براي توضيح اين برهان ابتدا مقدمهاي را ذكر ميكنيم و آن ايناست كه بر طبق مباني حكمت متعاليه،
وجوداصيل است و ماهيت اعتباري است. به اين معنا كه آنچه در خارج از ذهن حقيقت داردو داراي منشأ اثر است، وجود اشياء است نه ماهيت آنها. حال با توجه به اين مقدمهميگوييم كه همانطور كه در برهان وجوب وامكان گذشت، موجودات در يك تقسيم عقلي بهدو قسم واجبالوجود و ممكنالوجود تقسيم ميشوند. واجبالوجود آن بود كه وجودبرايش ضروري است و ممكنالوجود آن بود كه نه وجود برايش ضروري است و نه عدم وذاتاً نسبت به وجود و عدم مساوي است. اكنون ميگوييم كه منظور از «ذات» در ممكنالوجودكه گفته شد، نسبت به وجود و عدم مساوي است ماهيت ممكنالوجود است نه وجود او. زيرامعنا ندارد كه وجود ممكنالوجود نسبت به وجود و عدم مساوي باشد. زيرا وجود براي هرموجودي در حال وجود ضروري است و معنا ندارد كه بگوييم وجود و عدم هردو برايش مساوياست و هيچ يك برايش ضرورت ندارد. از سوي ديگر نيز گفته شد مطابق آنچه كه در حكمتمتعاليه ثابت شده است، وجود اصيل است و ماهيت اعتباري است. بنابراين نتيجه ميگيريمكه اگر بخواهيم بر اساس اصالت وجود مسئله را تحليل كنيم بايد به وجود ممكنالوجودتوجه كنيم نه به ماهيت او و تفاوت وجودممكنالوجود را با واجبالوجود بررسي كنيم. در اين صورت ميگوييم كه ممكنالوجودآن موجودي است كه وجود فقري و ربطي دارد و فقر عين ذات اوست. با اين توضيح كه:
براي تحليل وجود ممكنالوجود بايد در رابطة علت و معلول كنكاشكنيم آنگاه با استفادة از آن نكات ميتوانيم به تحليل عميقتري از ممكنالوجود دستيابيم. حكيم بزرگوار و فيلسوف گرانقدر مرحومملاصدرا با بررسي عميق خود از رابطة علت و معلول نكاتي را به اثبات رساندهاند كهفهم آنها در جهان بيني انسان تأثير فراواني خواهد گذاشت. به اعتقاد او براي فهمرابطة ميان علت و معلول بايد به جستجوي ملاك نيازمندي معلول به علت بپردازيم. يعنيببينم كه چه چيزي در معلول سبب ميشود كه محتاج به علت باشد. در پاسخ به اين سؤالمرحوم صدرالمتألهين، فقر وجودي را ملاك احتياج ميداند. يعني اگر موجودي فقر وجوديداشت و يا به تعبير ديگر عين فقر و عين ربط بود, علت بوجود آورنده ميخواهد, امادر صورتي كه موجودي غني و بينياز بود ديگر احتياجي به علت بوجودآورنده ندارد.توضيح اين كلام به مقدمهاي نيازمند است و آن مقدمه اين است كه:
ميدانيد علت, خالق و بوجودآورندة معلولاست و معلول, مخلوق اوست. ميخواهيم ببينيم در هنگامي كه علت, معلول را خلق ميكند,چه اتفاقي ميافتد؟ بهتر است در اينباره مثالي بزنيم, اگر شخصي به نام حسينبخواهد كتابي را به شخص ديگري به نام حسن بدهد؛ در هنگام اعطاي كتاب به حسن با پنجشئ سروكار داريم (سه موجود مستقل و دو عمل): 1- حسين: اعطا كننده 2- كتاب: شئ اعطا شده 3- حسن: كسي كه به او اعطا شده است 4- عمل اعطاي كتاب توسط حسين 5- عمل گرفتن كتاب توسط حسن.
روشن است كه وجود اين پنج شئ در مسألةاعطاي كتاب ضروري است, به طوري كه اگر هريك از آنها نباشد عمل اعطاي كتاب تحققپيدا نخواهد كرد. اكنون ببينيم آيا در مسألة اعطاي وجود تسط خالق به مخلوق نيزدقيقاً همين پنج شئ حضور دارند يا مسأله در آنجا به گونة ديگري است؟ يعني آيا درآنجا هم حقيقتاً پنج چيز داريم به نامهاي 1- خالق: يعني اعطا كنندة وجود 2- وجود: يعني شئ اعطا شده 3- مخلوق: يعني گيرندة وجود 4- عمل اعطاي وجود توسط خالق 5- عمل گرفتن وجود توسط مخلوق.
يا در مسألة خلقت امر به گونةديگري است و با دقت عقلي بعضي از اين پنجشئ حدف ميشود؟ واقعيت آن است كه مسألة اعطاي وجود توسط خالق به هيچ وجه با مسألةاعطاي كتاب به شخصي شباهت ندارد, زيرا در مثال اعطاي كتاب, شخص حسن، كه گيرندةكتاب است پيش از آن كه كتاب به او داده شود داراي وجود و هستي است و به همين جهتميتوان كتاب را به او داد و او هم ميتواند كتاب را بگيرد. اما در مسألة خلقت, شئمخلوق پيش از آن كه وجود به او داده شود اصلاً موجود نيست, پس چگونه ميتوان گفتدر اينجا پيش از آن كه وجود را خالق بدهد, مخلوق وجود دارد. در نتيجه يكي از پنجشئ كه قبلاً گفته شد, يعني مخلوق بايد حذف شود. از طرف ديگر وقتي مخلوق پيش از آنكه به او وجود داده شود, معدوم باشد, چگونه ميتوان به او وجود داد؟ زيرا به شئمعدوم نميتوان چيزي را اعطا كرد. همچنين وقتي مخلوق وجود ندارد, چگونه ميتواندگيرندة وجود باشد؟ زيرا شئ معدوم نميتواند چيزي را بگيرد.
بنابراين در مسألة خلقت تنها دو چيزداريم, يك موجود به نام خالق و يك عمل به نام عمل خلقت. يعني در اينجا شئ اعطا شده(يعني وجود) و عمل اعطاي وجود (يعني ايجاد) و شئ گيرندة وجود (يعني موجود) هرسه,يك چيزاند. يعني وجود و ايجاد و موجود هرسه يك چيزاند (دقت شود).
معناي تحليل فوق آن است كه مخلوق هيچچيز از خود ندارد مگر آنچه خالق اراده كرده است و در واقع عين ارادة خالق است.يعني عين ربط و وابستگي به علتش است. به طوري كه اگر وابستگي و ارتباط از خالق رااز او بگيرند, هيچ چيز برايش باقي نخواهد ماند. معناي عين فقر بودن معلول نيز هميناست.
براي خلقت در جهان مادي مثالي نميتوانآورد. زيرا شئ مادي خالق شئ مادي ديگري نيست, مگر آن كه مسأله را در درون روح ونفس انساني بررسي كنيم. نفس انساني چون غير مادي و مجرد است, در حد توانش خالقاست. ما در درون خود ميتوانيم اشيايي را تخيل كنيم و اين تخيل ما نوعي خلقت است.مثلاً هركس ميتواند هم اكنون در ذهنش يك ساختمان ده طبقه را مجسم كند. اينساختمان ذهني مخلوق اوست و نفس انساني خالق. اگر ما به ارتباط اين تصوير ذهني باخودمان توجه كنيم مسألة خلقت را به درستي درك خواهيم كرد. همانگونه كه روشن استاين طور نيست كه پيش از خواست و ارادة ما چيزي در ذهن به عنوان ساختمان ده طبقهوجود داشته باشد. ولي به محض اراده, آن ساختمان بوجود خواهد آمد و در حقيقت آنساختمان عين ارادة ماست. به همين جهت در تمام خصوصيات و شئونات وابسته به ماست.اصولاً اين ساختمان ذهني چيزي به جز ارادة ما نيست, يعني عين فقر و احتياج وارتباط به ماست. به طوري كه به محض آن كه ارتباطش با ما قطع شود نيست و نابودخواهد شد.
كل جهان آفرينش نسبت به خداوند متعالهمين گونه است. يعني تمام جهان عين اراده و خواست خداست و همه چيزش ارتباط و تعلقبه خداوند متعال است. به طوري كه اگر لحظهاي اين ارتباط نباشد همة جهان نيست ونابود خواهد شد. پس هر معلولي عين فقر و ارتباط به علت و عين ربط است.
شايسته است به اين نكته كه گفته شد«معلول عين فقر است» كاملاً دقت شود زيرا گاهي ميگوييم كه فلان انسان فقير است,يعني فقر صفتي از صفات آن انسان است. ولي زماني ميگوييم چيزي خود فقر است. يعنياگر بخواهيم به خود فقر اشاره كنيم به آن چيز اشاره ميكنيم. بنابراين وقتي ميگوييممعلول عين فقر است, در واقع ميگوييم كه معلول فقر مجسم است و اگر خواستيم به فقراشاره كنيم بايد به معلول اشاره كنيم.
با توجه به توضيحات فوق معناي سخنصدرالمتألهين معلوم ميشود و روشن ميشود كه ملاك احتياج به علت فقر ذاتي معلولاست. يعني اگر موجودي غني بود, بينياز از علت خواهد بود و اگر عين فقر و احتياجبود نيازمند علت است. از اينجا معلوم ميشود كه هر موجودي نيازمند علت نيست بلكهتنها موجود فقير نيازمند علت است و موجود غني بينياز از علت خواهد بود.
حال كه معناي عين فقر بودن و عين ربطبودن معلول نسبت به علت روشن شد ميگوييم كه هر موجودي در يك تقسيم عقلي از دو حال خارج نيست يا ذاتاً فقير است يا نه،(موجودي كه ذاتاً فقير نباشد ، ذاتاً غني خواهد بود) و ديگر حالت سومي نداريم كهموجودي نه ذاتاً فقير باشد و نه ذاتاً غني يا اين كه هم ذاتاً فقير باشد و همذاتاً غني (زيرا اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است). به موجود ذاتاً فقير ممكنالوجودو به موجود ذاتاً غني، واجبالوجود ميگوييم. حال ميگوييم كه اگر آن موجود واجبالوجود بود (يعني غني بالذات بود)كه ما به مطلوبمان رسيدهايم، اما اگر ممكن الوجود بود چون ممكنالوجود ذاتاً فقيراست و مطابق تحليل گذشته عين فقر و عين ربط است امكان ندارد بدون غني بالذات موجودشود. بنابراين در هر صورت واجبالوجود ثابت ميشود.
اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه مادرمورد ممكنالوجود براساس تحليل گذشته گفتيم كه داراي وجود ربطي است و عين ربطاست. اين سخن به اين معناست كه ممكنالوجود چيزي به جز ربط به واجبالوجود نيست بااين توضيح كه:
تقريباً در همة زبانها, سه نوع كلمهوجود دارد, اول، كلماتي كه داراي معناي مستقل هستند و دلالتي بر زمان ندارد ومعمولا به آنها اسم گفته ميشود. دوم، كلماتي كه معناي مستقل دارند و بر زمان همدلالت ميكنند و به آنها فعل گفته ميشود و بالاخره كلماتي كه معناي غير مستقلدارند و گاهي به آنها حرف يا حرف اضافه اطلا ق ميشود. مثلاً در جملة « زيد ازخانه به خيابان رفت». «زيد» و «خانه» و «خيابان» اسم هستند, زيرا همگي معناي مستقلداشته و بر زماني خاص دلالت ندارند. «رفت» فعل است, زيرا معناي مستقل دارد و برزمان گذشته نيز دلالت دارد. «از» و «به» حرف (يا حرف اضافه) هستند, زيرا معنايمستقل ندارند. از اينجا ميتوان فهميد كه ما دو نوع معنا داريم: معناي مستقل ومعناي غير مستقل.
با دقت در تفاوت ميان معناي اسم و حرفتفاوت معناي مستقل و غير مستقل روشن خواهد شد. ابتدا ببينيم كه آيا كلمات «از» و«به» معنايي دارند يا اصلاً بيمعنا, هستند. مسلماً نميتوان گفت كه اين كلمات بيمعناهستند. زيرا اگر آنها را از جمله حذف كنيم ديگر يك جملة كامل نخواهيم داشت. اما باحذف آنها دقيقاً چه اتفاقي ميافتد؟ اگر اين كلمات را از جملة بالا حذف كنيم وجمله را به اين صورت درآوريم كه «زيد خانه خيابان رفت», خواهيم ديد كه ارتباط ميانكلمات اين جمله از ميان ميرود. بنابراين كلمات «از» و «به», اولاً داراي معناهستند و ثانياً معنايشان به گونهاي است كه توانايي ربط ميان معاني ديگر را بهآنها ميدهد. چنين معاني نميتوانند خود معاني مستقلي باشند زيرا در اين صورتديگر نميتوانند بين معاني ديگر ارتباط برقرار كنند. يعني اگر كلماتي مانند «از» و«به» را به تنهايي در نظر بگيريم معناي دقيقي از آنها به ذهن ما نميآيد. ولي اگرآنها را در قالب يك جمله بياوريم همين كلمات معنادار ميشوند. پس منظور از آنكهگفته ميشود حروف (اضافه) معناي غيرمستقل دارند آن است كه تنها در زماني كه بههمراه اسامي يا افعال بيايند معنادار خواهند بود و كارشان نيز ايجاد ارتباطي مخصوصدر ميان معاني مستقل است.
بنابراين معلوم ميشود كه ما دو نوعمفهوم و معنا را از جهان خارج برداشت ميكنيم. يكي معاني و مفاهيم مستقل كه اساميو افعال از آنها حكايت دارند و ديگري معاني و مفاهيم غيرمستقل كه حروف حاكي ازآنها هستند. روشن است كه معاني مستقل در خارج از عالم معنا و مفهوم و در خارج ازذهن موجودند. يعني در خارج از ذهن, هم «زيد» موجود است, هم «خانه» موجود است و همعمل رفتن زيد, واقعيتي از واقعيات خارج از ذهن است. اما آيا معاني غير مستقل كهمعاني ربطي نيز ناميده ميشوند هم,در خارج از ذهن بر چيزي تطبيق ميكنند و اموريواقعي هستند, يا تنها ساخته و پرداختة ذهن هستند و از هيچ واقعيتي خارج از ذهنحكايت ندارند. اگر بگوييم كه معاني غيرمستقل در خارج از ذهن بر اموري واقعي منطبقميشوند روشن است كه آن امور نميتوانند موجوداتي مستقل باشند بلكه بايد موجوداتيغيرمستقل باشند كه تنها وظيفة برقراري ارتباط در ميان موجودات مستقل را دارند. اينموجودات چيزي به جز ربط و ارتباط نيستند و به آنها وجود رابط گفته ميشود. در واقعاگر گفتيم وجود رابط داريم معنايش آن است كه ارتباطات ميان موجودات در اين عالمحقيقت و واقعيت دارند و موهوم و خيالي نميباشند. يعني هنگامي كه زيد در خانه قراردارد حقيقتاً در ميان زيد و خانه ارتباطي برقرار ميشود كه ما از آن ارتباط با كلمة «در» حكايت ميكنيم و اين ارتباط حقيقيرا وجود رابط ميناميم.
پس از روشن شدن مطالب بالا همان طور كهگفته شد همة موجودات امكاني نسبت به واجبالوجود عين فقر بوده و ربط محضاند.بنابراين همة مخلوقات, چيزي جز وجودات رابط نيستند. و تنها موجود مستقل و فينفسهخداوند متعال است. از اينجا معلوم ميشود كه موجودي كه عين پيوند و ربط و تعلق بهغير است و بلكه حقيقت آن چيزي جز تعلق و ربط به غير نميباشد، بدون غيري كه طرفربط و پيوند باشد تحقق پذير و حتي قابل شناسايي نيست.
همان طور كه توجه كرديد اين برهان بدوننياز به اثبات محال بودن دور يا تسلسل مستقيماً ميتواند ذات واجب تعالي را اثباتكند.
[1]. آيتالله جوادي آملي/ تبيين براهين اثبات خدا/ص177