• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10261)
جمعه 2/1/1392 - 20:16 -0 تشکر 595358
"گل" در ادبیات فارسی

سلام
سال نو مبارک

به قول حضرت حافظ :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

دوستان عزیز انجمن واژه ی «گل» در ادبیات ما بسیار بکار رفته است بیایید با اشعاری که از این واژه استفاده شده است بیشتر آشنا شویم.

نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:50 - 0 تشکر 596017

از اوحدی
موسم گل دو سه روزست ،به سر خواهد شد




می درآید، که گل زرد به در خواهد شد







چون فلک روی زمین از سمن و سوسن و گل




همه پر زهره و برجیس و قمر خواهد شد







غنچه چون با لب خشک آمده بود از اول




غالب آنست که با دیدهٔ‌تر خواهد شد







غصه چون دست برآرد تو به می دست گرای




که چو سرمست شوی غصه به سر خواهد شد







دیگر از بهر جهان حال دگر گونه مکن




که جهان دیگر و این حال دگر خواهد شد







مدعی، تا دل ما عشق نورزد پس ازین




گو: مده پند که این رنج بتر خواهد شد







تیر عشق از چپ و از راست روانست هنوز




گو: بنه تن به هلاک، آنکه سپر خواهد شد







اوحدی، نام طلب کن تو، که این قالب و قلب




وقت آنست که بی‌عین و اثر خواهد شد







رندی و عاشقی، از خلق چه پوشانی حال؟





که جهان را هم ازین حال خبر خواهد شد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:51 - 0 تشکر 596019

از اوحدی



گل ز روی او شرمسار شد




دل چو موی او بی‌قرار شد







ماه بر زمینش نهاده رخ




چون بر اسب خوبی سوار شد







وانکه دید روی نگار من




ز اشک دیده رویش نگار شد







سر به خاک پایش در افکنم




چون که دست عقلم ز کار شد







می که نوشیدم، آتشی بر زد




غم که پوشیدم، آشکار شد







همرهان من، گو: سفر کنید





کاوحدی به دامی شکار شد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:53 - 0 تشکر 596020

از اوحدی





بید بشکفت و گل به بار آمد




لاله بر طرف جویبار آمد







گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخ




پنجه بگشود و در شکار آمد







علم خسرو چمن بزدند




یزک لشکر بهار آمد







زان طرف لالهای سرخ برست




زین طرف نالهای زار آمد







سرو آزاد بر یمین افتاد




نرگس مست بر یسار آمد







رفت قمری چو بلبل آمد و گل




که یکی گر بشد هزار آمد







از چمن نکهت صبا بدمید




ز صبا بوی زلف یار آمد







بید بنشست و جام باده نهاد




باد برجست و در نثار آمد







گل رعنا به خانه باز رسید




بلبل مست با قرار آمد







ز سخن ها که هر کسی گفتند





غزل اوحدی بکار آمد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:56 - 0 تشکر 596022

از اوحدی



هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند




عاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند







گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بت




گل خجالت برد و بید عرقها بچکاند







بیم آنست که: یاد لب شیرین تو روزی




همچو فرهاد به صحرا و به کوهم بدواند







شربت وصل تو هرکس بچشیدند ولیکن




سر آن نیست که یک قطره بما نیز چشاند







بر رخم عشق تو نقشیست به خونابه نوشته




وین چنین نقش که داند؟ که چو آبش بنخواند







گر کسی باز کند پیرهن از شخص ضعیفم




در میان من و موی تو تفاوت بنداند







از سر طرهٔ شبرنگ تو، روزی که بمیرم




گر نسیمی بدمد، از گل من گل بدماند







چشم من در غم دیدار تو از گریه چنان شد




که گرش نیم شبی راه دهم سیل براند







نامهٔ درد دل و قصهٔ اندوه فراقم




خود گرفتم که نویسم،که به عرض تو رساند؟







می‌روی خرم و همراه تو دلهاست ولیکن




گر بدین شیوه دوانی تو، بسی دل که نماند







اوحدی را تو ز بند خود اگر باز رهانی





نه همانا که: سر خود ز کمندت برهاند



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:57 - 0 تشکر 596023

از اوحدی



باز شادروان گل بر روی خار انداختند




زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند







دختران گل به وقت صبح‌دم در پای سرو




از سر شادی طبقهای نثار انداختند







شاهدان سوسن از بهر تماشا در چمن




لاله را با سنبل اندر کارزار انداختند







بلبل شیرین سخن شکر فشانی پیشه کرد




تا بساط فستقی بر جویبار انداختند







گرم تازان صبا از گرد عنبر وقت صبح




موکب سلطان گل را در غبار انداختند







غنچگان را گر چه بر گل پرده پوشی عادتست




عاقبت هم بخیه‌ای بر روی کار انداختند







به ز مستی در شکوفه است و گل اندر خفت و خیز




نرگس بیچاره را چون در خمار انداختند؟







وقت صبح آهنگران باد ز آب پیچ پیچ




بی‌گنه زنجیر بر پای چنار انداختند







در دماغ بید گویی هم خلافی دیده‌اند




کز میان بوستانش بر کنار انداختند







سبزه‌ها را گرچه بر بالای گل دستی بود




هم ز گیسوها کمندش بر حصار انداختند







گر چمن را نیست در سر خاطر سوری دگر




از چه بر دست عروسانش نگار انداختند؟







صبح دم بزم چمن گرمست، زیرا کندرو




نالهٔ موسیچه و قمری و سار انداختند







راویان نظم ز اشعار بدیع اوحدی





بار دیگر فتنه‌ای در روزگار انداختند



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:58 - 0 تشکر 596025



از اوحدی


آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود





میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟







سرو و سمن به قد تو مانند و روی تو




گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود







در پای خود کشی به ستم هر دمی مرا




بیچاره عاشقی که به دست شما بود







با این کمان و دست که ما راست، پیش تو




گر تیر بر نشانه زنیم از قضا بود







باری روا کن از دهن خویش کام من




زان پس گرم به جور بسوزی روا بود







یا زلف را مهل که کند قصد خون من




یا بوسه‌ای بده که مرا خون بها بود







یک دم دلم ز درد تو خالی نمی‌شود




من دل ندیده‌ام که چنین مبتلا بود







گویی: به صبر چاره کن این روز عشق را




آخر به روز عشق صبوری کجا بود؟







نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ به




رنجور عشق را که نظر بر دوا بود







گفتی: شنیده‌ام سخن اوحدی، عجب!




کس چشم آن نداشت که گوشت به ما بود







گر زانکه خون من بخوری از تو طرفه نیست





کان کو غم شما خورد اینش سزا بود



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 14:59 - 0 تشکر 596027

از اوحدی





به سر زلف سیه دوش گره برزده بود




خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود







مرد را مردمک دیده به خون تر می‌کرد




عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود







حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب




طعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود







سرو را پای فروشد به زمین همچون میخ




پیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود







بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریست




خونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود







ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دور




بر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود







چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهٔ او




به گمان مهرهٔ ابرو چو کبوتر زده بود







هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشت




مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود







ما خود آن زخم که بر سینهٔ مجروح آمد




به مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود







نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاک




پیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟







اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنی




غم او چهرهٔ زردم همه وا زر زده بود







طوطی عقل مرا بال به یک بار بریخت




بس که اندر هوس شکر او پر زده بود







گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکن





کاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 15:0 - 0 تشکر 596031

از اوحدی



در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود




راه ترا هزار و دو منزل یکی شود







زین آب و گل گذر کن و مشنو که: در وجود




آن کو گل آفریند با گل یکی شود







یک اصل حاصل آید و آن اصل نام او




روزی که اصل و فرع مسایل یکی شود







جز در طریق عشق ندیدم که: هیچ وقت




مقتول با ارادت قاتل یکی شود







آنکش گشاده شد نظری بر جمال حق




مشنو که: با مزخرف باطل یکی شود







گر صد هزار نقش بداری مقابلش




با او مگر حقیقت قابل یکی شود







راه ار برد به حلقهٔ ابداعیان دلت




پست و بلند و خارج و داخل یکی شود







بسیار شد عجایب این بحر و چون ز موج




کشتی بر آوریم به ساحل یکی شود







زین لا و لم به عالم توحید راه تو




وقتی بری، که سامع و قایل یکی شود







تا در میان حدیث من و اوحدی بود





این داوری دو باشد و مشکل یکی شود



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 15:1 - 0 تشکر 596033

از اوحدی



بریدن حیفم آید بعد از آن عهد




چنین رویی نشاید آن چنان عهد







گرفتم عهد ازین بهتر نداری




به زودی تازه کن باری همان عهد







چو گل عهد تو بس ناپایدارست




از آنم پیر کردی، ای جوان عهد







به عهدت دست میگیری، چه سودست؟




چو یک ساعت نمی‌پایی بر آن عهد







چو فرمانت روان گردید بر من




برون رفتی و بشکستی روان عهد







میان بستی به خون ریزم دگر بار




تو پنداری نبود اندر میان عهد







دریغ، ای تیر بالا، ار نبودی





ترا با اوحدی همچون کمان عهد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 9/1/1392 - 15:2 - 0 تشکر 596034



از اوحدی


برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید





ولی امید می‌دارم که روزی گل به بار آید







رفیقان هر زمان گویند: عاقل باش و کاری کن




خود از آشفته‌ای چون من نمیدانم چه کار آید؟







ز تیر خسروان مجروح گردند آهوان، لیکن




بدین قوت نپندارم که زخمی بر شکار آید







ز سودای کنار او کنارم شد چو دریایی




نه دریایی که رخت من ز موجش با کنار آید







گر او صدبار بر خاطر پسندد، راضیم لیکن




بدان خاطر نمیباید پسندیدن که بار آید







همه شب ز انتظار او دو چشمم باز و می‌ترسم




که خوابم گیرد آن ساعت که دولت در گذار آید







بکوش ای اوحدی یک چند، اگر مقصود میجویی





کسی کش پای رفتن هست ننشیند که یار آید



نصرالدین کریمی(مُبین)
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.