_Aarsoo_:
از شور چه کس کردی ،
شوریده سری عمری ؟
از شور
معشوق.
از شور آن که
ز ما وقت سفر یاد نکرد.
سر شوریده سامان کی پذیرد ؟
بعضی میگن با
وصل اما فکر نمی کنم. به قول سعدی:
جمال در نظر
و شوق همچنان باقیست
گدا اگر همه
عالم به او دهند گداست
شوریده سری با شوریده دلی فرق داره ؟
اگه آره توضیح بدین .
بله که فرق
میکنه. وقتی دل شوریده میشه تازه اول راه شوریده سریه. وقتی در راه معشوق از منافع
شخصیت بگذری در حالی مه این با هیچ منطق مادی جور در نمیاد کم کم مردم شروع می کن
که بگن طرف دیوونه است. بعد که فراق غم عشق رو بیشتر بچشی دیگه عنان اختیار از
دست میدی و بالکل شوریده سر میشی.
ای دل نگفتمت
که عنان نظر بتاب
اکنونت افکند
که ز دستت لگام شد
شاه شوریده سر بودن خوبه ؟
نه اصلا!
خیلی سختی و مشقت داره اصلا به فکر این که جای من رو بگیرید نیافتید.
جدای از شوخی
ما که بدی ای ازش ندیدیم.
چجوری میشه یه شاه شوریده سر تمام
عیار شد ؟
باید تا جای
ممکن کم خرد شد.
یه جمله یا معنی یا حستون نسبت به این
اشعار :
چقدر آزادی عمل دادید. اینطوری که میشه همش رو پیچوند! من
همون معنی رو میگم.
ای دیده اگر کور نی گور ببین / وین
عالـــم پرفتنـــه و پر شور ببیــــــن / شاهان و سران و سروران زیــر
گلنـــد / روهای چـــو مــه در دهـــن مــــور ببین
ای چشم من یا
شاید هم ای نور چشم من اون چشمای کورت رو باز کن و گوری که سر راهته ببین و یه
نگاهی هم به این دنیای دور و برت بنداز ببین چه شیر تو شیره اون وقت سعی کن سرت به کار خودت باشه تا به
سرنوشت کسانی (اعم از شاه و گدا و زشت و زیبا) که غذای مورچه ها شدن به این زودی
گرفتار نشی.
از کوزه گری کوزه خریدم باری / آن
کوزه سخن گفت ز هر اسراری / شاهی بودم که جام زرینم بود / اکنون شده ام کوزه هر
خماری
رفتم که از
کوزه گری کوزه بخرم به من یه کوزه سخنگو پیشنهاد کرد که از تمام اسرار صحبت میکرد.
اون کوزه رو به قیمت گزاف خریدم که جای گنج ها رو به من نشون بده اما فقط از
تاریخچه ی خودش تعریف میکرد.
در کارگه کوزه گری کردم رای / در پایه
چرخ دیدم استاد بپای / می کرد دلیر کوزه را دسته و سر / ار کله پادشاه و از دست
گدای
[یواشکی] توی
کارگاه کوزه گری یه دید انداختم دیدم استاد کوزه گری ایستاده همین طور بی رحمانه و
جسورانه داره از سر و کله مردم (بی اعتنا به مقامشون) کوزه درست میکنه!
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند /
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست / من از این طالع شوریده برنجم ور نی / بهره
مند از سر کویت دگری نیست که نیست
برای اینکه صبا نره همه جا اسرار ما رو فاش نکنه مجبورم هر
روز روی مخش کار کنم. البته این تقصیر این شانس بد منه وگرنه این همه خوردن و بردن
و کسی هم عارضشون نشد!
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن /
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
ای دل بیچاره بالاخره نوبت من و تو هم میرسه
خوش باش فقط کافیه صبر کنی تا این دیوانگی از سرم بیافته.
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
/ زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
من رو با
عنوان شاه شوریده سران(شاه دیوانگان) صدا کن چون که از همه ی عالم کم خرد تر و
دیوونه تر هستم.
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار / برای
وصل گل آمد برون ز بیت حزن
تیم ما
بالاخره موفق شد به گل برسه و الآن تمام پرندگان از شوق این گل تیم ما دارن
خوشحالی میکنن تو چرا ساکت نشستی؟ نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت
سوخت / جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
اگه برق عشقی جهید و به خرمن یه بیچاره ای افتاد و به آتش
کشیدش دیگه شده دیگه! حالا اگه یه شاه کامرانی هم ظلمی به یه گدایی کرد که دیگه
این همه سر و صدا نداره که!
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست / آن
که آن داد به شاهان ، به گدایان این داد
حالا گنج زر نداری خوب به قناعت رو بیار؛ که
خدایی که به اغنیا گنج زر رو داد به گدایان قناعت داد.
ای قناعت
توانگرم گردان
که ورای تو هیچ
نعمت نیست
کنج صبر
اختیار لقمان است
آنکه را صبر
نیست حکمت نیست
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان
شد / جهان بگیرد اگر دادگستری داند
هر کسی که از لحاظ ظاهر از هم زیبا تر باشه اگر عادل و دادگر
هم باشه میشه عزیز مصر!
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد
/ گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
داشتم میرفتم سر سفره ی چرب و چیلی شاه بشینم
گدایی که سر راه نشسته بود نکته ی مهمی رو به من گوشزد کرد. گفت سر هر سفره ای که
نشستم- از شاه تا گدا - روزی رو خدا رسونده بود نه اون شخص.
چون هلالم سر شوریده به زانوی غم است
/ از شب تار من ای کوکب روشن یادآر / ای که بی لاله ی داغ تو بهارم نشکفت / گر به
گلگشت چمن می روی از من یاد آر
این
سر شوریده رو همچین به زانو گذاشته ام که هر کی میبینه یاد هلال ماه می افته! تو
هم ای ستاره ی درخشان یه یادی از این هلال بی نور بکن. ای که بهار من با لاله ای
که با داغ تو در دلم شکفته آغاز شد اگه برای گردش در این هوا به دشت و صحرا رفتی
یه یادی هم از من کن!
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی /
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری / ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
/ که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
تو که تعادل روانی نداری یه روز خوش و خندون عین گل میای و
یه روز هم عین دیوانگان آشفته و پریشان میری. ما دیگه کاری به کارت نداریم و رفتیم
قاطی صاحب نظرا دیگه این ادا و اطوار چیه؟