کد سوال : 821
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : علت تفاوت حقوق زن و مرد از جمله در مسأله ارث و حق طلاق چيست؟
پاسخ : معرفى و تفسير يك موجود از موجودات جهان در گرو شناخت كل نظام هستى است زيرا نظام هستى به عنوان يك مجموعه به هم پيوسته و در حال حركت به سوى كمال مطرح است.
نظام هستى، نظام احسن و اكمل است ولى هيچ موجودى را نبايد جداى از كل آفرينش تفسير كرد.
مسأله جنسيت در نظام هستى، سريان دارد، ذكوريت و انوثيت مخصوص انسان نيست؛ بلكه در تمامى موجودات آفرينش حتى جمادات، گياهان، حيوانات وجود دارد. اتمها و الكترونها نيز بر گرد هسته مركزى با همان خصوصيت جنسيت و زوجيت مىچرخند.
زن نيز مانند مرد مىتواند مراحل عاليه كمال را طى كند.
جايگاه زن در منطق وحى، بسيار بلند و بالاست و در قرآن از آفرينش زنان به عنوان «آيات الهى» ياد شده است H}«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا»{H؛ V}روم (30)، آيه 21.{V
زن نشانه رحمت و جمال و قدرت حق تعالى است، زن تجليگاه جمال الهى خداوند رب العالمين است يعنى مربّى و هدايت كننده موجودات و پرورش دهنده آنهاست، زن نيز مربّى و هدايت كننده فرد و جامعه است.
خداوند لطيف است، زن نيز مظهر لطف الهى و لطيف است به همين جهت انجام كارهاى سنگين و خشن و سخت مثل جهاد از آنان برداشته شده است.
پيامبر اكرم(ص) فرمودند: H}«نعم الولد البناتُ، مُلَطَّفاتٍ مُجَهَّزاتٍ، مونساتٍ، مباركاتٍ، مُفليّاتٍ»{H؛ چه خوب فرزندانى هستند، دختران زيرا آنان، موجوداتى لطيف و ظريف هستند (در آفرينش آنان نهايت حكمت و ظرافت و لطافت بكار برده شده است)». V}وسائلالشيعه، ج 21، ص 362، چاپ بيروت؛ كلينى، الكافى، باب فضل البنات، ج 6، ص 4.{V
(مجهّزات) يعنى زنها براى مردان و اجتماع آماده به خدمت هستند (مونسات) يعنى زنها انيسهاى خوبى هستند و موجب انس و آرامشاند (مباركات) يعنى مايه بركت خانواده و اجتماع هستند.
براى دستيابى به جامعه ايده آل و برجسته شدن نقش زنان رعايت قوانين اسلام، ايجاد سازمانهاى حمايتى زنان و شناختن حقوق مدنى آنان در امر ازدواج، خانواده، گزينش شغل و آزادى بيان، تربيت فرزند، پيشگيرى از افسردگى و اضطراب، بهداشت روح و روان، امرى ضرورى است.
اگر نگرشهاى اسلام نسبت به مسايل زنان به خوبى مورد پژوهش و اجرا قرار گيرد زنان به حقوق مطلوب و آرمانى خويش خواهند رسيد.
نگرش مثبت دين به زنان و كمك در بارور كردن آنان و بستر سازى جهت رشد و پرورش علم و ايمان آنان و تغيير نگرش برخى از مردان نسبت به زنان و همچنين تغييرات اساسى در ساختار فرهنگها و سنتهاى غير اسلامى مىتواند زمينههاى احقاق حقوق زنان را فراهم سازد.
روح پرسش شما به فلسفه قانونگذارى بر مىگردد. در پاسخ بايد به ملاكهاى جعل يك حكم يا وضع قوانين توجه داشت؟ خصوصا در مورد تفاوت حقوقى بين زن يا مرد بايد به اين ملاكها توجه بيشتر نمود كه آيا بى ملاك است و يا آنكه مصلحت و مفسد مترتب بر آنها مورد نظر بوده است؟ مثلاً آيا ما با عقل خود مىتوانيم همه آنچه كه به صلاح ماست و يا براى ما ايجاد مفسده مىكند تشخيص بدهيم و يا آنكه عاقلانهترين راه اين است كه به دامن وحى پناه ببريم: آيا در همه جا تساوى؛ بلكه تشابه حقوقى آنگونه كه جنبش به ظاهر طرفدارى از زنان (فمينيسم) ادعا مىكنند، خوب است و يا آنكه، اين ادعاى خوش سيما، باطنى ويرانگر دارد. لذا مادر دو قسمت ذيل به پاسخ پرسش شما مىپردازيم.
يكى در ارتباط با صفات و ويژگىهاى لازم قانونگذار صالح و ديگرى بحث تشابه حقوقى زن و مرد.
الف. نظام حقوقى اسلام مشحون از مسائل و احكام اجتماعى يا فردى شرعى است. اسلام، عقل را يكى از منابع استنباط احكام شرعى دانسته و به تلازم بين حكم عقل و شرع، قايل است، اما در عين حال قانون شايسته، قانونى است كه مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى باشد و اين متوقف بر شناخت كامل از تمام ابعاد جسمى و روحى و نيازها، غرائز و استعدادها و كمال لايق انسانى و راه رسيدن به آن داشته باشند و حال آنكه روز به روز با پيشرفت علم و تأملات فكرى، جهل بشرى بيشتر مكشوف مىگردد و لذا قوانين بشرى، همواره دستخوش تغيير و تحول است. ويليام جيمز، معلومات انسان در مقابل مجهولاتش را مانند قطره در برابر دريا مىدانست و «آنيشتاين» تصريح مىكرد به اينكه «انسان هنوز نتوانسته افسانه سرّ بزرگ (معماى خلقت) را حل كند و آنچه تاكنون از كتاب طبيعت خوانده، تازه به اصول زبان، آشنا شده و در مقابل مجلّداتى كه خوانده و فهميده هنوز از حلّ و كشف كامل اين معمّا خيلى دور است، تازه آيا چنين حلّى براى او وجود داشته باشد يا نه؟» V}ر.ك: قربانى، زينالعابدين؛ اسلام و حقوق بشر، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم، 1375، صص 29-28.{V.
اما تنها خداوند است كه مهربان، عليم و حكيم مطلق است، V}(سوره سبأ، آيه 3){V. و احكام و معارف اسلامى مؤيّد عقل و يافتههاى علمى است و در ستيز با آنها نيست گرچه به دليل قصور علم و عقل، احكام دينى احيانا فراتر از دسترس علم و دين باشد با تأكيد بر اينكه نه انسان و نه مصالح و مفاسد، در مادّيات و تمنيات مادى انسان منحصرنمىگردد. وظائف و حقوق بشر (و از جمله، زن) با توجه به همه مصالح او در دنيا و آخرت طرّاحى شده و علمى بودن و معقول بودن احكام و حقوق، منافاتى با ناظربودن آن به دنيا و آخرت (نه فقط دنيا) ندارد؛ بلكه ملازم با آن نيز هست. عقل به طور قطعى حكم مىكند كه تدبير زندگى اجتماعى و دنيوى را بر وحى مبتنى كنيم زيرا:
يكم. انسان، به صورت فردى يا جمعى، حتى «خود» را بدقّت و كمال نمىشناسد و در انسانشناسى و جهانشناسى، مجهولات بسيار دارد.
دوم. در وضع قوانين نمىتواند كاملاً عارى از انواع خودخواهى باشند لذا صلاحيت تامّ اخلاقى براى اين كار محرز نبوده و معلوم نيست تا كجا عدالت را مىشناسد و آن را حتّى عليه خود رعايت خواهد كرد.
سوم. آفت غفلت، خطا و نسيان را در انسان نمىتوان ناديده گرفت.
و بالاخره با پذيرش خداوند حكيم، عليم، مهربان و بى نياز كه از راهنمايى كوچكترين مسائل مورد نياز بشر دريغ نورزيده است، نظام حقوقى، سياسى و اجتماعى شايسته، آن است كه معقول و انسانى و مبتنى بر وحى و آوردههاى دينى باشد V}ر.ك: فلسفه حقوق، قم: انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، چاپ اوّل، تابستان 1377، ص 33 و 31 و 85 و 77.{V و لذا قرآن كريم مىفرمايد: H}«و مَن احسن من اللّه حكما لقوم يوقنون»{H. V}مائده (5)، آيه 50.{V
دستگاه «حق تكليف» اسلامى، ناظر به مصالح و مفاسد واقعى است و از آنجا كه برخى از اين واقعيات احيانا تابع اوضاع و شرايط تغيير مىيابند، احكام دينى نيز به دو دسته ثابت و متغيّر تقسيم شده و با مكانيسمهاى خاصى كه شرع مقدس، پيشبينى كرده بويژه احكام حكومتى، عقلانيت ابزارى را در چارچوب شورا، عقل جمعى، رجوع به خبرگان و در نهايت احكام حكومتى، قوانين مصوب نمايندگان مردم يا مجمع تشخيص مصلحت را امضاء نموده است.
T}تشابه و يكنواختى كامل در حقوق زن و مرد!{T
يكى از محورىترين آرمانهاى فمنيسم، اصل برابرى كامل و يكنواخت و به دور از هر گونه تفاوت بين حقوق زنان و مردان است. «جان استوارت ميل» در كتاب فرمانبردارى زنان (subjection of wemen The) مىنويسد: «اصل حاكم بر روابط ميان دو جنس، خطا است. اصل برابرى كامل را بايد جايگزين اين اصل نمود.» V}استيفن استارس؛ اتخاذ موضع، ديدگاههاى متعارض در مباحث اخلاقى بحثانگيز، به نقل از تازههاى انديشه، ش 2، ص 51.{V
مونيك ويتيگ (Monique Wittig) يكى از معروفترين صاحب نظران راديكال فمنيست در سال 1979) در مقالهاى تحت عنوان «انسان، زن به دنيا نمىآيد» مىنويسد: «مقولات مرد و زن، چيزى جز جعليّات، كاريكاتورها و ساختههاى فرهنگى نيست، زنان يك طبقهاند، زن نيز مانند فرد مقولهاى سياسى و اقتصادى است نه مقولهاى ابدى... بنابراين هدف مبارزه ما سركوب مردان به عنوان يك طبقه است» V}مجله زنان، شماره 31، ص 42.{V
سوسيال فمنيستها نيز با تعميم اين شعار راديكال فمنيستها كه «امر شخصى، سياسى است Personal is Politicalبه اين نتيجه رسيدند كه تمايز عمومى / خصوصى، پديدهاى است كه اساساً جنبه تجويزى و تحميلى داشته و در قرن نوزدهم به شيوههاى مختلف جهت منطقى جلوه دادن استثمار زنان بكار مىرفت. V}همان، ص 44.{V
مضامين شاخص نظريههاى نابرابرى جنسى، اين است كه زنان و مردان، نه تنها در موقعيتهاى متفاوتى قرار گرفتهاند؛ بلكه اين تفاوت با نابرابرى همراه بوده است. ديگر اينكه هر چند زنان از نظر استعدادها و ويژگىهاى فطرىشان با مردان تفاوت دارند اما اين تفاوت طبيعى اهميتى ندارد تا بتوان آنرا مبناى تفاوت اجتماعى زن و مرد قرار داد. بر همين اساس، فمنيستهاى ليبرال براى فعاليتهاى خصوصى و بى اجر و مزد زنان در حريم خانواده، ارزشى قائل نيستند و معتقدند كه مردان از بيشترين پاداشهاى زندگى كه همان پول و قدرت و منزلت اجتماعى است سود مىبرند و مانع راهيابى زنان در عرصه فعاليتهاى عمومى كه منبع بزرگترين پاداشهاى اجتماعى است مىشوند. V}ريترز جورج، نظريه جامعهشناسى در دوران معاصر، ص 519.{V
T}نقد نظريه «تشابه مكانيكى مرد و زن»{T
به نظر ما، مشروعيت نظام حقوقى به ابتناء آن بر مصالح و مفاسد نفسالأمرى است نه بر آراء و اميال مردم و لذا نظام حقوقى مطلوب بايد با توجه به واقعيات زيستشناختى و روانشناختى و جامعهشناختى، همه اوضاع و احوال و شرايط را در نظر بگيرد، در تعيين حقوق و تكاليف بايد در نظر گرفتن موارد اشتراكى، حقوق و تكاليف مشترك، و در موارد متفاوت هرگاه تفاوتها به نحوى باشد كه موجب تفاوت در مصالح و مفاسد نفسالأمرى شود، حقوق و تكاليف متمايز جعل شود.
T}اشتراك تكوينى و تشريعى زن و مرد در قرآن{T
اسلام بر خلاف آنچه در تاريخ و فرهنگ قرنهاى پيشين غرب و شرق گذشته است، على الاصول، زن و مرد را در امتيازات تكوينى و تشريعى، يكسان دانسته است. چند نمونه از اين موارد، عبارتند از:
1. تساوى در ماهيت انسانى و لوازم آن، V}(نساء، آيه 1، شورى، آيه 11، حجرات، آيه 13، اعراف، آيه 189 و...).{V
2. تساوى در راه تكامل انسانى و قرب به خدا و عبوديت، V}(نساء، آيه 124، نحل، آيه 97، توبه، آيه 72، احزاب، آيه35).{V
3. تساوى در امكان انتخاب جناح حق و باطل، كفر و ايمان، V}(توبه 67 و 68، نور، آيه 26، آل عمران، آيه 43 و...).{V
4. اشتراك در اكثر قريب به اتفاق تكاليف و مسؤوليتها، گرچه به لحاظ فرهنگ محاورههاى احيانا به صيغه مذكر بيان شدهاند، V}(بقره، آيه 183، نور، آيات 2، 31، 32؛ مائده، آيه 38 و...).{V
5. استقلال اجتماعى، سياسى و اعتقادى زنان و حق مشاركت، V}(ممتحنه، آيات 12، 10 و...).{V
6. استقلال اقتصادى زنان، حال آنكه غرب تا چند دهه پيش زن را مالك هيچ چيز نمىدانست، V}(نساء، آيه 33).{V
7. برخوردارى مادران از حقوق خانوادگى نظير پدران،؛ بلكه حق مادر با توجه به زحمات و تكاليف و مسؤوليتهايش احيانا بيشتر است، V}(عنكبوت، آيه 8؛ اسراء، آيات 23 و 24؛ بقره، آيه 83؛ مريم، آيه 14؛ انعام، آيه 151، نساء، آيه 36؛ لقمان، آيات 15 و14؛ احقاف، آيه 15){V و دهها مورد ديگر.
T}تفاوتهاى ساختارى زن و مرد{T
اين بحث، سابقهاى حداقل 2400 ساله دارد. افلاطون با اعتراف به ناتوانتر بودن نيروهاى جسمى و روحى و عقلى زنان، اين تفاوتها را كمّى دانسته و مدّعى بود كه زنان و مردان داراى استعدادهاى مشابهى هستند و زنان مىتوانند همان وظايفى را عهدهدار شوند كه مردان عهدهدار مىشوند و از همان اختياراتى بهرهمند گردند كه مردان بهرهمند مىگردند. بر خلاف وى، شاگردش ارسطو معتقد بود كه نوع استعدادهاى زن و مرد متفاوت و وظايفى را كه قانون خلقت به عهده هر يك از آنها گذاشته و حقوقى كه براى آنها خواسته، در قسمتهاى زيادى با هم تفاوت اصولى دارد. V}مطهرى، مرتضى؛ نظام حقوقى زن در اسلام، ص 172-170.{V
پروفسور «ريك» روانشناس مشهور آمريكايى كه ساليان دراز به تفحص و جستجو در احوال زن و مرد پرداخته و نتايجى را به دست آورده است مىگويد: «دنياى مرد با دنياى زن بكلّى فرق مىكند، اگر زن نمىتواند مانند مرد فكر كند يا عمل نمايد از اين روست... زن و مرد جسمهاى متفاوت دارند. علاوه بر اين احساس اين دو موجود، هيچ وقت مثل هم نخواهد بود و هيچگاه يك جور در مقابل حوادث و اتفاقات عكسالعمل نشان نمىدهند، زن و مرد بنا به مقتضيات جنسى رسمى خود، بطور متفاوت عمل مىكنند و درست مثل دو ستاره روى دو مدار مختلف حركت مىكنند. آنها مىتوانند همديگر را بفهمند و مكمّل يكديگر باشند ولى هيچگاه يكى نمىشوند و به همين دليل است كه زن و مرد مىتوانند با هم زندگى كنند، عاشق يكديگر شوند و از صفات و اخلاق يكديگر خسته و ناراحت نشوند...». V}همان (به نقل از مجله زن روز شماره 90، ص 178-176).{V
خانم «كليودالسون» مىگويد: «به عنوان يك زن روانشناس، بزرگترين علاقهام مطالعه روحيه مردهاست. چندى پيش به من مأموريت داده شد كه تحقيقاتى درباره عوامل روانى زن و مرد بعمل آورم، به اين نتيجه رسيدهام... خانمها تابع احساسات و آقايان تابع عقل هستند. بسيار ديده شده كه خانمها از لحاظ هوش نه فقط با مردان برابرى مىكنند؛ بلكه گاهى در اين زمينه از آنها برتر هستند. نقطه ضعف خانمها، (اين نقطه ضعف زنان نيست؛ بلكه هدف خلقت اين تفاوتها را ضرورى ساخته است. دانشمند بزرگ، مرحوم «محمد قطب» مىگويد: اگر زنان بخواهند مادر باشند بايد احساساتى و عاطفى باشند. و لازمه بقاء نسل آدمى، وجود مادر و روابط جنسى زن و مرد و كاركردهاى اختصاصى آنان است). V}ر.ك: قطب محمد؛ شبهات حول الاسلام، صص 115-112.{V فقط احساسات شديد آنهاست. مردان هميشه عملىتر فكر مىكنند، بهتر قضاوت مىكنند، سازمان دهنده بهترى هستند، بهتر هدايت مىكنند، پس برترى روحى مردان بر زنان، «برترى» به عنوان يك امتياز ارزشى، به تفاوتهاى جسمى و روحى و كاركردهاى اختصاصى زن و مرد بستگى ندارد؛ بلكه بر اساس ايمان و عمل كه جامع آنها تقوى است، مشخص مىشود «چيزى است كه طراح آن طبيعت مىباشد، هر قدر هم خانمها بخواهند با اين واقعيت مبارزه كنند بى فايده خواهد بود، خانمها به علّت اينكه حسّاستر از آقايان هستند بايد اين حقيقت را قبول كنند كه به نظارت آقايان در زندگىشان احتياج دارند... كارهائى كه به تفكر مداوم احتياج دارد، زن را كسل و خسته مىكند...». V}نظام حقوق زن در اسلام، ص 184-183 (به نقل از مجله زن روز، شماره 101).{V
«اتوكلاين برگ» نيز با صحه گذاشتن بر تفاوتهاى جسمى و روحى و علائق زن و مرد بر اساس دادههاى روانشناسى مىنويسد: «زنان بيشتر به كارهاى خانه و اشياء و اعمال ذوقى علاقه نشان مىدهند و بيشتر مشاغلى را مىپرستند كه نيازى به جابجا شدن در آنها نباشد و يا كارهائى را دوست مىدارند كه در آنها بايد مواظبت و دلسوزى بسيارى خرج داد مانند مواظبت از كودكان و اشخاص عاجز و بينوا... زنها عموما احساساتىتر از مردان هستند...». V}برگ اتو كلاين؛ روانشناسى اجتماعى، ترجمه: كاردان على محمد، ج 1، ص 313.{V
دكتر «الكسيس كارل» با عميق شمردن اختلافات آفرينش زن و مرد، مىگويد: «به علت عدم توجه به اين نكته اصلى و مهم است كه طرفداران نهضت زن فكر مىكنند كه هر دو جنس مىتوانند يك قسم تعليم و تربيت يابند و مشاغل و اختيارات و مسؤوليتهاى يكسانى به عهده گيرند... زنان بايد به بسط مواهب طبيعى خود در جهت و سرشت خاص خويش بدون تقليد كوركورانه از مردان بكوشند. وظيفه ايشان در راه تكامل بشريت، خيلى بزرگتر از مردهاست و نبايستى آن را سرسرى بگيرند و رها سازند...». V}نظام حقوق زن در اسلام، ص 163-131.{V
T}ملاك تفاوتهاى تشريعى ميان زن و مرد{T
با توجه به برخى تفاوتهاى تكوينى زن و مرد كه مؤيد به عقل و نقل و وجدان عمومى و تحقيقات علمى روانشناسى است، و نيز فطرى بودن آن به نحوى كه ريشه در خلقت و آفرينش بشر دارد (نه تعليمات فرهنگى كه قابل زوال باشد) و لذا در طول تاريخ اين واقعيت بچشم مىخورد و مقطعى و منطقهاى نبوده است، اينك سؤال اين است اين اختلافات به چه ملاك، منشأ برخى تفاوتهاى اجتماعى و حقوقى مىشود؟ همه انسانها با هم تفاوتهائى دارند. قانونگذار اگر بخواهد در مقام وضع قانون، همه اختلافات را در نظر بگيرد كارى غير عملى و ناممكن است و اگر بخواهد بى توجه به هر گونه تفاوت و اختلافى باشد خلاف ضرورت تشريع و تقنين است و مصالح جامعه آن طور كه بايد تأمين نمىشود؛ زيرا تشريع بايد مبتنى بر مصالح و مفاسد نفس الأمرى باشد و قواعد و مقررات حقوقى اعتبارى صرف نيستند. پس آن اختلافات و تفاوتها تكوينى كه موجب اختلاف در مصالح و مفاسد نفس الأمرى شود منشأ تفاوت در حقوق و تكاليف مىشود و اين امر بحكم «ضرورت بالقياس» است يعنى اگر احكام و تكاليف اجتماعى متناسب با واقعيتها باشد و رعايت گردد سعادت فرد و جامعه حاصل مىشود و چون سعادت فرد و جامعه مطلوب است پس بايد احكام و حقوق و تكاليف مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى بوده و كاملاً رعايت گردد. مناط در اختلافات و تفاوتهائى كه مايه اختلاف در مصالح و مفاسد واقعى مىشود، عبارتند از آن اختلافات تكوينى كه داراى سه ويژگى ذيل است:
1. دوام و ثبات از آغاز تا پايان عمر انسانى به مقتضاى خصلت دائمى بودن قانون.
2. عموميت آن در قشر نسبتا وسيعى از مردم به مقتضاى خصلت كلّى بودن قانون.
قانون، براى نوع افراد جامعه وضع مىشود نه افراد معدود. اصولاً قانونگذارى براى يكايك افراد به طور جداگانه ممكن نيست. البته در مقام عمل و اجراى قانون، بايد شرايط و اوضاع و احوال افراد در نظر گرفته شود. شايد بسيارى از تفاوتهاى تكوينى كه روانشناسان يا فيزيولوژيستها و... بر شمردند بطور صد در صد در بين تمام زنان و مردان شايع نباشد لكن نوعا چنين است كه مثلاً زنها، احساساتىتر هستند و قانون براى نوع افراد وضع مىشود. البته اگر در مقام اثبات آشكار شود كه همان خصلت نوعى، علّت تامه جعل يك حكم خاص بوده است، قهرا در موارد خلاف، قانون ديگرى وضع مىشود و الاّ با تعبير «حكمت» مىگوئيم، حكمت وضع فلان قانون اين است لذا در موارد فقد شرايط، انتفاء يا تغيير حكم را اقتضاء نمىكند.
3. آن اختلاف در كمّ و كيف و مشاركتى كه براى برآوردن نيازهاى جامعه، ضرورى است، مؤثر باشد؛ مثلاً صرف رنگ پوست سياه و يا سفيد تأثيرى در بازده كار ندارد و اگر تعيين دستمزدها صرفاً بر اساس بازده كار باشد ما نمىتوانيم در تعيين دستمزد بين كارگر سياه و سفيد فرق بگذاريم، و لكن چون نهاد قيمومت مستلزم مديريت و برخوردارى از تعقّل بيشتر است و يا لازمه حضانت برخوردارى از پشتوانه مالى است و اين امور نوعا با مسؤوليت مردان سازگارى دارد، قانونگذار اين تكليف را بر عهده آنان گذارده است. همچنان كه در سنين خردسالى بويژه دختران نياز بيشترى به عاطفه و سرپرستى محبتآميز و شيرخوردن دارند، حضانت طفل در اين سنين با مادر مىباشد. امّا در سنين بالاتر كه استقلال كودك، افزايش يافته و محتاج به تأمين اقتصادى بيشترى است، مسؤوليت حضانت بر دوش پدر مىافتد.
البته تفصيل و جزئيات اختلافات تكوينى و طبيعى زن و مرد و حدود تأثير هر يك را ما در حوزه درك خود نمىتوانيم دريابيم تا قوانين عادلانه و متناسب وضع كنيم و ناگزير از مراجعه به وحى هستيم. اكثر تبيينها در توجيه سرّ تفاوت احكام با استفاده از دادههاى مختلف علوم عقلى، روانشناختى و فيزيولوژى و آناتومى نيز از باب حكمت است نه علّت. از قبيل تبيين حكم حجاب بر اساس اين كشف روانشناسى كه:
«آستانه حسّ لمس و درد زنان از زمان تولد، پائينتر از مردان است يعنى زنان به درد، حساس ترند در عوض مردان، بينائى بهترى دارند. مردان بالغ به محرّكهاى بينائى شهوانى، حسّاسيت بيشتر دارند. زنان به محرّكهاى لمسى، حسّاسيت بيشتر دارند. اين تفاوت حساسيّت از همان اوائل و تحت تأثير «اندروژنها» شكل مىگيرد اصطلاح «چشم چرانى» كه براى اين ويژگى مردان بكار مىرود، زاييده حسّاسيت مردان نسبت به محرّكهاى بينائى شهوانى است...». V}حداد عادل، غلامعلى، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 63.{V
T}«تساوى» آرى، «تشابه» خير{T
قرآن كريم مىفرمايد: H}«خلقكم من نفسٍ واحدةٍ»{H؛ V}نساء (4)، آيه 124.{V.
رسول اكرم(ص) فرمودند: H}«النّاس كلّهم سواء كأسنان المشط»{H يعنى مردم اعم از زن و مرد مانند دندانههاى شانه با هم برابرند، اما لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت و شرافت انسانى، به هيچ رو تشابه صد در صد آنها در حقوق نيست. زن و مرد در حقوق عمومى و حقوق انسانى، برابرند اما آيا با توجه به تفاوتهاى موجود و غير قابل انكار و غير قابل زوال، نبايد هيچگونه تقسيم كار و وظيفه و اختصاص كاركردى در ميان باشد؟! تساوى، غير از تشابه است، تساوى، برابرى است و تشابه، يكنواختى. اسلام هرگزا متياز و ترجيح حقوقى و ارزشى براى مردان نسبت به زنان قائل نيست، البته با توجه به تلازم حق و تكليف ممكن است بدليل تكاليف بيشترى كه بر عهده مردان گذاشته است احيانا اختيارات بيشترى نيز
قائل شده باشد. اسلام با تساوى حقوق زن و مرد مخالف نيست، با تشابه و يكنواختى حقوق آنها مخالف است. V}نظام حقوق زن در اسلام، ص 113-111 (مطالب فوق با استفاده از «كتاب نقد»، شماره 17، زمستان 79، مقاله فيمينزم عليه زنان، سيد ابراهيم حسينى صص 167 - 153 مىباشد).{V
اينك به تبيين چند مورد از تفاوتهاى حقوقى زن و مرد اشارهكنيم:
T}اول. حق طلاق{T
اينكه حق طلاق به مرد داده شده، دليلش اين است كه بالاخره يك زندگى جمعى نياز به مدير دارد؛ اسلام نيز كسى را كه كمتر در مقابل عواطف واحساسات تحت تأثير قرار مىگيرد و از نظر مديريت جمعى قوىتر است، به عنوان مسؤول اداره زندگى مشترك معرفى كرده و حتى نفقه و هزينه اداره اين زندگى را هم بر او واجب نموده است. در اينكه نوع مردان از نظر مديريت و انعطافپذيرى كمتر در برابر احساسات خام قوىتر از خانمها هستند، شكى نيست. به عبارت روشنتر: زندگى مشترك نياز به مديريت دارد و يكى از شؤون اين مديريت مسأله اجراى طلاق و انفكاك است كه از چند حال خارج نيست:
1. حق طلاق به دست مرد باشد،
2. حق طلاق به دست زن باشد،
3. هر دو به طور استقلالى اين حق را دارا باشند،
4. اين حق به دست هر دو به صورت اشتراكى باشد،
5. اصلاً حق طلاقى وجود نداشته باشد.
فرض پنجم صحيح نيست؛ چرا كه گاهى اوقات، جدايى و گسستن اين رابطه به صلاح طرفين است.
فرض چهارم هم معقول نيست و منافات با حكمت جعل قانون طلاق دارد؛ زيرا ممكن است يك نفر طالب طلاق و نفر ديگر طالب عدم آن باشد.
فرض سوم آمار طلاق را بالا خواهد بُرد و اين مسأله را بعضى از كشورهاى غربى تجربه كردهاند.
فرض دوم هم با توجه به احساسات و عواطف فراوان خانمها علاوه بر اينكه آمار طلاق را بالا مىبرد (زيرا از نظر آمار غالباً خانمها تقاضاى طلاق را دارند) باعث سستى كانون محبت خانواده نيز مىگردد و محبت زن را در دل مرد كاهش مىدهد. در نتيجه بهترين فرض صورت اول است؛ البته محدوديتهايى براى مرد در اعمال اين حق در شريعت و قانون در نظر گرفته شده كه مانع از ضايع شدن حقوق خانمها مىگردد. علاوه بر اين در شرايطى نيز زن حق طلاق دارد كه مانع ظلم به وى مىشود، از جمله طلاق وكالتى، طلاق قضايى و طلاق توافقى. بنابراين چنين نيست كه راه به كلى براى زن بسته باشد.
اين مسأله نكات ديگرى نيز دارد. نكته ديگر اينكه اين مسأله از احكام امضايى صرف نيست و شارع در آن تأسيسهايى دارد. افزون بر آن احكام امضايى شارع نيز مانند احكام تأسيسى ثبات و دوام دارد و قابل تغيير نيست.
T}دوم. ارث{T
مسأله ارث و ديه زن در نظام حقوقى اسلام جزئى از كل است و نگاه به آن به صورت گسسته و بىارتباط با ديگر اجزاى اين مجموعه راهزن انديشه و موجب برداشتهاى ناصواب مىشود، بنابراين نمىتوان اين احكام را جدا از مجموعه نظام خانواده در اسلام مورد توجه قرار داد.
ديه و ارث زن در همه موارد كمتر از مرد نيست،؛ بلكه در مواردى كاملاً يكسان و در مواردى ارث زن بيش از مرد است، از جمله:
1. ديه زن در كمتر از ثلث با مرد برابر است.
2. ميراث پدر و مادر يا بستگان مادرى، بين زن و مرد يكسان است. همچنين در كلاله امى طرف مادرى برطرف پدرى مقدم مىشود و اگر زن نسبت به ميت نزديكتر از مرد باشد، چيزى به مرد نمىرسد.
3. اگر در مواردى ارث و ديه زن كمتر از مرد مىباشد، اين مسأله مبتنى بر مصالحى در نظام خانوادگى و روابط زن و مرد مىباشد و در مقابل نه تنها به نيكوترين وجهى جبران شده است،؛ بلكه اساساً حقوق زن در چنين نظامى بسيار بيش از مرد و فراتر از چيزى است كه در «فمنيسم» غربى وجود دارد. توضيح اينكه:
الف. اسلام در شرايطى به زن حق ارث بردن داد كه به كلى زن از اين حق محروم بود و نه تنها از مرد ارث نمىبرد،؛ بلكه خود همچون كالايى به ارث برده مىشد.
ب. اسلام به زن استقلال اقتصادى داد و او را در تصرف دارايى خود استقلال بخشيد.
ج. علاوه بر استقلال اقتصادى، اسلام در هيچ شرايطى زن را موظف به تأمين نيازمندىهاى خود و خانواده قرار نداده است. بنابراين دارايىهاى خود را در هر راه مشروعى مىتواند صرف كند و در عين حال براى رفع نيازمندىهاى خود تأمين جداگانه دارد؛ يعنى، نفقه او در هر حال بر عهده مرد است و اگر خودش نيز درآمد اقتصادى داشته باشد مالك شخصى آن درآمدها است و موظف نيست كه آنها را در جهت نيازمندىهاى خانواده و يا حتى نيازمندىهاى خود صرف كند، ليكن مرد در هر حال موظف است كه نيازهاى زن را تأمين نمايد، بنابراين شرايط جديد زندگى با احكام اسلام هيچ تعارضى ندارد.
ه. اسلام دو حق اقتصادى براى زن بر عهده مرد قرار داده است:
1. مهريه؛ كه افزون بر اصل مهريه، حق تعيين ميزان آن نيز به دست خود زن مىباشد.
2. نفقه؛ نفقه و تأمين مالى نيازمندىهاى زن در زندگى نيز بر عهده مرد است.
اما در كشورهاى غربى و داراى نگرش فمينيستى كه در تبليغات پرهياهوى جهانى خود را بزرگترين حاميان حقوق زن قلمداد مىكنند، چه مىگذرد؟ در آنجا:
اولاً. چيزى به نام حق نفقه وجود ندارد و زن نيز مجبور است براى تأمين معاش خود به تلاش و فعاليت بپردازد. در حالى كه در حقوق اسلامى زن اگر كارى هم بكند، درآمد بالايى نيز كسب كند دارايىاش براى خودش محفوظ است و تأمين نيازمندىهاى او بر عهده مرد است.
ثانياً. در جهان غرب شخص مىتواند با وصيت خود، شخص واحدى را وارث تمام دارايى خود بگرداند و اندكى از آن را به زن ندهد. شگفت اينجا است كه در موارد متعددى ديده شده است كه ثروتمندان بزرگى تمام دارايى خود را طبق وصيت براى گربه يا سگ خود به ارث نهادهاند و تمام اعضاى خانواده را از آن محروم ساختهاند! در حالى كه در حقوق اسلامى ميراث ميت براساس حكم معين الهى تقسيم و توزيع مىشود و كسى نمىتواند زن و فرزند را از حقوق خود محروم سازد. بنابراين اگر مشاهده مىشود كه در مواردى در حقوق اسلامى ديه و يا ميراث زن نصف مرد مىباشد ازاينرو است كه مرد بايد دارايى خود را براى زن به مصرف برساند، در حالى كه چنين وظيفهاى براى زن مقرر نشده است. علامه طباطبايى در تفسير گرانسنگ «الميزان» مىنويسد: «نتيجه اين گونه تقسيم ارث بين مرد و زن آن است كه در مرحله «تملك»، مرد دو برابر زن، مالك مىشود. ولى در مرحله «مصرف»، هميشه زن دو برابر مرد بهره مىبرد. زيرا زن، سهم و دارايى خود را براى خود نگه مىدارد ولى مرد بايد نفقه زن را نيز بپردازد و در واقع نيمى از دارايى خود را صرف زن مىكند». V}الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 215.{V
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. مطهرى، مرتضى، نظام حقوق زن در اسلام؛
ب. جوادى آملى، عبدالله، زن در آيينه جمال و جلال؛
پ. كمالى، سيدعلى، قرآن و مقام زن؛
ت. مهرپور، حسين، بررسى ميراث زوجه در حقوق اسلام و ايران؛
ث. صبحى محمصانى، قوانين فقه اسلامى، ج 1 ترجمه: جمالالدين جمالى محلاتى
ج. الهامى، داود، روشنفكر و روشنفكرنما؛
ح. ربانى خلخالى، زن از ديدگاه اسلام؛
خ. محمدرضا زيبايىنژاد - محمد تقى سبحانى، درآمدى بر نظام شخصيت زن در اسلام.
کد سوال : 822
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : اگر ماجراى غدير خم از نظر تاريخى واقعيت دارد، چرا پس از ماجراى سقيفه، شركت كنندگان در آن محفل و نيز مردم مدينه، سخنى كه نشانه يادآورى اين ماجرا باشد، بر زبان نياوردند؟
پاسخ : به نظر مىرسد اين پرسش يكى از چالشهاى جدّى فرا روى شيعه است؛ زيرا شيعه:
الف. با بهرهگيرى از منابع معتبر خود و اهل سنت به اثبات اصل ماجراى غدير مىپردازد؛ منابعى كه در آن صدها صحابى و تابعى شناخته شده وجود دارد. V}الغدير فىالكتاب و السنة و الادب، ج 1، ص 14-73. او اين حديث را از 110 نفر صحابى و 84 تابعى نقل مىكند.{V
ب. با دليلهاى متقن و شواهد مستحكم لغوى، قرآنى، سنتى و تاريخى واژه ولايت موجود در روايت غدير را به معناى سرپرستى و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان مىداند، نه دوستى. V}همان، ص 362 - 370.{V
ج. اثبات مىكند پيامبر اكرم(ص) در اين ماجرا بر اساس دستور خداوند در پى تعيين جانشين بود نه معرفى كانديداى خلافت. V}همان، ص 370 - 378.{V
با اين همه در گزارشهاى تاريخى - جز چند منبع كه در اعتبار آنها سخن فراوان است V}مانند كتاب سليم بن قيس و كتاب الاحتجاج نوشته احمد بن على طبرسى.{V- از واكنش شديد مردم و ياد آورى ماجراى غدير خم كمتر سخن به ميان آمده است. با آنكه قطعاً بيشتر مردم مدينه در ماجراى غدير حضور داشتند، چرا پس از حدود 70 يا 84 روز V}ماجراى غدير خم در روز 18 ذى حجه واقع شد و وفات پيامبر اكرم(ص) و ماجراى سقيفه در 28 صفر يا 12 ربيع الاول.{V از اين ماجرا آن را فراموش كردند؟
T}اعتراض مردم{T
البته احتمال اعتراض عدهاى از مردم و يادكرد ماجراى غدير به وسيله آنها و مخفى ماندن اين واكنش، به سبب سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث، وجود دارد؛ ولى در عدم گستردگى اين اعتراضها ترديد نيست.
با توجّه به ماجراى غدير و تأكيد پيامبر اكرم(ص) بر تعيين جانشين، انتظار اعتراض گسترده نامعقول نمىنمايد. بنابراين، واكنشى چنين محدود چگونه توجيه مىشود؟ براى يافتن سرنخهاى تاريخى اين مشكل بايد موقعيت زمانى اين قطعه از تاريخ و نيز سير جريانهاى سياسى و اجتماعى از زمان واقعه تا وفات پيامبر اكرم(ص) به دقت بررسى شود. بر اين اساس، پىگيرى بحث در محورهاى زير ضرورت دارد:
1. قبل از تشكيل دولت مدينه به دست پيامبر اكرم(ص)، مردم شهرهاى بزرگ حجاز و باديهها تحت نظام قبيلهاى به سر مىبُردند.
در اين نظام سرآمد بودن در صفاتى چون سنّ، سخاوت، شجاعت، بردبارى و شرافت معيار گزينش رهبر به شمار مىآمد و رهبر قبيله حق نداشت از ميان فرزندان و خويشانش جانشين برگزيند.
2. پيامبر اكرم(ص) نخستين كسى بود كه در اين سرزمين نهادى به نام دولت پديد آورد و ارزشهاى فرا قبيلهاى ارائه داد.
آن حضرت(ص) توانست قبايل مختلف شهرها و باديههاى منطقه را تحت يك نظام واحد متمركز سازد. مردم كه وى را پيامبرى آسمانى مىدانستند، تشكيل دولت از سوى او را امرى الهى به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتى قابل توجّه نشان ندادند.
3. پيش از فتح مكه اسلام به گونهاى روز افزون در ميان مردم شهرها و باديهها گسترش يافت تا جايى كه سال بعد (سال نهم هجرت) عام الوفود (سال هيأتها) نام گرفت، يعنى سالى كه مردم دسته دسته در قالب هيئتهاى مختلف نزد پيامبر اكرم(ص) مىشتافتند و اسلام خويش را آشكار مىساختند. ناگفته پيدا است، انگيزه همه اين هيأتها معنوى نبود و همه تازه مسلمانان ايمان قلبى نداشتند.
4. يكى از آموزههاى اسلامى كه پذيرش آن براى مردم دشوار مىنمود، مسأله تعيين جانشين بود؛ زيرا:
الف. مردم فقط پيامبر(ص) را داراى بُعد الهى مىدانستند و حكومت فرا قبيلهاىاش را مىپذيرفتند. در نگاه آنان، جانشين پيامبر از چنين ويژگىاى برخوردار نبود. V}براى اطلاع بيشتر ر.ك: جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت (از بر آمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان)، ص 27 به بعد.{V
ب. هنوز بسيارى از مردم خود را به اطاعت محض از دستورهاى دنيوى آن حضرت مقيّد نمىدانستند؛ چنان كه در مواردى چون صلح حديبيه V}محمد بن عمر واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، ج 1، ص 606 و 607. در اين كتاب پس از نقل اعتراض عُمر از وى چنين نقل كرده است: «[من عمر] چنان در شك افتادم كه از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنين شكى فرو نرفته بودم».{V و تقسيم غنايم حنين V}ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 631.{V واكنش اعتراضآميز نشان دادند.
ج. بسيارى از مردم اطاعت از فرمانهاى دنيوى مربوط به بعد از زندگانى رسول خدا را نمىپذيرفتند؛ زيرا هنوز از آموزههاى جاهلى كه به رئيس قبيله اجازه تعيين جانشين نمىدهد، دل نبريده بودند؛ و طبيعى بود كه مسأله رياست دولت را از رياست يك قبيله مهمتر بدانند.
د. هنوز بعضى از قريشيان تازه مسلمان چنان مىپنداشتند كه حضرت(ص) در راستاى رقابت قبيلهاى مسأله نبوت را مطرح كرده است. اين گروه با توجّه به اقبال عمومى مردم به آن حضرت(ص) جرأت مخالفت نداشتند؛ ولى با تعيين جانشين به ويژه از تيره بنى هاشم، لب به اعتراض گشادند و با بهرهگيرى از پشتوانه فرهنگ قبيلهاى مردم اعتراض خويش را روشنتر بيان كردند.
ه. در زمان جاهليت تنها اشرافى به مجلس مشورتى قريش (دارالندوه) راه مىيافتند كه به چهل سالگى رسيده باشند. V}جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام (1)، سيرة رسول خدا(ص)، ص 98.{V بر اين بنياد، پذيرش جانشين رسول خدا، به ويژه اگر آن فرد داماد پيامبر(ص) بود و كمتر از چهل سال V}حضرت على(ع) در آن هنگام طبق قول مشهور 33 سال داشت.{V داشت، بسيار دشوارتر مىشد.
5. دو نكته ديگر، پذيرش جانشينى امام على(ع) را دشوار مىساخت:
الف. حضرت على(ع) نزد قريشيان، به سبب دلاورى هايش در جنگهايى مانند بدر و اُحُد و به خاك و خون كشيدن بزرگان قريش، چهره منفى داشت. اين پديده سبب شد به تبليغات گسترده روى آورند و چهره على(ع) را نزد همه اعراب زشت جلوه دهند. V}عمر در اين باره مىگويد: «قوم شما (قريش) به شما مانند نگاه گاو به كشندهاش مىنگرند». (ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص 9).{V
ب. مردم قبايل مختلف اين نكته را درك كرده بودند كه با توجّه به لياقتها و استعدادهاى تيره بنى هاشم، اگر مسأله جانشينى در ميان آنها تثبيت شود، هرگز از آن خاندان برون نخواهد آمد.
6. نگاه پيامبر اكرم(ص) به جانشينى حضرت على(ع) الهى و از روابط قبيلهاى و خويشاوندى بسيار فراتر است؛ زيرا آن حضرت(ص) به حفظ آيين وحى مىانديشيد و طبيعى است كه آشناترين فرد به كتاب و سنت و شجاعترين و كوشاترين فرد در راه گسترش اسلام را برگزيند. البته پيامبر اكرم(ص) با وضعيت جامعه آشنا بود. از اين رو، از آغاز رسالت، در موقعيتهاى گوناگون، به بهانههاى مختلف و با بيانهاى متفاوت ويژگىهاى حضرت على(ع) را ياد آور مىشد و از جانشينىاش سخن به ميان مىآورد. آن بزرگ V}براى اطلاع از اين موارد، ر. ك: محمدى رى شهرى و همكاران، موسوعة الامام على بن ابى طالب فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 2.{Vوار، سرانجام از سوى خداوند مأمور شد در بزرگترين اجتماع مسلمانان كه برخى شمار آنها را بيش از يكصد هزار تن دانستهاند، آشكارا اين مسأله را اعلام كند V}الغدير، ج 1، ص 214.{V و دغدغه مخالفت جامعه را ناديده بگيرد. فرازى از آيه 67 سوره «مائده» كه از اين دغدغه پيامبر پرده بر مىدارد و به وى ايمنى مىبخشد، چنين است: A}«... واللّه يَعْصمك مِنَ النّاسِ»{A؛ «خداوند تو را از [شرّ] مردم نگاه مىدارد».
در اين عبارت، دو واژه «عصمت» و «ناس» بسيار راهگشا است. خداوند پيامبر(ص) را از چه چيزى حفظ مىكرد؟ و اين «ناس» چه كسانى بودند؟
با توجّه به واقعيت خارجى و ايمن نماندن پيامبر(ص) از شرّ زبان مردم و نيز با توجّه به اينكه سرانجام مسأله جانشينى امام على(ع) به سامان نرسيد، بعيد نمىنمايد كه مراد از واژه «يعصمك» نگهدارى پيامبر(ص) از هجوم فيزيكى و يكباره مردم باشد؛ چنان كه واژه «ناس» بر مردم عادى دلالت دارد و با توجّه به اكثريت نو مسلمان آن زمان، به حمل اين لفظ بر خلاف ظاهر نيازمند نيستيم.
7. تاريخ درباره بسيارى از حوادثِ مقطع زمانى بين غدير و وفات پيامبراكرم(ص) ساكت مانده است؛ امّا كالبد شكافى دو پديده مهم آن عصر ما را با شدت اهتمام پيامبر اكرم(ص) بر گزينش جانشين و گستره تلاشهاى مخالفان آن حضرت آشنا مىسازد. اين پديدهها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصيت مهم رسول خدا.
1. سپاه اسامه؛ پيامبر اكرم در واپسين روزهاى زندگىاش فرمان داد لشكرى عظيم به فرماندهى جوانى نورس به نام اسامة بن زيد سمت دورترين مرزهاى كشور اسلامى (مرزهاى روم) رهسپار شود. V}واقدى، محمدبن سعد كاتب، طبقات، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج 4، ص 54-58.{V كالبد شكافى دقيق اين جريان نشان مىدهد رسول خدا(ص) در راستاى تثبيت جانشينى حضرت على(ع) به چنين اقدامى دست يازيد؛ زيرا:
الف. در آن هنگام و در آستانه وفات پيامبر اكرم(ص) خالى كردن مركز حكومت از نيروهاى نظامى و ارسال آن به دورترين نقاط به صلاح جامعه نبود؛ چون احتمال داشت پس از وفات پيامبر اكرم(ص) بسيارى از نومسلمانان قبايل اطراف سر به شورش بردارند و كيان جامعه اسلامى در معرض تهديد قرار گيرد. آنچه اين تصميمگيرى را در نظر پيامبر اكرم(ص) منطقى جلوه مىداد، دور ساختن مخالفان جانشينى حضرت على(ع) از مدينه بود.
ب. انتصاب جوانى هجده ساله، V}همان، ص 55.{V به مقام فرماندهى لشكر و عدم توجّه به اعتراضات اصحاب جز از كار انداختن مهمترين V}همان، ص 54 و 56.{V دستاويز مخالفان جانشينى على(ع) هيچ توجيهى نداشت؛ زيرا اسامة بن زيد كه از جهاتى چون سابقه مسلمانى، شرافت، شجاعت و كاردانى سر آمد اصحاب به شمار نمىآمد و از نظر سنى حدود پانزده سال از على(ع) كوچكتر بود - با توجّه به آنكه در بسيارى از ويژگىها با حضرت على(ع) قابل مقايسه نمىنمود - در مقام فرماندهى سپاهى عظيم و متشكل از بزرگان صحابه مانند ابوبكر، عمر، ابو عبيده جراح، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص قرار گرفت.
ج. دقّت در تركيب سپاه اسامه نشان مىدهد تمام كسانى كه احتمال داشت با جانشينى حضرت على(ع) مخالفت ورزند، ملزم بودند در اين سپاه شركت جويند. V}مظفر، محمدرضا، السقيفه، ص 81 و 77.{V و كسانى كه به بهانه بيمارى پيامبر اكرم(ص) از اردوگاه به مدينه باز مىگشتند، با جمله تأكيدى «لعن الله من تخلف عن جيش اسامة» V}شهرستانى، محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، ج 1، ص 14.{V روبه رو مىشدند. در مقابل، ياران و موافقان جانشينى حضرت على(ع) چون عمار، مقداد و سلمان از حضور در اين سپاه معاف گشتند و ملزم شدند در مدينه به سر برند. V}السقيفه، ص 81.{V
2. پيشگيرى از نگارش وصيت؛ اين پديده در واپسين روزهاى حيات پيامبر اكرم(ص) تحقّق يافت. در آن روزها، پيامبراكرم(ص) كه احتمالاً با بالاگرفتن زمزمههاى مخالفت با جانشينى حضرت على(ع) به شدت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندى صريح و ماندگار برجاى گذارد و از گمراهى امت جلوگيرى كند. مخالفان كه اين دستور را با نقشههاى چند ماهه خويش ناسازگار مىديدند، به شدت نگران شدند و با هزيان گو خواندن كسى كه جز وحى چيزى بر زبان نمىراند، از نگارش اين سند جلوگيرى كردند.
تاريخ در اينجا تنها از يك تن نام مىبَرد. V}عبدالرحمن احمد البكرى، من حياة الخليفة، عمربن الخطاب، ص 101 - 107.{V امّا آشكار است كه تنها يك نفر - بى آنكه جريانى نيرومند پشتيبانش باشد - نمىتواند با رسول خدا(ص) مقابله كند. از اين رو، بعضى از نصوص گوينده اين عبارت را جمع دانسته، از كلمه «قالوا» استفاده كردهاند. V}همان، ص 104.{V
8. نخستين تشكيلدهندگان اين جلسه كه با هدف تعيين خليفهاى جز حضرت على(ع) در سقيفه گرد آمدند، انصار به شمار مىآمدند. آن هم انصارى كه در همه جا به پيروى محض از پيامبر اكرم(ص) زبانزد بودند و دوستى شان با خاندان آن حضرت(ص) به ويژه حضرت على(ع) بر همگان ثابت شده است.
راستى چرا انصار؟ و چرا با اين عجله، آن هم در حالى كه هنوز بدن پيامبر اكرم(ص) غسل داده نشده است؟ شواهد تاريخى، نشان مىدهد انصار هرگز از جانشينى شخصيتى مانند حضرت على(ع) هراسناك نبودند و او را ادامه دهنده راه پيامبر اكرم(ص) مىدانستند.
اقدام عجولانه آنها در درك نكتهاى حياتى ريشه دارد. آنها با تيز بينى دريافته بودند كه شانسى براى به قدرت رسيدن حضرت على(ع) وجود ندارد. مخالفت ياران بزرگ پيامبر اكرم(ص) با راه افتادن سپاه اسامه و نيز مخالفت آنان با نگارش وصيت از سوى پيامبر اكرم(ص) و به احتمال فراوان، حوادث ديگرى كه تاريخ ما را از آن بى خبر گذاشته است، انصار را به اين نتيجه رسانده بود كه مهاجران انديشه به دست گرفتن حكومت در سر مىپرورانند و احتمال دارد قريشيانى كه سرانشان در نبرد با نيروهاى انصار حامى پيامبر به قتل رسيدند، با بهرهگيرى از پيوند نزديك قريش و مهاجران در پى انتقام بر آيند. بنابراين، به سقيفه شتافتند تا طرفداران غصب حق على(ع) را دست كم از به دست گرفتن كامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئههاى آتى، سهمى از قدرت به دست آورند.
پس انصار و مردم مدينه همگان حادثه غدير را به ياد داشتند و دلالت آن بر تعيين جانشين را مسلم مىدانستند؛ امّا مشاهده تلاشهاى كسانى كه در جهت مخالفت علنى با غدير گام بر مىداشتند و حركت طرفداران آن واقعه آسمانى را به شديدترين روش ممكن سركوب مىكردند، آنها را از هرگونه تلاش در جهت احياى ياد غدير باز مىداشت.
بنابراين، طبيعى است كه در اين زمان شاهد اعتراض مردم مؤمن و استدلال آنها به اين حادثه مهم تاريخى نباشيم. آنها، با توجّه به زمينههاى قبلى، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مىديدند. چنان كه، بر اساس نصوص تاريخى، حضرت على(ع) نيز در آن زمان به اين جريان مهم استدلال نكرد. به نظر مىرسد، در آن موقعيت، استدلال گسترده مردم به واقعه غدير پرسش برانگيز است نه عدم استدلال؛ زيرا چنين استدلالى نمايانگر پذيرش يكباره جريان مخالف با فرمان پيامبر(ص) از سوى مردم معتقد به غدير است و با شواهد تاريخى سازگارى ندارد.
کد سوال : 823
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با وجود علم غيب امامان(ع) چرا گاهى انگور يا خرما يا ديگر اشياء مسموم را تناول كرده و به شهادت مىرسيدند؟
پاسخ : در مورد علم امامان(ع) نكاتى را بايد مد نظر قرار داد:
يكم. پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) در مسائل عادى، فردى و امور اجتماعى، موظّف به استفاده از علم عادى بودهاند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل، از طرق معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس برآيندهاى آن عمل مىكردند.
سر اين مسأله نيز آن است كه آنان الگوى بشريتاند و اگر در مسير زندگى و حركتهاى اجتماعى، راهى غير از اين بپويند، ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست خواهند داد و جهانيان به بهانه آنكه آنان با علم لدنى عمل مىكردهاند، از حركتهاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد.
دوم. برخى بر اين عقيدهاند كه علم غيب براى پيامبر(ص) و امامان(ع) شأنى است؛ يعنى، چنان نيست كه همواره هر چيزى را بالفعل بدانند؛ بلكه اگر بخواهند از طريق غيبى بدانند، خواهند دانست و يا اگر خدا بخواهد، علم چيزى را در اختيار آنان قرار خواهد داد.
سوم. علم غيب گاهى به واقع محتوم و تغيير ناپذير تعلق مىگيرد. بنابراين بعضى از چيزهايى كه پيامبر(ص) و امامان(ع) از طريق غيبى مىدانند، همان چيزى است كه حتما واقع خواهد شد؛ مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب گرديده و در بين راه مىداند كه به سرعت به زمين اصابت خواهد كرد. اين گونه آگاهى چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد نمود و سرنوشت چيزى را تغيير داد.
به عبارت ديگر، گاهى علم به صورت تعليقى و شرطى است؛ مثل اينكه انسان بداند اگر از منزل بيرون رود تصادف خواهد كرد. اين قضيهاى شرطى است و فرد ممكن است با بيرون نرفتن از منزل، خود را حفظ كند؛ ولى اگر بداند كه در روز معينى فلان حادثه براى او اتفاق خواهد افتاد و چيزى اختيارى در دگرونى آن دخيل نيست، آيا باز هم خواهد توانست از بروز آن جلوگيرى نمايد؟ علم ائمه(ع) به كيفيت مرگ خود مىتواند از اين نوع نيز تفسير شود.
کد سوال : 824
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : معناى حقيقى توسل چيست؟ چرا با وجود خداوند ما ائمه(ع) را واسطه قرار دهيم؟ چگونه با بعضى از آيات ظاهراً مخالف با آن، قابل جمع است؟
پاسخ : «توسل»، در لغت، به معناى تمسك جستن به وسيلهاى براى نيل به مقصود است. از آنجا كه خداوند، جهان هستى را بر اساس نظام اسباب و مسببات قرار داده است و فيض خود را تنها از طريق مجارى و اسباب اعطا مىكند H}«أبى الله ان يجرى الاشياء الاّ بالاسباب»{H؛ V}بحارالانوار، ج 2، ص 90.{V
انسان براى رسيدن به مقصود خويش، بايد به اسباب و وسايط متوسّل شود؛ مثلاً اگر بخواهد زمين خشك و بايرى را تبديل به مزرعهاى سر سبز و يا باغى آباد كند، بايد زمين را شخم بزند، نهال يا دانه و بذر درون زمين بكارد، به موقع كود و آب بدهد، به اندازه لازم سم پاشى كند و... اگر مىخواهد به طبقه دوم يا سوم يك ساختمان برسد، بايد از پلههاى آن بالا رود، يا سوار آسانسو يا پله برقى شود و همين طور در ساير كارهاى روزمره زندگى، انسان به اسباب و وسايل براى رسيدن به مقصود خود تمسّك و توسّل مىجويد. بر اين اساس، توسّل لازمه زندگى انسان در جهان هستى است؛ جهانى كه بر آن قانون اسباب و مسببات حكمفرما است.
بنابراين، خداوند - كه هستى عالم از او است و ادامه هستى و هر حركت، نيرو و تغييرى وابسته به او و ناشى از فيض او است - خود براى اعطاى فيض خويش، مجارى و اسبابى را قرار داده است. بر همين اساس، خداوند امورى را به عنوان اسباب و وسايل در جهت تقرب ونزديكى به درگاه خويش و برآمدن حاجات، قرار داده است و ما را امر به توسّل به آن امور كرده است: A}«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة» {A؛ V}مائده (5)، آيه 35.{V «اى مؤمنان: پرواى الهيداشته باشيد و به سوى او وسيله تحصيل كنيد».
با توجه به اطلاق كلمه «وسيله» آيه شريفه، اين كلمه معنايى وسيع و گسترده دارد و شامل هر آنچه كه صلاحيت نزديك كردن انسان به پيشگاه خداوند را دارد، مىشود. همچنان كه نماز و روزه، احسان به يتيم، دستگيرى از مستمندان، خدمت به خلق خدا و... وسيله تقرب به خداوند هستند؛ استمداد به ارواح مطهر پيامبران و اولياى الهى نيز وسيله تقرب به خداوند است كه در روايات و سيره معصومين(ع) بر آن تأكيد شده است.
پيامبر اكرم(ص) به شخصى نيازمند - كه به ايشان مراجعه كرده بود - شيوه توسل را ياد مىدهد: H}«اللهم انى اسألك و اتوجه اليك بنبيّك نبى الرحمة...»{H؛ V}سنن ابن ماجه، ج 1، ص441؛ مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 138؛ الجامع الصغير سيوطى، ص 59.{V.
و روايات بسيار زيادى كه در اين زمينه وارد شده است. بنابراين، حقيقت توسل به اولياى الهى، تمسك به اسباب و وسايل قرب به خداوند است. تمسك به اولياى الهى، به معناى اعتقاد به استقلال آنان از خداوند، در تأثير گذارى و برآمدن حاجات نيست؛ بلكه توسل به اولياى الهى، همراه با اين اعتقاد است كه تنها خداوند است كه مستقل و بى نياز از غير، در عالم هستى تأثير مىگذارد. غير از او، تأثيرگذارى همه اسباب و وسايل، تحت قدرت و اراده و خواست خداوند و متكى به آن خواهد بود.
با توجه به حقيقت توسّل ضرورت آن آشكار مىشود؛ زيرا عالم هستى بر اساس نظام اسباب و مسببات استوار است و تمسك به اسباب و وسايل، براى نيل به مقصود و تحصيل كمالات مادى و معنوى، لازمه اين نظام است و خداوند نيز انسان را در جهت كسب كمالات معنويو قرب به درگاه خويش، امر به تمسك به وسايل؛ يعنى، امر به توسل كرده است.
در اين راستا، علاوه بر اعمال صالح و نيك مثل انفاق به مستمندان خدمت به خلق خدا، برآوردن نيازهاى همنوعان و عباداتى همچون نماز و روزه - كه مورد رضايت خداوند و به منظور تقرب به درگاه الهى تشريع شده است - مىتوان به انسانهاى پاك و معصوم و وارستهاى كه مرضى خداوند و از مقربان درگاه الهىاند، (همچون انبياى الهى و به ويژه پيامبر خاتم و ائمه معصومين(ع) توسل جست.
در حقيقت توسل به اولياى الهى، به معناى واسطه (و سبب) قرار دادن آن انسانهاى پاك و مقرب درگاه الهى و طلب دعاى خير آنان در حق متوسّلان است.
گفتنى است علت اينكه خداوند به پيامبران و اولياى الهى، چنين نقشى را داده تا مردم به آنان به عنوان واسطه و سبب بنگرند، اين است كه اوّلاً خداوند، با اين كار، اولياى خود را در كانون توجه و اقبال مردم قرار دهد تا در عمل، مردم با مراجعه به آنان و الگوگيرى از آنان، به طريق هدايت و سعادت دست يابند. ثانياً از آنجا كه اولياى الهى، انسانهايى مثل خود ما هستند، خيلى زود و راحت مىتوانيم با آنان رابطه عاطفى و نزديك برقرار مىكنيم و همين ارتباط سريع، ما را به اين اسوهها نزديك مىكند و ما را در معرض هدايت آنان قرارمىدهد.
کد سوال : 825
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : معناى شفاعت چيست؟ چگونه با بعضى آيات دال بر نفى «شفاعت» سازگار است؟
پاسخ : شفاعت از ماده «شفع» به معناى «زوج» در مقابل ماده «وتر» به معناى «فرد» گرفته شده است و به معناى اين است كه شخصى در كنار شخص ديگر قرار گيرد و با وساطت خود، او را در رسيدن به خواسته و حاجتش يارى دهد.
شفاعت در محاورات عرفى و گفت و گوى روزمره مردم، غالباً به معناى وساطت و درخواست شخص آبرومندى از بزرگى، براى عفو مجرمى يا ترفيع درجه و پاداش خدمت گزارى، به كار مىرود.
در حقيقت شخصى كه متوسل به شفاعت مىشود، نيروى خود را به تنهايى كافى نمىبيند؛ به اين جهت نيروى خود را با نيروى شفيع ضميمه نموده و در نتيجه آن را مضاعف مىكند تا به آنچه مىخواهد نايل شود.
T}معناى اصطلاحى شفاعت{T
شفاعت عبارت است از وساطت يك مخلوق ميان خداوند و مخلوقى ديگر؛ چه در دنيا و چه در آخرت؛ چه وساطت در رسانيدن خير و چه وساطت در دفع شر و ضرر.
يكى از مظاهر رحمت واسعه خداوند، مغفرت و آمرزش است. مغفرت و آمرزش الهى مانند هر رحمت ديگر او، از طريق مجارى خاص و براساس قانون و نظام اسباب و مسببات به بندگان مىرسد. به عنوان مثال، همانگونه كه رحمت هدايت الهى، از طريق وسايط به مردم مىرسد و انبيا و وحى و كتاب هاى آسمانى كه براى هدايت مردم فرستاده شدهاند، وسايط هدايت و واسطه خروج از ظلمات به نور هستند؛ رحمتِ مغفرت و آمرزش الهى نيز از طريق مجارى خاصى به مردم مىرسد؛ يعنى، فيض مغفرت الهى نيز از قانون و نظام اسباب و مسببات مستثنا نيست و از طريق اسباب و وسايط به بندگان مىرسد.
شفاعت در مغفرت، عبارت است از: «وساطت در رسيدن مغفرت و آمرزش الهى به بندگان گنهكار». بنابراين حقيقت شفاعت، رسيدن فيض مغفرت وآمرزش الهى از طريق مجارى و اسباب آن، به بندگان است.
به تعبير استاد شهيد مطهرى: «شفاعت»، در حقيقت همان مغفرت الهى است كه وقتى به خداوند - كه منبع و صاحب خيرها و رحمتها است نسبت داده مىشود، با نام «مغفرت» خوانده مىشود و هنگامى كه به وسايط و مجارى رحمت منسوب مىگردد، نام «شفاعت» به خود مىگيرد. V}مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، ج 1، ص 259.{V
بنابراين در شفاعت، شفيع ميان خداوند و بنده گنهكار واسطه شده و سبب مىشود كه آمرزش و مغفرت الهى، شامل حال انسان گنهكار بشود. ممكن است اين شفاعت در دنيا باشد و در همين دنيا مغفرت الهى شامل حال گنهكار گردد (مانند شفاعت توبه) و ممكن است در آخرت و روز رستاخيز باشد (مانند شفاعت اولياى الهى براى گنهكاران در روز قيامت).
T} شرايط شفاعت{T
شفاعت اولياى الهى در روز قيامت براى گنهكاران و واسطه شدن آنان در رساندن رحمت، مغفرت و آمرزش الهى، بدون حساب نيست؛ بلكه اينكه كسانى مورد شفاعت قرار گيرند، متوقف بر شرايطى است كه در آيات و روايات بيان شده است.
1. رضايت خداوند: همانگونه كه گذشت، شفاعت از سوى خداوند آغاز مىشود. شفاعت، فيض مغفرت الهى است كه مانند تمام فيوضات، از جانب خدا اعطا مىشود و شفيعان اسباب و وسايط و مجارى اين فيض هستند. فياض و اعطا كننده اين رحمت خداوند است. به همين جهت در آيات و روايات، شرط اصلى و اساسى شفاعت اين است كه مورد رضايت و پسند خداوند باشد.
شفيعان كسانياند كه خداوند آنان را براى اين امر پسنديده و به آنان اجازه شفاعت داده است: A}«يومئذ لا تنفع الشفاعة الا من اذن له الرحمان و رضى له قولا»{A؛ V}طه (20)، آيه 109.{V در آن روز شفاعت سودى ندارد مگر كسى كه خداى رحمان به او اجازه دهد و سخن او رابپسندد.
شفاعت شوندگان نيز كسانياند كه مورد رضايت و پسند خداوند باشند. A}«ولا يشفعون الا لمن ارتضى»{A؛ V}انبياء (21)، آيه 28.{V [شفيعان ]شفاعت نمىكنند، مگر براى كسى كه مورد رضايت و پسند خداوند باشد؛ يعنى، شفاعت شفيعان در حق كسى مؤثر واقع مىشود كه به مقام ارتضاى الهى نايل آمده باشد. پس، هم اصل شفاعت از سوى خداوند و اعطاى او است و هم شفيعان راخداوند براى اين مقام تعيين كرده و هم شفاعت شوندگان كسانياند كه خداوند مىخواهد.
2. گنهكارانى مورد شفاعت قرار مىگيرند كه گناهان آنان، اصل ايمان شان را به خطر نيفكنده باشد. به همين جهت در منابع دينى آمده است كه كافر و مشرك در روز قيامت شفاعت نمىشوند و شفاعت شفيعان به حال آنان سودى نخواهد داشت.
کد سوال : 826
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بر اساس روايات ما شيعيان معتقديم كه حضرت فاطمه(س) برترين زنان جهان است. اين عقيده چگونه با آيه 42 سوره آلعمران كه حضرت مريم(س) را برترين زنان عالم معرفىكند سازگار است؟
پاسخ : سوى مفسران دو پاسخ به اين سؤال دادهاند:
1. مراد آيه شريفه، برترى حضرت مريم بر همه زنان جهان در عصر خودش است. اين پاسخ هم مشابه قرآنى دارد و هم دليل روايى:
الف. در قرآن مجيد آمده است كه خداوند درباره بنىاسرائيل فرمود: A}«و انى فضّلتكم على العالمين»{A. V}بقره (2)، آيه 47.{V
در تفسير نمونه آمده است: «بديهى است منظور، برترى مؤمنان بنىاسرائيل بر مردم عصر خود بوده است».
ب. در تفسير برهان روايتى از مفضل بن عمر نقل شده است كه مىگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: مرا خبر ده از قول پيامبر خدا(ص) درباره فاطمه كه فرمودند: «او سرور زنان جهانيان است». آيا او سرور زنان عصر خويش است؟ امام(ع) فرمودند: «مريم سرور زنان جهان در عصر خود بود، اما فاطمه(س) سرور همه زنان از آغاز تا پايان است».
2. آيه شريفه قيد زمانى ندارد و مربوط به همه زمانها است؛ ولى قيد موضوعى دارد و از همين رو منافاتى با سرورى حضرت زهرا(س) بر همه زنان عالم در كمالات عاليه و والاى انسانى ندارد.
توضيح اينكه در قرآن مجيد، يكسرى از ويژگىها و امتيازات براى حضرت مريم بيان شده است. اين ويژگىها از اختصاصات حضرت مريم نيست و افراد ديگرى نيز در رتبه او و چه بسا بالاتر از او به چنين مقاماتى رسيدهاند؛ اما آنچه ازاختصاصات حضرت مريم(س) است و بدان وصف بر همه زنان عالم امتياز يافته است، چگونگى ولادت فرزند وى مىباشد.
علامه طباطبايى(ره) در تفسير الميزان مىفرمايد: «[اين كلمه ]از خصايص وجودى حضرت مريم(س)، انگشت روى هيچ خصيصهاى به جز ولادت عجيب فرزندش نمىگذارد. اين است كه «اصطفاء» از هر جهت نيست؛ بلكه آن گونه فرزند آوردن مراد است».
اما غير از كلمه «اصطفاء» كلمات ديگرى كه در آيات مربوط به آن حضرت آمده، از قبيل: «تطهير»، «تصديق به كلمات خدا و كتب او»، «قنوت» و «محدثه بودن» همه از امورى است كه اختصاص به آن حضرت ندارد.
در تفسير «اطيب البيان» نيز امتياز خصوصى حضرت مريم(س) بر ديگر زنان، چگونگى زاييدن حضرت عيسى(ع) بيان شده و در سر بيان A}«واصطفيك على نساء العالمين»{A آمده است: «بيان اين جمله براى اين است كه ديگر زنى نتواند چنين دعوايى بكند و بهانه به دست بياورد». بنابراين اگر آيه داراى قيد زمانى نباشد، حضرت مريم(س) را فقط در چگونگى فرزند آوردن از همه زنان جهان ممتاز دانسته است و اين نافى برترى حضرت زهرا(س) در كمالات عاليه انسانى نيست.
کد سوال : 827
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : فدك كجا است؟ چگونه به پيامبر رسيد؟ به چه دليل به حضرت فاطمه(س) به ارث رسيد و سرانجام آن چه شد؟
پاسخ : فدك يكى از دهكدههاى آباد و حاصلخيز نزديك خيبر است و تا مدينه 140 كيلومتر فاصله دارد. درسال هفتم هجرت، قلعههاى خيبر يكى پس از ديگرى فتح شد و قدرت مركزى يهود در هم شكست. ساكنان فدك تسليم گرديدند و در برابر پيامبر متعهد شدند نيمى از زمينها و باغهاى خودرا به آن حضرت واگذار كنند و نيمى ديگر را براى خود نگهدارند. افزون بر اين، آنها كشاورزى سهم پيامبر را هم به عهده گرفتند تا در برابرش مزدى دريافت كنند.
سرزمينهايى كه بدون هجوم نظامى به دست مسلمانان مىافتد، به شخص رسول خدا(ص) تعلق دارد و هر گونه بخواهد مىتواند عمل كند. وقتى آيه «و آتِ ذَالقربى حقّه و المسكين و ابن السبيل و لاتبذّر تبذيراً» V}اسرا (17)، آيه 26.{V نازل شد، پيامبر اسلام دخترش فاطمه(س) را خواست و فدك را به او داد. V}طبرسى، مجمع البيان، ج 3، ص 411.{V
T}سرگذشت فدك پس از پيامبر(ص){T
پس از پيامبر اسلام، حضرت فاطمه(س) از فدك محروم گرديد و كارگرانش را از فدك بيرون كردند. آن حضرت براى پس گرفتن فدك بسيار كوشيد؛ ولى دستگاه خلافت از اين كار سرباز زد. ممنوعيت حضرت فاطمه(س) از فدك در زمان خلافت ابوبكر بن ابى قحافه پىريزى شد. پس از آنكه معاويه به قدرت رسيد، فدك را ميان مروان، عمروبن عثمان و پسرش يزيد تقسيم كرد. در دوران خلافت مروان، همه فدك در اختيار وى قرار گرفت و او آن را به پسرش عبدالعزيز داد. عبدالعزيز نيز فدك را به پسرش عمر داد. عمربن عبدالعزيز فدك را به فرزندان حضرت فاطمه(س) برگردانيد. پس از درگذشت عمربن عبدالعزيز، فدك در اختيار خلفاى بعدى قرار گرفت وتا روزى كه حكومت امويان ادامه داشت، در اختيار آنان ماند. وقتى حكومت به بنى عباس رسيد، سفّاح آن را به عبدالله بن حسن برگرداند. پس از سفاح، منصور دوانقى فدك را از فرزندان زهرا(س) گرفت. فرزند منصور (مهدى) فدك را به فرزندان زهرا(س) بازگردانيد. پس از مهدى، موسى و هارون دوباره فدك را از فرزندان حضرت فاطمه(س) پس گرفتند. وقتى خلافت به مأمون عباسى رسيد، به طور رسمى فدك را به فرزندان حضرت زهرا(س) بازگردانيد. پس از مأمون نيز وضعيت فدك چنين بود، گاه بر مىگرداندند و گاه پس مىگرفتند. در عصر آنها، فدك مسألهاى سياسى به شمار مىآمد نه انتفاعى و اقتصادى. خلفاى عباسى و اموى به درآمد فدك نياز نداشتند. براى همين وقتى عمربن عبدالعزيز فدك را به فرزندان فاطمه(س) باز گرداند، بنىاميه او را سرزنش كردند و گفتند: تو بااين كار ابوبكر و عمربن خطاب را تخطئه كردى. V}سبحانى، جعفر، فروغ ابديت، ج 2، ص 669.{V
مسلم بن حجّاج نيشابورى، در كتاب معروفش «صحيح مسلم»، داستان مطالبه فدك از سوى حضرت فاطمه(س) را به طور مشروح آورده و از عايشه چنان نقل كرده است كه، حضرت فاطمه(س) پس از امتناع خليفه از بازگرداندن فدك، با او قهر كرد و تا هنگام وفاتش حتى يك كلمه با ابوبكر سخن نگفت. V}صحيح مسلم، ج 3، ص 1380.{V در نهجالبلاغه درباره فدك چنين آمده است: «از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، تنها فدك در دست ما بود كه گروهى بر آن بخل ورزيدند و گروهى هم از آن چشم پوشيدند؛ و خداوند بهترين داور است.» V}نهج البلاغه (فيضالاسلام)، نامه 45.{V
سرانجام در دوران متوكل عباسى فدك از فاطميان پس گرفته شد؛ درختانش به دستور شخصى به نام «عبدالله بن عمر بازيار» قطع گرديد و روسياهى آن براى بدخواهان باقى ماند. ناگفته نماند قطع درختان در حالى انجام گرفت كه يازده درخت خرمايى كه به دست مبارك پيامبر(ص) در آن كاشته شده بود، هنوز باقى بود. شخصى كه آن درختان را قطع كرد، «بشران بن ابى امية ثقفى» نام داشت كه پس از بازگشت به بصره - آن گونه كه در تاريخ آمده است - فلج شد. V}ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 217. براى آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. امينى، الغدير، ج7، ص 194؛
ب. صدر، محمدباقر، فدك در تاريخ؛
پ. مدينهشناسى، ج 2، ص 492؛
ت. دشتى، فرهنگ سخنان فاطمه(س)؛
ث. معجم البلدان، ج 4، حرف «ف»؛
ج. سيره حلبيه، ج 3، ص 362؛
ح. كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 492. (بحث خمس)؛
خ. احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول.{V
کد سوال : 828
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : شيعه در ايام عادى و روزهاى معمول زندگى از پوشيدن لباس سياه پرهيز مىكند؛ اما در دهه اول محرم، آخر صفر، ايام شهادت اميرمؤمنان(ع) و فاطمه زهرا(س) و نظاير آن، جامه مشكى مىپوشد و در و ديوار و كوى و برزن را سياهپوش مىكند. فلسفه اين سياهپوشى چيست؟
پاسخ : قرآن و روايات، دوستى خاندان رسول اكرم(ص) را بر مسلمانان واجب كردهاند. V}شورى (42)، آيه :23؛ هود (11)، آيه 29؛ ميزان الحكمة، ج 2، ص 236.{V دوستى لوازمى دارد و محبّ صادق كسى است كه شرط دوستى را - چنان كه بايد و شايد - به جاى آورد. يكى از مهمترين لوازم دوستى، همراهى و همدلى با دوستان در غمها و شادىها است. از اين رو، احاديث بر برپايى جشن و سرور در ايام شادى اهل بيت(ع) و ابراز حزن و اندوه در مواقع سوگ آنان تأكيد ورزيدهاند.
حضرت على(ع) مىفرمايد: شيعه و پيروان ما در شادى و حزن ما شركت دارند؛ V}بحارالانوار، ج 44، ص 287.{V امام صادق(ع) نيز فرمود: H}«شيعتنا جزء منا خلقوا من فضل طينتنا، يسوؤهم ما يسوءُنا ما يسرّهم ما يسرُّنا...»{H؛ V}طوسى، امالى، ص 305.{V «شيعيان ما پارهاى از خود ما بوده و از زيادى گل ما خلق شدهاند، آنچه ما را بدحال يا خوشحال مىسازد، آنان را بدحال و خوشحال مىگرداند.»
اين وظيفه عقلانى و شرعى ايجاب مىكند كه در ايام عزادارى اهل بيت(ع) حزن و اندوه خود را در گفتار (اشك و آه و ناله و زارى) V}در اين خصوص نگا: چشمه فيض.{V، رفتار (كم خوردن و كم آشاميدن) V}طبق فرموده امام صادق(ع) به معاويه بن وهب: عزاداران سيدالشهداء(ع) در روز عاشورا از آب و غذا دورى جويند تا آنكه يك ساعت از وقت فضيلت نماز عصر بگذرد، آنگاه در حد لزوم به غذاى معمول صاحبان مصيبت، سدّ جوع و عطش كنند.(نگا: تاريخ النياحة الامام الشهيد الحسين بن على(ع)، سيد صالح شهرستانى، ج1، ص157-159) اين روايت بايد براى ما تأمل برانگيز باشد.{V، و حتى پوشاك (پوشيدن لباسى كه از حيث جنس و رنگ و نحوه پوشش در عرف حكايتگر اندوه و ناراحتى است) آشكار سازيم؛اما چرا لباس و پوشش سياه؟
رنگ سياه، از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر يك از اين خواص، در مورد يا مواردى خاص، به كار مىرود. رنگ سياه از جهتى رنگ پوشش است؛ يعنى سبب استتار و اختفا مىگردد و براى چنين هدفى به كار گرفته مىشود؛ V}يوسفى، دكتر غلامحسين، يادداشتهايى در زمينه فرهنگ و تاريخ، ص272و273.{V از جهت ديگر، رنگ هيبت و تشخص است. به همين سبب، لباس رسمى شخصيتها سياه يا سرمهاى سير است. در نقلهاى تاريخى موارد فراوان مىتوان يافت كه براى نشان دادن هيبت و تشخص فرد، گروه، حكومت يا مسألهاى از اين رنگ استفاده شده است. V}در كتاب برهان قاطع در برابر واژه سياهپوش آمده است: «شب گرد و عسس و مير بازار و مير شب را گويند، و چاووش را نيز گفتهاند و آن كسى باشد كه پيشاپيش پادشاه دور باش گويد و اين جماعت در قديم به جهت هيبت و صلابت و سياست سياه مىپوشيدهاند،»V}(برهان قاطع، محمد حسين تبريزى، ص683){V ابن اثير يكى از مورخان برجسته مىنويسد: ابومسلم خراسانى روزى خطبه خواند. مردى برخاست و پرسيد: اين علامت سياه كه بر تو مىبينم چيست؟ گفت: ابو زبير از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است كه گفت: پيغمبر(ص) هنگام فتح مكه عمامه سياه بر سرداشت و اين لباس هيبت و لباس دولت است.»(ابن اثير، الكامل، ج9، ص114){V
يكى ديگر از خواص و آثار رنگ سياه، آن است كه اين رنگ به صورت طبيعى، رنگى حزن آور و دلگير و مناسب عزا و ماتم است. از همين رو، بسيارى از مردم جهان از اين رنگ براى اظهار اندوه در مرگ دوستان و عزيزان خود سود مىجويند. البته انتخاب رنگ سياه در ايام سوگوارى، علاوه بر نكته فوق، علتى منطقى - عاطفى نيز دارد. آنكه در ماتم عزيزان خويش جامه سياه مىپوشد و در و ديوار را سياهپوش مىكند، بااين عمل مىخواهد بگويد و بفهماند: عزيز از دست رفته، مايه روشنى چشم و فروغ ديدگانم بود و دفن پيكرش در دل خاك به سان افول ماه و خورشيد در چاه مغرب، پهنه حيات و زندگى را در چشمم تيره و تار ساخته و زمين و زمان را در سياهى و ظلمت فرو برده است.
اين مطلب شواهد گوناگون دارد. حضرت زهرا(س) هشت روز پس از رحلت حضرت رسول(ص)، بر مزار آن حضرت فرياد برآورد: «اى پدر، تو رفتى و با رفتن تو دنيا روشنىهاى خويش را از ما برگرفت و نعمت و خوشىاش را از ما دريغ كرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن و درخشان بود[ولى اكنون با رفتن تو] روز روشن آن سياه گشته و تر و خشكش حكايت از شبهاى بس تاريك دارد... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ما است...» V}بحارالانوار، ج 43، ص 174-180.{V
فردوسى نيز، با اشاره به قتل سيامك توسط ديوان، مىگويد:
P}چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه{E}از اندوه گيتى بر او شد سياه{P
بنابراين، سياه پوشى به دليل رمز و رازى كه در اين رنگ نهفته است، رسمى طبيعى و سنتى منطقى براى نشان دادن حزن و اندوه بوده، ملل و اقوام گوناگون در ايام عزا از آن بهره جستهاند. V}براى مطالعه بيشتر ر.ك:
الف. زندگى مسلمانان در قرون وسطى، دكتر على مظاهرى، ترجمه مرتضى راوندى، ص68و69؛
ب. رنگ در تاريخ ايران، دكتر مريم ميراحمدى؛ فصلنامه مطالعات تاريخى، سال اول، ص 115 بهبعد؛
پ. فرهنگ البسه مسلمانان، دُزى، ترجمه دكتر حسينعلى هررى، ص342-349.{V
T}سابقه سياهپوشى{T
شواهد فراوانى در متون كهن ايرانى وجود دارد كه سياهپوشى را نشان ماتم و اندوه قلمداد كرده است. شاهنامه فردوسى كه بيانگر فرهنگ و تمدن كهن ايران است، از مواردى كه جامه سياه را نمود عزا و غم تلقى كرده، آكنده مىنمايد. وقتى رستم به دست برادرش، شغاد، ناجوانمردانه كشته شد، با اين بيت روبهرو مىشويم:
P}به يك سال در سيستان سوگ بود{E}همه جامههاشان سياه و كبود{P
در عصر ساسانيان، هنگامى كه بهرام گور در گذشت، وليعهدش يزدگرد سياه پوشيد:
P}چهل روز سوگ پدر داشت راه{E}بپوشيد لشگر كبود و سياه{P
وقتى فريدون در گذشت نيز بازماندگان و سپاهش جامه سياه پوشيدند:
P}منوچهر يك هفته با درد بود{E}دو چشمش پر از آب و رخ زرد بود{P
P}سپاهش همه كرده جامه سياه{E}توان گشته شاه و غريوان سپاه{P
اين سياهپوشى تا اكنون در ايران رايج است. V}نگا: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج3، ص 452؛ مير سيد ظهيرالدين مرعشى، تاريخ گيلان و ديلمستان، ص 223.{V
در اساطير يونان باستان آمده است: زمانى كه تيتس از قتل پاتروكلوس به دست هكتور شديداً اندوهگين شد، به نشانه عزا سياهترين جامههايش را پوشيد. اين امر نشان مىدهدكه قدمت رسم سياهپوشى در يونان به عصر هومر باز مىگردد. در ميان عبرانيان (يهوديان قديم) نيز رسم آن بود كه در عزاى بستگان سرها را مىتراشيدند و بر آن خاكستر مىپاشيدند و لباس تيره مىپوشيدند. V}باستانى، پطرس، دائرة المعارف، ج 6، ص 710 - 712.{V
بستانى، در دائرة المعارف خود، رنگ سياه را مناسبترين رنگ عزا در تمدن اروپاى قرنهاى اخير گزارش كرده، مىنويسد: «طول دوران عزادارى، بر حسب درجه نزديكى به ميّت، از يك هفته تا يك سال طول مىكشد و بيوه زنان دست كم تا يك سال عزا مىگيرند و در اين مدت لباسهاى آنان سياهرنگ و خالى از هر گونه نقش و نگار و زيور آلات است.» V}همان.{V
در كتابهاى تاريخى گزارش شده است كه عرب، در مواقع مصيبت، جامه خويش به رنگ سياه مىكرد. V}اخبار الدولة العباسية، تحقيق دكتر عبدالعزيز دورى و دكتر عبدالجبار مطلّبى، ص 247.{V در عصر پيامبر(ص) پس از پايان جنگ بدر كه 70 تن از مشركان و قريش به دست مسلمانان بر خاك هلاكت افتادند، زنهاى مكه در سوگ كشتگان خويش جامه سياه پوشيدند. V}ابن هشام، السيرة النبوية، ج 3، ص 10 و 11.{V
شعر لُبيد، درباره سياهپوشى زنان نوحهگر، مورد استشهاد بسيار از كتب لغت است:
P}يخشمن حرّ اوجه صِحاح{E}فى السُّلُب السّودِ و فى الاَمْساح{P
V}ابوالحسنى، على، سياهپوشى در سوگ ائمه نور، ص 76و77.{V
آن زنان در حالى كه لباسهاى سياه عزا و پلاس مويين بر تن كرده بودند، گونههاى خويش را با ناخن مىخراشيدند.
پس شواهد تاريخى و ادبى نشان مىدهد، رنگ سياه از دير باز در ميان بسيارى از ملل و اقوام نشان عزا و اندوه بوده است. اين امر به ايران يا دوران اسلام اختصاص ندارد و اعراب پيش از اسلام، ايرانيان و يونانيان باستان در عزا جامه سياه يا كبود مىپوشيدند. V}براى اطلاع بيشتر ر.ك:
الف.تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، آداممتز، ترجمه علىرضا ذكاوتى قراگزلو، ج2،ص127 به بعد؛
ب. سياهپوشى در سوگ ائمه نور. همان ص 53-93.{V
T}سياهپوشى در ميان اهل بيت(ع){T
گزارشهاى مستند تاريخى حكايتگر اين حقيقت است كه پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) نيز بر اين سنت منطقى و رسم طبيعى مُهر تأييد گذاشته و خود در عزاى عزيزانشان سياه پوشيدهاند. به روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، امام حسن(ع) در سوگ اميرمؤمنان على(ع) جامه سياه پوشيد و با همين جامه براى مردم خطبه خواند. V}ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ج 16، ص 22.{V براساس حديثى كه اكثر محدثان نقل كردهاند، زنان بنى هاشم در سوگ اباعبدالله الحسين(ع) جامه سياه پوشيدند: H}«لما قتل الحسين بن على(ع) لبس نساء بنى هاشم السواد و المسوح و كن لاتشتكين من حر و لا برد و كان على بن الحسين(ع) يعمل لهن الطعام للمأتم»{H؛ V}بحارالانوار، ج 45، ص 188؛ وسائل الشيعه، ج 2، ص 890.{V «وقتى امام حسين بن على(ع) به شهادت رسيد، زنان بنى هاشم لباسهاى سياه و جامههاى خشن مويين پوشيدند و از گرما و سرما شكايت نمىكردند و پدرم على بن الحسين(ع) به علت اشتغال آنان به مراسم عزادارى، برايشان غذا درست مىكرد.»
مرحوم كلينى چنان نقل مىكند كه سليمان بن راشد از پدرش نقل كرد: امام سجاد(ع) را ديدم كه جبّهاى جلو باز و سياه رنگ و طيلسانى كبود رنگ پوشيده بود. V}وسائل الشيعه، ج 3، ص 361.{V
اين شيوه از سوى ديگر ائمه(ع) و بزرگانى چون امسلمه، مختار ثقفى و سيف بن عميره نخعى كوفى جريان داشته و در عصر غيبت تا كنون تداوم يافته است. V}سياهپوشى در سوگ ائمه نور، ص 129-155.{V
T}فلسفه سياهپوشى عباسيان{T
عباسيان كه در طول قيام داعيه خونخواهى شهداى اهل بيت(ع) داشتهاند و وقتى به قدرت رسيدند، دولت خود را دولت آل محمد(ص) و ادامه خلافت على بن ابى طالب(ع) خواندند، لباس سياه را براى نشان دادن تداوم ماتم و اندوهشان در فقدان عزت پيامبر و مصائب اهل بيت(ع) انتخاب كردند. V}ر.ك: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 172؛ حسن، ابراهيم، تاريخ الاسلام، ج1، ص 408 و ج 2، ص 447-448.{V براساس منابع تاريخى، پس از قتل فجيع زيد و يحيى، آتش خشم مردم عليه رژيم اموى زبانه كشيد و در خراسان بزرگ آن روز، شهرى باقى نماند كه مردمش، لباس سياه نپوشيده باشند. قيام ابومسلم و ظهور سياه جامگان عباسى نيز دقيقاً در همين دوره حساس تاريخى صورت گرفت. بنى عباس كه در بحبوحه قيام زيد و يحيى خود و پيروان خويش را از معركه و جنگ بابنى اميه و خطرات ناشى از آن بركنار داشته بودند، اوضاع و شرايط را جهت بهرهبردارى مناسب ديدند و به بهانه خونخواهى شهداى مظلوم كربلا و زيد و يحيى، پرچم سياه و سياهپوشى را ابزار اعلام عزاى شهداى اهل بيت(ع) ساختند و با اين ترفند دوستداران اهل بيت(ع) را پيرامون خود گرد آوردند؛ و براى آنكه اين تبليغ ظاهرى را در اذهان مردم زنده نگه دارند، پس از به قدرت رسيدن، سياهى پرچم و لباس را شعار هميشگى خويش ساختند.
به دليل همين فريبندگى ظاهرى بود كه امام صادق(ع) و ديگر ائمه(ع) به رنگ و لباس سياه خرده مىگرفتند؛ يعنى مخالفت امام در اين موارد، به سياهپوشى رسمى و خاصى كه از سوى بنى عباس تحميل شده و نماد بستگى و اطاعت از حكومت ستمگران به شمار مىآمد، ناظر است نه سياهپوشى در عزا و ماتم؛ به ويژه مصائب اهل بيت(ع). V}نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، ص195-200.{V
T}سخن پايانى{T
آنچه به اجمال و اختصار گذشت، نشان مىدهد:
اولاً، سياهپوشى سنت منطقى بشر در طول تاريخ بوده و در ايران باستان، يونان و اعراب رواج داشته است.
ثانياً، سياهپوشى بر مصائب اهل بيت(ع) تداوم همان سيره انسانى است.
ثالثاً، سياهپوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل نشده، از ديرباز در فرهنگ و تمدن ملت ايران ريشه داشته است.
به هر روى، لباس سياه نشانه عشق و دوستى به ساحت امامان پاك اعلان جانبدارى از سرور آزادگان در جبهه ستيز حق و باطل و اظهار تيره شدن آفاق حيات معنوى است. آنكه در عزاى امامان نور(ع)، خصوصاً سالار شهيدان، جامه سياه مىپوشد، جسمى تيره ولى جانى روشن دارد، در ظاهر سياه است ولى در باطن سپيد.
و چه خوش گفته است شيخ محمود شبسترى در گلشن راز:
P}سياهى گر بدانى نور ذات است{E}به تاريكى درون، آب حيات است{P
P}چه مىگويم كه هست اين نكته باريك{E}شب روشن ميان روز تاريك{P
کد سوال : 829
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : محبت اهل بيت(ع) چيست و چگونه به دست مىآيد؟
پاسخ : ابتدا بايد معناى حب روشن شود و سپس تعريف حب اهل بيت و ائمه اطهار(ع). حب؛ يعنى، رغبت و ميل انسان به چيزى اگر اين ميل باطنى و رغبت دل به چيزى شديد و قوى شود آن را عشق مىنامند V}با استفاده از: طريحى، مجمع البحرين، ج 2، ماده «حبب».{V تعريف حب اهل بيت(ع) را بايد از خود روايات اخذ كرد. در روايتى، رسول اكرم(ص)مىفرمايد: H}«لا يؤمن احدكم حتى اكون احب اليه من ولده و والده و الناس اجمعين» {H؛ V}ميزان الحكمه، ج 2، ص 236، ح 3197.{V «هيچ كس از شماها ايمان ندارد، مگر اينكه من نزد او از فرزندانش و پدرش و همه مردم محبوبتر باشم».
حضرت ابتدا اصل ايمان را مشروط به حب خود مىداند و سپس در ضمن آن حب خود را توضيح مىدهد. در روايتى ديگر حضرت براى حب خود مرتبه بالاترى را مىفرمايد: H}«لايومن عبد حتى اكون احب اليه من نفسه ويكون عترتى احب اليه من عترته و يكون اهلى احب اليه من اهله و يكون ذاتى احب اليه من ذاته»{H؛ «هيچ بندهاى ايمان نداردمگر اينكه من نزد او از خودش محبوبتر باشم و ذريه من پيش او از ذريه خودش محبوبتر باشد و اهل من پيش او از اهل خودش محبوبتر باشد و ذات من پيش او از ذات خودش محبوبتر باشد. V}همان، ر 3199.{V
در اين روايت نيز حضرت، شرط ايمان را حب خود و اهل بيت خود مىداند و هم تنها به مرتبه پايين حب اكتفا نمىكنند؛ بلكه مرتبه بالاى آن را مىفرمايد؛ زيرا يك انسان طبيعى و عادى، خودش پيش خودش از همه محبوبتر است. سپس فرزندان و سپس نزديكان؛ ولى انسان فوق طبيعى وقتى در حب كسى به مرتبه بالاى آن مىرسد، آن كس را بر خود و فرزندان، نزديكان و همه ترجيح مىدهد و اين همان مرتبه شديد و قوى حب است كه به آن «عشق» ميگويند. بنابراين حب اهل بيت و ائمه اطهار(ع) بايد در اين حد اعلا باشد و اگر هر اندازه از اين حد پايينتر باشد، به همان اندازه ايمان نقص و كاستى دارد.
به عبارت ديگر درجات ايمان با درجات حب پيامبر اكرم واهل بيت(ع) سنجيده مىشود.
T}دوستى اهل بيت(ع) در عمل{T
امام محمد باقر(ع) مىفرمايند: H}«يا جابر! بلغ شيعتى عنى السلام و اعلمهم انه لا قرابه بينا و بين الله عزوجل و لا يتقرب اليه الابالطاعه يا جابر من اطاع الله و احبنافهو ولينا و من عصى الله لم ينفعه حبنا» {H؛ V}همان، ص 238، ح 3211.{V «اى جابر! از طرف من به شيعه من سلام برسان و به آنها اعلام كن كه هيچ قرابت و خويشاوندى بين ما و خداى عزوجل نيست و فقط با طاعت و بندگى به درگاه الهى تقرب جسته مىشود. اى جابر! هركس اطاعت خدا را كند و - همراه آن - به ما محبت ورزد و دوست و محب ما مىباشد و هركس معصيت خدا را كند حب ما برايش نافع نمىباشد».
بنابراين اولين شرط حب اهل بيت(ع) اطاعت حق تعالى و پرهيز از گناه مىباشد ممكن است درجه پايين محبت (همان ميل باطنى و رغبت درونى) را داشته باشد؛ ولى عملاً اهل معصيت هم باشد، چنين حبى خيلى سود بخش نيست (لازم به يادآورى است معصيتهاى اتفاقى كه بعدش توبه هم باشد - باعث نمىشود كه حب اهل بيت(ع) سودى نبخشد.)
حضرت على مىفرمايد: H}«انا مع رسول الله(ص)و معى عترتى على الحوض، فمن ارادنا فليأخذ بقولنا وليعمل بعلمنا...» {H؛ V}همان، ح 3212.{V «من با رسول الله(ص) در حالى كه عترت من هم با من هستند بر حوض [كوثر ]اشراف داريم. پس هر كس ما را مىخواهد هم بايد گفتار ما را بگيرد و هم عمل ما را عمل كند...».
بنابراين اين حب بايد در عمل متجلى شود.
T}راههاى كسب دوستى اهلبيت(ع):{T
1. معرفت اهل بيت(ع): در سايه معرفت امام به كمالات و ويژگىهاى منحصر به او بيشتر واقف مىگرديم و اين وقوف خود فطرتا شيفتگى و محبت نسبت به اهل بيت(ع) را در پى دارد.
امام صادق(ع) مىفرمايد: H}«الامام علم بين الله عزوجل و بين خلقه، فمن عرفه كان مومنا و من انكره كان كافرا» {H؛ V}همان، ج 1، ص 170، ح 839.{V «امام آن شاخص [و دليل و راهنماى ]آشكار است كه بين خداى عزوجل و خلقش قرار گرفته، پس هر كس او را شناخت مؤمن مىگردد و هر كس او را انكار كرد [و نشناخت ]كافر مىگردد». مؤمن بودن، فرع بر شناخت امام است. از طرفى ايمان، عين حب و بغض است.
امام محمد باقر(ع) مىفرمايد: H}«الايمان حب و بغض» {H؛ V}همان، ج 2،ص 214، ح 3095.{V «ايمان حب و بغض است». حب به تمامى خوبىها و كمالات و... و بغض از همه بدىها، كژىها و...
پس در پرتو شناخت و معرفت ايمان حاصل مىشود و ايمان هم جز حب و بغض نيست. نتيجه اين مىشود كه يكى از راههاى عملى مهم كسب حب اهل بيت(ع)، معرفت آن بزرگواران است.
2. اطاعت از اهل بيت(ع): اگر كسى شناخت لازم و كافى به اهل بيت(ع) پيدا كرد، اطاعت از آنان را بر خود لازم مىداند؛ ولى گاهى شناخت در آن حد بالا نيست در اين صورت چه بسا نسبت به اوامر آنان عصيان شود. عصيان هم به هر اندازه باشد، به همان اندازه كدورت و بغض مىآورد. كدورت و بغض هم، ضد صفا و حب است. پس هر اندازه نسبت به اوامر آنان عصيان شود، به همان اندازه بغض و كدورت نسبت به آنان در دل ايجاد مىشود و برعكس هر اندازه نسبت به اوامر آنان اطاعت شود، به همان اندازه حب و صفا به آنان دل را فرا مىگيرد.
امام رضا(ع) مىفرمايد: H}«اللهم انى اسئلك... العمل الذى يبلغنى حبك...» {H؛ V}همان، ح 3093.{V «الها! از تو آن عملى را مسألت مىكنم كه حب خودت را به من برساند». بنابراين يكى از راههاى عملى وصول به «حب» اصل عمل و طاعت عملى است.
3. توسل با حال: در سايه شناخت امام مىفهميم همه چيزمان به او وابسته است. واسطه فيض و كمال و همه چيزمان امام مىباشد V}براى آشنايى بيشتر ترجمه زيارت جامعه كبيره را مطالعه كنيد.{V اگر توسل بعد از شناخت و با حال همراه باشد، ترنم عاجزانه و عاشقانهاى است كه حب را در دل بيش از پيش مىپروراند.
4. تولى و تبرى: دو اصلى كه با حب اهل بيت(ع) تأثير متقابل دارند يعنى، حب اهل بيت(ع)، تولى و دوستى با دوستان خدا و آنان و تبرى و بىزارى از دشمنان خدا و آنان را مىآورد و تولى و تبرى هم محبت اهل بيت(ع) را در پى دارد. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. يثربى، يحيى، فلسفه امامت.
ب. مكارم شيرازى، ناصر، رهبران بزرگ.{V
کد سوال : 830
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نسبت دين و سياست با هم چگونه است؟ آيا دين و سياست با هم قابل جمع هستند؟
پاسخ : اگر ماهيت دين و وجه نياز آدمى بدان به خوبى شناخته شود، قلمرو آن نيز تعيين مىگردد و مشخص مىشود كه عدم جدايى دين از سياست چراست. دين مجموعه اى است از:
1. معارف و بينشها (جهان بينى)؛
2. سلسله دستورات اخلاقى كه سازنده خصايل نيكو و شخصيت حقيقى انسان است؛
3. سلسله قوانين و مقرراتى كه مناسبات انسان را با خدا، جامعه و طبيعت به نيكوترين وجهى تبيين نموده و سعادت بشر را در پى آنها تضمين مىنمايد (ايدئولوژى).
از طرف ديگر سعادت انسانها - چه در دنيا و چه در سراى آخرت - در گرو قوانينى جامع كامل و بىنقص است و چون اين جهان گذرا و سراى جاويد ابدى، با يكديگر در ارتباط وثيق بوده و هر كنشى در اين دنيا نسبت به سر نوشت آدمى در حيات پايدار خويش مؤثر است؛ پس قانونگذار علاوه بر احاطه كامل به تمام نيازهاى دنيايى بشر، بايد ربط آنها را با زندگى اخروى نيز منظور دارد و اين در حالى است كه هنوز متفكران بشرى، تعريف واحدى از سعادت انسان به دست ندادهاند و حتى در اينكه تنها در همين دنيا واقعا كدامين راه تضمين كننده كمال و سعادت بشرى است، اختلاف شديدى وجود دارد. و از همين رو مكتبهاى گوناگونى به وجود آمده كه هر يك پس از چند صباحى تجربه، ضعف و شكست خود را برملا كردهاند. بنابراين بشريت بر سر دو راهى قرار دارد:
يك. يا همواره در مسائل انسانى سياسى و اجتماعى خويش، به دنبال مكاتب بشرى راه افتد و هر روز چيزى را تجربه كند و پس از شكست راه ديگر برگزيند تا پايان حيات تاريخى خود.
دو. از ناحيه خداوند - كه عالم به تمام نيازهاى او و راه كمال حقيقى او است - قانونى بدون خطا به او عرضه شود تا با تبعيت از آن به سمت سعادت و خوشبختى حركت نمايد. اين است معناى عدم جدايى دين از سياست و راه اول راه «سكولاريسم» و جدايى دين از سياست است.
با مرورى كوتاه بر قوانين اسلامى و آيات قرآن روشن مىگردد كه اسلام دينى جامع و همهسونگر است كه تمام ابعاد زندگى انسان (فردى، اجتماعى، دنيوى، اخروى، مادى و معنوى) را در نظر گرفته و همان گونه كه مردم را به عبادت و يكتاپرستى دعوت نموده و دستورات اخلاقى و مربوط به خودسازى فردى را دارد؛ احكام و دستوراتى در مورد مسائل حكومتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، قضايى و اداره صحيح جامعه، روابط بينالملل، حقوقى و... دارا است و مقررات قضايى حقوقى روابط اجتماعى مسائل اقتصادى تربيتى و... دارد.
سيره و روش رسول اكرم(ص) نشان دهنده اين است كه دين از سياست جدا نيست و خود آن حضرت ضمن تشكيل حكومت، مسؤوليت اجرايى و قضايى آن را بر عهده داشت. اميرالمؤمنين على(ع) نيز حكومتى بر اساس عدل و اجراى دستورات الهى بنا نهاد و... پس تشكيل حكومت از ضروريات دين اسلام است و آيات فراوانى در اين زمينه وجود دارد؛ از جمله:
1. آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر V}(آل عمران 104و 110؛ توبه 71)؛{V
2. اطاعت از اولى الامر V}(نساء، 10 65 59)؛{V
3. نپذيرفتن ولايت و سرپرستى بيگانگان كافران و ظالمان V}(آل عمران/ 28 و 118؛ نساء / 6 ،141 و 144؛ مائده /51 و 57؛ هود / 113)؛{V
4. ولايت پيامبر و ولايت مؤمنين بر يكديگر V}(احزاب / 6؛ توبه / 71)؛{V
5. مشورت با مومنان V}(آل عمران / 115 و 151؛ شورى / 38)؛{V
6. نجات مظلومان و مستضعفان V}(نساء / 75){Vو همه آيات مربوط به جهاد و دفاع؛
7. هدف از دين و بعثت انبياء برپايى عدالت اجتماعى و قوانين الهى است V}(نساء / 58 و 135حديد / 29؛ مائده / 8؛ نحل / 90)؛{V
8. نهى از حكم به غير دستورات الهى V}(مائده / 44، 45، 47 و 50)؛{V
9. خصوصيات جامعه اسلامى V}(اعراف / 157؛ فتح / 29)؛{V
10. لزوم وجود نيرو و تجهيزات براى حكومت اسلامى V}(انفال / 60)؛
{V 11. رهبر و كسى كه مردم از او اطاعت و پيروى مىكنند بايد از همه اصلح باشد V}(يونس/ 35)؛{V
12. سرانجام دين خدا بر همه اديان و مكاتب پيروز مىگردد و حكومت در دست صالحان قرار مىگيرد V}(قصص / 5؛ فتح / 28؛ توبه / 33)؛{V
13. نمونه حكومت انبيا در قرآن، مانند حكومت داود و سليمان(ع) V}(نمل / 26){V و روايات در اين زمينه زياد است؛ از جمله روايتى است كه صدوق در كتاب «علل الشرايع» نقل كرده است كه فضل بن شاذان از امام رضا(ع) پرسيد: چرا خداوند دستور داد كه از اولوالامر اطاعت كنيد؟ حضرت در ضمن جواب فرمودند: اگر خداوند امامى كه امين و حافظ دستورات الهى باشد براى مردم قرار ندهد، دين از بين مىرود و سنتها و دستورات الهى دگرگون مىگردد V}صدوق، علل الشرايع، ج 1، باب 182، حديث 9. {Vو نامه اميرالمؤمنين(ع) به مالك اشتر و... همه اينها دلالت بر عدم تفكيك سياست از اين دين دارد.
بنابراين اگر يك مسلمان نخواهد نظام و انديشه سياسى اسلام را بپذيرد در واقع به نوعى گزينشگرى در دين دست زده است و بخشى را برگرفته و بخش ديگر را فرونهاده است و اين در منطق قرآن مردود مىباشد.