سلام
امروزم باهمه ی خنده وگریه هاش گذشت...
دروغ نمیگماااااااااا...چون گریه هم توش بود....هییییییییییییییییییییییی
اینوتازه فهمیدم که روزآخرهمه هستن الامن،الاپنجره....این آخرناراحتیاااااست...
ای دادبیداد...خدایاآخه چرا؟؟؟؟چرااولین روزکه داشتم میومدم به خودم گفتم که کاش
روزآخررومنم باشم وامروزباید کاشم نکاش بشه؟؟؟....
زشته پنجره...خجالت بکش...جلوی جمع؟؟گریه؟؟
دوستای گلم،امروزهم یه سریا عضوشدن،یه سریا توی مسابقه شرکت کردن...
اماجای اونایی که نبودن خالی بود...
اگه بداخلاقی کردم،اگه حرف بدی زدم منوببخشید...خب پنجره ها یه کم زیادی حساسن...
دوباره این مرده توی بلندگو داره میگه ساعت کارنمایشگاه به پایان رسیده...
همه ی این لحظه هاتندتندمیره...چه با غم چه باشادی.....منم میرم...پنجره هم میره...
اماازیادها نمیرید...هیچ کدومتون،حتی..............
راستی،دیدیدپنجره رو حرفش میمونه؟؟؟موندمااااااااا....حالابعدامیگم چی...
درپنا حق ماناباشید