• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21016)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


چهارشنبه 10/1/1390 - 11:29 - 0 تشکر 302378

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، خاطره ای که خواهید خواند مربوط است به خانم «مینا نظامی» که وی در دوران دفاع مقدس از جمله پرستارانی بودند که به مجروحان و رزمندگان رسیدگی می کردند.
خانم نظامی خاطره یکی از آن روزها را این گونه تعریف می کند: « ما مجروح دیگری داشتیم که اهل نهاوند بود. این رزمنده روی مین رفته بود و دچار فراموشی شده بود و گذشته و مشخصاتش را به یاد نمی آورد. از طرفی به خانواده او گفته بودند که فرزندشان شهید شده است. ما با او خیلی صحبت می کردیم، بلکه به حرف آید و از کسالت در بیاید. گاهی که به مجروحان دیگر سر کشی می کردم او را با خودم می بردم تا دیگران هم با او حرف بزنند. من نام «علی» را برایش انتخاب کرده بودم و جالب اینکه بعدا فهمیدم نامش علی است. البته نامش «علی محمد» بود که علی صدایش می کردند. کم کم او یک شماره تلفن یادش آمد و گفت: «شماره مغازه است. بگویید همودم خانم –مادرش- بیاید.»
شیفت عصر و نزدیک اذان مغرب بود که رفتم و شماره را به اپراتور دادم و خواهش کردم بگیرد. به سختی ارتباط برقرار شد و صحبت کردم. فهمیدم چند روز قبل مراسم چهلمش را هم برگزار کرده اند! وقتی گفتم از بیمارستان تهران زنگ می زنم و مریضی با این مشخصات دارم و اسم مادرش همدم است، مغازه دار شوکه شده، با عجله رفت تا مادرش را صدا کند. از پشت گوشی صدای یک خانم با لهجه روستایی به گوش می رسید که می گفت: «می دانم که می خواهند بگویند که پسرت شهید شده.» بعد با عصبانیت شروع به صحبت کرد. هر چه می گفتم، انگار صدایم را نمی شنید. مرتب می گفت:«علی محمد من شهید شده!»
به او گفتم: «مگر نمی گویند شهیدان زنده اند الله اکبر ... واقعا پسر تو زنده است، می خواهی با او صحبت کنی؟»بعد علی گوشی را گرفت و یکی، دو کلام که حرف زدگوشی را به من داد. گوش دادم. مادرش با خوشحالی فریاد می زد: «شهیدان زنده اند الله اکبر، تلفن می زنند الله اکبر...» و جالب تر اینکه اطرافیان او هم این شعار را تکرار می کردند.»

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 14/1/1390 - 11:9 - 0 تشکر 303362

دهکده جان بابا دست مریزاد خیلی عالی بود بخصوص این خاطره آخری

شهیدان زنده اند الله اکبر تلفن می زنند الله اکبر

 

  هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست....!
که اگر بود این همه سال انتظار به درازا نمیکشید....!
از میان این همه٬ من و مای مدعی انتظارت٬ آیا هنوز ۳۱۳ سرباز راستگو نیافته ای؟؟؟
مولای من...

 

                                  

http://mahdialmontazar.blogfa.com/

 

دوشنبه 15/1/1390 - 14:8 - 0 تشکر 303861

سلام
واقعا جالب بود
استفاده بردم
کار مفیدی انجام داده اید
خدا قبول کنه

سه شنبه 30/1/1390 - 9:17 - 0 تشکر 309395

امام جماعت غصبی!

می گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم ،ازدست آنها به اژدها پناه می برند!و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم.آن هم از دست یک جغله تخس ورپریده که نام با شکوه فریبرز را بر خود یدک می کشید.

یک نوجوان 15 ساله دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدها می ماند.یادش بخیر.در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مامور شده بود بیاید و فضای آرام و بی تنش آن جا را به جنجال بکشاند.او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد:ابوالفضل! قربان آقا ابوالفضل علیه السلام بروم.آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟ کاری نبود که نکند.از راه انداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمه های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت.بعد هم خودش می رفت در حجره اش تخت می خوابید و ما تازه شصت مان خبر دار می شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند.از ریختن مورچه های آتشی در عمامه مان تا انداختن رتیل و عقرب در سجاده نمازمان.در شیشه گلاب ،جوهر می ریخت و وسط مراسم عزاداری و در خاموشی روی جمعیت می پاشید.

اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرز خان، یک طفل معصوم و بی دست و پا حساب می شد.کاری نبود که فریبرز نکند.مورچه جنگ می انداخت.به پای بچه های نماز شب خوان زلم زیمبو می بست تا نصفه شب که می خواهند بی سر و صدا از چادر بروند بیرون وضو بگیرند،سر و صدا راه بیفتد.پتو را به آستر و لباس بچه ها می دوخت.توی نمکدان تاید می ریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمی رسید.از آن بدتر مثل کنه به من چسبیده بود.خیر سرمان بنده هم روحانی و پیش نماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب می کردند.اما مگر فریبرز می گذاشت.

اول سعی کردم با بی اعتنایی او را از سر باز کنم.اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترش رویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم.اما کودکی را می ماند که هر بی اعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر می بیند،به حساب مهر و محبت می گذارد.در آخر در تنهای افتادم به خواهش و تمنا که تو  را به مقدسات قسم ما را بی خیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم.

اما با پررویی در آمد که :حاج آقا،مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبینید؟ خب من هم هوا تو دارم که آسیبی نبینید!

باخنده ای که ترجمه نوعی از گریه بود ،گفتم:برادر جان،امام فرموده اند پشتیبان ولایت فقیه باشید،نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم.

اما نرود میخ آهنین در سنگ!

در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی،به نام مصطفی.انگار که صد تا  شیپور زنگ زده را درست قورت داده باشد.آرام و آهسته که حرف می زد،پرده گوشمان پاره می شد، بس که صداش کلفت و زمخت بود.فریبرز،مصطفی را تشویق می کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی!

مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند.از الف الله اکبر تا آخر اذان، بند بند نمازگزاران مقیم سنگری که حسینیه شده بود،لرزید.آن شب تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دونفر این وسط کیف کردند.آقا مصطفی ،اذان گوی شیپور قورت داده وفریبرز خان!

از آن به بعد هر کس که به فریبرز می خواست توپ و تشر بزند ،فریبرز دست به کمر تهدیدش می کرد که:اگر یک بار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی میگویم اذان بگوید!

طرف جانش را برمیداشت و الفرار!

گذشت و گذشت تا این که روزی فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند.قرار شد که نماز جماعت رابا هم بخوانیم.مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکرو همراهانش پریده بود! ما که کم کم داشتیم عادت می کردیم ،فقط کمی گوشمان سنگینی  می کرد و زنگ می زد!

عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم.بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته و داشت به طرف سنگر حسینیه می رفت.مرا که دید،سلام کرد.جوابش را سرسنگین دادم.وضو گرفتم و برگشتم سنگر.اما ای دل غافل.خبری از عبا و عمامه ام نبود هر جا که بگویید، گشتم.اما اثری از عبا و عمامه پیدا نکردم.یکهو یک صدایی به گوشم خورد:الله اکبر،سبحان الله!

برای لحظه ای خون در مغزم خشکید.تنها امام جماعت آنجا من بودم! پس نماز جماعت چه طوری برگزار می شد؟ شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه.صف های نماز بسته،همه مشغول نماز بودند.اول فکری شدم که بچه ها وقتی دیده اند من دیرکرده ام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده.اما فرمانده که آنجا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد. بله، جناب فریبرز خان،عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود!

خودتان را بگذارید جای من چه می توانستم بکنم؟سری تکان دادم.در آخر صف ایستادم و الله اکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم.لااقل نباید نماز جماعت را از دست می دادم.نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بود!

ماهنامه امتداد

شماره38و39

با نگاه آخرينش خنده کرد                ماندگان را تا ابد شرمنده کرد
دوشنبه 12/2/1390 - 9:28 - 0 تشکر 313818

سلام

این بالایی خیلی باحال بود..ممنون..عجب آدمایی...:)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 12/2/1390 - 9:28 - 0 تشکر 313819

مداح ناشی :


داخل اتوبوس هم دست از سر ما برنمی‌داشت. چپ و راست، وقت و بی‌وقت زیارت عاشورا می‌خواند. حتی اگر مجلس شادی بود، گریز می‌زدند به صحرای کربلا.
مداح شروع به صحبت کرد و از ما خواست واقعه را پیش چشم خود مجسم کنیم و دل‌هایمان را روانه‌ی میدان کربلا. قصد داشت به صورت سمعی و بصری، جز به جز ماجرا را توضیح دهد.

بلند گفت: «همه‌ی اهل بیت کنار خیمه منتظرند، ذوالجناح آمد» سپس صدای شیهه‌ی اسب را درآورد.

وسط روضه، از ته ماشین یک نفر زد زیر خنده، صدای خنده‌ی بچه‌های دیگر نیز بلند شد.

منبع؟؟؟

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 27/2/1390 - 6:36 - 0 تشکر 318324

**وقتی عراقی ها هم طرفدار پرسپولیس می شوند


شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می‌شدند. من و دوستم «علی ناهیدی» از یك هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی‌زدیم. شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد. ما سر تیم‌های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوای‌مان شد! من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی. یك هفته قبل از عملیات، در سنگر طبق معمول داشتیم با هم كركری می‌خواندیم و از تیم‌های مورد علاقه‌مان حمایت می‌كردیم كه بحث‌مان جدی شد. علی زد به پروین و یك نفس گفت:
ـ شیش، شیش، شیش تایی‌هاش!
منظور او از این جمله یادآوری بازی‌ای بود كه پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود. من هم كم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم. بعد هم قهر كردیم و سرسنگین شدیم.
حالا دلم پیش علی مانده بود. از شب قبل و پس از شروع عملیات، دیگر علی را ندیده بودم. دلم هزار راه رفته بود. هی فكر می‌كردم نكند علی شهید یا اسیر شده باشد و نكند بدجوری مجروح شده باشد.‌ای خدا، اگر چیزیش شده باشد، من جواب ننه باباش را چی بدهم.
دیگر داشتم رسماً گریه می‌كردم كه یكهو دیدم بچه‌ها می‌خندند و هیاهو می‌كنند. از سنگر آمدم بیرون و اشك‌هایم را پاك كردم. ناگهان شنیدم عده‌ای عرب زبان با لهجه فارسی شعار می‌دهند كه:
پرسپولیس هورا، استقلال...!
سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمی‌شد. ده‌ها اسیر عراقی، پابرهنه و شعارگویان به طرف‌مان می‌آمدند. پیشاپیش آنان، علی یك پرچم سرخ را تكان می‌داد و عراقی‌ها هم با دستور او شعار می‌دادند: پرسپولیس هورا، استقلال...!
باور كنید بار اول و آخر در عمرم بود كه به این شعار، حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم.
دویدم به استقبال. علی بغلم كرد. تندتند صورتش را بوسیدم. علی هم صورتم را بوسید و خنده‌كنان گفت: می‌بینی اكبر، حتی عراقی‌ها هم طرفدار پرسپولیس هستند!
هر دو غش‌غش خندیدیم. عراقی‌ها كه نمی‌دانستند دارند چه شعاری می‌دهند، همچنان فریاد می‌زدند: پرسپولیس هورا، استقلال...!
داوود امیریان

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 27/2/1390 - 6:38 - 0 تشکر 318326

سلام

ههه...وااای فكر كنم تكراریه...نمیدونستم شرمنده:)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 27/2/1390 - 9:36 - 0 تشکر 318349

سلام مجدد

اینم به جبران اون تكراریه:)


**النظافة من الایمان :

بیچاره پیرمرد تازه ‌وارد بود. می‌دانست بچه‌ها برای هر كاری آیه یا حدیثی می‌خوانند. وقتی داشت غذا تقسیم می‌كرد، گفت: «بچه‌ها من معنی عربیش را بلد نیستم، اما خود قرآن می‌گوید: «النظافة من الایمان» یعنی هیچ‌كس بیشتر از سهم خودش ورنداره! بچه‌ها با هم زدند زیر خنده، پیردمرد گفت: «مگه غلط خواندم» یكی از بچه‌ها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الایمان. یعنی «هركس سهم خودش را فقط بگیرد» و باز خنده‌ی بچه‌ها بود كه مثل توپ در فضای چادر می‌تركید.

(كش رفته از سایت تبیان:)) انشاءالله طنزای جدید میذاریم:)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 27/2/1390 - 12:47 - 0 تشکر 318404

سلام
دهكده عزیز خاطره تكراری شما باعث شد بیام این صفحه و خاطراتی رو كه ندیده بودم (از دستم رفته بود)بخونم (:

گاهي به آسمان خيالم عبور کن

شعر مرا نيم نگاهي مرور کن

دل مرده ام،قبول . . .!

تو اما مسيحا باش،

يک جمعه هم زيارت اهل قبور کن.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.