و خدا هست....
سلام
===================================
چرا همه فکر میکنید این " او " از اون او هاست؟!
===================================
به او بگویید:
کوچه ای خلوت و باریک ؛یک نفر تنها پر از زمزمه های تنهایی
همین نزدیکیها کلبه ای متروکه...
ابتدای این راه همه چیز آبی بود...آسمان آبی؛ رابطه ها آبی؛ ترانه هایم شاد...
و سراب آنقدر زیبا که دلم را می ربود !
و دو چشمش با من؛ در من و دور از من دیوانه ام می کرد ....
به خود که آمدم او شده بود لیلی ِشهر دل و من ِمجنون غمگین!!
روزها به دنبالش لحظه ها را کشتن و شبها به یادش شعرهای بارانی ...
هر قدم این رویاء (دست در دستانش؛خیره در چشمانش) وای چقدر بیتابم ...!
و خنده اش تا دشت تا ترانه تا اوج تا کنار ِاحساس روانه ام می کرد...
در میان راه بودیم ؛ (در کنار هم با هم همچنان دور از هم )
اشک او جان من ؛اشک من غزلی بارانی...
همه چیز غروبی بود ؛رنگ نارنگ دلتنگی
و شعرهایم آنروزها چقدر زیبا بود ....!
دلم که تنگ میشد گوشه ای تنها رادر فضایی از عشق؛ حجله ام می کردم با کتاب شعرم؛
قاب عکس خالی و قلم و کاغذ: همدم تنهایی...!
زودتر از خیلی زود هوای رفتن کرد ...
چشم که باز کردم آخر راه بودم :ابتدای ویرانی...!!
همه چیز دلگیر شد؛ قافیه ها سیاه؛ لحظه ها سربی رنگ ؛ آغاز تنهایی...!!
ابتدای این باور که او دیگر نیست...!!
چگونه آخر؟ با چه ادراکی؟ آنچنان عشق و اینچنین جدایی؟
هر گوشه از این شهر را که نگاه می کردم خاطراتش بود که آتشم می زد ..
تشنه ام می کرد و گونه هایم را اشک ....!
در فضایی گنگ؛ دور از آدمها؛ خالی از جریان؛ مدتها انگار مرده ای بودم !!
همه با هم شاد ؛ من ِ بی او غمگین ...
غرق در ماتم خاطره ها...
و گذشت از تمام آرزوهایم ؛ لحظه هایم را پر از ماتم کرد....
هرکجا که هست ای خدای من؛ شاهد اشکهایم ؛ همدم شعرهایم به سلامت دارش
و بگو این سوها ؛ یک نفر بی او تا همیشه تنهاست ...!!
تا همیشه بی او سوگواره خواهم گفت ...
ببار باران شب همچنان اینجاست ...