: سوره قدر را بر اوبخوان، مشغول خواندن سوره قدر شدم شنيدم آن كودك در رحم مادر در خواندن سوره با منهمراهي ميكند در اين موقع پردهاي بين من و آنها افكنده شد، ديگر نرجسرا نميديدم، از آنجا سراسيمه دور شدم امام عسكري (عليه السلام) فرمود:برگرد، برگشتم در نرجس(عليها السلام) نوري مشاهده كردم كه ديدهام را خيرهكرد و امام زمان(عليه السلام) را ديدم رو به قبله به سجده افتاده سپس دستش را بلندكرد و ميگفت: گواهي ميدهم به يكتائي خدا و اينكه جدم، رسولخدا(صليالله عليه وآله وسلم) است، و پدرم امير مؤمنان(عليه السلام)، وصي رسول خدا است،بعد يك يك امامان را شمرده تا به خود رسيد.
او را به نزد پدر بردم، امام عسكري(عليه السلام) تا اورا ديد به دست گرفت و پس از خواندن آياتي از قرآن و انجيل و تورات و زبور اين آيهرا تلاوت فرمود:
«وَ نُرِيدُ اَنْنَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ ـ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الاَْرْضِ وَنُرِي فِرْعَوْنَوَهامانَ وَجُنُودَ هُما مِنْهُمْ ماكانُوا يَحْذَرُونَ;
اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين، نعمتبخشيم و آنها را پيشوايان و وارثين روي زمين قرار دهيم، حكومتشان را پا برجا سازيمو به فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را بيم داشتند از اين گروه نشان دهيم.» [5]
نمونه كامل و گسترده مفهوم آيه مذكور، ظهور حكومت حق وعدالت در تمام كره زمين بوسيله امام قائم(عج) است.

سخني درباره نيمهشعبان:
شيخ حرّعاملي(رحمه الله) از بزرگان اصحاب نقل ميكندكه امام صادق(عليه السلام)فرمود:
«شبي كه حضرت قائم(عج) در آن متولّد شد، هيچ نوزادي درآن شب متولّد نميشود مگر اينكه مؤمن خواهد شد، و اگر در سرزمين كفر متولدگردد، خداوند او را به بركت امام مهدي(عج) به سوي ايمان منتقل ميسازد.»[6]
در نيمه شعبان زيارت حضرت امام حسين(عليه السلام) وهمچنين زيارت امام زمان(عليه السلام) مستحب است، امام صادق(عليه السلام)فرمود:
«شب نيمه شعبان بهترين شب بعد از شب قدر است و خواندن دوركعت نماز در شب نيمه شعبان بعد از نماز عشاء مستحب است، در ركعت اول بعد از حمد،سوره كافرون و در ركعت دوم بعد از حمد سوره توحيد خوانده شود».[7]
غسل و شب زندهداري و عبادت در اين شب بخصوص فضائلبسيار دارد، اين شب در نزد خدا چنين مقامي دارد كه ولادت با سعادت امام زمان(عليهالسلام) در سحرگاه اين شب واقع شده و بر عظمت و رونق آن افزوده است.
ضمناً رواياتي آمده كه نيمه شعبان همان شب قدر و تقسيمارزاق و عمرها است، و در بعضي از اين روايات است شب نيمه شعبان شب امامان(عليهمالسلام) است و شب قدر شب رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) است.
از جمله فضائل اين شب اينكه، از شبهاي مخصوص زيارت امامحسين(عليه السلام) است كه صدهزار پيامبر(صلواة اللّه عليهم) آن حضرت را در اين شبزيارت ميكنند.
از نمازهاي مستحبي كه در اين شب وارد شده دو ركعت نمازاست كه در هر ركعت بعد از حمد صدبار سوره توحيد خوانده ميشود.
نقل شده: رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: شبنيمه شعبان در خواب ديدم جبرئيل بر من نازل شد و فرمود: اي محمّد(صلي الله عليهوآله وسلم) در چنين شبي خوابيدهاي؟ گفتم: اين شب چه شبي است؟
فرمود: شب نيمه شعبان است برخيز، مرا بلند كرد و به بقيعبرد، و سپس فرمود: سرت را بلند كن زيرا در اين شبها درهاي رحمت خدا در آسمان برويبندگان باز است، همچنين درِ رضوان، درِ آمرزش، درِ فضل، درِ توبه، درِ نعمت، درِجود و سخاوت، درِاحسان باز است، خداوند به عدد پشمها و موهاي چرندگان در اينشب گنهكاران را آزاد ميكند، پايان عمرها در اين شب، تعيين ميگردد،رزقهاي يكسال در اين شب تقسيم ميشود و حوادث يكسال در اين شب معيّن ميگردد.
اي محمّد! كسي كه اين شب را با تكبير و تسبيح و تهليل ودعا و نماز وقرائت قرآن و اطاعت و خضوع و استغفار بسر برد، بهشت منزل و سراياو است، و خداوند گناهان گذشته و آيندهاش را ميآمرزد... اي محمّد(صليالله عليه وآله وسلم) اين شب را احياء دار و به امت خود دستور بده آنها نيز اين شبرا احياء بدارند، و با عمل به سوي خدا تقرّب جويند، چرا كه اين شب شبي شريف است.
از اعمال اين شب، خواندن دعاي كميل در سجده است روايتشده كه كميل گويد ديدم علي(عليه السلام) اين دعا را در شب نيمه شعبان در سجدهخواندند.
در مورد زيارت امام حسين(عليه السلام) در اين شب بخصوصدر صورت امكان در كنار قبرش، آمده هر كه بشناسد امام حسين(عليه السلام)را و شهادت اوو هدف شهادتش را كه موجب نجات امت گرديد و وسيله و راهگشائي براي رسيدن به فوزعظيم شد (خلاصه اينكه عبادتش در اين شب از روي توجه و علاقه و معرفت خاص باشد)آنگونه خويشتن را در برابر خدا خاضع نمايد كه شايستگي آن را دارا ميباشد ونيز از خدا خواستههاي شرعيش را تقاضا كند. [8]

نام و كنيه امامزمان(عليه السلام)
امام زمان(عليه السلام) هنگام تولّد تا وقتي كه پدرش بهشهادت رسيد (از سال 255 تا سال260) مخفي بود و تنها خواص از اصحاب او را ميديدندو مسائل خود را از ايشان ميپرسيدند، هنگام رحلت پدر، پنج سال داشت، سرانجامعواملي باعث شد كه آنحضرت از نظرها غايب گرديد و نخست غيبت صغري و سپس غيبت كبريبه وجود آمد (كه در اين مورد، بعد سخن خواهيم گفت).
بهرحال: چنانكه در روايات آمده، محل زندگي امامزمان(عليه السلام) در دوران كودكي همچون محل زندگي حضرت موسي(عليه السلام) مخفيبود تا از گزند طاغوتيان محفوظ گردد. [9]در اينجا براي اينكه دورنمائي ازدوران خفقان آنزمان را دريابيم شايسته است به داستان زير توجّه فرمائيد.

جعفر كذّاب عمويامام زمان(عليه السلام)
گاه ميشود بر اثر عواملي، از حضرت نوح(عليهالسلام) پسري ناخلف بنام كنعان و يا از حضرت آدم(عليه السلام) پسري متمرّد بنامقابيل به وجود ميآيد.
حضرت امام هادي(عليه السلام) داراي 5 فرزند بنامهايامام حسن(عليه السلام)، حسين، محمّد، جعفر، و علّيه بود. در ميان اين فرزندان،جعفر، بسيار ناخلف بود كه لقب كذّاب (دروغگو) را گرفت، امام هادي(عليهالسلام)درباره او فرمود: از فرزندم جعفر دوري كنيد، نسبت او به من همچون نسبتكنعان به نوح(عليه السلام) است، امام عسكري(عليه السلام) فرمود: مثل من و جعفرمانند هابيل و قابيل دو فرزند آدم(عليه السلام) است، اگر كشتن من براي جعفر ممكنبود، مرا ميكشت، ولي خداوند جلو او را گرفت.
جعفر از افرادي بود كه ادّعاي امامت داشت و پس از رحلتپدر ميگفت امام مردم من هستم نه برادرم، امام عسكري(عليه السلام)، حتي پس ازرحلت پدر نزد خليفه وقت رفت و گفت: بيستهزار اشرفي براي تو ميفرستم واز شما خواهش دارم كه فرمان دهي تا بر مسند امامت بنشينم و اين مقام از برادرم سلبگردد.
خليفه در جواب گفت: عجب آدم احمقي هستي اگر امامت در دستما ميبود آن را براي خود قرار ميداديم اگر امام شناسان وشيعيانآنچه از برادرت و پدرت از معجزات و ... ديدند از تو ببينند تو را امام خود ميدانند،ديگر نيازي به كمك ما نداري وگرنه هرگز به تو ايمان نخواهند آورد.
كارشكنيهاي او در عصر امامت برادرش امام عسكري(عليهالسلام)بجائي نرسيد ولي پس از شهادت برادرش دوباره شروع به ادعا كرد و اعلام داشتكه امام بعد از برادرم من هستم.
امام عسكري(عليه السلام) براي اينكه امر بر مردم اشتباهنشود و امامت امام مهدي(عج) را از كارشكنيهاي جعفر، حفظ كند، در آخرين لحظاتعمر، يكي از اصحاب بنام (ابوالاديان) را بحضور طلبيد و به او فرمود:
«چند نامه هست اينها را به مدائن ميبري و به فلانو فلان كس ميرساني و جواب نامهها را ميگيري، روز 15 به سامرّاه ميآئي،صداي گريه از خانه من خواهي شنيد مطّلع ميشوي كه من از دنيا رفتهام.»
ابوالاديان: فدايت شوم، معلوم است كه سخن شما راست و درست است، وهمين طور كه ميفرمائي خواهد شد ولي سؤالي دارم و آن اينكه پس از شما امامكيست؟
امام عسكري(عليهالسلام) : «امام كسي است كه جواب نامههارا از تو مطالبه كند.»
ابوالاديان: علامت ديگر امام پس از شما چيست؟
امام عسكري(عليهالسلام): «امام كسي است كه بر جنازه من نمازبخواند.»
ابوالاديان ميگويد: علامت ديگر چيست؟
امام عسكري(عليه السلام) فرمود: «امام كسي است كه ازميان هميانهاي طلا خبر دهد.»
ابوالاديان ميگويد: ابّهت امام عسكري(عليه السلام)مرا گرفت، ديگر نپرسيدم كه منظور چه همياني است، برخاستم خدا حافظي كردم نامه راگرفتم بسوي مدائن رهسپار شدم، نامهها را به صاحبانشان دادم و جوابنامهها را گرفتم و به سامره برگشتم همين كه وارد خانه امام حسن(عليهالسلام)شدم صداي گريه شنيدم فهميدم كه امام عسكري(عليه السلام)دار دنيا را وداعكرده است ولي ديدم گروهي دور جعفر كذّاب را گرفتهاند و به او به عنوان امامتهنيت ميگويند و بعضي به او تسليت ميگفتند.
در اين ميان كسي آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را غسلدادهاند، بفرمائيد بر آن جنازه نماز بخوانيد ديدم جعفر برخاست و همراه گروهيبراي انجام نماز رهسپار شد، با خود گفتم: عجبا ! اگر امام مردم، بي دين بشود،معلوم ميشود كه همواره دين از اول سست بوده است، چون من جعفر كذّاب را ميشناختمكه همواره با ساز و آواز و شرابخواري سروكار داشت، من هم دنبال جعفر براه افتادمتاببينم جريان به كجا منتهي ميشود.
كنار جنازه امام عسكري(عليه السلام) رسيديم جعفر پيشايستاده و همراهان پشت سرش، گفتم ديگر كار از كار گذشت، ناگهان پرده سفيدي كه درحجره آويزان بود بلند شد، ديدم كودكي نوراني پيدا شد، رداي جعفر را گرفت و فرمود:اي عمو! پس برو، من سزاوارترم كه بر جنازه پدرم نماز بخوانم، جعفر مانند نقشبرديوار هيچ نتوانست بگويد و كنار رفت.
آن كودك مشغول نماز شد و پس از نماز همين كه خواست برودبه من رسيد و فرمود: جواب نامهها را به من بده، نامهها را به او دادم،رفت بهحجره، با خود گفتم حمد و سپاس خدا را كه دو علامت از علاماتي كه امامعسكري(عليه السلام) به من فرموده بود ظاهر شد، نزد جعفر آمدم و گفتم اين طفل كهبود؟
گفت: من اصلاً چنين كودكي را نديدهام و نميشناسم.

مسافران قمّي وجعفر كذّاب :
روز بعد ديدم گروهي از اهل قم آمده بودند به زيارت امامعسكري(عليه السلام) نائل شوند، مطّلع شدند كه حضرت از دنيا رفته است، پرسيدند:امروز امام و حجّت خدا كيست؟
گروهي جعفر كذّاب را نشان دادند، اهل قم نزد جعفر آمدهوسلام كردند و گفتند: پول زيادي كه مخصوص امام(عليه السلام)است براي شماآوردهايم، دستور داد پولها را بگيرند.
گفتند: ما هر وقت خدمت امام عسكري(عليه السلام) ميرسيديمو پولي نقد ميآورديم نام صاحبان پول را حضرت ميبردند و حدود مبلغ رااز درهم و دينار ميفرمود، شما هم اگر امام هستيد و جانشين برادر خود ميباشيدمبلغ و عدد و اسم صاحبان پول را بگوئيد.
جعفر گفت: مردم از من علم غيب ميخواهند، مگربرادرم علم غيب داشت؟
اهل قم گفتند: در چنين صورت ما پول را نخواهيم داد.

دستور دستگيري امامزمان(عليه السلام) :
جعفر ديد با اين وضع به هدف شوم خود نميرسد، نزدمعتمد عباسي خليفه وقت رفت و گزارش داد كه برادرم امام عسكري(عليه السلام)پسريدارد و او بر جنازه پدرش نماز خواند  امامعسكري(عليه السلام) براي حفظ فرزندش حضرت حجّت (عج) از دشمنان، تولد او را به كسينفرموده بود. خليفه، صد مأمور به فرماندهي شخصي بنام «رشيق» به خانه امام عسكري(عليهالسلام)فرستاد و به او دستور اكيد داد كه برو بخانه امام عسكري(عليه السلام) همهحجرهها را جستجو كن، بي آنكه اجازه بگيري وارد خانه شو.
رشيق با مأمورين به خانه امام عسكري(عليه السلام) آمدندو همه حجرهها را گشتند تا به آن حجره كه در آن، پرده سفيد آويزان بودرسيدند، پرده را بلند كردند دريائي آنجا ديدند كه در وسط آن، كودكي سجّاده انداختهو نماز ميخواند، رشيق بيكي از مأمورانش دستور داد كه برو، و آن كودك رابگير. آن مأمور تا به سراغ كودك آمد در ميان آب غرق شد.
رشيق به ديگري دستور داد، ديگري وقتي خواست به طرف كودكرود در آب غرق شده با فرياد بلند تقاضاي كمك كرد، او را نجات دادند، حضرت با كمالوقار نماز را تمام كرد و سپس در پيش روي مأموران از حجره بيرون آمد. مأموران گوياچوب خشكي شده بودند. اصلا نتوانستند كوچكترين آسيبي به كودك كه حضرت حجّت(عج) بودبرسانند.
همين موقع بود كه حضرت مهدي(عليه السلام) غايب شد و غيبتصغري به وقوع پيوست. [10]

(مشخّصات امامزمان (عليه السلام))
به هرحال امام زمان(عليه السلام) در زمان پدر كه 5 ساله بود (از سال 255 تا 260، سال شهادت پدر) نزد پدر بود، ولي در مخفيگاه بسر ميبرد،بسياري از اصحاب ائمّه(عليهم السلام) و علما و فقهاي اعلام اسلام، وي را زيارتكردهاند، حتي بسياري از نوابغ و علماي بزرگ چين و بخارا و سمرقند و هندوسندو اندلس و اروپا به سامرّاه سفر كرده و توسط امام عسكري(عليه السلام) با امامزمان(عليه السلام)ملاقات كرده و مسائل خود را از وي پرسيدهاند، و نشان سوغاتو هداياي صاحبانش را از او خواستهاند، او به يك يك آنها پاسخ صحيح داده است.(چنانكه اين مطلب در جلد 52 و 53 بحار بطور مفصّل آمده است.)
براي اينكه بيشتر با اين عزيز كه پردههاي غفلت وگناه، ما را از ديدارش محروم ساخته آشنا شويد به اين حديث توجه كنيد: پيامبرخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«اَلْمَهْدِي مِنْوُلْدِي اَرْبَعِينَ سَنَةً كَانَ وَجْهُهُ كَوْكَبٌ دُرِّي فِيخَدِّهِالاَْيْمَنِ خالٌ اَسْوَدٌ عَلَيْهِ عَبَائَتانِ قُطْوانِيَتانِ، كَاَنَّهُ مِنْرِجالِ بَنِي اِسْرائِيلِ يَسْتَخْرِجُ الْكُنُوزَ وَيَفْتَحُ مَدَائِنَالشِّرْكِ;
مهدي(عج) از فرزندان من داراي چهل سال است (يعني هنگامخروج همچون مرد چهل ساله است) صورتش همچون ستاره درخشان است، در گونه راستش خالسياهي است و دو عباي قطواني بردوش دارد، قيافهاش همانند مردان بنياسرائيل(زمان حضرت موسي(عليه السلام) ) است گنجها را استخراج كند، كشورهاي شرك را فتحكرده و تحت رهبري خود در ميآورد.» [11]
از خصوصيات امام قائم (عج) اينكه آن حضرت از ناحيه پدراز نسل امام حسين(عليه السلام) است، از ناحيه مادر از نسل امام حسن(عليهالسلام)است، از اين رو كه مادر امام باقر(عليه السلام) از فرزندان امام حسن(عليهالسلام)است. [12]
از ويژگيهاي او اينكه پس از ظهور، حضرت عيسي(عليهالسلام) از آسمان آمده و پشت سر او نماز بجا ميآورد. [13]
و ديگر اينكه در آخر عمر امام قائم (كه رجعت امامان بهوجود ميآيد) پس از آنكه حضرت قائم (عج) از دنيا رحلت كرد، امام حسين(عليهالسلام)بدن او را غسل ميدهد. [14]
و ديگر اينكه امام عصر(عج) شبيه يوسف(عليه السلام) و عيسي(عليهالسلام)وموسي(عليه السلام)و محمّد(صلي الله عليه وآله وسلم) است.[15]
اين هم در جاي خود بسيار جالب است كه بزرگترين چهرهانقلابي تاريخ، حضرت سيّد الشهداء امام حسين(عليه السلام) در غسل و كفن و دفن مصلحبزرگ جهان حضور يابد.
بهر حال مردم بايد در هر زمان، امام زمان(عليه السلام)خود را بشناسند و هر زماني داراي امام است (و اين كتاب براي همين منظور نگاشتهشده) در زمان ائمّه(عليهم السلام) ياران امامان در اين جهت خيلي كوشا بودند كهامام حق را بشناسند، اكنون به روايت زير توجه كنيد:
محمّد بن عثمان [16]گويد: از پدرم شنيدم گفت: از امامعسكري(عليه السلام)اين سؤال شد و من در حضورش بودم، سؤال اين بود:
«اين مطلب كه از پدران شما نقل شده: هيچگاه زمين از حجّتخدا خالي نميماند و اگر كسي بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ زمانجاهليّت مرده است [17]آيا حق است؟»
امام حسن(عليه السلام) فرمود:
آري اين مطلب حق است همچنانكه روز حق است، شخصي پرسيد:بعد از شما امام مردم كيست؟
فرمود: پسرم محمّد، امام و حجّت بعد از من است كسي كهبميرد و او را نشناسد بمرگ زمان جاهليّت مرده است، وليبراي او غيبتي هست كهنادانان در اين مورد حيران گردند و منحرفان هلاك شوند، و كساني كه وقت ظهورش راتعيين كنند او را تكذيب نمايند، سپس ظهور ميكنند گويا ميبينم طوقهايسفيدي را كه بر بالاي سر او در نجف و كوفه در حركت است. [18] و در پرچم ارتش آنحضرت نوشته شده:
«اَلْبَيْعَةُلِلّهِ; بيعت مخصوص خداست.» [19]
از ويژگيهاي آن بزرگوار اينكه: پيامبر(صلي الله عليهوآله وسلم) فرمود:
«مهدي طاووس اهل بهشت است.»
و در عبارت ديگر فرمود:
«چهره مهدي(عج) از فرزندانم همچون ماه تابان است، رنگچهرهاش عربي است و بدنش همانند جسم مردان بنياسرائيل (بلندقد) است،زمين را همانگونه كه پر از ظلم و جور شده، پر از عدل و داد ميكند، اهلآسمانها و زمين و پرندگان در هوا از حكومتش راضي هستند، بيست سال حكومت ميكنند.»[20]
روزي پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) به دختر گراميشفاطمه(عليها السلام) رو كرد و به اين شخصيتها افتخار كرده و فرمود:
«بهترين پيامبران پدرت است، و از ما است بهترين اوصياءكه شوهرت علي(عليه السلام) است و از ما است بهترين شهدا كه عموي من حمزه است، ازماست آنكس كه دو پر دارد و با آن دو پر در بهشت هرجا بخواهد بپرواز در ميآيد،و او پسر عموي پدرت جعفر است، از ماست دو سبط اين امت، دو آقاي جوانان اهل بهشت،حسن(عليه السلام)و حسين(عليه السلام) و اين دو فرزندان تو هستند و از ما است مهدي(عج)و او از فرزندان تو است.» [21]
امام سجّاد(عليه السلام) فرمود:
«قائم ما داراي نشانههايي از شش پيامبر است:
 1 ـ نشانهاي از نوح(عليه السلام).
2 ـنشانهاي از ابراهيم(عليه السلام).
3 ـنشانهاي از عيسي(عليه السلام) .
4ـ نشانهاي از موسي(عليه السلام) .
5 ـنشانهاي از ايّوب (عليه السلام) .
6 ـنشانهاي از محمّد(صلي الله عليه وآله وسلم) .
امّا نشانهاش از نوح(عليه السلام)طول عمر است،امّا نشانهاش از ابراهيم(عليه السلام) مخفي بودن محل ولادتش است، امّانشانهاش از موسي(عليه السلام) ترس از دشمن و غيبت است (كه موسي(عليهالسلام)از ترس فرعونيان از مصر به مدين رفت و مدتي مخفي بود) امّا نشانهاشاز عيسي(عليه السلام) اختلاف رأي مردم دربارهاش، و اعتزال او از مردم است،امّا نشانهاش از ايّوب(عليه السلام)گشايش و پيروزي پس از بليّات و گرفتارياست، امّا نشانهاش از محمّد(صلي الله عليه وآله وسلم)قيام به شمشير است.»[22]
و در بعضي روايات، نشانهاي از حضرت يوسف(عليهالسلام)نيز ذكر شده و آن زندان است [23](شايدمنظور دوري او از دوستانش كه به منزله زنداني بودن او است).
از ويژگيهاي امام قائم(عج) اينكه: امام حسين(عليهالسلام) فرمود:
«او از نظرها پنهان است تا كسي او را به بيعت خودنخواند، و او زير پرچم هيچ رهبر ناشايستي نرود.» [24]

(شوكت و قدرتفوق العاده امام(عليه السلام))
حضرت رضا(عليه السلام) در ضمن روايتي فرمود:
«قائم(عليه السلام) كسي است كه هرگاه خروج كند، در سنپيري است امّا سيماي جوان دارد، و آنچنان قدرت جسمي دارد كه اگر دستش را بهبزرگترين درخت روي زمين بياندازد، ميتواند آن را از ريشه بركند، و اگر درميان كوهها صدايش را بلند كند سنگهاي كوهها قطعه قطعه گردند، عصاي موسي(عليهالسلام) و انگشتر سليمان(عليه السلام) همراه اوست.» [25]

از ويژگيهاي حضرتقائم (عج) اينكه: پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«بهشت مشتاق چهار نفر از خاندان من است كه خدا آنها رادوست دارد و مرا به دوستي با آنها فرمان داده است:
1 ـ علي بن ابيطالب(عليهالسلام) 2 ـ حسن(عليهالسلام) 3 ـ حسين(عليهالسلام)4 ـ مهدي(عج) كهپشت سر مهدي(عج) حضرت عيسي(عليه السلام)نماز ميخواند.» [26]
و در روايت ديگر فرمود: «ما خاندان عبدالمطّلب سادات وبزرگان بهشت هستيم، من و برادرم علي(عليه السلام)و عمويم حمزه(عليه السلام) و جعفرو حسن و حسين و مهدي(عليهم السلام) .» [27]

(شمائل حضرت مهدي(عليه السلام))
پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«مهدي از ما خاندان است، بلند پيشاني و بر آمده بيني است(كه وسط بينياش برآمدگي دارد). [28]
و نقل شده: روزي حضرت علي(عليه السلام) به امامحسين(عليه السلام) نگاه كرد و فرمود:
اين پسرم آقا است چنانكه رسولخدا(صلي الله عليه وآلهوسلم) او را آقا خواند، و بزودي خداوند در صلب او مردي ظاهر سازد كه همنامپيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) شماست، و در صورت و سيرت شبيه پيامبر(صلي اللهعليه وآله وسلم) است، وقتي كه مردم در غفلت بسر ميبرند و حق زير پا قرارگرفته و مرده شده و ظلم و جور آشكار گشته، خروج مينمايد، سوگند به خدا اگرخروج و قيام نكند، گردنش را ميزنند، اهل آسمان و ساكنان آن از خروجش شاد ميشوند،بلند پيشاني و برآمده بيني، سطبر شكم، لاغرران و در ران راستش، خالي هست، گشادهدندان ميباشد، زمين را همچون كه پر از ظلم و جور شده پر از عدل و داد كند.»[29]
از خصائص امام مهدي(عج) اينكه: حكومتش سراسر جهان را ميگيرد،در اين مورد مفسّر معروف اهل تسنّن قرطبي روايت ميكند كه جميع كساني كهجهانگير شدند چهارنفرند كه دو نفرشان كافر بودند، يعني نمرود و بخت النّصر و دونفرشان مؤمن بودند يعني: ذوالقرنين و سليمان بن داود(عليهما السلام) و بزودي ازامّت اسلام پنجمين نفر حاكم سراسر زمين ميشود و او مهدي(عج) است.[30]
جابر جعفي گويد: از امام باقر(عليه السلام) شنيدم ميفرمود:
«روزي عمر بن خطاب از اميرمؤمنان علي(عليه السلام) درمورد حضرت مهدي(عليه السلام) توضيح خواست.
علي(عليه السلام)فرمود: امّا نامش، حبيبم رسولخدا(صليالله عليه وآله وسلم)با من عهد كرده كه نامش را نبرم تا خداوند او را مبعوث كند،امّا سيمايش، او جوان نه بلند قد و نه كوتاه قد، خوش صورت است، مويش زيبا است، واز سرش به شانهاش ريخته، نور صورتش سياهي موي سر و صورتش را تحت الشّعاعقرار داده است.»
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«مهدي(عج) خروج نميكند مگر در سالهاي طاق مانند 1-3-5-7-9»[31]
ميلاد نور
زمان دقيق ولادت
با توجّه به رواياتي كه در كتابهاي شيعه وسنّي نقل شده است زمان دقيقولادت آن نور الهي در پانزدهم شعبان سال 255 هجري قمري بوده است.
بر اين اساس صدها سال است كه در شهرها و تمامي مناطق شيعه نشين سالروزولادت پربركت آن يگانه ذخيره الهي در پانزدهم شعبان با شور و شوق وصف ناپذيريجشن گرفته ميشود و هر ساله در اين روز جاودانه، هزاران محفل و مجلس پرشكوهشادماني در مساجد و مدارس علمي، خانه، حوزه درس علما و متفكران شيعه و ديگرمراكز ديني برپا ميگردد. در نزد علماي اهل سنّت هم اينمطلب در كتابهايشان آمده است.
محمد بن احمد مالكي معروف به ابن صبّاغ از علماي اهل سنّت در كتابخود «الفصول المهمّة ص 273» مينويسد: ابوالقاسم محمّد حجّت فرزند حضرتحسن عسكري عليه السلام است او در شهر سامرّا و در نيمه شعبان 255 هجري ديده بهجهان گشود.
و روايات دراين باب زياد است. ابن خلّكان در كتاب وفيات الاعيان [32] ، سليمانقندوزي حنفي در كتاب ينابيع المودة[33] ،بهجت افندي در كتاب محاكمه، حافظ محمد بن محمّد حنفي نقشبندي در كتاب فصلالخطاب و در دهها كتاب ديگر بر اين مطلب تصريح شده است.
باردار نور
يكي از ويژگيهاي زمان حمل مادر امام زمان ارواحنافداه اين بود كه تا زمانولادت آن سرور كائنات، آثاري از حمل در جناب نرجس خاتون ديده نشد.
آنگاه كه امام عسكري سلام الله عليه نزديك شدن ولادت آن حضرت را به عمّهبزرگوار خود حكيمه خاتون نويد دادند آن مخدّره ميگويد به امام عرضكردم سرورم مادر او كيست؟ حضرتش فرمودند: نرجس بانوي بانوان. گفتم فدايت گردم، مندر او هيچ نشان و اثري از آنچه نويد ميدهيد نميبينم. حضرت فرمودند:حقيقت همان است كه گفتم آماده باش..
به خوبي روشن است كه آن بانوي محترمه تا شب ولادت اثري از حمل در وجود مادرامام زمان (عج) نديده بوده و حتّي با به دنيا آمدن آن حضرت هم اين مسئله ادامهداشته به گونهاي كه عمّه امام عسكري عليه السلام ميگويد: ديگر ازتحقّق وعده و نويد حضرت عسكري دچار ترديد ميشدم كه آن حضرت ازاطاق خويش مرا مخاطب ساخت و فرمود: عمّه جان، شتاب مورز كه تحقّق وعده الهينزديك است.
تولد حضرت مهدي
مرحوم شيخ صدوق، در كتاب ارزشمند خويش [34]از «حكيمه» دخت گرانقدر امام جواد عليهالسلام آورده است كه: يازدهمين امام نور حضرت عسكري عليه السلامپيام رساني بسوي من گسيل داشت و مرا به خانه خويش فراخواند.
هنگامي كه وارد شدم فرمود: «عمه جان! افطار امشب را نزد ما باش چرا كهامشب، شب مبارك پانزدهم شعبان است و در چنين شبي خداوند، جهان را به نور وجود حجتخويش، روشن خواهد ساخت.»
در روايت ديگري آمده است كه فرمود: «در چنين شبي، حضرت مهدي عليهالسلام ديده به جهان خواهد گشود. همو كه خداوند زمين راپس از مردنش به دست او و باظهور او زنده و پرطراوات خواهد ساخت.»
پرسيدم «سرورم! مادر او كيست؟»
فرمود: «نرجس: بانوي بانوان.»
گفتم «فدايت گردم! من در او هيچ نشان و اثري از آنچه نويد ميدهيد، نميبينم.»
فرمود: «حقيقت همان است كه گفتم، آماده باش!»
پس از اين گفتگو به خانه «نرجس» آمدم.
آن وجود گرانمايه به عنوان تجليل و احترام از من، پيش آمد تا كفشهاي مرادرآورد و مرا تكريم كند كه در پاسخ احترام او گفتم: «از اين پس، شما سرور من وسرور خاندانم خواهيد بود.»
او از سخن من شگفت زده شد و گفت: «عمه جان! چگونه ممكن است درحالي كه شمادختر امام، خواهر امام و عمّه امام هستيد و خود بانويي انديشمند و پرواپيشه وبادرايت و من خدمتگزار شما هستم.»
حضرت عسكري عليه السلام گفتگوي ما را شنيد و فرمود: «عمّه جان!خداوند به شما پاداش نيك عنايت فرمايد.»
فجر در فجر
من، با بانوي بانوان، به گفتگو نشستم و به او گفتم: «دخترم! همين امشبخداوند پسري گرانمايه به تو ارزاني خواهد داشت، پسري كه سرور دنيا و آخرت خواهدبود.»
«نرجس» با شنيدن اين نويد، غرق در حياء و آزرم گرديد و در گوشهاينشست. من به نماز ايستادم و پس از نماز افطار كردم و براي استراحت به رختخوابرفتم.
درست نيمه شب گذشته بود كه براي نماز نافله شب بپا خاستم. نماز را خواندم،ديدم «نرجس» خواب است و حادثهاي رخ نداده است، به تعقيبات نماز نشستم و بارديگر خوابيدم و بيدار شدم، امّا ديدم او هنوز در خواب است.
پس از آن بود كه براي نماز نافله شب بپاخاست و نماز را در اوج ايمان واخلاص بجا آورد و با شور و عشق وصف ناپذيري به نيايش نشست.
ديگر از تحقق وعده و نويد حضرت عسكري عليه السلام دچار ترديد ميشدمكه آن حضرت از اطاق خويش مرا مخاطب ساخت و فرمود: «عمّه جان! شتاب مورز كه تحقّقوعده الهي نزديك است.»
در روايت ديگري اين مطلب بدين صورت آمده است كه:
«به ناگاه ديدم «سوسن» هراسان از جاي برخواست، وضو ساخت و به نماز نافله شبايستاد. آخرين ركعت از نماز را ميخواند كه احساس كردم سپيده صبح در راه است،امّا از ولادت نور خبري نيست.
بار ديگر اين انديشه در ذهنم پديد آمد كه شب رو به پايان است و سپيده سحردر راه، پس چرا وعده الهي تحقّق نيافت كه نداي حضرت عسكري عليه السلامطنين افكند و فرمود: «عمّه جان! ترديد به دل راه مده!»
من از آن حضرت و ترديدي كه در دلم پديد آمد شرمنده شدم و در اوج شرمندگي پساز نظاره افق به اطاق باز ميگشتم كه ديدم «نرجس» نماز را بپايان برده و بهخود ميپيچد.جلو درب اطاق به او رسيدم كه ميخواست از اطاق خارج گردد،پرسيدم: «آيا از آنچه در انتظارش بودم، چيزي حسّ نميكني؟»
پاسخ داد: «چرا عمه جان!...»
گفتم خدا يار و نگاهدارت باد! خود را مهيّا ساز و بر او اعتماد نما و نگرانمباش كه لحظات تحقّق آن وعده مبارك فرارسيده است.»
و آنگاه متكّائي برگرفتم و در وسط اطاق، آن بانو را بروي آن نشاندم و بسانيك مددكار آگاه و دلسوزي ـ كه زنان را در شرايط ولادت فرزندانشان بدان نيازمندند ـبه ياري او كمر همّت بستم. او دست مرا گرفت و فشار داد و از شدّت درد، ناله زد وبر خود پيچيد.»
حضرت عسكري عليه السلام از اطاق خويش دستور داد كه برايش سوره مباركه«قدر» را تلاوت كنم.
به دستور امام عليه السلام شروع كردم
بسم الله الرحمن الرحيم
انّا انزلناه في ليلة القدر * و ما ادريك ما ليلة القدر...
يعني: ما آن (= قرآن) را در شب قدر نازل كرديم! و تو چه ميداني شبقدر چيست؟!...
و شگفتا كه ديدم كودك ديده به جهان نگشوده به همراه من به تلاوت قرآنپرداخت و سوره مباركه «قدر» را با من تا آخرين واژه، تلاوت كرد.
از شنيدن نواي دلانگيز قرآن او، هراسان شدم كه حضرت عسكري عليهالسلام مرا ندا داد و فرمود: «عمّه جان! آيا از قدرت الهي شگفت زدهشدهاي؟ اوست كه ما را در خردسالي به بيان دانش و حكمت توانا ساخته و به سخنميآورد و در بزرگسالي ما را در روي زمين حجّت خويش قرار ميدهد چه جايشگفتي است؟!»
هنوز سخن حضرت عسكري عليه السلام به پايان نرسيده بود كه«نرجس» از نظرم ناپديد گرديد و گويي حجابي ميان من و او، فرو افكنده شد و ما را ازهم جدا ساخت.»
در روايت ديگري آمده است كه: «سپس لحظاتي چند، حالت وصف ناپذيري برايم پيشآمد به گونهاي كه گويي دستگاه دريافت وجودم از كار افتاده است و نميدانمچه ميگذرد. به خود آمدم و فرياد زنان و به سرعت به طرف اطاق حضرت عسكريعليه السلام تافتم، امّا پيش از آنكه چيزي بگويم فرمود: «عمّه جان! بازگردكه او را در همانجا خواهي يافت كه از برابر ديدگانت ناپديد شد.»
به اطاق «نرجس» بازگشتم ديدم پردهاي كه ما را از هم جدا ساخته بود،برطرف شده است. چشمم به آن بانو افتاد و ديدم چهرهاش غرق در نور است بهگونهاي كه ديدگانم را خيره ساخت و در همين لحظات كودك گرانمايهاي راديدم كه در حال سجده است و خداي را ستايش ميكند و بر بازوي راست او اين آيه شريفهنوشته شده است كه:
«جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقا.»[35] حق آمد وباطل رخت بربست همانا باطل رفتنی است
و در سجده خويش ميفرمود:
«اشهد ان لا اله الاّ الله، وحده لا شريك له و انّ جدّي محمّداً رسول اللهو أنّ أبي أميرالمؤمنين ولي الله...»
يعني: گواهي ميدهم كه خدايي جز خداي يكتا، كه شريك و همتايي ندارد،نيست و نياي گرانقدرم محمّد صلي اللّه عليه و آله و سلم پيام آور اوست. وپدر والايم اميرمؤمنان عليه السلام دوست و جانشين پيامبر خداست.
آنگاه امام نور را پس از اميرمؤمنان عليه السلام يكي بعد از ديگريتا نام مبارك پدر گرانقدرش حضرت عسكري عليه السلام برشمرد و سپسفرمود:
«بار خدايا! آنچه را بهمن وعده فرمودي تحقّق بخش و كار بزرگم را در پرتو قدرتت تدبير فرما و گامهايم رادر قيام پرشكوه و آسمانيم براي برانداختن بيداد و ستم، و استقرار كامل عدالتو مهر در سراسر گيتي استوار ساز و به دست من، زمين را از عدل و داد لبريز گردان!»
پس از آن سر از سجده برداشت و به تلاوت اين آيه مباركه پرداخت:
«شهد الله انّه لا اله الاّ هو والملائكة و اولوا العلم، قائما بالقسط لااله الاّ هو العريز الحكيم * انّ الدين عند الله الاسلام...»[36]
يعني: خدا گواهي داد و فرشتگان و دانشمندان نيز، كه: هيچ خدايي برپايدارنده عدل، جز او نيست، خدايي جز او نيست كه پيروزمند و فرزانه است. بي ترديد ديندر نزد خدا تنها اسلام است.
پس از تلاوت آيه شريفه عطسه كرد و فرمود:
«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي اللهُ علي محمّد و آله، زعمت الظلمة أنّحجة الله داحضة لو اُذن لنا في الكلام لزال الشك.»
يعني: سپاس خداي را كه پروردگار جهانيان است و درود خداي بر محمّد وخاندانش باد! بيدادگران چنينپنداشتهاند كه حجّت خدا از ميان رفته است امّا اگر ما را رخصت سخن بود، آنگاهترديدها و ترديدافكنيها از ميان ميرفت.
فرزندم ! بخوان
آن كودك گرانمايه را برگرفتم و با شور و اشتياق، در دامان خود نشاندم. ديدمپاك و پاكيزه است.
در اين هنگام، حضرت عسكري عليه السلام مرا ندا داد كه: «عمّهجان! پسرم را بياور!»
آن وجود گرامي را به پيشگاه پدرش بردم و آن حضرت او را به سبك مخصوص رويدست گرفت و زبان مبارك خويش را بر دهان او گذاشت. آنگاه با دست خويش، سر و چشم وگوش او را به سبكي خاص، اندكي فشرد و فرمود: «پسرم! سخن بگو»
در روايت ديگري آمده است كه فرمود: «هان اي حجّت خدا! و اي ذخيره انبيا! و ايآخرين اوصياء! سخن بگو! هان اي جانشين همه پرواپيشگان! سخن بگو!»
آن نوزاد مبارك، نام امامان نور را، يكي پس از ديگري برشمرد تا به نام پدربزرگوارش رسيد و آنگاه پس از پناه بردن به خدا از شرّ شيطان اين آيه شريفه راتلاوت كرد:
«و نريد أن نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهمالوارثين و نمكّن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوايحذرون»[37]
يعني: و ما برآنيم كه پايمال شدگان روي زمين رانعمتي گران ارزاني داريم وآنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم و آنان را در آن سرزمين اقتدار بخشيم وبه فرعون و هامان و سپاهيانشان، چيزي را كه از آن سخت ميترسيدند، نشان دهيم.
پس از تلاوت قرآن، حضرت عسكري عليه السلام او را به من داد وفرمود:
«ياعمّة! ردّيه الي امّه كي تقرّ عينها و لاتحزن و لتعلم انّ وعد الله حقّو لكن اكثر الناس لايعلمون.»
يعني: «اي عمّه جان! او را به مادرش بازگردان تا ديدگانش بهديدار او روشن گردد و اندوهگين نباشد و بداند كه وعده خدا حقّ است، ولي بيشتر مردمنميدانند.
كودك گرانمايه را به مادرش بازگرداندم كه ديگر فجر صادق دميده بود و نور دركران تا كران افق، پديدار شده و سينه آسمان را ميشكافت و من از حضرت عسكريعليه السلام و مادر آن كودك گرانمايه، خداحافظي نمودم و به خانه خويشبازگشتم.» [38]
شاهدانولادت
بسي روشن است كه همه جا ولادت كودك با گواهي زنان خانواده، يا قابله نوزادثابت ميگردد و درجريان ولادت حضرت مهدي عليه السلام بايد به خاطر داشت كه آنبانوي بزرگي كه بر اين ولادت گواهي داده است، دخت گرانمايه امام جواد عليه السلامو خواهر گرامي حضرت هادي عليه السلام و عمّه انديشمند و پروا پيشه حضرت عسكري عليهالسلام است، آيا در سخن، مورد اعتمادتر و در زبان و بيان، پاكتر و درستكارتر و درايمان، عمل و تقوا، مورد اطمينانتر از وي ميتوان يافت، او براستيزني پرشرافت، عبادت پيشه، شايسته كردار و نيايشگر باخدا بود و بانويي با اين ويژهگيها، چگونه ميتوان در درستي گفتار و صداقت كلامش ترديد روا داشت.
آگاه نمودن شيعيان از ولادت
در اينجا روايات زيادي داريم كه برخي از اصحاب ائمه به سامرّا ميآمدندو مسائلي داشتند و از جمله مسائلشان سئوال از امام مهدي عجل اللّه تعالي فرجه بودو اينكه امام بعد از شما كيست.
حضرت به افراد معتبر و قابل اعتماد جواب صريح و روشن ميدادند. ازجمله اين مراجعين فردي است به نام احمد بن اسحاق كه داستان او را شيخ صدوق در«كمال الدّين» در باب روايات رسيده از امام حسن عسكري عليه السلام در مورد وقوعغيبت حضرت مهدي عليه السلام نقل كرده است.
احمد بن اسحاق ميگويد: نزد ابومحمد حسن بن علي عليهما السلام رفتم وميخواستم از آن حضرت در مورد جانشين و امام بعد از ايشان سئوال كنم. حضرتقبل از اينكه من چيزي بگويم و پرسش خود را مطرح كنم فرمودند: «اي احمد بن اسحاقخداوند تبارك و تعالي زمين را از هنگامي كه حضرت آدم را خلق كرده بدون حجت نگذاشتهو تا قيام قيامت هم خالي نخواهد گذاشت...»
ميگويد: عرض كردم: يا ابن رسول اللّه امام و خليفه بعد از شما كيست؟حضرت به سرعت برخاست و داخل اتاق شد و بعد در حالي كه كودكي سه ساله كه رخسارشمانند ماه شب چهارده بود برشانه داشت از اتاق بيرون آمد. آنگاه فرمود: «اگر كرامتو ارجمندي تو نزد خداي عزّوجلّ و حجّتهاي او نبود، اين فرزندم را به تو نشاننميدادم...»
باري، در اين پنج سال تعدادي از ياران ائمه گهگاه خدمت حضرت ميرسيدندو مطالبي را از حضرت نقل ميكردند. در مواردي هم وقتي در مورد امام بعدسئوال ميكردند حضرت عسكري عليه السلام جواب كلّي ميدادند.
وليمه عمومي
در حديثي از پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله آمده است كه فرمودند:
كل أمري مرتهن بعقيقته:
يعني هر كس در گرو عقيقه خويش است.
وجود مقدسش پس از گذشت هفت روز از ولادت دو فرزند گرانمايهاش امامحسن و امام حسين عليهما السلام براي هركدام عقيقه فرمودند.
عقيقه به معناي كشتن گوسفند، گاو و ياشتر پس از ولادت كودك است. امام زمانعليهالسلام نه تنها از اين مسئله مستثني نبوده است بلكه خصوصيتي در عقيقه آنحضرت بوده كه در عقيقه هيچكدام از ائمه و سايرين نبوده است و آن اينكه امام عسكريعليه السلام پس از ولادت فرزند گرانمايهاش حضرت مهدي سلام الله عليه سيصدگوسفند عقيقه فرمودند و شايد در اين نمونه از عقيقه رازي نهفته بود و آن اينكهكودكي كه خداوند مقرّر فرموده كه صدها يا هزارها سال با وجود دشمنان بدانديشي زندگيكند و سرانجام بدست تواناي او هدفهاي بلند پيامبران تحقّق يابد چنين وجود گرانمايهو زندگي پر مخاطره و عمر طولاني، صدها عقيقه و قرباني ميطلبد و البته اينموضوع هيچگونه ناسازگاري با اين واقعيّت ندارد كه حافظ و نگاه دارنده آن حضرتآفريدگار تواناي هستي است. اين عقيقه آثار وضعي خود را دارد و اين را نيز آفريدگارهستي مقرّر فرموده است
خصوصيات جسماني نوزاد
حضرت حكيمه خاتون ميگويد: روز هفتم آمدم منزل امام عسكري عليهالسلام سلام كردم نشستم حضرت فرمودند فرزندم را بياوريد پس من آقايم راآوردم درحاليكه در لباس زردي پيچيده شده بود. پس حضرت او را بر روي پاي راست خود نشانيد وپاي چپش را بر پشت او نهاد سپس زبانش را در دهان او قرار داد و با دست مبارك خودبر پشت او و گوش و مفاصلش كشيد سپس فرمود: اي پسرم تكلّم نما، پس او گفت: «اشهد انلا اله الاّ الله و حمد الهي و صلوات بر محمّد و امير المؤمنين و يك يك ائمهفرستاد تا به نام مبارك پدر بزرگوارش رسيد سپس قرآن خواند: بسم الله الرحمن الرحيمو نريد ان نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض... ما كانوا يحذرون
سپس امام عسكري فرمودند اي فرزندم از كتابهايي كه بر انبياء و فرستادگانشخدا نازل فرموده بخوان. پس ابتدا كرد به صحف آدم و آن را به زبان سريانيه خواند وكتاب ادريس، كتاب نوح و كتاب هود و كتاب صالح، صحف ابراهيم و تورات موسي و زبورداوود و انجيل عيسي و فرقان جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله سپس قصه انبياء ومرسلين را تعريف نمود پس بعد از روز چهلم وارد خانه حضرت شدم ناگهان ديدم مولايمصاحب الزمان در خانه راه ميرود، چهرهاي نيكوتر از صورت او نديدهبودم و لغت فصيحتر از لغت او نشنيده بودم امام عسكري فرمودند اين مولود نزدخدا با كرامت است گفتم اي آقاي من او چهل روز دارد و من اينچنين او را ميبينم؟!پس امام عليه السلام فرمودند: اي عمّه من آيا نميداني كه ما جماعت اوصياءالهي در يك روز به اندازه يك هفته و در يك هفته نشو نماي يك سال از نشو و نمايديگران داريم. پس من ايستادم و سر مبارك او را بوسيدم.[39]
سيماي مهدي
بر حسب روايات و اخبار حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه،شبيهترين ائمه برسول خداست و خطي از موي سبز رنگ از گردن تا ناف مباركشكشيده شده است و رنگ او گندم گون داراي پيشاني درخشان و ابروان كشيده بلند وجسم لطيف اسرائيلي ميباشد. دندانهاي مباركش سفيد و ميانه آنهاباز،مانند مرواريد منثور است و بر گونه راست مبارك او خالي هاشمي درخشانست. مويو ريش مباركش محرابي مايل به رنگ خرمائي سياه و كشيده داراي عمامه عربي استشمشيرش هميشه حمايل دارد سطوت و جلال او هر بيننده را متوجّه ميسازد.
كساني كه آن حضرت را در سنين كودكي ديدهاند
مرحوم صدوق عليه الرحمة در كتاب «كمال الدين باب 43 فصلي پيرامون كساني كه آن حضرت را ديدهاند وبا او صحبت كردهاند باز ميكند كه به چند قضيّه اشاره مينماييم:
مرحوم صدوق به اسناد خودش از محمّد بن ايوب و معاوية بن حكيم و محمد بنعثمان العمري رضي الله عنه نقل ميكند كه ايشان گفتند ما در منزل امامعسكري عليه السلام بوديم حضرت بر ما وارد شدند در حاليكه ما چهل نفر بوديمحضرت اشاره به حضرت مهدي عليه السلام كرده و فرمودند: اين امام شما است بعد از من،و جانشين من برشماست از او اطاعت كنيد و در دين خود متفرّق نشويد كه هلاك ميگرديد.آگاه باشيد كه شما بعد از امروز او را نميبينيد. آن جماعت گفتند پس مااز نزد آن حضرت خارج شديم و زماني نگذشت كه امام عسكري عليه السلام از دنيا رحلتفرمودند
و نيز مرحوم صدوق به اسناد خود از يعقوب بن منقوش نقل ميكند كه گفت:بر امام عسكري عليه السلام وارد شدم در حاليكه بر روي سكوي خانه نشسته بودند و دركنار آن حضرت اتاقي بود و پردهاي بر در آن آويزان، پس عرض كردم: اي آقاي منصاحب امر امامت بعد از شما كيست؟ فرمودند: پرده را كنار زن، پس پسري را ديدم درحدود پنج سال كه 10 يا 8 سال مينماياند، پيشاني گشاده، صورت سفيد، سفيدي چشمانشزيبا،...كف دست مباركش پهن و غليظ و بر گونه راستش خالي و مقداري از موهاي جلو سرمبارك پيچيده بود پس بر روي پاي مبارك امام عسكري عليه السلام نشست امام فرمودند:ايشان صاحب شماست آنگاه به او فرمودند: پسرم داخل خانه شو تا زماني معلوم، او نيزداخل خانه شد و من به او نگاه ميكردم سپس به من فرمود: اي يعقوب به كسي كهدر خانه است نگاه كن. پس من رفته و پرده را كنار زدم ولي كسي را نديدم.[40]
مهدي در سايه پدر
از نكات روشن در زندگي حضرت مهدي عليه السلام اين است كه آن گرامي 5 سال از دورانكودكي را در شهر تاريخي سامرّا و در كنار پدر گرانمايهاش حضرت عسكري عليهالسلام ميزيست و تا آخرين لحظات حيات پدر غرق در مهر و عنايت پدر بزرگوارشبود. در اين مدّت امام عسكري عليه السلام آن وجود گرانمايه را به برخي از شخصيتهايمورد اعتماد نشان داد و ضمن معرّفي او به عنوان دوازدهمين امام معصوم و مهديموعود، آنان را به ديدار آن حضرت مفتخر ساخت و نيز روايات نشانگر اين واقعيّت استهنگامي كه حضرت عسكري عليه السلام بوسيله سمّ خيانت و بيداد رژيم عبّاسي بهشدّت مسموم گرديد و واپسين لحظات حيات او فرارسيد و انبوه جاسوسان و بيگانگان بااطمينان به اثرگذاري سمّ و شهادت آن حضرت، بيت رفيع امامت و ولايت را ترككرده و رفتند، درست در همان لحظات حضرت مهدي عليه السلام در خانه پدر و در كناربستر او حاضر گرديد. پدر را در نوشيدن دارو ياري كرد و ظرف دارو را كه به سبب لرزشآن حضرت بر اثرمسموميت شديد بر دندانهاي مباركش اصابت ميكرد، براي او نگاهداشت و اين آخرين ديدار حضرت، با پدر گرامي خويش بود و بعد از آن امام عسكري عليهالسلام به جوار قرب الهي شتافت[41]
علت مخفي بودن ولادت
در شب نيمه شعبان به آن كيفيتي كه گفته شد حضرت متولّد شدند و حضرت عسكريعليه السلام سفارش ميفرمايند كه در مورد چيزي به كسي گفته نشود. از سال 255 هجري به مدّت 5 سال حضرت درخانه امام عسكري عليه السلام بگونهاي زندگي كردند كه عموم مردم توجهي به اونداشتند. امّا سرّ اين مخفي بودن آن هنگام معلوم ميشود كه علّت غيبت دانستهشود و ما در اين بحث بدان اشاره نمودهايم.
ولادت از ديدگاه اهل سنت
در جلد اول كتاب المهدي الموعود المنتظر عند اهل السنّة، ص 220 مؤلّف نام چهلتن از علما و دانشمندان اهل سنّت را آورده كه همگي آنان در كتابهاي خويش به ولادتحضرت مهدي عليه السلام اعتراف نمودهاند.
مادر اينجا به چند نمونه از گفتار آنها بسنده مينمائيم:
امام مهدي از ولادت تا ظهور ص 167
محمد بن يوسف گنجي شافعي در كتاب البيان في اخبار صاحب الزمان ص 336مينويسد: حضرت مهدي عليه السلام فرزند جناب حسنعسكري عليه السلام است آن وجود گرانمايه، زنده و در اوج سلامت و طراوت از زمانغيبت خويش تاكنون در اين جهان زندگي ميكند.
محمد بن احمد مالكي معروف به ابن صبّاغ در كتاب الفصول المهمّه ص 273مينويسد: «ابوالقاسم، محمّد، حجّت فرزند حضرت حسنعسكري عليه السلام است او در شهر سامرا و در نيمه شعبان 255 هجري ديده به جهان گشود.
سبط ابن جوزي حنفي در كتاب خود در مورد فرزندان حضرت عسكري عليه السلام دربخشي تحت عنوان «فصل فيذكر الحجة المهدي» مينويسد: او نام بلندآوازهاش محمّد، فرزند حسن عسكري (ع) است و كنيهاش ابوالقاسم او را خلفالحجّة،صاحب الزمان، القائم المنتظر هم خواندهاند و آن حضرت آخرين اماماناست.
نام گذاری
حضرت مهدي سلام الله عليه القاب و نامهاي متعدّدي دارد كه بهمناسبتهاي مختلف، بدان نامها خوانده شده و اين از شئون شخصيتهاي بزرگ است كه بخاطرصفات و ويژگيها و ابعاد گوناگون شخصيّتشان، نامشان نيز متعدّد ميگردد. القابآن حضرت مهدي، قائم، منتظر، صاحب الامر، خلف الصالح، و حجّت است. وكنيه آن حضرتابوالقاسم ميباشد
مهدي در آغوش عشق
مهدي آن بلند آوازه قرنها و نسلها كه تاريخ زمزمه خروش قدمهايش را از هرانسان آزاده شنيده و ديدگان خسته و انتظار كشيده را در حاشيه خود نظارهگربوده، عزيز يادگار رسول خداست; او كه خداوند در واپسين لحظات عمر انسانيت بر عرصهظهور مينشاندش و بر اريكه قدرتش ميگمارد تا نفسهاي شماره افتادهيمظلومان را حيات بخشد و جان از كف رفته زمين را باز دهد.
آري! او فرزند محمد است. يادگار صلابت علي; آينه دار عصمت زهرا; گنجينه صبرحسن; آواي خروش حسين; او روح عشق سجاد; برگ برگ مصحف باقر; طنين دانش صادق; غريوظلم ستيز كاظم; او جوشان رأفت رضا; چشمه سار بخشش جواد; نگاه آرام هادي; و هيبتزيباي عسكري; او مهدي است; اوست زيبايي يوسف; اوست صبر ايوب; طنين نواي داود; شفايدم عيسي; اوست آدم; اوست نوح; او همه خوبيهاست ; او زيباي مجسم است; او غارتگر دل;سوداي جان; او مهدي زهراست...
مهدي از فرزندان پيامبر
اهل سنت كه در بيشتر موارد حقايق اهل بيت عليهم السلام را ناديدهانگاشتهاند، خود بر اين باورند كه مهدي از دودمان مبارك رسول خدا صلي اللّهعليه و آله وسلم است. براي نمونه به حديث ذيل توجه كنيد البته تذكر ميدهيمكه احاديث اين باب از كتب اهل سنت نيز حكايت شده است.
عن علي عليه السلام قال: قال رسول الله(صلي الله عليه وآله وسلم): المهديمنّا اهل البيت يصلحه الله في ليلة،[42]
از اميرمؤمنان علي(عليه السلام) روايت شده كه رسول خدا فرمود: مهدي از مااهل بيت است خداوند امر او را در يك شب اصلاح ميكند.
همچنين از آن حضرت روايت شده كه رسول خدا فرمودند: المهدي منا يختم الدينبه كما فتح بنا،[43]
مهدي از ماست دين به او ختم ميشود همچنانكه به وسيله ما آغاز شد.
انّ النبي (صلي الله عليه وآله وسلم) قال: المهدي من ولدي وجهه كالكوكبالدرّي
از رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمودند: مهدي ازفرزندان من است صورتش مانند ستاره درخشان است.[44]

نور ديده علي (عليه السلام)
صاحب فرائد السمطين به سند خودش از سعيد بن جبير از ابن عباس حديثي از رسولگرامي اسلام نقل كرده كه فرمودند: هرآينه علي بن ابيطالب پيشواي امت من و جانشينبر ايشان بعد از من است و از فرزندان او، قائم منتظر است كه خداوند بوسيله او زمينرا از عدل و قسط پر ميكند همچنانكه از ظلم و جور پرشده باشد...
و همچنين اميرمؤمنان علي (عليه السلام) در ضمن خطبهاي فرمودند: منحجت خدا بر انسانها و جنّيان هستم من پدر ائمه اطهار هستم من پدر مهدي قيام كنندهدر آخر الزمان هستم[45]
مهدي فاطمه
عن ابن عباس قال: قال رسول الله(صلي الله عليه وآله وسلم) المهدي من عترتي،من ولد فاطمه.[46]
مهدي از دودمان من و از فرزندان فاطمه است
مؤلف ارحج المطالب ميگويد: ابوداود در سنن خود از ابن عباس روايتينقل كرده كه رسول خدا فرمودند: مهدي از عترت من، از فرزندان فاطمه ميباشد[47].
و در كتاب غاية المرام به نقل از گنجي شافعي از سعيد بن مسيب روايت شده كهگفت ما نزد ام سلمه بوديم پس صحبت از مهدي به ميان آمد پس امسلمه گفت ازرسول خدا شنيدم كه ميفرمود: مهدي از فرزندان فاطمه است.[48]
يادگار حسن و حسين عليهما السلام
علي بن علي هلالي از پدرش نقل ميكند كه بر رسول خدا (صلي الله عليهوآله وسلم) وارد شدم... رسول خدا خطاب به فاطمه فرمودند: اي فاطمه قسم به كسي كهمرابه حق مبعوث كرده همانا مهدي اين امت از (امام) حسن و (امام) حسين عليهماالسلام است هنگامي كه دنيا هرج و مرج شود و فتنهها آشكار گردد، راههامسدود شده و بعضي بعضي ديگر را غارت نمايند بزرگها به كوچكها رحم نكنند و كوچكهابه بزرگها احترام نگذارند پس خداوند در اين هنگام مبعوث ميكند آن كسي را كهريشه گمراهيها راميكند و دين را در آخر الزمان برپا ميداردهمچنانكه از ظلم پرشده باشد[49]
پدر
از مورخين شيعه و سني و از روات و محدثين 146 حديث نقل شده كه حضرت مهدي قائم آل محمد (صلي اللهعليه وآله وسلم) فرزند حضرت حسن بن علي عسكريست ـ
علي بن محمد سندي باسناد خود از حضرت عسكري ابوالحسن عليه السلام روايت ميكندكه فرمود: جانشين بعد از من حسن است پس شما چگونهايد با جانشين او؟ راوي ميگويد،گفتم: خدا مرا فدائي شما قرار دهد؟!!!
حضرت فرمودند: چون شما او را نميبينيد و جايز نيست بر شما كه نام اورا ببريد. راوي ميگويد به امام عرض كردم پس چگونه او را ياد كنيم؟ حضرتفرمودند بگوييد حجت از آل محمد (صلي الله عليه وآله وسلم)[50]
احمد بن اسحاق كه از شايستگان است ميگويد: خود شنيدم كه حضرت عسكريعليه السلام ميفرمودند:
الحمد لله الذي لم يخرجني من الدنيا حتي اراني الخلف من بعدي، اشبه الناسبرسول الله خَلقا و خُلقا، يحفظه الله تبارك و تعالي في غيبته، ثم يظهره فيملأالارض عدلا و قسطا كماملئت جورا و ظلما
خداي را سپاس كه مرا از اين جهان بيرون نبرد تا جانشين و امام پس از مرا بهمن نشان داد.پسرم در چهره، خلق و خوي، شبيهترين مردم به پيامبر خداست.خداوند او را در دوران غيبتش حفظ خواهد كرد و آنگاه او را فرمان ظهور خواهد داد وآن گرانمايه، زمين را لبريز از عدل و داد خواهد ساخت همانگونه كه از ستم و بيدادلبريز است.[51]
مادر
مادر پر افتخار حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ مليكه دختر يشوعا فرزندقيصر روم، از نوادگان شمعون وصي حضرت عيسي، ميباشد.
بشربن سليمان نحاسي كه از فرزندان ابوايّوب انصاري و يكي از دوستان دو امامگرانقدر حضرت هادي و عسكري(عليهما السلام) و همسايه آن دو بزرگوار در سامرّا است،آورده است كه:
من احكام و آگاهيهاي لازم در مورد بردگان و اسيران را از سالارم حضرت هادي(عليه السلام) آموختم. و آن گرانمايه، اين حقوق و احكام را به گونهاي به منتعليم فرمود كه من بدون اجازه او نه بردهاي ميخريدم و نه ميفروختمو همواره از موارد نامعلوم و نامشخّص، تا روشن شدن حكم آن دوري ميجستم وحلال و حرام را در اين مورد به شايستگي درك ميكردم.
يكي از شبها كه در منزل بودم و پاسي از شب گذشته بود درب خانه به صدا درآمدو يكي از خدمتگزاران حضرت هادي (عليه السلام) كه «كافور» نام داشت مرا مخاطب ساختو گفت كه حضرت هادي (عليه السلام) مرا فرا خوانده است. لباس خويش را به سرعتپوشيدم و به هنگامي كه وارد خانه آن جناب شدم، ديدم امام هادي با فرزندش حضرت عسكري(عليه السلام) و خواهرش «حكيمه» آن بانوي آگاه و پرواپيشه، در حال گفتگو هستند.
پس از سلام، نشستم كه آن حضرت فرمود: «بشر! تو از فرندان انصار هستي و دوستيو مهر انصار همچنان نسل به نسل به پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و خاندانش بهارث ميرسد و شما بر آن صفا و محبّت باقي هستيد و مورد اعتماد خاندان پيامبر.
اينك! ميخواهم تو را به فضيلت و امتيازي مفتخر سازم كه هيچ كس ازپيروان ما در اين فضيلت به تو پيشي نگرفته است و تو را به رازي آگاه سازم كه كسيرا آگاه نساختهام و آن اين است كه: تو را مأموريت ميدهم تا بانوييبزرگ و آگاه را كه بظاهر در صف كنيزان است، خريداري نمايي و او را به سر منزلمقصود و محبوبش راه نمايي.»
آنگاه نامهاي به خطّ و لغت رومي مرقوم داشت و با مهر مخصوص خويش آنرا مهر زد و بسته ويژهاي كه زرد رنگ بود و در آن 220 دينار بود به من داد و فرمود: «بشر! اين نامه و كيسهزر را برگير و بسوي بغداد حركت كن و پس از ورود بدان شهر، فلان روز، در كنار پلبغداد، منتظر كشتيهاي اسيران «روم» باش. هنگامي كه قايق حامل اسيران رسيد وخريداران كه بيشتر آنها فرستادگان مقامات رژيم بني عباس هستند اطراف آنها حلقهزدند تو از دور مراقب باش تا مردي بنام «عمر بن يزيد نخّاس» را كه در ميان صاحبانبرده است بيابي.
او كنيزي را با ويژگيهاي خاصّ خود در حالي كه لباس حرير ضخيم بر تن داردبراي فروش آورده است، امّا آن كنيز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه كردنخريداران سخت جلوگيري ميكند، چرا كه بظاهر در ميان بردگان است و خود درحقيقت از بانوان باشخصيّت و پاك و آزاده ميباشد.
فروشنده او را تحت فشار قرار ميدهد تا او را بفروشد امّا او فريادآزادي و نجابت سر ميدهد و به خريداري كه حاضر ميشود سيصد دينار بهصاحب او بپردازد ميگويد: «بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباسسليمان و برقدرت و شوكت او هم درآيي، من ذرهاي به تو علاقه نشان نخواهمداد.» و بدينگونه خريداري را كه شيفته شكوه و عظمت و عفّت و پاكي اوست، نميپذيردو او را ميراند.
سرانجام «عمربن يزيد» به او ميگويد: «من ناگزيرم تو را بفروشم پسخودت بگو راه حل چيست؟»
او خواهد گفت: «در اين كار شتاب مكن! من تنها فرد امين و درستكار و شايستهكرداري كه برايم دلپسند باشد ميپذيرم»
در اين هنگام برخيز و به «عمر» بگو: «من نامهاي به زبان رومي دارم كهيكي از شايستگان نوشته و ويژگيهاي مورد نظر اين بانو، در شخصيت نگارنده آنجلوهگر است. شما اين نامه را به او بده تا بخواند اگر تمايل داشت من وكيلنگارنده نامه هستم و اين كنيز را براي او خريدارم.»
«بشر» فرستاده امام هادي (عليه السلام)اضافه ميكند كه: «من، برنامهرا همانگونه كه امام دستور داده بود به دقّت پياده كردم تا نامه را به او رساندمهنگامي كه نامه را دريافت داشت و بدان نگريست، سيلاب اشك امانش نداد و بشدّت گريستو به «عمر بن يزيد» گفت: «اينك! ميتواني مرا به صاحب اين نامه بفروشي.»وسوگندهاي سختي ياد كرد كه اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و هرگز كسيرا نخواهد پذيرفت.
من بافروشنده براي خريد وارد گفتگو شدم و پس از تلاش بسيار كار به آنجارسيد كه «عمر بن يزيد» به همان پولي كه سالارم امام هادي (عليه السلام) داده بودراضي شد و پس از دريافت همه آن 220 دينار، كنيز مورد نظر را تحويل من داد و در حاليكهاز شادماني در پوست خود نميگنجيد به منزل بازگشتيم تا او را به خانه حضرتهادي (عليه السلام) ببرم. همراه او به خانه رسيديم، امّا او قرار و آرام نداشتنامه سالارم را گشود و پس از بوسه باران ساختن آن، نامه را به سر و صورت خويشماليد و به روي ديدگانش نهاد.
من كه از رفتار او شگفت زده شده بودم، گفتم: «آيا شما نامهاي را كههنوز نگارنده آن را نميشناسي بوسه باران ميسازي؟»
او گفت: «بنده خدا! تو با اينكه فردي درست انديش وامانتدار و فرستاده بندهبرگزيده و محبوب خدا هستي، در شناخت فرزندان پيامبران ناتواني. پس گوش به سخنان منبسپار و با دل توجّه كن تا خود را معرّفي كنم و جريان شگفتانگيز خويش رابرايت بازگويم.»
سرگذشتي شگفتانگيز
آنگاه گفت: من «مليكه» هستم دختر «يشوعا» و نوه قيصر روم.
مادرم از فرزندان حواريّون است و دختر «شمعون»، جانشين حضرت مسيح(عليهالسلام)
داستان من شگفت انگيزترين داستانهاست. من سيزده ساله بودم كه جدم قيصر«روم» تصميم گرفت مرا به عقد برادر زاده خويش در آورد، به همين جهت بيش از سيصدنفر كشيش و راهب از نسل حواريّون و هفتصد نفر از اشراف و شخصيّتهاي سرشناس كشور وچهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشكر روم و رؤساي عشائررا، در كاخ خود گرد آورده و تخت بسيار بلند و پرشكوهي را كه از انواع زر و سيمساخته شده بود، در سالن بزرگ كاخ قرار داد و برادرزادهاش را بر فراز آن دعوتكرد تا طي مراسم ويژهاي، مرا به ازدواج او، درآورد.
امّ هنگام كه فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صليبها گرداگرد او،آويخته شد و اسقفها در برابر او تعظيم كردند و انجيل مقدّس گشوده شد، بناگاهصليبها از جايگاههاي بلند خود، فرو غلطيدند و ستونهاي تخت در هم شكست و آن جواننگون بخت از فراز تخت به زمين افتاد و بيهوش گرديد.
بر اثر حادثه ناگوار، رنگ اسقفها پريد و بندهاي وجودشان به لرزه درآمد وبزرگ آنان به نياي من، قيصر روم گفت: «شاها! ما را از كاري كه شومي آن از زوالآيين مسيح خبر ميدهد، معذور دار!»
جدّم آن حادثه تكان دهنده را به فال بد گرفت و به اسقفها دستور داد تاستونها را برافراشته دارند و صليبها را بالا برند و بجاي آن جوان نگون بخت، برادرشرا بياورند تا مرا به ازدواج او درآورد و بدينوسيله شومي پديد آمده را، با نيكبختيو سعادت فرد دوّم، برطرف سازد.
امّا هنگامي كه اُسقفها به دستور قيصر روم عمل كردند، همان تلخي كه برايبرادرزاده اوّل او پيش آمده بود براي دوّمي نيز رخ داد. مردم وحشتزده پراكندهشدند. نياي بزرگم، قيصر روم، اندوهگين و ماتم زده برخاست و وارد قصر خويش شد وپردههاي كاخ افكنده شد و ماجرا تمام شد و در هالهاي از ابهام و نگرانيقرار گرفت.
فراتر از رؤيا
شب فرا رسيد و آن روز دهشتناك سپري شد. من همان شب در خواب ديدم كه حضرتمسيح (عليه السلام) به همراه وصي خود «شمعون» و گروهي از حواريّون وارد كاخ جدّمقيصر روم شدند و منبري پرفراز و شكوهمند در همان نقطهاي كه جدّم تخت خود راقرار داده بود برپا ساختند، درست در همين لحظات بود كه حضرت محمد (صلي الله عليهوآله وسلم) با گروهي از جوانان و فرزندان خويش وارد شدند. حضرت مسيح (عليه السلام)به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش كشيد.
پيامبر اسلام به او فرمود: «من آمدهام تا مليكه، دختر شمعون را برايپسرم خواستگاري كنم.» و در همانحال ديدم كه آن حضرت با دست خويش به امام حسن عسكري،اشاره فرمود.
مسيح نگاهي به شمعون كرد و گفت: «افتخار بزرگي به سويت آمده است، با خاندانپيامبر پيوند كن و دخترت را به فرزند او بده.»
و شمعون هم گفت: «پذيرفتم.»
پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود درآورد و بر اينازدواج مسيح (عليه السلام) و حواريّون و فرزندان محمد (صلي الله عليه وآله وسلم)گواه بودند.
از خواب خوش آن شب جاودانه بيدار شدم امّا ترسيدم خواب خود را بر پدر وجدّم بازگويم.
از آن پس قلبم از محبّت حضرت عسكري، مالامال شد به گونهاي كه از آب وغذا دست شستم و به همين جهت بسيار ضعيف و ناتوان شدم و به بيماري سختي دچار گشتم.
جدّم بهترين پزشكان كشور را يكي پس از ديگري براي نجات من فرا خواند، امّابيهوده بود و آنان كاري از پيش نبردند و هنگامي كه جدّم از نجات من نوميد شد به منگفت: «نور ديدهام! دخترم! براي نجات جان و شفاي بيماريت چه كنم؟ آيا چيزي بهنظرت نميرسد؟»
من گفتم: «نه! درهاي نجات را به روي خود مسدود مينگرم، شما اگر ممكناست دستور دهيد اسيران مسلمان را از زندانها و شكنجهگاهها آزاد و كُند و زنجير از دست و پاي آنان بردارند و برآنان مهر ورزند و آزادشان سازند، اميد كه در برابر اين مهر به اسيران و غريبان،حضرت «مسيح» و مادرش «مريم» مرا شفا بخشند.»
جدّم به خواسته من جامه عمل پوشاند و براي شفاي من: همه اسيران مسلمان راآزاد ساخت و من نيز خويشتن را اندكي سالم و با نشاط نشان دادم و كمي غذا خوردم وجدّم شادمان گرديد و بر محبّت بر اسيران و احترام به آنان تأكيد كرد.
آن رؤياي پرشكوه
چهار شب از آن رؤياي شكوهبار گذشته بود كه خواب ديگري ديدم.
گويي دخت گرانمايه پيامبر، سالار بانوان گيتي به همراه مريم و هزار نفر ازدوشيزگان بهشتي، به ديدار من آمدند.
مريم پاك، رو به من كرد و گفت: «اين، سالار بانوان جهان، فاطمه (عليهاالسلام) دخت گرانمايه پيامبر و مادر همسر آينده تو است.»
من دامان آن بانوي بزرگ را سخت گرفتم و گريه كنان از اينكه حضرت عسكري ازديدار من سرباز ميزند و به خوابم نميآيد به مادرش شكايت بردم.
فاطمه (عليها السلام) فرمود: «مليكه! پسرم به ديدار تو نخواهد آمد چرا كهمشرك هستي. اين خواهرم «مريم» است كه از دين شما بيزاري ميجويد، اگر براستيدوست داري خشنودي خدا و مسيح (عليه السلام) و مريم را بدست آوري و به ديدار حسنمن، مفتخر گردي بگو «اشهد ان لا اله الا الله و انّ ابي محمد رسول الله.»
لحظه لحظه، انتظار
من به دعوت دخت گرانقدر پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم)اسلام آوردم و بهيكتايي خدا و رسالت محمد(صلي الله عليه وآله وسلم) گواهي دادم. بانوي بانوان مرادر آغوش كشيد و خوش آمد گفت و فرمود: «اينك در انتظار ديدار پسرم باش!...»
از خواب برخاستم، امّا شور و شوق ديدار ابو محمّد، حضرت عسكري، كران تاكران وجودم را فرا گرفته بود. در انتظار ديدارش قرار و آرام نداشتم كه شب فرا رسيدو او به خواب من آمد. هنگامي كه او را ديدم به او گفتم: «سرورم! محبوب قلبم! پس ازاينكه، قلب مرا لبريز از مهر و عشق پاك خود كردي، به من بي مهري نمودي؟»
فرمود: «تنها دليل تأخير ديدارت، شرك تو بود و اينك كه به راه توحيد وتوحيد گرايي گام سپردهاي، همواره به ديدارت خواهم آمد تا خداوند ما را يك جاگرد آورد.»
و آن گرانمايه از آن روز تاكنون مرا ترك نكرده و هر شب به خواب من آمدهاست.»
تدبيري براي وصال
«بشر» فرستاده امام هادي (عليه السلام)ميگويد: من كه از سرگذشت عجيباو غرق در حيرت شده بودم، از او پرسيدم: «با اين شرايط، شما چگونه به اسارت رفتي ودر صف اسيران قرار گرفتي؟»
گفت: «حضرت عسكري، شبي در عالم رؤيا به من خبر داد كه بزودي جدّت، سپاهيگران براي نبرد با مسلمانان گسيل خواهد داشت، شما نيز با گروهي از دوشيزگان درلباس خدمتگزار و بطور ناشناس همراه آنان بيا...»
من طبق رهنمود «ابومحمد» چنين كردم و طلايه داران سپاه مسلمين، ما را بهاسارت گرفتند وتا الان كه سرگذشت خويش را به تو بازگفتم، هيچ كس نميداند كهمن دختر پادشاه «روم» هستم.»
پرسيدم: «شگفتا! شما كه دختر پادشاه روم هستي چگونه به زبان عربي سخن ميگويي؟»
پاسخ داد: «اين بخاطر شدّت محبّت جدّم نسبت به من بود كه مرا با همه وجودوامكانات به آموزش، دانش و بينش تشويق كرد و بانوي مترجم و زبانشناسي را همواره درخدمت من قرار داد تا با كوشش و تلاش بسيار، زبان عربي را بطور شايسته و بايسته بهمن آموخت.»
«بشر» فرستاده امام هادي (عليه السلام) ميافزايد: «هنگامي كه او رابه سامرّا و به محضر حضرت هادي (عليه السلام) آوردم امام (عليه السلام) ضمن خوشآمد و احترام به او پرسيد: «پيروزي اسلام و مسلمانان و شكست روميان را چگونه ديدهاست؟ و در مورد شكوه و عظمت خاندان وحي و رسالت چه فكر ميكند؟»
نرجس گفت: «شما كه از من، بر اين واقعيّتها داناتريد، من چه گويم؟»
حضرت به او فرمود: «من در اين انديشهام كه مقدم شما را گرامي دارم.اينك، كدامين يك از اين دو راه را براي گراميداشت خود ميپسندي: دريافتسرمايه كلاني از طلا و نقره همچون ده هزار درهم يا بشارت و نويد به افتخار ابدي وهميشگي، كداميك؟»
پاسخ داد: «سرورم! دوّمي را، مژره به شرافت و نيكبختي جاودانه را.»
امام هادي (عليه السلام) فرمود: «پس تو را نويد باد به فرزندگرانمايهاي كه حكومت عدل و داد را در جهان، پي خواهد افكند و بر شرق و غربگيتي حكومت خواهد نمود و زمين را لبريز از عدالت و دادگري خواهد ساخت همانگونه كهاز ظلم و بيداد لبريز باشد.»
پاسخ داد: «سرورم! چه كسي و چگونه؟»
فرمود: «از همان شخصيت والايي كه پيامبر در آن شب جاودانه تو را از مسيح وشمعون براي او خواستگاري كرد و در حضور مسيح و جانشين او، تو را به عقد او درآورد.اينك آيا او را ميشناسي؟»
پاسخ داد: «آري! از همان شب جاودانهاي كه به دست مادر گردانقدرشفاطمه(عليها السلام) اسلام آوردم، تاكنون شبي بدون عشق و ارادت معنوي به وجودمقدّس او سحر نكردم و هر شب نيز خواب او را ديدهام.»
امام هادي (عليه السلام)به يكي از خدمتگزاران فرمود: «كافور! خواهرگرانقدرم «حكيمه» را فرا خوان.»
هنگامي كه آن بانوي بزرگ وارد شد امام هادي (عليه السلام) خطاب به اوفرمود: «حكيمه! اين همان دوشيزه است... .»
و حكيمه او را در آغوش كشيد و مورد تكريم و مهر قرار داد وشادماني خويش رااز ديدار او اعلان كرد.
حضرت هادي (عليه السلام) به خواهر گرانقدرش فرمود: «دختر پيامبر! اينك اورا نزد خويش ببر و مقررّات و قوانين دين را آنگونه كه ميبايد به او بياموزكه او همسر گرانقدر پسرم حسن و مادر پرافتخار «قائم» خواهد بود.»
پس از شهادت پدر
يازدهمين امام نور، 15 روز پيش از شهادت جانسوزش، نامههاي متعدّديبراي دوستداران و شيعيان خويش در مدائن نوشت و به كارگزار بيت خويش، »ابوالاديان»داد و به او فرمود:
«امض بها الي المدائن، فانك ستغيب خمسة عشر يوما و تدخل الي «سرّ من رأي»يوم الخامس عشر و تسمع الواعية في داري و تجدني علي المغتسل.»
فقلت: «يا سيّدي! فاذا كان ذلك فمن؟»
قال: «من طالبك بجوابات كتبي فهو القائم بعدي.»
فقلت: «زدني؟»
قال: «من يصلي علي فهو القائم بعدي.»
فقلت: «زدني.»
قال: من اخبر بما في الهميان فهو القائم بعدي.»[52]
يعني: اين نامه را بردار و بسوي مدائن حركن كن! بدان كه سفرت 15 روز به طول ميانجامدو پانزدهمين روز كه وارد سامرّا ميگردي، صداي شيون از خانهام طنينافكن خواهد بود و پيكرم رادر مغتسل براي غسل دادن خواهي ديد.
ابوالاديان با اندوهي عميق گفت: «سالار من! اگر چنين رخداد غمباري در پيشاست، پس امام راستين پس از شما كيست؟ بار ديگر آن را معرفي كنيد.»
فرمود: «تو كار خود راانجام بده!هركس پاسخ نامهها را از تو خواست اوجانشين واقعي من است.»
گفتم: «سرورم! نشانههاي بيشتري از دوازدهمين امام نور بيان كنيد.»
فرمود: «نشانه ديگر اين است كه هر كس بر پيكر من نماز خواند، او امام بر حقاست.»
باز هم نشانه بيشتري خواستم كه فرمود: «هركس «هميان» يا بسته خاصّي را كهاز جايي خواهد رسيد، طلبيد، او جانشين من است.»
و ديگر شكوه و هيبت آن گرامي چنان مرا گرفت كه نتوانستم از جريان «هميان»پرس و جو كنم.
من نامههاي آن حضرت را برداشتم و بسوي مدائن حركت كردم. پس از ورود،نامهها را به شخصيّتهاي مورد نظر رساندم و جواب گرفتم و به سرعت بسوي شهرسامرّا باز گشتم و درست همان روزي كه حضرت عسكري (عليه السلام)پيش بيني كرده بودوارد شهر تاريخي سامرّا شدم و ديدم دريغا كه صداي شيون از بيت رفيع امامت طنينانداز است و پيكر پاك و ملكوتي حضرت عسكري (عليه السلام) براي غسل آماده است.
جمعيّت موج ميزند و جعفر درب خانه ايستاده و گروهي، از جملهدوستداران خاندان وحي و رسالت بهت زده، بر گرد او حلقه زدهاند، برخي شهادتيازدهمين امام نور را، به جعفر تسليت ميگويند و برخي خلافت و امامت او راتبريك و تهنيت.
به خودم گفتم: «اگر براستي اين جناب، با آن سوابق ننگين بخواهد امام شود،ديگر بايد مقام امامت و ولايت را بدرود گفت.» چرا كه من او را به خوبي ميشناختمكه مشروبات حرام مينوشد و در كاخ خليفه بيدادگر «عباسي» با همپالكي هايشقمار ميكند و طنبور مينوازد. بناچار پيش رفتم و چون بسياري، هم شهادتحضرت عسكري (عليه السلام) را تسليت گفتم و هم بر ادعاي امامت او تبريك; امّا باهمه وجود د ر انديشه سخنان امام عسكري (عليه السلام)و نشانه هايي بودم كه برايامام راستين پس از خويش بيان فرموده بود.
جعفر، پاسخ تسليت و تبريك مرا گفت، امّا نه چيزي خواست و نه از مطلبيپرسيد.
درست در همين هنگام «عقيد» آمد وبه جعفر گفت: «سرورم! پيكر مطهّر حضرت عسكريرا كفن كردهايم و آماده است كه نماز بگذاريد.»
جعفر در حالي كه عناصري از جاسوسان دستگاه خلافت، پيشاپيش او و گروهي ازشيعيان نيز با نگراني اطراف او را گرفته بودند، براي نماز بر پيكر پاك حضرت عسكريوارد صحن خانه شد و بسوي آن رفت تا نماز بخواند، امّا هنگامي كه تصميم گرفت نمازرا آغاز كند بناگاه كودكي بسان پاره ماه، با نقاب بر چهره و با موهايي پرپشت وزيبا و با دندانهايي باز و شمرده كه با فاصلههاي متناسب به سبك دلنشيني رديفشده بودند، از درون خانه تجلّي كرد و با شجاعت و شهامتي وصفناپذير، رداي«جعفر» را گرفت و به شدّت او را عقب راند فرمود:
«تأخر يا عمّ! فأنا أحقّ بالصّلاة علي أبي»[53]
يعني: عمو! عقب برو! من بايد بر پيكر پاك پدر نماز گذارم، نه تو، چرا كه منبر نماز خواندن بر پيكر مطهر پدرم، از همه زيبندهترم.
«جعفر» در حالي كه رنگ از چهرهاش پريده بود، عقب نشيني كرد و آن كودكشكوهمند پيش آمد و بر بدن پاك حضرت عسكري (عليه السلام) نماز خواند و پيكر مطهّراو در كنار مرقد منوّر پدرش، امام هادي (عليه السلام) به خاك سپرده شد.
آنگاه آن كودك گرانمايه بمن نگريست و فرمود: «ابوالاديان! پاسخنامهها را بياور!»
بي درنگ همه را به او تقديم داشتم و با خود گفتم: «خداي را سپاس كه تا اينلحظه دونشان از نشانهايي را كه حضرت عسكري (عليه السلام) براي امام راستين پس ازخود فرموده بود، در اين وجود گرانمايه ديدم اينك بايد در انتظار سوّمين نشانهباشم.»
از صحن خانه حضرت عسكري (عليه السلام) بيرون آمدم و بسوي جعفر رفتم كه اونيز از بيت رفيع امامت خارج ميشد. در كنار او بودم كه «حاجزوشّا» به او گفت:«جناب! اين كودك چه كسي بود؟» گويي در اين انديشه بود كه او را تكان دهد و از خوابغفلت بيدار سازد و حجّت را براي او تمام كند.
امّا جعفر پاسخ داد: «بخداي سوگند! تاكنون نه او را ديدهام و نه ميشناسم.»
درآنجا نشسته بوديم كه كارواني از شهر «قم» رسيد و از حضرت عسكري (عليهالسلام) پرسيدند و با سوگ غمبار رحلتش روبرو شدند.
پرسيدند: «اينك امام پس از حضرت كيست؟»
گروهي جعفر را نشان دادند.
كاروانيان هوشمند پيش آمدند وضمن عرض تسليت بخاطر شهادت حضرت عسكري (عليهالسلام)و تبريك امامت و ولايت جعفر، گفتند: «عالي جناب! ما از ايران آمدهايمو به همراه خويش اموال و نامه هايي آوردهايم، تقاضاي ما اين است كه مقدارپولها و نام ارسال كننده گان نامهها را بيان فرماييد.»
جعفر برآشفت و بپا خاست و دامن لباس خويش را تكان داد و گفت: شما ميخواهيدما از غيب خبر دهيم؟» و بر آنان پرخاش كرد.
درست در همين بحران بود كه يكي از خدمتگزاران حضرت مهدي (عليه السلام) ازبيت رفيع امامت بيرون آمد و خطاب به كاروانيان، هم نام يك يك نويسندگان نامه رابرشمرد و هم به آنان پاسخ داد كه: «در هميان، يك هزار دينار است و ده دينار آن نيزسكّههاي تقلّبي است.»
كاروانيان انديشمند و بادرايت، شادمان شدند وگفتند: «همان وجودگرانمايهاي كه تو را بسوي ما فرستاده است، او امام راستين وجانشين حضرت عسكري(عليه السلام) است و نه ديگري.» و همه اموال را به همراه نامهها، تقديمداشتند و من نيز سوّمين نشاني را كه سالارم حضرت عسكري (عليه السلام)داده بود،بهچشم خويش ديدم.
مرحوم ابن قولويه در كامل الزيارات زيارتي را براي دو امام همام علي بنمحمد الهادي و حسن بن علي العسكري نقل ميكند كه ما در اينجا متن زيارت را ازآن كتاب شريف ميآوريم:
روايت شده كه فرمودند هنگامي كه خواستي زيارت كني امام هادي عليه السلام وامام عسكري عليه السلام را پس از غسل كردن هنگامي كه به قبر آن دو امام رسيدي واگر به قبر نرسيدي با سلام به قبر اشاره كن نزد دري كه بر خيابان شباك ميباشد،پس بگو:
السلام عليكما ياوليي الله السلام عليكما يا حجتي الله السلام عليكما يانوري الله في ظلمات الارض السلام عليكما يا من بدأ الله في شأنكما السلام عليكمايا حبيبي الله السلام عليكما يا امامي الهدي اتيتكما عارفا بحقكما معاديالاعدائكما مواليا لاوليائكما مؤمنا بما آمنتما به كافرا بما كفرتما به محققا لماحققتما مبطلا لما ابطلتما اسأل الله ربّي و ربّكما ان يجعل حظي من زيارتكما الصلاةعلي محمد و آله و ان يرزقني مرافقتكما في الجنان مع آبائكما الصالحين و اسأله انيعتق رقبتي من النار و يرزقني شفاعتكما و مصاحبتكما و يعرف بيني و بينكما ولايسلبنيحبكما و حبّ آبائكما الصالحين و ان لايجعله آخر العهد من زيارتكما و يحشرني معكمافي الجنّة برحمته اللهم ارزقني حبّهما و تعرفني علي ملّتهما اللهم العن ظالمي آلمحمد حقهم و انتقم منهم الله العن الاولين منهم و الاخرين و ضاعف عليهم العذابوبلغ بهم و باشياعهم و اتباعهم و محبيهم و متبعيهم اسفل درك من الجحيم انّك علي كلشي قدير اللهم عجل فرج وليك و ابن وليك و اجعل فرجنا مع فرجهم يا ارحم الراحمين
و بعد در دعا برايخود و پدر و مادر خود كوشش نمايد و هرچه خواست از خدا بخواهد پس اگر به قبر آندوامام رسيد دو ركعت نماز بخواند و اگر داخل مسجد شد نماز بخواند و هر دعائي خواستبنمايد همانا او نزديك و جواب دهنده است. و اين مسجد كنار خانه آن دو بزرگوار بودهو هر دو امام در آن مسجد نماز خواندهاند.


[1] حضرت مهدى (عج) فروغ تابان ولايت /مؤلّف : محمّد محمّدىاشتهاردى
[2]  ارشاد شيخ مفيد(رحمه الله)صفحه 306.
[3] رياحين الشّريعه، ج3، ص 25.
[4] اثباة الهداة، ج 7، ص 137 ـ المجالس السنيه جلد 5، صفحه 678 ـ مرحوم شهيد در كتاب دروس نيز همينعقيده را دارد (اثباة الهداة جلد 7، صفحه 162).
[5] ـ آيه 5 و6 سوره قصص ـشرح بيشتر اين مطلب در كشف الغمّه، ج 3، ص 405و 406 آمده است واضافه شده كه: امام قائم وقتى متولد شد، پاك بودو هيچگونه آلودگى نداشت و در بازوى راستش اين آيه نوشته شده بود. «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّالْباطِلَ كانَ زَهُوقاً; حق آمد و باطل نابود شد، حتماً باطل نابود شدنىاست».
[6] توضيح المقاصد شيخبهائى، صفحه 533.
[7] اثباة الهداة، جلد 7، صفحه162.
[8] اقتباس از كتابالمراقبات، نوشته عالم ربّانى و عارف صمدانى، مرحوم حاج ميرزا جواد تبريزى صفحه 79 به بعد (دعاها و نمازهاى ديگرى نيز ذكر شده به اين كتاب مراجعهشود.)
[9]  بعضى از اصحاب خاص در زمانامام عسكرى(عليه السلام) به خدمتش مىرسيدند و مسائل خود را از آنحضرتمىپرسيدند و جواب مىگرفتند (در اين باره به كتاب احتجاج طبرسى جلد 2صفحه 268 به بعد مراجعه كنيد).
[10] ـ اقتباس از جامع النّورين صفحه 314 و بحار، ج 51، ص 332 بهبعد در مورد غايب شدن آنحضرت در سرداب و جريان غرق دشمنان در كتاب مجالس السنيه جلد 5 صفحه 728 مطالبى آمده است.
[11] ـ اثباة الهداة، جلد 7، صفحه185 ـ المجالس السنيه، جلد 5 صفحه 702-703.
[12]  اثباة الهداة ـ جلد 7، صفحه 184.
[13] ـ اثباة الهداة، جلد 7، صفحه 184.
[14] ـ بحار جلد 54، صفحه 347به نقل از امام باقر(عليه السلام).
[15] ـ اثباة الهداة، جلد7، صفحه 102 (مسائل رجعت در كتاب بحار جلد53، صفحه39 تا 144 آمده است).
[16]  دومين نائب خاص امامزمان(عليه السلام) .
[17] ـ مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ اِمَامَ زَمانِهِماتَ مِيتَةً جَاهِلِيّةً.
[18]  كشف الغمّه جلد 3، صفحه 451.
[19] المجالس السنيه سيدمحسن جبل عاملى جلد 5
[20]  المجالس السنيه سيد محسنجبل عاملى جلد 5.
[21] ـ المجالس السنيه، ج 5، ص 70، به نقل از طبرانى.
[22] اعلام الورى، ص 402.
[23] اعلام الورى، ص 403.
[24] بحار الأنوار، ج 52، ص 279.
[25]  كشف الغمّه، ج3، ص 445 ـ اعلام الورى، ص 407.
[26]  اثباة الهداة، ج 7، ص 103.
[27]  كشف الغمّه، ج 3، ص 376 ـ اثباة الهداة، ج 7، ص 190-208.
[28] ـ اثباة الهداة، ج 7، ص 185.
[29] اثباة الهداة، ج 7 ص238
[30] اثباة الهداة، ج 7، ص 238.
[31] ـ توضيح المقاصد شيخ بهائى، ص 506-510
[32] وفيات الاعيان: ص 176
[33] ينابيع المودة: 449-452 چاپ ايران
[34] كمال الدين ص 424
[35] سوره اسراء، آيه 81
[36] سوره آل عمران، آيه 18 و 19
[37] سوره قصص، آيه 5 و 6.
[38]) داستانولادت حضرت را از منابع متعدد نقل کرديم که از آنهاست: کمال الدين شيخ صدوق  ج 2 ص 424-433 و بحارالانوار ج 51 ص 13-28
[39] بحار الانوار ج 51 ص 27
[40] كمال الدين ص 437.
[41] امام مهدي از ولادت تا ظهور ص237.
[42] عقدالدرر باب 7 ح 199، البيان گنجي: ص 312، سنن ابن ماجه
[43]معجم احاديث الامام المهدي، ص 249، كشف الخفا، العجلوني،2/288، ينابيع الموده، قندوزي262/3
[44] دلائل الامامه، محمد بن جرير طبري، 1/441
[45] كمال الدين و تمام النعمه، صدوق، ص 287
[46]) الزام الناصبج 2 ص 181
[47] ارجح المطالب: 384، سنن ابي داود:2/422.
[48] غاية المرام: 701
[49] المهدي الموعود المنتظر : 136
[50] زندگاني حضرت صاحب الزمان : 181
[51] كمال الدين و تمام النعمة، صدوق، ص 409
[52] كمال الدين شيخ صدوق، ص 423 و كتاب الغيبه طوسي، ص 214
[53] كمال الدين، ص 475