• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
نبوت و عصمت
عصمت و مصونيت ازخطا و لغزش، يكي از شرايط نبوت است، زيرا بدون آن غرض از بعثت تحقق نمي‎پذيرد. از اين رو،در اصل لزوم عصمت پيامبران الهي، ميان علماي اديان و مذاهب اختلافي نيست.
مراحلعصمت
عصمت پيامبرانمراحلي دارد كه يادآور مي‎شويم:
1. مصونيت از خطادر دريافت وحي و ابلاغ آن.
2. مصونيت ازمخالفت با احكام الهي در عمل.[1]
3. مصونيت ازاشتباه در موضوعات و مصاديق احكام.[2]
4. مصونيت ازاشتباه در مسايل مربوط به مصالح و مفاسد اجتماعي و فردي.[3]
5. مصونيت ازاشتباه در مسايل عادي زندگي فردي.
عصمت دردريافت و ابلاغ وحي
عصمت در دريافت وحفظ و ابلاغ وحي، در واقع خمير ماية نبوت است و بدون آن، نبوت و ارسال پيامبران بي‎فايده خواهد بود.بنابراين، همان دليلي كه بر ضرورت نبوت اقامه شده است، دليل بر لزوم عصمت در تبليغالهي نيز هست.
توضيح اين كه: درباب ضرورت نبوت،‌گفته شده است از آن جا كه ادراك‎هاي عادي انسان‎ها، براي شناسايي كامل راه سعادت و شقاوت، كافي نيست، پسخدا بايد اين نقص و كمبود را از راه وحي و ارسال پيامبر جبران كند. در غير اينصورت،‌هدف از خلقت انسان ـ كه تكامل اختياري مي‎باشد ـ نقض مي‎شود، زيرا تكامل اختياري در گرو شناخت صحيح و كافي است،و آن امر نيز بدون بعثت انبياء حاصل نخواهد شد. پس اگر خداوند پيامبري بفرستد، ولياين پيامبر در دريافت وحي يا حفظ و ابلاغ آن دچار خطا گردد، هدف از بعثت نقض خواهدشد، و اين كار با حكمت خدا منافات دارد.
اين قضاوت و حكمروشن عقلي از برخي آيات قرآن نيز استفاده مي‎شود، چنان كه مي‎فرمايد:
«عالِمُ الْغَيْبِفَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُيَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْأَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصي كُلَّ شَيْ‏ءٍعَدَداً».[4]
داناي غيب اوست وهيچ كسي را بر اسرار غيبش آگاه نمي‎سازد، مگر رسولاني كه آنان را برگزيده و مراقبيني از پيش‌روو پشت‌سر براي آن‎ها قرارمي‎دهد، تابداند پيامبرانش رسالت‎هايپروردگارشان را ابلاغ كرده‎اند واو به آن چه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چيز را احصا كرده است. اين دو آيه بيانگرآن است كه وقتي خداوند غيب خود را بر رسولان آشكار مي‎سازد، فرشتگان را از هر طرف مأمور مي‎نمايد كه او را دراخذ وحي و حفظ و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش نشوند. و روشن است كهانجام چنين رسالتي بدون عصمت آنان در مقام اخذ و حفظ و ابلاغ وحي، ممكن نيست.            
عصمت ازگناه
متكلمان اماميهمعتقدند؛ اين نوع از عصمت, قبل و بعد از بعثت و نيز گناهان كبيره و صغيره هر دو راـ خواه به صورت عمدي يا سهوي ـ شامل مي‎شود.[5]  دو دليل زير، اين مسئله را اثبات مي‎كند:
1. پيامبران درواقع نمايندة خداوند در رساندن پيام‎هاي او به مردم هستند، و اين نمايندگي به دو صورت مي‎تواند انجام پذيرد:يكي گفتاري و ديگري رفتاري. يعني همان‎گونه كه گفتار پيامبر، حاكي از دريافت وحي الهي است.رفتار او هم چنين حكايتي دارد و نشانگر آن است كه اين كار مورد رضايت و اجازهخداست. اگر پيامبر مرتكب گناه گردد، چون نمايندة خدا در بين مردم است، مردم بهتصور اين كه، اين كار شايسته است آن را انجام مي‎دهند و به خطا مي‎افتند. و اين نقض غرض خدا در بعثت انبياء مي‎باشد.
بلكه اگر پيامبركاري بر خلاف محتواي وحي انجام دهد و تصريح كند كه اين كار من جايز نيست، باز بهدليل تناقض ميان گفتار و رفتار، مردم دچار ترديد مي‎شوند و مي‎گويند: اگر اين كار نارواست پس چرا خود او كه نمايندةخداست انجام داد؟
2. بعثت انبياء،صرفاً پيام رساني نيست، بلكه پيامبران الهي مسؤوليت هدايت انسان‎ها به سوي خدا رابه عهده دارند. و هدايت تنها با بيان احكام الهي حاصل نمي‎شود، بلكه ايمان راسخ انبياء به آن چه آورده‎اند و تجلي آن دراعمال آن‎ها درهدايت مردم نقش اساسي دارد، زيرا نقش تربيتي طرز عمل و رفتار مربي و حالت‎ها و صفات او درافرادي كه تحت تربيت او قرار دارند، به مراتب بيشتر از گفتار اوست. چنان كه قرآنكريم مي‎فرمايد:
«لَقَدْ كانَلَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».[6]
به تحقيق رسول خدااسوة نيكو براي شماست.
بر اين پايه، بايدعوامل بازدارنده از گناه، به اندازه‎اي در پيامبر نيرومند باشد كه به كلي ازگناه به دوربوده، و از مصونيت كامل نسبت به گناه و مخالفت احكام الهي برخوردار باشد، و هيچنقطة تاريكي در صفحة حيات او پيدا نشود.
قرآن و عصمتپيامبران از گناه
پس از آن كه عصمتدر مرحله نخست (دريافت و ابلاغ وحي) اثبات شد، مي‎توان بر عصمت پيامبران در مراحل ديگر به وحي استنادنمود، لذا ما در اين جا آياتي از قرآن را كه بر عصمت پيامبران از گناه دلالتدارند، با ذكر مضمون هر يك يادآور مي‎شويم:
1. پيامبر ازروي هواي نفس سخن نمي‎گويد:
«وَ ما يَنْطِقُعَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي».[7]
2. پيامبرانهدايت يافتگانند، و هر كس را خدا هدايت كند گمراه نمي‎شود:
«أُولئِكَالَّذِينَ هَدَي اللَّهُ...».[8]
«وَ مَنْ يَهْدِاللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ».[9]   ‌
3. منشأ ضلالت وگناه، شيطان است، و شيطان نمي‎تواند در پيامبران نفوذ كند:
«فَبِعِزَّتِكَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِينَ».[10]
4. اطاعت ازپيامبر، اطاعت از خداست، و اطاعت از خدا، با گناه قابل جمع نيست:
«مَنْ يُطِعِالرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ».[11]
5. عمل پيامبراسوه حسنه است، و گناه با اسوة حسنه بودن سازگار نيست:
«لَقَدْ كانَلَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».[12]
6. پيروي ازپيامبر مورد محبت خداست، و خدا گناه را دوست ندارد:
«قُلْ إِنْكُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ...».[13]
7. پيامبرانبرگزيدگان خدايند، و خدا گناهكار را بر نمي‎گزيند:
«وَ إِنَّهُمْعِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ».[14]
«وَاجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».[15]
مراحلديگر
دليل بر لزوم عصمتپيامبران از امور ياد شده در مراحل ديگر عصمت، اين است كه از نظر افراد عادي كهاكثريت انسان‎ها راتشكيل مي‎دهند،اشتباه در امور عادي، از خطاي در احكام دين قابل تفكيك نيست. بنابراين، اگر پيامبردر امور ياد شده دچار خطا و اشتباه گردد، آن را به احكام ديني هم سرايت مي‎دهند و در نتيجه،اطمينان آنان نسبت به پيامبر از دست مي‎رود. و اين با غرض رسالت منافات دارد.
گذشته از اين، شكينيست، پيامبري كه از هر گونه خطا ـ اعم از احكام ديني و موضوعات و مسايل عاديزندگي ـ مصون است، بهتر و بيشتر مي‎تواند توجه و اعتماد مردم را جلب كند تا پيامبري كه فقطاز عصمت در احكام برخوردار است. و مقتضاي جود و رحمت الهي اين است كه كامل‎ترين لطف را در حقبندگان انجام دهد. از سوي ديگر چون پيامبران با سرچشمه‌ي وحي الهي آشنايند هرگزدچار خطا نخواهند شد.
عصمت و اختيار
گاهي تصور مي‎شود كه عصمت بااختيار منافات دارد. بنابراين فرد معصوم كه فاقد اختيار است، ترك گناه براي او، ‌كمالو مايه افتخار نخواهد بود. اين اشكال را به دو صورت مي‎توان پاسخ داد:
1. خداوند متعالنيز در عين اين كه مصون از هرگونه خطا مي‎باشد، فاعلِ مختار است. چه اشكال دارد پيامبران الهي وديگر معصومان نيز چنين باشند.
2. براي روشنشدن پاسخ حلي، نخست لازم است حقيقت عصمت و اختيار را در انسان بررسي كنيم، آن‎گاه با بررسي عواملعصمت در انسان، علت منافات نداشتن عصمت را با اختيار بيان نماييم:
الف.عصمت چيست؟
عصمت عبارت است ازملكه يا صفتي در فرد معصوم كه وي را از انجام هرگونه گناه باز مي‎دارد، يعني باداشتن چنين حالت و صفتي براي انجام گناه، انگيزه‎اي در او پديد نمي‎آيد. و در نتيجه مرتكب گناه نمي‎شود.
ب.اختيار چيست؟
اختيار حالت ياصفتي است در فاعل كه به سبب آن «فعل» و «ترك» را تصور كرده و پس از يك رشتهمحاسبات و ملاحظات يكي از دو طرف را بر مي‎گزيند، يعني يا فعل را انجام مي‎دهد يا آن را ترك مي‎كند، و به گفتة مولوي:
اين كه گويي اينكنم يا آنكنم                   خود دليل اختيار است اي صَنَم
اين نكته را نيزبايد در نظر داشته باشيم كه پس از انتخاب فعل يا ترك و ارادة قطعي نسبت به آن، طرفگزيده شده از حالت ترديد و امكان خارج شده و به سرحد لزوم و حتميت مي‎رسد تا آن جا كه درآن شرايط، طرف ديگر، امكان ظهور و بروز پيدا نمي‎كند، ليكن اين حتميت و لزوم، نتيجة اختيار و ناشي از آناست، و به همين دليل با اختياري بودن «فعل» منافات ندارد.
ج. منشأعصمت چيست؟
اكنونبايد ديد منشأ عصمت چيست، و آيا منشأ و سبب آن با اختيار منافات دارد يا نه؟
به طوركلي، منشأ و سبب عصمت دو چيز است:
1. معرفت روشن و عميق نسبت به خدا، و شيفته و مجذوب شدن به كمال وجمال مطلق الهي.
زيرااين‎گونهمعرفت و عشق باعث مي‎شود كهفرد رضايت خدا را بر خشنودي خود و ارتكاب گناه، برگزيند، چرا كه معصوم، غرق دريايجمال و كمال خداوند است، و روشن است كه شناخت و شيفتگي او به خدا، با انجام كاريكه برخلاف رضاي حق باشد، سازگار نيست.
براينمونه، دانش‎آموزيرا در نظر بگيرد كه به دليل فضايل علمي و عملي استاد خويش، سخت شيفتة او شده و بهاو محبت و ارادت مي‎ورزد، وبه اصطلاح رابطة ميان او و استادش، رابطة مريد و مراد است. اگر استاد، اين دانش‎آموز را از انجامكار ناروايي نهي كند يا انجام كار پسنديده‎اي را از او بخواهد، در اين صورت اگر اطاعت از استادبراي او دشوار بوده و با تمايلات مادي او سازگار نباشد، اين دانش‎آموز، در دو راهياطاعت از استاد و سرپيچي از فرمان وي قرار مي‎گيرد، ولي چون فرض اين است كه رضايت خاطر استاد را بر هرچيز ديگر ترجيح مي‎دهد،اطاعت را بر معصيت برمي‎گزيند.يعني با شناختي كه وي از استاد خود دارد، و عشق و ارادتي كه به او مي‎ورزد، او را ازانجام گناه باز مي‎دارد، وهمين اطاعت سبب عصمت وي مي‎گردد.
آيا آندانش‎آموز،با ساير دانش‎آموزان،از نظر اصل آفرينش متفاوت است؟ و آيا در ترك گناه و اطاعت از استاد مجبور بودهاست؟ قطعاً پاسخ منفي است.
زيراصدور گناه در اصل براي وي ممتنع نبوده، بلكه حالت خودداري از گناه، پس از حالتترديد و امكان در نظر او، به مرحلة قطع و امتناع رسيده است. و اين قطعيت و امتناعناشي از اراده و اختيار خود اوست كه پس از تصور گناه و انجام يك رشته محاسبات وملاحظات، به دست آمده است. و اختيار، حقيقتي جز اين ندارد.
2. علم و آگاهي قطعي و كامل از نتايج اطاعت و عواقب گناه. با وجودچنين علم و آگاهي، ديگر فرد معصوم نسبت به لذت‎هاي موقت و گذرا كه از طريق گناه براي او حاصل مي‎شود، ميل و رغبتينخواهد داشت، و در نتيجه «طاعت» را بر «معصيت» ترجيح مي‎دهد. و در نتيجه صدور گناه كه در آغاز بر او «ممكن» بود،«ممتنع» خواهد شد.
برايمثال، فردي را در نظر بگيريد كه به دليل پاره‎اي اغراض مادي و شيطاني مي‎خواهد دست به دزدي بزند، ولي اطمينان دارد كه پس ازانجام اين كار توسط نيروي انتظامي دستگير، و تحويل دادگاه مي‎شود، و قاضي نيز دستور بريدن دست وي را صادر خواهد كرد،و از آن پس نيز او در جامعه به عنوان يك دزد شناخته مي‎شود، يعني هم دست خود و هم حيثيت و اعتبار اجتماعي خويشرا از دست مي‎دهد.
اينشخص، با وجود چنين پيش آگاهي روشن و اطمينان نسبت به عواقب وخيم دزدي، انگيزه‎اي براي انجام چنينكاري نخواهد داشت، و در نتيجه نسبت به اين گناه بي‎تمايل مي‎شود. بنابراين، در مواردي كه كسي دست به دزدي مي‎زند به سبب آن استكه علم و اطمينان كامل هم جانبه نسبت به عواقب آن ندارد، يعني احتمال مي‎دهد كه:
1. اصلاً كسي از كار او باخبر نشود.
2. يا بتواند فرار كند و دستگير نشود.
3. يا در دادگاه خود را تبرئه كند.
4. يا از طريق دادن رشوه خود را نجات دهد.
نتيجهمي‎گيريمكه علم و اطمينان به پيامدهاي سوء گناه، موجب عصمت مي‎گردد، و در عين حال با اختيار شخص نيز منافات ندارد،زيرا اين عصمت برخاسته از آگاهي به عواقب گناه و انجام يك رشته محاسبات و ملاحظاتحاصل شده است. و اختيار، حقيقتي جز اين ندارد.
نتيجه
1. پيامبران الهي و ديگر معصومان نسبت به كمال و جمال الهي معرفتكامل دارند و شيفته و فريفتة كمال و جمال خدا هستند، و اين معرفت و شيفتگي مانع ازپيدايش انگيزه انجام گناه براي آنان است.
2. پيامبران الهي و ديگر معصومان از عواقب گناه به طور كامل آگاهند،و اين آگاهي پيراسته از هر گونه شك و گمان و مانع از پيدايش انگيزه انجام گناهاست.
3. علم و شناخت، در دو زمينة گذشته از مبادي و مقدمات افعال اختياريانسان است. بنابراين، عصمت كه نتيجة علم و شناخت است، از طريق اختيار به دست مي‎آيد و با آن منافاتندارد.
عصمت ونسبت گناه به معصوم؟!
برايكساني كه با قرآن كريم و سخنان معصومان ـ عليهم السلام ـ اندك آشنايي دارند، ايناشكال مطرح است كه اگر پيامبران، معصوم بوده‎اند:
اولاً:چرا در قرآن به آنان نسبت گناه داده شده است؟
ثانياً:چرا پيامبران و امامان معصوم، گاهي خود را گناهكار خوانده و از خدا طلب آمرزش كرده‎اند؟
برايپاسخ به اين اشكال، بايد توجه داشت كه گناه، مصاديق و مراتب گوناگوني دارد كه باتفكيك آن‎ها ازيكديگر بسياري از اشتباهات و اشكال‎هايي كه دربارة عصمت پيامبران و اولياي خدا مطرح شدهاست، حل خواهد شد. اين موارد عبارتند از:
1. مخالفت با اوامر و نواهي «مولوي» كه در محدودة واجب و حرام ـمانند دروغگويي، دزدي، ترك نماز و روزة واجب و در يك كلمه ترك واجبات، ارتكابمحرمات ـ شكل مي‎گيرد. ورايج‎ترينمعناي گناه همين مورد است، و دلايل عقلي و نقلي، بر عصمت پيامبران و ديگر معصوماناز اين گناه دلالت دارد و در هيچ منبع و مأخذي، چنين گناهي به آنان نسبت داده نشدهاست.
2. انجام كاري از شخصي كه داراي مقام علمي و معنوي فوق العاده‎اي است، با توجه بهمقام ويژة او بهتر است كه اين گونه كارها از وي صادر نشود، هر چند آن كار درمقايسه با نوع مكلفان، عملي ناشايسته به شمار نمي‎رود. اين‎گونه گناه را «ترك اولي» مي‎گويند.
3. اعمال عبادي بندگان، هر چند به طور شايسته انجام شود، باز نسبتبه مقام بزرگ خداوند و لطف‎ها ونعمت‎هاي بي‎شمار او ناچيز وناقص است و اساساً قابل مقايسه نيست. به همين دليل، آنان كه با عظمت خداوند آشناييبيشتري دارند، عبادت خود را با نهايت شرمساري به پيشگاه او عرضه مي‎كنند و پيوسته بهتقصير خويش اعتراف مي‎كنند.
بنابراينآن چه در مورد پيامبران و اولياي الهي متصور است دو قسم اخير است، و اين دو بامقام عصمت آنان منافات ندارند. يعني گاهي از پيامبران الهي عملي سرزده است كه باتوجه به مقام فوق‎العادةآنان ترك آن بهتر بوده است (ترك اولي). نيز معرفت اولياي الهي و عشق آنان به عبادتخدا در حدي بوده كه نمي‎خواستندحتي لحظه‎اي ازخدا دور باشند. ليكن از سوي ديگر آن بزرگواران بشر بودند و جنبه بشريت آنان ايجابمي‎كرد كهبه وظايف مرتبط به آن نيز بپردازند، ولي آنان با توجه به مقام معنوي فوق‎العاده‎اي كه داشتند،اشتغال به آن را با عظمت خداوند ناسازگار ديده و اين لحظات را لحظات غفلت و گناهمي‎شمردندو لذا با اعتراف به گناه، كوتاهي در بندگي (نه انجام حرام يا ترك واجب) عذر تقصيرخويش را به درگاه حضرت حق بيان مي‎نمودند.
در دعايعرفه منسوب به سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ مي‎خوانيم:
«يَامَنْ ألْبَسَ أولِيَاءَهُ مَلَابِسَ هَيْبَةِ، فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِمُستَغْفِرِينَ».[16]
«اي كسي كه جامه‎هاي هيبت و عظمتترا به دوستانت پوشاندي، و به همين دليل اولياي تو براي آمرزش خواهي در پيشگاهت بهپا خاستند».  



[1]. مانند اين كه واجبي را ترك نمايد يا كار حرامي را انجام دهد.
[2] . مانند اين كه در تشخيص وقت نماز ياجهت قبله يا تعداد ركعات نماز يا مقدار بدهي مالي به افراد اشتباه كند.
[3] . مثل اين كه درجايي كه صلح به صلاحجامعه است، جنگ را ترجيح دهد؛ يا برعكس
[4]. جن/26-28.
[5] . اوائل المقالات، ص 29-30.
[6] . احزاب/21
[7] . نجم/3-4
[8] . انعام/90
[9] . زمر/ 37
[10] . ص/82-83
[11] . نساء/80
[12] . احزاب/ 21.
[13] . آل عمران/ 31
[14] . . ص/ 47
[15] . انعام/ 87
[16] . اقبالالاعمال، ص 350