فصل اول: بداهت مفهوم وجود
پس از آنكه روشن شد كه فلسفه در مورد عوارض ذاتي موجود بما هو موجود سخن ميگويدنخستين سؤالي كه مطرح است آن است كه وجود و هستي به چه معناست؟ زيرا در علمي مانندفلسفه كه با مباحث دقيق عقلي سروكار دارد بايد كاملاً مراقب بود تا از به كارگرفتن مفاهيم مبهم و دو پهلو پرهيز شود. زيرا اين گونه مفاهيم بزرگترين ضربه را برپيكر بحثهاي عقلي وارد ميآورند. بنابراين از همين آغاز بايد هنگام كاربرد مفاهيماصلي بحث دقت شود تا اگر ابهامي در كار است با تعاريف دقيق از بين برود.
حال سؤال خويش را دوباره تكرار ميكنيم كه: «معناي وجود و هستي چيست؟» اماپاسخ فلاسفه به اين سؤال برخلاف انتظار، تعريف وجود نيست، بلكه پاسخ آنان اين استكه وجود نه تنها بينياز از تعريف است بلكه تعريف آن ممكن نيست.
با اين توضيح كه مفاهيمي كه ما با آن سروكار داريم دو دستهاند: بعضي بديهياندو بعضي ديگر نظري. مفاهيم بديهي آن مفاهيمي هستند كه بينياز از تعريفاند
[1]، يعنياز بس واضح و آشكارند نيازي به توضيح آنها نيست. ولي مفاهيم نظري مفاهيمي هستند كهبه دليل واضح نبودن به تعريف نيازمندند. اين مفاهيم را بايد با مفاهيم بديهي وواضح تعريف كرد.
فلاسفه ما را در اين مفهوم فلسفي به دقت در همان مفهوم عرفي و عمومي از هستي ووجود فرا ميخوانند. يعني منظور از وجود و هستي در فلسفه اصطلاح جديدي نيست، بلكه مرادهمان است كه همة مردم به طور بديهي و آشكار از مفهوم هستي درك ميكنند. بنابراينتعريف اين مفهوم بديهي كاري عبث بلكه زيان آور است. يعني اگر بخواهيم وجود راتعريف كنيم با تعريف خويش كار را مشكلتر و پيچيدهتر خواهيم نمود و در واقع خود رادچار دردسر كردهايم. حتي بالاتر از اين، فلاسفه به ما ميآموزند كه تعريف وجودمحال است. زيرا در هر تعريفي اولا بايد از مفاهيم واضحتر استفاده كرد و حال آنكهما مفهومي واضحتر از وجود نداريم تا بخواهيم با استفاده از آن «وجود» را تعريفكنيم و ثانياً هر مفهومي در تعريف وجود بگنجانيم بايد براي درك همان مفهوم مجددااز مفهوم وجود بهره ببريم و اين همان «تعريف دوري» است كه از نظر منطقي تعريف باطلو غلطي است. مثلاً اگر كسي در تعريف وجود بگويد «وجود آن چيزي است كه ذاتش ثابتاست». سؤال ميكنيم كه «ذات» در تعريف چه معنايي دارد؟ او ناگزير بايد بگويد كهذات، اشاره به «خود شئ» است و خود شئ همان وجود و هستي اوست. پس دوباره به مفهوموجود باز خواهيم گشت و اين همان «دور» در تعريف است. پس به طور خلاصه معلوم ميشودكه مفهوم وجود نه قابل تعريف است و نه نيازي به تعريف دارد
[2] يعنيمفهوم وجود مفهومي بديهي و بينياز از تعريف است.
بعضي از انديشمندان براي اثبات اين مطلب كه وجود قابل تعريف نيست فرمودهاندكه چون وجود عامترين مفاهيم است پس داراي جنس نيست زيرا هنگامي كه ماهيت يك شئ راتجزيه ميكنيم آنرا به دو مفهوم يكي اعم به نام جنس و ديگري اخص به نام فصل تحليلميكنيم و چون ما مفهومي عامتر از وجود نداريم بنابراين وجود جنس ندارد و چيزي كهجنس نداشته باشد فصل نيز نخواهد داشت. پس در نتيجه وجود نه جنس دارد و نه فصل وبنابراين تعريف پذير نخواهد بود. اما اين سخن تنها در مورد تعاريف حدي صادق استيعني با اين بيان كه وجود نه جنس دارد و نه فصل ثابت ميشود كه وجود تعريف حديندارد ولي نميتواند ثابت كند كه وجود تعريف رسمي به صورت رسم ناقص هم نداشتهباشد. زيرا رسم ناقص را ميتوان با يك عرض خاص به تنهايي بيان كرد و در رسم ناقصنيازي به جنس يا فصل نيست. براي آن كه بگوييم كه وجود رسم ناقص هم ندارد بايدبگوييم كه همان طور كه قبلا گفته شد، در تعريف بايد از مفاهيم واضحتر از آنچه كهميخواهيم تعريفش كنيم استفاده كنيم و چون هيچ چيزي واضحتر از وجود نيست پس وجودتعريف با رسم ناقص هم ندارد
[3].
.[1] مفاهيم بديهي نيزخود دو دستهاند بعضي به اصطلاح اولياند (يعني تعريف آنها محال است) و بعضي ديگرغير اولياند, يعني از بس روشن و واضحاند نيازي به تعريف ندارند. مفهوم وجود ازمفاهيم اولي است.
[2] .در ميان كتابهايفلسفي مرحوم لاهيجي در شوارق الالهام بيشترين توضيح را در اين خصوص دادهاند.
[3] . ملاصدرا/اسفار/ج1/ص25