• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10262)
جمعه 2/1/1392 - 20:16 -0 تشکر 595358
"گل" در ادبیات فارسی

سلام
سال نو مبارک

به قول حضرت حافظ :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

دوستان عزیز انجمن واژه ی «گل» در ادبیات ما بسیار بکار رفته است بیایید با اشعاری که از این واژه استفاده شده است بیشتر آشنا شویم.

نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:30 - 0 تشکر 595672

از اوحدی



نهان از نهان کیست؟ دلدار ماست




برون از جهان چیست؟ بازار ماست







به دستم ز باغ جهان گل مده




که بی‌روی آن نازنین خار ماست







اگر مقبلی هست،در بند اوست




وگر مشکلی هست، در کار ماست







بر ما بجز نام آن رخ مگوی




که او قبلهٔ چشم بیدار ماست







ندیدی رخش را، ز ما هم مپرس




بدیدی، چه حاجت به گفتار ماست؟







چو پندار باشی ز دلدار دور




که دوری هم از پیش پندار ماست







در آن مصر اگر شرمساری بریم




ازین صاع باشد، که دربار ماست







ز نار غم آن پری شعله‌ای




باین خرقه در زن، که زنار ماست







میان من و او حجاب اوحدیست





چو او رفع شد، روز دیدار ماست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:32 - 0 تشکر 595673

از اوحدی



لاله افیون در شراب انداختست




نرگس و گل را خراب انداختست







از ریاحین چرخ در ناف زمین




نافهای مشک ناب انداختست







نغمهٔ شیرین مرغان سحر




شور در مستان خواب انداختست







عندلیب از عشق گل در بوستان




نالهٔ چنگ و رباب انداختست







شرم بادا لاله را! تا از چه روی




پیش ترک من نقاب انداختست؟







بر سر خوان غمش در هر طرف




از دل بریان کباب انداختست







ترک من تیری نیندازد خطا




خود چه گفتم؟ کی صواب انداختست؟







سرو مرد قامت او نیست، لیک




خر بسی خر در خلاب انداختست







عشقبازان در بهشتند،اوحدی




زهد ما را در عذاب انداختست







زود پوسد جامهٔ پرهیز ما





کین قصب بر ماهتاب انداختست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:33 - 0 تشکر 595674

از اوحدی



آن ترک پری چهره، که مانند فرشتست




یارب، گل پاکش ز چه ترکیب سرشتست؟







انصاف توان داد که: با لطف وجودش




بنیاد وجود دگران از گل و خشتست







زین بیش مده وعده به فردای بهشتم




کامروز به نقد از رخ او خانه بهشتست







با قامت او هر که نشاند پس ازین سرو




بسیار کند سرزنش آن سرو که کشتست







گفتم که: بگویم به کسی درد دل خویش




از خود به جهان یک دل بی‌درد نهشتست







جان را نبود قیمت و دل چیست بر او؟




کس نام چنین ها نتوان برد، که زشتست







ای اوحدی، از سر بنهی بر خط او نه





کامروز کسی بهتر ازین خط ننوشتست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:35 - 0 تشکر 595675



از اوحدی


دل به صحرا می‌رود، در خانه نتوانم نشست





بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست







گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گل




محتسب داند که: من پیرانه نتوانم نشست







عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست




من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست







زان چنین در دانهای خال او دل بسته‌ام




کندرین دام بلا بی‌دانه نتوانم نشست







هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت




من چنین در خانه‌ای بیگانه نتوانم نشست







من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها




بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست







روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ




بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست







عقل عیبم می‌کند: کافسانه خواهی شد به عشق




گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست







گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب




محتسب داند که: سالوسانه نتوانم نشست







اوحدی، گو، زهد خود می‌ورز، من باری به نقد





بشکنم پیمان، که بی‌پیمانه نتوانم نشست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:38 - 0 تشکر 595676

از اوحدی



انجمن شهر ملای گلست




باده بیاور، که صلای گلست







نالهٔ مرغان سحرخوان به صبح




از سر عشقت، نه برای گلست







بر رخ خوبان جهان خط کشید




سبزه، که خاک کف پای گلست







باغ، که او خاک معنبر کند




سنبل او خواجه سرای گلست







پیرهن یوسف مصری، که شهر




پرصفت اوست، قبای گلست







سر به در دوست نهادند خلق




در همه سرها چو هوای گلست







اوحدی، اینها همه گفتی، ولی





با رخ آن ماه چه جای گلست؟



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:39 - 0 تشکر 595677

از اوحدی



سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست




ماهی که ازو خلق دل زار برند اوست







گرد دهن چون شکرش گرد، که امروز




تنگی که ازو قند به خروار برند اوست







آن حور شکر خنده که از حقهٔ لعلش




یک شهر شفای دل بیمار برند اوست







آن ماه که سجاده نشینان در او




سجاده و تسبیح به خمار برند اوست







ترکی که ز چین سر زلف چو کمندش




عشاق دل شیفته دشوار برند اوست







شوخی که ز سر پنجهٔ مستان دو چشمش




خوبان جهان جور به ناچار برند اوست







اندر چمن دلبری، ای اوحدی، امروز





سروی که ز رویش گل بی‌خار برند اوست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:41 - 0 تشکر 595678

از اوحدی



در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟




غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست







حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم




زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!







آخر، ای باد، که داری خبر از من تو بگوی:




گر شنیدی که بجز فکرت تو کارم هست؟







گر بغیر از کمر طاعت او می‌بندم




بر میان کفر همی بندم و زنارم هست







در نهان چارهٔ بند غم او می‌سازم




با کسی گر سخنی نیز به ناچارم هست







گفت: بیخت بکنم، گر گل وصلم جویی




بکند بیخ من آن دلبر و اقرارم هست







زر طلب می‌کند آن ماه و ندارم زر، لیک




تن بی‌زور و رخ زرد و دل زارم هست







گرچه از چشم بینداخت مرا یار، هنوز




گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست







نار آن سینه و سیب زنخ و غنچهٔ لب




به من آور، که دلم خستهٔ بیمارم هست







سر آن نیست مر کز طلبش بنشینم




تا توان قدم و قوت رفتارم هست







اوحدی وار ز دل بار جهان کردم دور





به همین مایه که: پیش در او بارم هست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:43 - 0 تشکر 595679

از اوحدی



ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هست




می‌پسندد بر من بیچاره هر خواری که هست







چشم گریانم ز هجر عارض گل رنگ او




ابر نیسان را همی ماند، ز خون باری که هست







ای که بر ما می‌پسندی سال و ماه و روز و شب




هر بلا و محنت و درد دل و زاری که هست







نیست خواهد شد وجود دردمند ما ز غم




گر وجود ما ازین ترتیب بگذاری که هست







محنت هجران و درد دوری و اندوه عشق




در دل تنگم نمی‌گنجد، ز بسیاری که هست







بار دیگر در خریداری به شهر انداخت شور




شوق این شیرین دهان از گرم بازاری که هست







ماهرویا، در فراق روی چون خورشید تو




آهم از دل بر نمی‌آید، ز بیماری که هست







بار دیگر هجر با ما دشمنی از سر گرفت




بس نبود این درد و رنج عشق هر باری که هست؟







بی‌لب جان پرور و روی جهان افروز تو




نیست ما را هیچ عیبی، گر تو پنداری که هست







سر عشق و راز مهر و کار حسن آرای تو




هیچ کس را حل نمی‌گردد، ز دشواری که هست







دیگری را کی خلاصی باشد از دستان تو؟





کاوحدی را می‌کشی با این وفاداری که هست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:44 - 0 تشکر 595680

از اوحدی





ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست




سری چنین نه همانا بر آستانی هست







بیا، که با گل رویت فراغتی دارم




ز هر گلی که به باغی و بوستانی هست







اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیم




هم از برای سگان تو استخوانی هست







بگوی تا: نزند تیر غمزه جز بر ما




چو ابروی تو کسی را اگر کمانی هست







حدیث تلخ بهل، بعد ازین به شمشیرم




بیزمای، اگرت رای امتحانی هست







کسی که وصل ترا می‌کند دو کون بها




خبر نداشت که بالای او دکانی هست







خبر مکن بکس، ای مدعی، ازو، که هنوز




رخش تمام ندیدی، گرت زیانی هست







گر آه و ناله کند اوحدی شگفت مدار





هم آتشی زده باشند کش دخانی هست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:47 - 0 تشکر 595681

از اوحدی



عاشقان صورت او را ز جان اندیشه نیست




بیدلانش را ز آشوب جهان اندیشه نیست







از قضای آسمانی خلق را بیمست و باز




آفتاب ار باز گشت از آسمان اندیشه نیست







پیش ازین ترسیدمی کز آب دامن‌تر شود




از گریبان چون گذشت آب، این زمان اندیشه نیست







ما ازین دریا، که کشتی در میانش برده‌ایم




گر به ساحل می‌رسیدیم، از میان اندیشه نیست







گر چه از رطل گران کار خرد گردد سبک




چون سبک روحی دهد رطل‌گران، اندیشه نیست







ای که گل چیدی و شفتالو گزیدی، رخنه جو




ما تفرج کرده‌ایم، از باغبان اندیشه نیست







پاسبان را گوش بر دزدست و دل با رخت و ما




چون نمی‌دزدیم رخت، از پاسبان اندیشه نیست







از برای دوست شهری دشمن ماشد، ولی




گر مسخر می‌کنیم، از این و آن اندیشه نیست







اوحدی، گر خلق تا قافت بکلی رد کنند





چون قبول دوست داری هم‌چنان، اندیشه نیست



نصرالدین کریمی(مُبین)
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.