• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1295
تعداد نظرات : 925
زمان آخرین مطلب : 5397روز قبل
سينمای ایران و جهان

بانو (70/1369)

كيميا (1373)

هتل كارتن (1375)  

زندگي (1376)

ميكس (1378)

اعتراض (1378)

ولايت عشق (مجموعه، 78/1377)

خانه اي روي آب (1380)

سه شنبه 7/1/1386 - 6:11
سينمای ایران و جهان

متولد اول فروردين ماه 1327 در تهران.

- داراي مدرك تحصيلي ديپلم هنر از مدرسه هنر جان پاورس امريكا.

- شروع فعاليت از سال 1368 با فيلم هامون.

- نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن در هشتمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم هامون.

- نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در سيزدهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم كيميا.

- نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در بيستمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم خانه اي روي آب. 

سه شنبه 7/1/1386 - 6:10
طنز و سرگرمی

 

      پير مــردي كم بُنيه و لاغر اندام پيش طبيبي رفت و گفت: حالم خيلـــي بد است، چاره اي كن.
     طبيب پس از معاينـه او پرسيـــــد: ديشب چه خــورده اي؟ گفت: هيچ. پرسيــد: صبحانـه چه خـورده اي؟ گفت: هيچ. طبيب دلش به حال پيرمــرد ضعيف سوخت و براي اين كه جواب ناراحت كننده اي به او نداده باشد گفت: مي دانــي، اين مرض كه تو داري نه پرهيز دارد و نه دوا مي خواهد؛ براي اين كه حالت بهتر شـود بايد مدتـــي مطابق ميل دلت رفتار كني؛ هر چه دلت مي خواهد بخوري و هر كاري كه دلت مي خواهد بكني؛ اگر چنين كني خوب مي شوي.
     مرد رنجور گفت: فرمايش شما صحيح است، ولي آخر من هر چه دلم بخواهد نمي توانم بخورم، يعني ندارم كه بخورم!
     طبيب چون نمي خواست غم او را زيادتر كند، گفت: مقصـود من هم اين است كه فكــر اين چيــــزها را نكنــي. به هر حال بايد تا آنجا كه مي توانـــي دلت را به چيزهايي كه ممكن هست خوش كنــي و آرزوهاي خــود را برآورده سازي؛ تا آن اندازه كه داري بخور و تا آن اندازه كه مي تواني، هر كاري كه هوس كردي بكن.
     مرد رنجور گفت: مي خواهم بروم سبزه و آب روان را تماشا كنم.
     طبيب گفت: بسيار خوب است، به سلامت، به سلامت.
     مرد رنجور كه از دستور طبيب سرخوش شده بود، به قصـد تماشا و قدم زدن  به سبــزه زار رفت. قــدري كه پيش رفت درويشــي را ديد كه بر لب آب نشسته و سرش را به پايين خم كرده، دست و روي خود را مي شويد.
نگاه پيرمرد به پشت گردن درويش افتاد؛ ديد پشت گــردن و بناگــوش او صاف و هموار است و پس گردني خورِ خوبي دارد. ناگهان هوس كرد كه يك سيلي آبـدار  بر پس كلّه درويش بزند!
     از اين رو آستين خود را بالا زد و پشت گردن درويش را نشانه ـرفت و كف دستش را در هـــوا تكان داد و يك سيلــي محكم به او زد و از صـــداي شپلقّ آن شروع به خنديدن كرد.
     درويش به زحمت خودش را نگاه داشت كه در آب نيفتد؛سپس وحشت زده از جا برخاست كه سيلي زننده را بگيرد و به حسابش برسد. اما وقتـي برگشت، ديد پيرمـــردي مردني است و اگر بخواهد قصاص كند، ممكن است مرد رنجـور تلف شود. دستش را گرفت و كفت: بدبخت! مگــر سرت به تنت زيادي است كه بيخود مرا مي زني، تو كه طاقت سيلي هم نداري و جان نداري كه بزنمت، چرا اين كار را كردي و حالا چرا داري مي خندي، مگر ديوانه شده اي؟
     مــرد رنجــور گفت: چــون دلم مي خواست و طبيب هم تجويز كـرده كه آنچه خواستم انجام دهم! اما خنده ام مال اين است كه عجب صدايــــي كرد! نمي دانم اين صداي شپلقّ سيلي مال دست من بود يا مال پشت گردن تو!
     درويش گفت: نمي داني، حالا به تو مي فهمانم!
درويش دست مرد رنجور را گرفت و كشان كشان او را به محكمه قاضي برد و شرح حال را گفت.
     قاضــي نگاهي به مــرد رنجور كرد و ديد درباره اين آدم لاغر مردنــي حكم قصاص نمي توان كرد؛ ناچار درويش را نصيحت كرد و گفت: مي بينــي دوست عزيز، اين آدم رنجور را نمي شود زد؛ چون ممكن است بميرد و خونش گردن    تـو را بگيــرد. بيا و او را ببخش؛ مي گويند در عـفـو لذتــي هست كه در انتقام نيست؛ عفو هم مال اين طور جاها است.
     درويش گفت: چـي چـي را ببخشم! اين چه حكم ناحقــي است كه مي كنــي؟ فــردا كه مردم اين را بشنوند، ديگــر جلـو هيچ كس را نمي شود گرفت؛ آخــر براي هر كار بدي كيفر و مجازاتي بايد باشد؛ ســي سال هم نمي بخشمش، بايد مجازاتش كني.
     قاضـي از مرد رنجور پرسيد: «ببينم چقـدر پول داري؟» گفت: هيچ. پرسيد: صبح چه خورده اي؟ گفت: هيچ.
     قاضي به درويش گفت: مي بيني؟ اين مرد گرسنه هم هست، رهايش كن؛ تو چقدر پول داري؟
     درويش گفت: شش درهم.
     قاضــي گفت: خوب، پولت را نصف كن؛ سه درهمش را به اين مــرد بـده تا بتواند يك لقمه نان تهيه كند، خدا هم به تو عوض خير مي دهد.
     درويش اعـتـراض كـرد و گفت: عجب گيري افتادم؛ كتك خــوردم، پــــول هم بدهم؟ اين حكم ناحق است، ظلم و زور است، اين چه حكمـي است كه مي كنـي؟ مگر سيلي يكي چند است؟
     درويش و قاضــي مشغول بحث و جـدال شدند كه نگاه مــرد رنجـور به پشت گردن قاضــي افتاد و ديد پس گردن قاضــي از درويش صاف تر و بهتر است! و دوباره هوسش گُل كرد و دست خود را در هـوا تكان داد و يك پس گـردني جانانه هم به قاضــي زد.
     قاضي از اين كار خيلي ناراحت شـد ولي درويش خوشحال شد و شش درهم پول را درآورد و در حالي كه پول را به مرد فقير مي داد به قاضي گفت: بفرماييد، اين سه درهم مال آن سيلـي كه به من زد و سـه درهـم ديگر هم به خاطر سيلـي كه به شما زد.
     قاضي گفت: اين چه حرفي است؟ تو پول مي دهي تا مرا بزند؟!
     درويش گفت: بله، اگر سيلي خوب است براي همه خوب است و اگر بد است براي همه بد است؛ حيف كه ديگر پـول ندارم وگرنه اين سيلي دوم به صـد درهم مي ارزيد؛ چون سـزاي حكم ناحق همين است؛ تا تو باشـي كه آنچـه را كه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم نپسندي.
                                                                                    والسلام
                                                                               نظر يادتان نرود
 
سه شنبه 7/1/1386 - 3:49
دعا و زیارت
 
شاعري «حاجب» نام چنين سرود:

حاجب چو روز حشر حساب تو با علي است

                                                از من شنو، تو هر چه كه خواهي گناه كن

حضرت علي (عليه السلام) به خوابش آمد و او را در خواب مورد عتاب و مؤاخذه قــرار داد كه اين چگـونه شعـري است كه ســـروده اي؟ شعـرت را به اين صـورت اصلاح كن:

حاجب چو روز حشر حساب تو با علي است

                                                       شرم از رخ علي كن و كمتر گناه كن

سه شنبه 7/1/1386 - 3:18
موبایل
1. داخل Control Panel شويد
2 . بعد روي phone and modem option كليك كنيد
3. توي اين صفحه ايكه باز ميشه از بالا بين سه تا صفحه صفحه ي modems رو اننخاب كنين
4. بعد در پايين بين 3 گزينه properties را بازكنيد
5. بعد بين 7 گزينه بالا advanced رو انتخاب كنيد
6 .در قسمت EXTRA SETTINGS
7 . در آنجا تايپ مي كنيم S11=05
8 . بعد OK كنيد
سه شنبه 7/1/1386 - 2:56
آموزش و تحقيقات

سلام من باز اومدم همون عابدی66

خوب این اولین مطلب من تو سایت جدید تبیانه

خیلی وفت بود مطلب نداده بودم ولی تصمصم گرفتم اموزش سی شارپ رو شروع کنم

البته اگه موافق باشید

چاکر همه برو بچ تبیان هم هستیم

سه شنبه 7/1/1386 - 2:18
محبت و عاطفه
 

اشک رازيست 

          لبخند رازيست 

                     عشق رازيست 

                                اشک آن شب،

                                            لبخند عشقم بود 

                                     قصه نيستم كه بگويی

نغمه نيستم كه بگويی

          صدا نيستم كه بشنوی

                     يا چيزی چنانكه ببينی

                                يا چيزی چنانكه بدانی

                                            من درد مشتركم

                                               مرا فریاد کن ...

                             Regards : Unique

سه شنبه 7/1/1386 - 2:7
محبت و عاطفه

 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی

زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر

کدام به روش خود می زیستند

 تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت: هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با

دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان،”عشق " هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد.

 

آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و "عشق"

تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.

 

فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟ پولداری“ گفت: متاسفم،

قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد

 

"عشق" رو به سوی قایق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟

"غرور" پاسخ داد: ”هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی عشق“ رو به سوی ”غم“ کرد و گفت: ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده“ اما "غم" گفت: متاسفم ”عشق“ عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده در این بین ”خوشگذرانی“ و "بیکاری" از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت: شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟

 

عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا کرد و گفت:

خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید

که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم

 

عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت.

 

آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد، زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری

 

عشق با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آید؟   دانایی گفت: او زمان بود. عشق با تعجب! گفت:

 

زمان؟

 

دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....

چون این فقط ”زمان“ است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که

 " عشق " چقدر بزرگ است ... 

                            Regards : Unique 

سه شنبه 7/1/1386 - 1:51
محبت و عاطفه
دوستان جديد پيدا کتيد ولي دوستان قديمي را حفظ کنيد اينها  نقره و انها طلا هستند 
سه شنبه 7/1/1386 - 1:36
محبت و عاطفه
وقتي انسان دوست واقعي دارد که خودش دوست واقعي باشد    امرسون
سه شنبه 7/1/1386 - 1:36
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته