کد سوال : 631
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : افرادى هستند كه پيرو خط دراويش و عقيده محكمى به امام على«عليه السلام» دارند؛ ولى على اللهى نيستند، آن حضرت را به عنوان خدا قبول ندارند و ...؛ چه تحليلى از اين گونه افراد داريد؟
پاسخ : حقيقت آن است كه برداشتهاى افراطى از برخى معارف دينى، سبب شد تا براى كسانى، تقوا به صورت يك شغل درآيد به طورى كه بايد سراسر زندگىاش را وقف آن كند. او فقط بايد در انديشه خدا باشد و براى اين كه در اين كار توفيق كامل يابد از خلق خدا بگريزد، از همه چيز فاصله بگيرد و دست به هيچ چيز دنيوى نزند. او نزديك شدن به دنيا را آلودگى تفسير مىكند و تنها راه را ارتباط از درون با اذكار و اوراد مىداند.
اينجا است كه بخش عمدهاى از فقه كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است، نزد او اعتبارى نمىيابد و به جاى آن اصطلاحات ديگرى را جعل مىكند. بدين ترتيب تصوف پديد مىآيد. اين گرايش از مسجد فاصله مىگيرد، در كنجى مىخزد و انزوا را برمىگزيند، جايى كه بعدها خانقاه، زاويه، رباط و ... نام گرفت. اين رويه نيازمند بود تا براى گريز از اتهام غيراسلامى و در برخى مواضع غيرشيعى بودن، الگويى براى روش و كيش خود برگزيند و از اين ميان چه كسى بهتر از حضرت على«عليه السلام» كه زهد و تقوا و سادهزيستى و دنياگريزى او زبانزد عام و خاص است. برخى او را تا خدايى رساندند و بعضى ديگر نه. به هر روى، با گذر زمان، اين رويه فرقههاى گوناگونى به خود ديد، ولى روح همه آنها همين نكات اساسى بود كه به شكل فشرده بيان گرديد.
اما آيا اسلام چنين روش و منشى را مىپذيرد؟ ترديدى نيست كه در صدر اسلام، كسانى زاهدتر از ديگران بودهاند. از طرفى زاهدان افراطى - كه از زن و فرزند بريده بودند - از سوى رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مطرود شناخته شدند كه ذكر و ورد نيز يكى از مهمترين راههاى تهذيب نفس است و ... اما در اسلام تنها «مسجد» پايگاه نماز است و آن هم در نوبتهاى خاص.
واقعيت آن است كه تصوف بدين معنا، از آموزههاى رسمى اسلامى نيست. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليتهاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف و به اصطلاح رهبانيت، چيزى است كه با طبيعت اسلام سازگار نبوده و نيست. هر چقدر بتوان از عرفان دفاع كرد، از مشى صوفيانه - كه مهمترين ركن آن در عرصه زهد به صورت يك شغل است - نمىتوان دفاع كرد.
امام على«عليه السلام» در رسيدگى به بينوايان، سادهزيستى و اجتناب از كمترين لذايذ دنيوى، اجراى عدالت و حفظ و رعايت بيتالمال، اخلاق نيكو و ايثار، سخاوت، صلابت، شجاعت، عبادت و درايت سرآمد روزگار بود؛ با اين حال در صحنه سياست و كارزار حضور دائمى و هميشگى داشت. او خود مدت كوتاهى متصدى امر حكومت گشت و در زمانهاى ديگر، كه در كنار بود همچون ناظرى دقيق، اعمال حاكمان را تحت نظارت داشت. او هيچگاه به زهد به عنوان يك شغل نمىنگريست.
گفتنى است دين، داراى سه ركن اساسى است كه ما از آنها به نظام اعتقادى، نظام ارزشى يا اخلاقى و نظام فقهى ياد مىكنيم. هيچ دينى بدون سه ركن پيش گفته، تحققپذير نيست و در شناخت دين، معرفت به هر سه ركن، بايسته و ضرورى است. اگر فردى تنها به يكى از اين سه ركن توجه كرده و آن را فراگيرد دانش و نگرش دينى او ناقص خواهد بود.
صوفيان با تمامى شعبهها و فرقههاى گوناگون خود، نگرشى يكسويه و ناقص به دين دارند و عمده آموزههاى دين را در اخلاق مىبينند. حتى در اين بخش نيز اين آموزهها را به طور كامل از كلمات گهربار ائمه«عليهم السلام» و به خصوص حضرت على«عليه السلام» درنيافتهاند. نظام فقهى آنان بسيار اندك است و بدعتهايى در آن ديده مىشود و نظام اعتقادى مستحكم، منسجم و مستدل ندارند.
کد سوال : 632
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا در بعضى روايات، عرفان و تصوف طرد شده است؟
پاسخ : تصوف، به عنوان يك گرايش خاص، در اواسط قرن دوّم هجرى آغاز شد و در نيمه دوّم قرن چهارم، به صورت يك مكتب مطرح گرديد؛ امّا بسيارى از اصول و مسائل آن، در قرن ششم و هفتم تبلور يافت و تازه همين اصول هم داراى ابهام بود.V}پژوهشى در نسبت دين و عرفان، صص 41 - 43.{V از اين رو برخورد امامان«عليهم السلام» به طور عمده با رفتارها و كردارهايى بود كه با روح اصيل اسلام منافات داشت و اين قبيل رفتار و اعمال را نبايد به پاى گرايشى خاص چون عرفان و تصوف راستين و حقيقى گذاشت.
در احاديث مستند و موثق،V}نگا: سفينةالبحار، ج2، صص 65-64.{V روايتى وجود ندارد كه به طور مستقيم اين مشرب فكرى را با همين عنوان مطرح و تخطئه كند؛ چرا كه اصلاً اين گرايش در جهان اسلام به تدريج شكل گرفت. امّا در عين حال برخى از كسانى كه با روح و جامعيت اسلام چندان آشنايى نداشتند، دست به اعمالى مىزنند كه در اسلام تخطئه شده است. «اسلام» دين عملى، حقيقت بين و معتدلى است كه پيروان خويش را به «ميانهروى» و «اعتدال» توصيه مىكند؛ يعنى دستور مىدهد كه مسلمانان به نعمتهاى اين دنيا به حد اعتدال متنعم شوند؛ ولى آخرت را هم فراموش نكنند و جامعه مسلمين بر اساس احكام الهى اداره شود. به هر روى، منظور نظر اسلام سعادت دنيوى و اخروى است: A}«ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا ...»{A؛ V}قصص (28)، آيه 77.{V «و با آنچه خدايت داده، سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن».
و نيز:A}«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»{A؛ V}اعراف (7)، آيه 32.{V؛ «[ اى پيامبر! ]بگو: «زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [ نيز ]روزىهاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده است؟ «بگو» اين [ نعمتها] در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آوردهاند و روز قيامت [ نيز ]خاص آنان مىباشد» اينگونه آيات [ خود ]را براى گروهى كه مىدانند به روشنى بيان مىكنيم».
بر اين اساس احاديث فراوانى كه دلالت مىكند بر اينكه پيامبر«صلى الله عليه وآله» و امامان معصوم«عليهم السلام» از افراط و مبالغه در زهد و رياضات سخت و عبادات به حد افراط - كه با روح عرفان و تصوف راستين منافات دارد - جلوگيرى مىكردند؛ به عنوان مثال وقتى عثمان بن مظعون به تقليد برخى از زهّاد مسيحى، مىخواست خود را اخصا نموده و زنش را طلاق دهد و سر به بيابانها بگذارد؛ پيامبر«صلى الله عليه وآله» مانع كار او شد و او را به اعتدال دعوت فرمود. يا وقتى ابن عمر روزههاى طولانى مىگرفت و تمام شب را به مناجات مىگذرانيد، آن حضرت «صلى الله عليه وآله» او را از افراط نهى كرد.V}نگا: تاريخ تصوف در اسلام، صص 10 و 11.{V
امام صادق«عليه السلام» نيز روزى سراغ يكى از صوفيان افراطى را گرفت كه در جواب گفتند: «وى گفته است: در خانه مىنشينم، روزه مىگيرم و عبادت خداى مىكنم روزى من خواهد آمد!! امام فرمود: اين از كسانى است كه دعايشان مستجاب نمىشود»V}امام صادق و تصوف اسلامى، صائب عبدالحميد، ترجمه عبدالله امينى؛ نگا: روزنامه جام جم، صفحهانديشه شماره 871.{V. همچنين به حضرت گفتند: فلانى نيازمند شده، فرمود: اينك چه مىكند؟ گفتند: در خانهاش مانده، خدا را عبادت مىكند. پرسيد: غذا و خوراك از كجا مىآورد؟ گفتند: يكى از دوستانش به او مىدهد. فرمود: به خدا سوگند! آن كه غذا مىدهد، از او عابدتر است»V}همان.{V.
به هر حال، تخطئه چنين روشهايى از سوى معصومين«عليهم السلام» براى اين بود كه مردم از راه هدايت و صراط مستقيم خارج نشوند و به دنبال افرادى كه اسلام را در تمام ابعاد آن مطرح نكرده و برداشت درستى از آن نداشتهاند، نروند و راهبران اصلى را - كه همان ائمه«عليهم السلام» بودند - فراموش نكنندV}در اين خصوص نگا: تصوف و تشيع، صص 548 - 550.{V. چنان كه بعدها در تاريخ ،تصوف دروغين رشد نموده و عدهاى مردم را از روح اصلى آموزههاى دينى و اسلامى دور نگه داشتند.V}نگا: تاريخ ايران اسلامى، ج2، صص 208، 213، 234 و 237.{V البته اين شيوه برخورد نبايد به صورت عام و فراگير نسبت به عرفان راستين و تصوف حقيقى مطرح شود؛ چراكه بسيارى از آموزههاى اصيل عرفانى، ريشه در گفتار و كردار ائمه و معصومين«عليهم السلام» دارد.
کد سوال : 633
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا رقص و سماع رايج در ميان اهل تصوف امرى صحيح و موجّه مىباشد؟
پاسخ : V}در بخشهايى از اين پاسخدهى وام دار زحمات فاضل ارجمند آقاى حسن يوسفيان هستم. «شكر الله مساعيه».{V
«سماع» - كه به طور معمول در قالب رقص، موسيقى، شعر و آواز است - در نزد تمامى اهل تصوف و عرفان، مورد تأييد نيست. برخى از اهل تصوف، با تمسك به بعضى از آيات قرآن كريم - كه مشتقات واژه سمع در آن به كار رفته - به دنبال مستمسكى براى تأييد اين موضوع بودهاند.V}مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، ص189، اسرار التوحيد، ص277.{V عدهاى ديگر اين موضوع را به رقص و سماع رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مستند ساختهاند.V}مصباحالهداية، ص201.{V گروهى ديگر از صوفيان، سماع را علاوه بر آواز خوانى، رقص و پايكوبى با ويژگىهاى ديگرى چون رقص در ميان زنان نامحرم، خواندن شعر به جاى قرآن، آميختن سماع با مىگسارى، سماع با پسران نوجوان و زيبا و گاهى با بعضى گناهان ديگر مختلط كردهاند!!V}مناقب العارفين، ج1، ص 419؛ احياء علوم الدين، ج2، صص327 - 325؛ ابعاد عرفانى اسلام، ص 535؛ نفحات الانس، صص 461-590.{V
برخى از اهل تصوف معتقدند: سماع به دليل آنكه مبتديان سلوك را از پراكندگى غفلت نجات مىدهد، امرى جايز و روا است!V}سماع نامههاى فارسى، صص 83 - 84.{V
گروهى ديگر نيز برآنند كه سماع هيجانات، تمايلات، حسرتها، آرزوها و ناكامىهاى انسان را آشكار مىسازد و با صرف انرژىهاى روحى و مغزى - كه در سماع تجلى مىيابد - كمكم فرو مىنشيند و اين آرامش براى سالك ضرورى و حتمى است!V}عرفان اسلامى، صص 170 - 171.{V
پارهاى ديگر از صوفيان، منشأ اين مسأله را امرى مقدس قلمداد كرده، مىگويند: سماع رقص نيست؛ بلكه حالتى استكه انسان از هستى خويش مىگذرد و سر و پا گم كرده و بىهوش و محو مىشود!V}معارف، ص 313؛ الفتوحات المكية، ج4؛ ص88؛ طبقات الصوفيه، ص 375.{V سالك وقتى در سماع دست به هوا مىافشاند، به زبان رمز، هر چه را براى او تعلّقات خودى محسوب مىشود، به دور انداخته و از خود جدا مىسازد و چون پاى به زمين مىكوبد، خودى خود را - كه از پايبندى به زمين رشته بود و او را به آن پايبند مىداشت - زير لگد خرد مىكند و هرچه جسم در طى اين حركات بيشتر خسته مىشود، روح بيشتر احساس سبكى و بى وزنى مىكند و بيشتر خود را آماده عروج مىيابد!V}پله پله تا ملاقات خدا، ص 181.{V
در واقع اينان «سماع» را وسيلهاى براى عروج روح تلقى مىكردند؛ مانند نماز كه دريچهاى براى ورود به عوالم الهى است! برخى نيز «سماع راست» را با «نماز راستين» متفاوت نمىديدند و معتقد بودند: هر كس ذوق و تميز دارد، در مورد مظروف و محتوا هرگز از تفاوت ظروف به اشتباه نمىافتد. آنچه را كه غذاى روح و جان او است - در هر ظرف كه باشد - مىشناسد. از اين رو، در وراى ظاهر سماع و عبادت - كه دو ظرف مختلف به نظر مىرسد - آنچه را در هر دو ظرف ذوق روحى به او مىدهد، جز غذاى واحد تلقى نمىكند و از همين رو هيچ اشكالى ندارد كه در حال سماع نماز ترك شود!!V}همان، صص 178 و 182 - 183.{V
به اعتقاد ما اصل اين مسأله مخدوش است و با هر رويكردى كه به سماع نگريسته شود - چه سماعى كه با گناه همراه است و چه بدون آن - از ديدگاه تشيع پذيرفتنى نيست؛ زيرا:
T}يكم. {T
برخى از عارفان «سماع» را امرى مردود تلقى كرده و آن را نشانه ناپختگى سالك، سبك عقلى و بىخبرى دانستهاند.V}طبقات الصوفية، ص432؛ اوراد الاحباب، ج2، ص229. {Vشخصيتى همچون ابن عربى، سماع را در هر قالبش، پديدهاى ضد عرفان و ناسازگار با مقام و روح آن دانسته است. به اعتقاد وى «سلوك معنوى» وقار و طمأنينه مىآورد؛ نه جست و خيز و پاى بازى و رفتار سبك. در نظر گاه او، انفعال و شور حالى كه بر اثر شنيدن نغمهها و آوازها پديد مىآيد، ريشه نفسانى دارد. اين خود طبيعى و نفسانى است كه به ابتهاج و جست و خيز درمىآيد؛ نه خود معنوى و الهى. از اين رو علاقه و دلبستگى به سماع، نشانه نقص و ناشى از انگيزههاى غير الهى و به نوعى وسوسه شيطان است. به گفته ابن عربى حتى اگر فردى به بلوغ عرفانى و مرحله تكميل و كمال رسيده باشد و به سماع اشتغال ورزد، از مرحله كمال خويش سقوط كرده و به خواسته نفسانى و غير الهى خود، جواب مثبت داده است.V}نگا: الفتوحات المكية، ج1، ص210 به بعد و ج2، ص366 به بعد و ج3، ص562 به بعد و ج4 ص270.{V
برخى از اهل عرفان اين گونه بر سماع تاختهاند:
«[ اينان چون] نمىتوانند كه مجلس فسقى بر سازند - كه سالوس و ناموس ايشان خراب مىشود - قوّالان خوش گوىِ خوش آواز حاضر كنند و هرچهشان دل آرزو كند و هوى خواهد، شنوند و گويند و زنند و اين را حلقه ذكر نام كنند و اين نابالغان بطال، خود را بر فتراك دولت آن رسيدگان محقق مجتهد مىبندند و معصيت را عبادت مىشمرند، و آن را طريق فقر و مشايخ نام مىكنند! اين نه صراط مستقيم است. بل بدعتى عظيم است كه در ميان امت محمد«صلى الله عليه وآله» افتاده است».V}حديقة الحقيقة، ص89.{V
T}دوم.{T
از آيات مربوط به «سمع»، نمىتوان هيچ استفادهاى براى مستند سازى «سماع مصطلح» كرد و برخى از اهل تصوف بر بى پايگى احاديثى كه موضوع را به اعمال و رفتار رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» نسبت مىدهند، اذعان كردهاند.V}عوارف المعارف، ص205.{V
T}سوم.{T
مسأله «حرام» ريشه در تكوين دارد و نبايد محقق شود؛ از اين رو چگونه پديدهاى كه براى سلوك معنوى و رسيدن به مقصود نبايد عملى شود و حتّى بايد كوشيد تا انجام نپذيرد؛ مىتواند آدمى را در سلوك مدد رساند؟! آيا مىتوان خشنودى خداوند را با اعمالى كه خود وى حرام كرده است، به دست آورد؟! قرآن مجيد به مؤمنان خاطرنشان مىسازد: مراقب شگردهاى شيطان باشند؛ چون يكى از شگردهاى او براى گمراه ساختن مردمان اين است كه اعمال بد و زشت آنان را زينت بخشيده و نيك جلوه مىدهد. از اين رو در اسلام به ترك شبهات و موارد مشتبه تأكيد شده است؛ زيرا آنها سرچشمه فريبكارىهاى شيطان است.V}نگا: انعام (6)، آيه 43؛ توبه (9)، آيه 37؛ عنكبوت (29)، آيه 38؛ فاطر (35)؛ آيه 8؛ محمد (47)، آيه 14.{V اولياى الهى بنابر مستندات روايى و تاريخى، اگر اندك توجهى به غير محبوب داشتند و يا پرداختن به لذتهاى حلال، مانع از سير و سلوك آنان مىشده، توبه و استغفار مىكردند؛ چه رسد به افعال و اعمالى كه گناه و حرام بودنشان محرز و ثابت است.V}پژوهشى در عصمت معصومان، صص 330 - 332.{V
T}چهارم.{T
ميزان و معيار در صحّت و سقم سيروسلوك و روش آن، قرآن كريم و اهل بيت«عليهم السلام» است و ما در خصوص سماع در قالبهاى گوناگونش - به عنوان ابزارى تأييد شده در سلوك معنوى - دليلى از قرآن و اهل بيت«عليهم السلام» نيافتهايم. از اين رو نمىتوان سماع را همچون نماز تلقى كرد و به دليل همسانى در روح، به ظرف آن روى آورد.بايد «شريعت»، در مرحله «طريقت» و نيز «حقيقت» حفظ شود و اين شريعت همان بايدها و نبايدهايى است كه شارع مقدس براى ما بيان كرده و نمىتوان امرى را به دليل آنكه نتيجه فرضىاش مانند نتيجه نماز (عروج روحى) است، به عنوان امرى شرعى تلقى كرد! امرى مشروع است كه يا در قرآن و يا در گفتار و رفتار عترت طاهره به ما معرفى شود و در خصوص «سماع» چنين چيزى يافت نشده است.
T}پنجم.{T
اين واقعيت را مىپذيريم كه احساس و عواطف، بخش جدا نشدنى از ساختار روانى انسان است و اين قوا ابزار و وسيلهاى براى رشد و تكامل محسوب مىشود؛ چنان كه اين حقيقت را نيز انكار نمىكنيم كه بعضى از عوامل هنرى، مىتوانند زمينه ساز امور معنوى و سلوك باشند و انسان را به سوى هدفهاى عرفانى سوق دهند. اما در رابطه با تغيير احساس و عواطف و محركهاى آن، توجّه به دو نكته بايسته است: 1. هدفى كه هنر در راه آن به كار گرفته مىشود. 2. ميزان و درجه تحريك احساس و نيز نوع محرك. بدون ترديد هنر جنبه ابزارى دارد؛ از اين رو هم مىتواند در راه تعالى هدفهاى انسانى به كار گرفته شود و هم در راههاى ضد انسانى. پس بايد قبل از هر چيز هدف و آرمان هنر شناخته شود. از سوى ديگر تشديد و تهييج عواطف - بدون رعايت اعتدال و ضوابط - نه تنهاسودمند و تكامل آفرين نيست؛ بلكه ممكن است انحراف آور و گمراه كننده نيز باشد! تنها داشتن يك هدف متعالى كافى نيست؛ بلكه بايد به دنبال آن از وسايل و ابزار رسيدن به آن هدف نيز درست و با كيفيت و كميت مناسب، استفاده كرد.
پيچيدگى و حساسيت ساختار روانى انسان و رابطه آن با محركش، ما را به اين نقطه رهنمون مىشود كه بايد با احتياط قدم برداريم و در اين خصوص به رهنمودهاى رهبران الهى - كه به خوبى به اين امر واقف بودهاند - توجّه كنيم. اگر محركى بيش از حد، عواطف و احساسات را تحريك نمود - به شكلى كه كارآيى و داورى مديريت حركت مختل شود - آدمى را در به كارگيرى درست از عواطف براى سير تكاملى خويش، ناكام خواهد ساخت.
«سلوك عرفانى» يك سير صرفاً احساسى و انگيزشى نيست؛ بلكه طريق مشخص و راه معلوم و معينى دارد كه سرعت بيش از حدّ در آن، موجب انحراف در آن مىشود. از اين رو در اين خصوص بايد گوش جان به رهنمودهاى رهبران الهى سپرد و دانست كه با چه ابزارى، مىتوان احساسات و عواطف را به حد و اندازه و معتدل، در سلوك معنوى به خدمت گرفت. روشن است كه سماع در قالب گوناگون آن، محركى است كه اعتدال در عواطف، احساسات و هيجانات را از ميان مىبرد و تلقين پذيرى و توهم را - كه موجب انحراف در سلوك معنوى مىشود - در پى مىآورد.V}عرفان اسلامى، س 167 - 171.{V
صدرالمتألهين درباره اين مسأله مىگويد:
«نُقل مجالس اين گروه اشعار است. شعرهايى در توصيف زيبايى معشوقان و دلربايى محبوبان و لذت وصال و درد فراق آنان! در صورتى كه بيشتر حضار اين مجالس سفلگانى از عوام الناساند با قلبهاى آكنده از شهوات و درونهايى از لذتگيرى و توجه به صورتهاى زيبا، جدا نشدنى! به همين سبب خواندن اشعارى چنين با آهنگهاى مخصوص، جز برانگيختن آن شهوتهاى پنهان و بيماريهاى مزمن - كه در درون آنها ريشه دوانيده است - كارى نمىكند».V}عرفان و عارف نمايان، ص57؛ براى اطلاع بيشتر در خصوص سماع. ر.ك: سيد محمد على مدرسى طباطبايى سماع؛ عرفان و مولوى، انتشارات يزدان؛ حسين حيدرخانى، سماع عارفان، انتشارات سنايى؛ هاشم معروف الحسنى، تصوف و تشيع، صص 440 - 456؛ نقد صوفى، صص 259 - 295.{V
کد سوال : 634
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چه ارتباطى ميان «تصوف» و «تشيع» وجود دارد؟ آيا امامان«عليهم السلام» تصوف را تأييد مىكردند؟
پاسخ : در خصوص ارتباط تصوف و تشيع دو ديدگاه كلّى وجود دارد: برخى مانند دكتر كامل مصطفى الشيبى در دو كتاب الصلة بين التصوف و التشيع و النزعات الصوفية فى الفكر الشيعى معتقدند: اصلاً تشيع منشأ و پيدايش تصوف است و از اين رو براى تطبيق اصول و مسائل تصوف با عقايد شيعه، تلاش مىكنند.V}نگا: دكتر كامل مصطفى الشيبى، همبستگى ميان تصوف و تشيع، ترجمه دكتر على اكبر شبابى؛ تشيع و تصوف تا آغاز سده دوازدهم هجرى، ترجمه عليرضا ذكاوتى.{V
گروهى نيز در برابر اين نظر مىگويند: تشيع و تصوف از يكديگر مجزا بوده، هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند؛ بلكه هم امامان شيعى و هم انديشمندان تشيع، در برابر تصوف ايستادهاند. شخصيتى چون معروف الحسنى بر اساس اين گرايش، آراى دكتر كامل مصطفى الشيبى را در كتاب تشيع و تصوف به صورت جدّى نقد كرده و به عدم انطباق آراى اين دو گرايش حكم داده است.V}نگا: معروف الحسنى، تشيع و تصوف، مترجم سيد صادق عارف.{V نظرگاه دوّم معتقد است معارف شيعه با معارف باطنيان (عمدهاى از اهل تصوف) درگير و مخالف بوده است!V}دين و عرفان، صص46 - 58.{V
با توجه به توضيحات گذشته، در پاسخدهى به پرسشهاى قبل، نه ديدگاه اول صحيح است و نه ديدگاه دوّم؛ بلكه نظرگاه سوّمى وجود دارد كه مدعى است عرفان و تصوف در دل جريانات فكرى تشيع، رنگ و بوى ديگرى يافته و اصول نظرى و عملى خاصى منطبق بر آراى اهل بيت«عليهم السلام» طراحى كرده است. البته اين گرايش در عصر ائمه«عليهم السلام» نوعاً به صورت زهدى راستين و معتدل و تحت اشراف آنان بود. از قرن هفتم به بعد شكل تكاملى خويش را طى كرده و شخصيتهايى چون ملاصدرا، حاج ملا هادى سبزوارى، الهى قمشهاى، شاه آبادى، سيد على قاضى، آيةالله بهجت و ... در دامن خويش پرورانده است.
توجه به اين نكته بايسته است كه تصوف شيعى با تصوف اهل سنت، تفاوتهاى فاحشى دارد. تصوف بيشتر اهل سنت، تنها برانگيخته از روح زهد و طاعت و عبادت است، ولى تصوف شيعه علاوه بر آن، ولايت و دوستدارى اهل بيت عصمت«عليهم السلام» و پيروى كامل از امام حىّ حضرت ولى عصر(عج) را مىافزايد و زمام امر و نهى عالم و تصرف در نفوس خلايق را به دست معصوم زمان مىشمارد.V}ذهبيه، ص117.{V از سوى ديگر برخى صوفيان اهل سنت در عين تأكيد بسيار بر «ولايت»، اين مقام را در معصوم، منحصر نمىكنند و از ديد آنان خواه از نسل عمر باشد و خواه از نسل على«عليه السلام» تفاوت ندارد!
P}پس امام حى قائم آن ولى است{E}خواه از نسل عمر خواه از على است{P
P}مهدى و هادى وى است اى راه جو{E}هم نهان و هم نشسته پيش رو{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 2، ابيات 817 - 818.{V
همين اختلاف در مصاديق ولايت، موجب اختلاف در ميان تصوف و تشيع مىشد و مانع از ورود شيعيان - كه پيروان امامان خود بودند - در مكتبهاى صوفيه و اظهار ارادت آنان به مشايخ صوفى بود.V}نگا، نقد صوفى، صص 80 - 82، و التصوف الاسلامى، صص 69 - 81.{V
کد سوال : 635
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عارف بودن مولوى با سنى بودنش، چگونه سازگار است؟
پاسخ : برخى از عارفان شيعى قائل به اين نظر هستند كه: «محال است كسى به مرحله كمال برسد و حقيقت ولايت ائمهعليهم السلام براى او شهود نگرددV} مرحوم سيد على قاضى از عارفان برجسته شيعى به اين نظريه گرايش داشت.{V از اين رو كوشش دارند تا برخى از بزرگان و عارفان را - كه از اهل سنت بودند - شيعه ساخته و بگويند: اينان يا «تقيّه» مىكرده و در باطن شيعه بوده و يا به كمال نرسيدهاند. V}در اين خصوص نگا: روح مجرّد، صص 295 - 493؛ آواى توحيد، صص 83 - 87. {Vبنابراين موضوع فراتر از مولوى رفته و شخصيتهايى چون ابن عربى، ناصر خسرو، حافظ و ... را نيز دربرگرفته است.
با توجه به پيچيدگى موضوع و نيز بررسىهاى موشكافانه تاريخى و وجود ديدگاههاى معارض، نمىتوان به هيچ يك از دو نظريه قاطعانه گراييد؛ نه مىتوان گفت اينها شيعهاند و نه مىتوان گفت از اهل سنتاند. اين انگاره هنگامى مشكلتر مىشود كه عارفان به دليل روح تسامح گرى خود، چنان علاقهاى به ظهور گرايش مذهبى خويش نداشتهاند؛ زيرا برايشان «عشق» مذهب راستين به شمار مىآمد و تعصّب را - كه نوعى پايبندى به تعلقات خودى بود - مجاز نمىدانستندV} ديدگاه مولوى در اين خصوص ر. ك: پله پله تا ملاقات خدا، صص 308 - 310.{V در عين حال نكاتى كلى در اين خصوص قابل توجه است:
T}يكم.{T به اعتقاد ما شيعيان، حضرت رسولصلى الله عليه وآله و امامان معصومعليهم السلام مصداق اتمّ انسان كامل و اولياء الله مىباشند و از اين رو چون آنان واسطه فيض الهى بوده و تجلىگاه اسما و اوصاف الهىاند، تنها به واسطه آنان و با اعتقاد به آنان، مىتوان به حقايق برين و برترين دست يافت. چنان كه در دعاى «ندبه» مىخوانيم: H}«اين السبب المتصل بين الارض و السماء»{H؛ «كجا است متصل [ سيدى و مولاى من ]كجا است؟ آن سبب بين زمين و آسمان و آن وسيله ارتباط زمين با آسمان و واسطهاى كه فيض آسمانى از طريق او به زمين و اهل آن مىرسد؟.
صاحبان «ولايت مطلقه»؛ يعنى، پيشوايان معصومعليهم السلام اولياى قافله توحيد و سروران اين كاروان در حركت و سير الى الله هستند. بايد با ولايت آنان قدم در ميدان توحيد گذاشت و بايد به امامت آنان به راه افتاد؛ وگرنه در اين ميدان پرمخاطره و راه پرفراز و نشيب، بى ولايت آنان و بدون دستگيرى ايشان، نمىتوان راه به جايى برد: H}«سعد من والاكم، وهلك من عاداكم و خاب من جحدكم و ضل من فارقكم و فاز من تمسك بكم و امن من لجأ اليكم و سلم من صدّقكم و هدى من اعتصم بكم»{H؛V} زيارت جامعه كبيره.{V.
P}آبى كه خضر حيات ازو يافت{E}در ميكده جو كه جام دارد{P
P}سر رشته جان به جام بگذار{E}كاين رشته ازو نظام دارد{P
V}. حافظ {V از اين رو معتقديم امثال مولوى، اگر به راه حق واصل شده باشند، بايد حقيقت و حقانيت معصومانعليهم السلام را دريافته و از طريق آنان به كمالات برتر دست يافته باشند؛ هرچند به دليل جو اجتماعى و محدوديت تشيع، نتوانستهاند آن را بر زبان جارى سازند.
با مراجعه به مبانى اعتقاداتشان - كه پايه فكرى و گرايشى هر فردى است - مىتوان ملاحظه كرد كه آنان به اصول فكرى شيعه نزديكند؛ به عنوان مثال افكار مولوى در خصوص خداوند متعال، اوصاف او، مسأله جبر و اختيار، با گرايش اشعرى مسلك او كاملاً متفاوت است و يا ديدگاههاى ابن عربى در خصوص توحيد ذات، اثبات صفات، نفى جبر و تفويض و اثبات تابعيت علم نسبت به معلوم و ... با مبانى فكرى اهل سنت سازگار نيست؛ بلكه بر مبانى دقيق تفكر اماميه پايه گذارى شده است.V} نگا: آواى توحيد، ص 83.
{V
T}دوم.{T در سلوك عرفانى، امكان مشاهدات و مكاشفات غير صحيح، مغشوش، مبهم و غير حقيقى وجود دارد و هيچ سالكى آن را نفى نكرده است. از اين رو امكان دارد برخى از عارفان به دليل نقصى كه در طريقه سلوك و زمينهسازى آن داشتهاند، نتوانستهاند حقيقت را - آن چنان كه هست - دريابند و از اين رو از راه اصلى و حقيقى - كه همان ولايت ائمهعليهم السلام باشد - دور افتادهاند؛ هرچند به دليل رياضتها و مجاهدتهايى به بعضى از مقامات و مراتب عرفانى نايل شده باشند!
T}سوم.{T ملاك در ارزيابى انديشهها و اعمال اهل تصوف و عرفان، قرآن كريم و عترت طاهرينعليهم السلام است. از اين رو اگر كلام و عملى از بزرگان اهل عرفان، مطابق با اين دو معيار نبود، مىتوان آن عارف را در آن مورد به خصوص نقد كرده و دانست كه او نتوانسته است كمال حقيقى را دريابد و به آن نايل شود؛ هرچند شعاعها و افقهايى از آن را ادراك كرده باشد.
از اين رو در خصوص مولوى و امثال او مىتوان گفت: هرچند آنان عارف بودهاند؛ ولى در فرازهايى از گفتار و رفتارشان به خطا رفتهاند. چه كسى مىتواند سماع مولوى را در بازار آهنگران - با آن كميت و كيفيت - از ديدگاه تشيع تأييد كند؟!V} پله پله تا ملاقات خدا، صص 170 - 174.{V يا چه كسى قادر است اين كلام شمس تبريزى را - كه استاد و مراد مولوى بود - تأييد نمايد: «گفتند: ما را تفسير قرآن بساز. گفتم: تفسير ما چنان است كه مىدانيد. نى از محمد و نى از خدا»؟!V} مقالات شمس تبريزى، ج1، ص272.{V
T}چهارم.{T انسان كامل حقيقى، معصومانعليهم السلام هستند و اين حقيقت در آنان از حيث مصداق، منحصر به فرد است؛ لذا عصمت و تنزيه از گناه و خطا، فقط در خصوص آنان روا است نه ديگران. از اين رو نبايد خطاى برخى از اهل عرفان را ناديده گرفت و آنان را معصومانى پنداشت كه بايد خطاها و لغزشهاى آنها را توجيه نمود! اين غلوّى خطرناك است كه در دراز مدت به اصل عرفان و سلوك عملى صدمه مىزند، تا به جايگاه حقيقى اشخاص!
T}پنجم.{T حقيقت آن است كه عرفان شيعى به صورت يك گرايش نظاممند از قرن ششم به بعد شكل گرفته است؛ هر چند اصل آموزهها و حقايق آن در كلمات قرآنى و ائمه معصومينعليهم السلام - به خصوص اميرمؤمنانعليه السلام - وجود داشته است؛ امّا تصوفى كه در قبال عرفان شيعى قرار دارد، از قرن دوّم به بعد ظهور كرده است. روشن است كه در آن مقطع تاريخى مىتوان از عارفانى سراغ گرفت كه اصول فكرى و عملىشان، با اهل سنت قرابت داشته است و به دليل انحرافى كه در اين موضوع پيش آمده و رو به فزونى بود؛ عرفان شيعى - به عنوان عرفانى راستين و حقيقى و برگرفته از متون دينى - پديدار گشت تا اين گرايش جذّاب، به رشد واقعى خويش ادامه دهد.
T}ششم.{T تمامى عارفان - چه شيعى و چه غيرشيعى - خويش را وامدار حضرت علىعليه السلام مىدانند و سرسلسله عرفان را به وى ختم مىكنندV} نگا: شرح نهجالبلاغة ابن ابى الحديد، ج1، ص17، تحفة الاخوان فى خصائص الفتيان، صص12 - 13.{V و اين خود مىتواند حكايتگر مدد رسانى آن حضرت در كشف حقايق و شهود لطايف، براى عارفانى باشد كه در اين ارادتمندى و وامدارى صادق بودهاند؛ هر چند به خلافت بلافصل آن حضرتعليه السلام قائل نباشند.
P}من غلام آن چراغ چشم جو{E}كه چراغت روشنى پذرفت از او{P
P}من غلام موج آن درياى نور{E}كه چنين گوهر برآرد در ظهور{P
P}اى على كه جمله عقل و ديدهاى{E}شمّهاى واگو از آنچه ديدهاى{P
P}تيغ حلمت جان ما را چاك كرد{E}آب علمت خاك ما را پاك كرد{P
P}بازگو دانم كه اين اسرار هوست{E}زآنكه بى شمشير كشتن كار اوست{P
P}باز گو اى باز عرش خوش شكار!{E}تا چه ديدى اين زمان از كردگار{P
P}چشم تو ادراك غيب آموخته{E}چشمهاى حاضر بردوخته{P
V}مثنوى، دفتر1، ابيات 3984 - 3985 و 3745 - 37747 و 3750 - 3751.{V
T}هفتم.{T بنابر علل و عوامل اجتماعى و سياسى از قرن چهارم به بعد، شاهد ظهور تشيع اعتدالى و تسنن اعتدالى هستيم؛ به طورى كه مىتوان در ميان اهل سنت، تسنن دوازده امامى را مطرح كرد. تدوين كتابهايى در خصوص اهل بيتعليهم السلام در قرن ششم هجرى، سخن گفتن در وصف امامان شيعى (چه به صورت نظم و چه در قالب نثر)، نگارش شرح ابن ميثم بر نهجالبلاغه امام علىعليه السلام (با نگرش خاص عرفانى و صوفيانه در پى نشان دادن راهى بوده است، به طورى كه همه مذاهب محفوظ مانده و در عين حال وسيلهاى براى تفاهم و تساهل تلقى شود)، اين همه حكايتگر اين نكته است كه رويكردى اعتدالى در اين قرنها به وجود آمده بود و عارفان و اهل سلوك اين دوران - چه در ميان تشيع و چه در ميان تسنن - با رويكرد اعتدالى، آموزهها و نگرشها و علايق خود را به يكديگر نزديك ساخته بودند.
از اين رو به راحتى مىتوان در ميان اهل تصوف گرايشهاى شيعى و سنى را با هم ملاحظه كرد.V}نگا: محىالدين ابن عربى، ترجمان الاشواق، ترجمه محسن جهانگيرى، ص43 - 44.{V مولوىها، محمود شبسترىها، علاءالدوله سمنانىها، ابن عربىها، قوامى رازىها، خواجوى كرمانىها و ... همه از جمله عارفانى بودند كه در اين دوران به سر مىبردند؛ يعنى، دوران پديدارى و توسعه تسنن دوازده امامىV}ديدگاههاى شيخ محمود شبسترى و علاءالدوله سمنانى در اين خصوص خواندنى است؛ مراجعه به دو كتاب توصيه مىشود. موحّد، صمد، محمود شبسترى؛ محمدى، كاظم. علاءالدوله سمنانى.{V و بدون شك، تعديل تعصبآلود سنى گرايى در اشخاصى چون مولوى و ابن عربى - كه هم دوازده امام را مىپذيرفتند و هم چهار خليفه را - مىتوانسته است آنان را به حقايق جهان هستى و غيب توسط ولايت اهل بيتعليهم السلام نايل گرداند.V}در خصوص تسنن دوازده امامى نگا: جعفريان، رسول، تاريخ تشيع، ج2، صص551، 552، 725، 754، 553، 591. ج3، صص1230 - 1234.{V
کد سوال : 636
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : معنى «اناالحق» منصور حلاج چيست؟
پاسخ : در اين زمينه علاوه بر حلاجV}در خصوص حلاج و انديشههايش نگا: عبدالحسين زرين كوب، شعله طور؛ قاسم ميرآخورى، تراژدى حلاج در متون كهن؛ ماسينيون و پول كراوس، اخبار الحلاج؛ وفياتالاعيان، ج 1، صص184 - 190.{V عرفاى ديگرى نيز مشابه او سخن گفتهاند؛ مانند:
P}"هر آنكو خالى از خود چون خلا شد{E}اناالحق اندر او صوت و صدا شد"{P
P}"همچو كليم تا كه بطور دل آمديم{E}«انى اناالله» از همه عالم شنيدهايم"{P
P}"ديديم جهان وادى ايمن شده هر چيز{E}نخلى و زهر نخل اناالله شنيديم"{P
P}"فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم{E}همچو منصور خريدار سر دار شدم"{P
در تفسير اين كلام، سه توجيه وجود دارد:
T}يكم.{T
اين قبيل كلمات از برخى عرفا در حال بىخودى و به هنگامى كه آنان مست از شراب محبّت حق مىشدند، سر مىزده و در اوقاتى كه آن حالات را نداشتند، تفوّه به اين سخنان نمىكردند. مرحوم لاهيجى در شرح ابياتى از شيخ محمود شبسترى مىگويد:
P}«اناالحق كشف الاسرار است مطلق{E} به جز حق كيست تا گويد اناالحق»{P
«اشاره به آن است كه افشاى اين سرّ به جز در حالت مستى و بى خودى مطلق يا در مرتبه مخمورى - كه در تمام بى خودى است و از مقام فنا و سكر تنزل نموده از غايت خمار آن مستى خود را نگاه نمىتواند داشت - جايز نيست و در شريعت و طريقت ممنوع است».V}شرح گلشن راز، ص 369؛ نقل از فرجام عشق، صص42 - 43.{V
در واقع برخى اين كلام حلاج و امثال او را «شطح» دانستهاند. «شطح» در زبان عربى به معناى حركت است و در اصطلاح به سخنانى مىگويند كه عارف در هنگام وجد و غليان باطن خويش، بر زبان مىراند و چه بسا مخالف عقل، عرف، يا شرع مىنمايد.V}در خصوص معناى شطح نگا: عرفان نظرى، صص513 - 517.{V
T}دوم.{T
چنين كلماتى در شعر عارفان، حاصل بيان تجربههايى است كه به بيان در نمىآيد و ذاتاً متناقض نما است (يعنى حلاج در عين اينكه مخلوق است، داد خالقيت نيز سر مىدهد و اناالحق مىگويد)! اين تجربهها وقتى در قالب كلام بيان مىشود، متناقض نما جلوه مىكند. عارف در باطن خويش تجربههايى دارد كه تجربه همه انسانها نيست؛ بلكه تجربههاى افراد خاصى است، آن هم در حالات بسيار نادر. زبانى كه ما بدان سخن مىگوييم، براى بيان تجربههاى عموم انسانها ساخته شده است؛ نه براى بيان تجربههاى خاص عارفان، در نتيجه آنان همواره شكوه مىكنند كه اين زبان، براى بيان احوال ايشان ناقص و نارسا است.V} در خصوص متناقض نمايى ر.ك: «متناقض نمايى در شعر فارسى»، انتشارات نشر فرزان روز.{V عطار مىسرايد:
P}اسرار تو در زبان نمىگنجد{E}اوصاف تو در بيان نمىگنجد{P
P}اسرار صفات جوهر عشقت{E}مىدانم و در بيان نمىگنجد{P
تجربه «فنا»، يكى از تجربههاى عرفانى است كه در بيان عارفان، متناقض نما است و حلاج تجربه فنا را در قالب اين جمله مطرح كرده است. حقيقت «فنا» آن است كه سالك به علم يقينى دريابد كه حق تعالى، عين وجود است و جز خدا هر چه باشد، عدمِ مطلق است؛ چنان كه مولانا در فيه ما فيه مىگويد: در پيش او دو «انا» نمىگنجد. تو «انا» مىگويى و او «انا».V}در خصوص اين موضوع نگا: ولايت نامه، صص60 و 61؛ الفتوحات المكية، باب 221؛ اصول تصوف، ص 622؛ منازل السائرين، ص 104؛ صد ميدان، صص 72 و 73.{V
T}سوم. {T
اين كلام بر اساس اصول عرفان نظرى و عملى صحيح است؛ زيرا سالك راسخ در مقام سير به حق - بعد از طى مراحل و منازل و پشت سرگذاشتن حجابهاى ظلمانى و نورانى - كم كم جز وحدت چيزى را شهود نمىكند، تا به مقام محو در وحدت مىرسد و ذاتش در ذات حق محو مىشود. و اين سبب مىشود كه وجودش، حقانى گردد و غير از حق، چيزى نبيند. سالك در اين مرتبه و مقام، چون ذات، صفات و آثار و افعال خود را فانى در حق نموده و مغلوب حكم وحدت است؛ سخنانى مىگويد كه نشانگر فناى او در توحيد و فناى ذات خود، در وجود حق است. اين سخنان ناشى از تجلى ذاتى حق در سالك است كه به كلى ذات او را محو و نابود كرده است. نتيجه تجلى، ظهور چنين سخنانى از سالك است؛ نظير: «اناالحق»، «ليس فى جبتى الاالله» و «سبحانى ما اعظم شأنى».V}شرح مقدمه قيصرى، صص 389 و 390.{V
به بيان ديگر، هر آن كس كه از خودى و تعين خود، مانند خلأ - كه لا شىء محض است - خالى شود و خود را از هستى و خودى محو گرداند؛ در وى صوت و صداى «اناالحق» پيدا مىشود. «صدا» عبارت از انعكاس صوت از جسم است كه در برابر آواز دهنده مىباشد؛ يعنى، آن «اناالحق» - كه از زبان عارفانى چون حلاج و ديگران شنيده مىشد - صوت و نطق حق بود و به طريق انعكاس به صورت صلايى از منصور و ديگران شنيده مىشد و مردم مىپنداشتند كه او گفته است! مانند شخصى كه در ميان كوه آوازى سر مىدهد و آن آواز به سبب انعكاس از كوه، به گوش ديگران مىرسد و نادان مىپندارد كه آن آواز كوه است.V}شرح گلشن راز، ص 375.{V
اين مطلب غريبى نيست؛ چنان كه روايت شده كه حضرت صادق«عليه السلام» در بعضى روزها، مشغول نماز بود. پس ناگهان در اثناى نماز بيهوش افتاد. بعد سبب بيهوشى را از حضرتش پرسيدند، امام فرمود: «من آيه را تكرار مىكردم تا آن را از گويندهاش شنيدم». شيخبهائى در ذيل اين روايت مىگويد: برخى از عرفا گفتهاند: «زبان مبارك حضرتصادق«عليه السلام» در آن هنگام، مانند درخت طور بود كه گفت: «انى اناالله».V}مفتاح الفلاح، ص 293.{V
P}روا باشد اناالله از درختى{E}چرا نبود روا از نيك بختى{P
قرآن مىفرمايد: A}«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»{A؛ V}فتح (48)، آيه 4.{V و A}«إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»{A؛ V}بقره (2)، آيه 20.{V. «همه ذرات عالم ملك خدا و در اختيار خدا است. جسم و جان و زبان ما، ملك خدا و از جنود او است و خدا بر هر امرى قادر است. حال كه چنين است، آيا استبعادى دارد كه خداوند قادر و مهربان، زبان بنده شايستهاى را در بعضى از حالات مخصوص، مورد و محل صوت خويش قرار دهد؟!
البته براى كسى كه از نظر «قرب الى الله» و سير مدارج عاليه عبوديت و طى مقامات علمى و ورود در «عرفان حقيقى» در حد عارفان راستين و بزرگ نباشد، جايز و روا نيست كه چنين جملاتى را در اشعار و نثر خويش بياورد.
لذا صحيحتر آن است كه بگوييم: اين امور در اختيار كسى نيست كه براى خود پيش بياورد؛ بلكه پيش مىآيد. به عبارت ديگر كسى نمىگويد؛ بلكه مىگويند. پس اگر كسى بخواهد بدون اين شرايط و به تصنّع، كلماتى از اين قبيل بگويد، جز ظلمت باطن و دورى از خدا چيزى عايداش نخواهد شد.V}فرجام عشق، ص 46 و 47.{V افرادى مانند مرحوم حاج ملااحمد نراقى - كه از بزرگان فقهاى اماميه است - مىتوانند چنين بگويند. وى در جايى مىگويد: من مدتى را به حال سلوك و رياضت و اعراض از خلق گذراندم؛ بعد از مدتى حالتى به من دست داد كه اين اشعار را حاكى از زبان حالم قرار دادم:
P}عمريست كه اندر طلب دوست دويديم{E}هم ميكده هم مدرسه هم صومعه ديديم{P
P}با هيچ كس از دوست نديديم نشانى{E}از هيچ كسى هم خبر او نشنيديم{P
P}پس كنج خرابى، ز عالم بگزيديم{E}تنها دل و افسرده و نوميد خزيديم{P
P}سر بر سر زانو بنهاديم و نشستيم{E}هم بر سر خود خرقه صد پاره كشيديم{P
P}گر تشنه شديم آب ز جوى مژه خورديم{E}ور گرسنه سخت جگر خويش مكيديم{P
تا آنكه در آخر اشعار خود بعد از مژده بشارت «وصال دوست» مىسرايد:
P}چندى كه چنين ما ره مقصود سپرديم{E}المنة للَّه كه به مقصود رسيديم{P
P}ديديم نه پيدا اثر از كون و مكان بود{E}جز پرتو يك مهر دگر چيز نديديم{P
P}ديديم جهان وادى ايمن شده هر چيز{E}نخلى و ز هر نخل اناالله شنيديم{P
V} به نقل از: شرح مقدمه قيصرى، ص390 - 391.{V
کد سوال : 637
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : اهميت خمس را بيان فرماييد.
پاسخ : «خمس» يكى از فرايض اسلامى است. قرآن مجيد در بيان اهميت آن، ايمان را با آن پيوند داده است: «و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و الله على كل شىء قدير»؛ «و بدانيد كه هر چه غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و رسول و از آن خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است؛ اگر به خدا و آنچه بر بنده خود (حضرت محمد) در روز جدايى [حق از باطل ]- روزى كه آن دو گروه با هم رو به رو شدند - نازل كرديم، ايمان آوردهايد و خدا بر هر چيزى توانا است».V}انفال (8)، آيه 21.{V
خمس و جهاد دو اصل از ريشه ايمان است و صداقت آن به وسيله مبارزه با مالاندوزى و تطهير نفس خود، از مظاهر فريبنده دنيا و تزكيه آن از آزمندى و حرص تجلّى مىيابد.
خداوند متعال، خمس را به پيامبر اسلام و ذريه گرامى او، جهت اكرام و احترام آنان، اختصاص داده است.
حضرت باقرعليه السلام فرموده است: «براى هيچ كس جايز نيست از مالى كه خمس به آن تعلق گرفته، چيزى بخرد؛ مگر اينكه حق ما را به ما برساند».V}«لا يحلّ لاحد ان يشترى من الخمس شيئاً حتى يصل الينا حقّنا»: وسائل الشيعه، ج 6، باب 1، ح 4.{V
عمران بن موسى مىگويد: آيه خمس را بر حضرت خواندم، پس فرمود: «هر آنچه از آن خدا است، به پيامبر مىرسد و هر آنچه از آن پيامبر گردد، به ما (اهل بيت) خواهد رسيد». سپس فرمود: «خداوند ارزاق مؤمنان را به پنج قسمت به آنان ارزانى داشته است، تا يكى را در راه خدا انفاق كنند و چهار قسمت را به حلال بخورند ... اين دستورها سخت و دشوار است و كسانى به آن عمل مىكنند و سختىها را تحمل دارند كه خداوند آنان را در راه ايمان امتحان كرده است».V}«ما كان للّه فهو لرسوله و ما كان لرسوله فهو لنا ثم كان و الله لقد يسّر الله على المؤمنين ارزاقهم بخمسة دراهم قبلوا لربّهم واحداً و اكلوا اربعة احلاّء ثم قال هذا من حديثنا صعب مستصعب لايعمل به و لايصبر على الاّ ممتحن قلبه للايمان»: همان، ابواب ما يجب فيه الخمس، باب 1، ح 6.{V
کد سوال : 638
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من دانشجوي علوم سياسي هستم ورودي 82 . كه پس از اتمام خدمت سربازي علي رغم ميل باطني به دانشگاه راه يافتم در واقع پناه آوردم به دانشگاه كه شايد خواست خدا باشد به هر حال مشكل من ممكن است روحي و رواني (افسردگي ) يا ايجاد ذهنيت بد باشد من هر كار خوبي انجام مي دهم يا كلا در انجام كارها نتيجه برعكس مي گيرم احساس مي كنم كه خدا به من طور ديگري نگاه مي كند(سابقه طولاني دارد) يعني قانون خدا و طبيعت در مورد من صدق نمي كند با همه بندگانش فرق مي كنم . نمي دانم چرا شايد نيت و عقيده من بد باشد ولي تا آنجا كه خود را
مي شناسم اينطور نيست مقبوليتي در بين مردم ندارم (اين كه مي گويند بزرگي را به كسي نمي بخشند بايد خود آن را به دست آوري چطور) دعاهايم مستجاب نمي شود يعني اعتقاد به دعاها را از دست داده ام به هر حال من يك جوان هستم و نياز به پذيرفته شدن و نياز به احساس ارزشمندي دارم خدا يك جرقه در زندگي من ايجاد نمي كند و به اصطلاح ما را هل نمي دهد تا بقيه راه زندگي را با كمك خودش بپيماييم و به سعادت واقعي برسيم البته من ناشكر نيستم نعمت سلامتي و غيره را فراموش نمي كنم من خواستار يك زندگي سالم به معناي واقعي هستم مرا راهنمايي كنيد؟
پاسخ : سؤالات شما دانشجويان محترم اين فرصت را فراهم مي نمايد كه بين ما و شما ارتباطي صميمانه برقرار شود ما حرفها و درد دلهاي شما را بشنويم و پاسخهاي ما قبل از اينكه راهنمايي براي شما باشد در واقع نوعي همدردي و همدلي با شما عزيزان است . راستي تا فراموش نكرده ام موفقيت شما را در راهيابي به دانشگاه و انجام خدمت سربازي تبريك عرض مي كنم. بحمدالله شما با دست يابي به اين دو موفقيت گامهاي مؤثري را در رسيدن به اهداف عاليه خود برداشته ايد شما در نامه خود به چند مطلب اشاره نموده ايد: 1. گلايه هايي كه از خود و فرآيند زندگي خودتان داريد. 2. توقعاتي كه از خداوند داريد 3. عدم مقبوليت در بين مردم 4. نيازها. اول از مطلب آخر شروع مي كنيم يعني نيازها. بدون ترديد هر انساني يك سلسه نيازهايي دارد كه از جمله آنها احساس ارزشمندي است. بعبارت ديگر همه انسانها دوست دارند كه از درون احساس ارزشمندي كنند اما سؤال اينجاست كه نياز چگونه تأمين مي شود؟ يكي از مهمترين عوامل كه در ارضا اين نياز نقش كليدي دارد اعتماد به نفس است اعتماد به نفس يعني اينكه فرد توانمدني هاي خود را بشناسد و باور كند قطعا شما داراي توانمنديهاي زيادي هستيد اما تاكنون چقدر در صدد كشف آنها برآمده ايد؟ و آيا در صورت كشف توانمنديها چقدر به آنها باور داريد و به آنها اعتماد مي كنيد؟ بعضيها احساس ارزشمندي را مساوي با موفقيت و پيروزي مي دانند و هر كجا با شكست مواجه شوند احساس بي ارزشي مي كنند حال آنكه شكست لازمه زندگي است و هرگز مساوي با بي ارزشي نيست ارزش ما انسانها به ميزان اعتمادي است كه به خودمان داريم بنابراين يكي از مهمترين و بهترين راههاي رسيدن به احساس ارزنده سازي و احساس ارزشمندي كردن شناخت توانمنديها و باور كردن آنها و تكيه كردن بر آنهاست .
اما سه مطلب (1، 2، 3) كه نوعي گلايه از خود، خدا و اجتماع است همه يك مخرج مشترك دارد و آن نگرش منفي يا منفي بافي است. تفكرات منفي و شناخت نادرست منشآ بسياري از مشكلات روحي و رفتاري انسان است و اگر اين منفي بافي شديد شود موجب افسردگي ميشود و اين بيماري بر بسياري از كاركردهاي انسان و همچنين روابط اجتماعي او تأثير منفي مي گذارد. از نشانه هاي منفي اينست كه فرد به هر چيزي نگاه مي كند عيب ها و نقايص آنرا مي بيند اين نگرش منفي قابل تعميم به هر چيزي و هركسي و بيشتر از همه به خود انسان است. به قول معروف آدمهاي منفي باف همواره نصفه خالي ليوان را مي بينند و هيچگاه به آن نصفه پر توجهي نمي كنند بنظر مي آيد منشأ بسياري از مشكلات كه مطرح كرديد مانند اينكه خداوند به من توجهي ندارد خداوند بين من و ساير بندگانش فرق مي گذارد، دعاهايم را مستجاب نمي كند، مردم مرا دوست ندارند و من در بين مردم مقبوليتي ندارم.
چرا خدا جرقه اي در زندگي من نمي زند؟ و حرفهايي از اين قبيل ، بر مي گردد به طرز نگرش و شناخت و تفكرات شما نسبت به خود و ديگران و تا زماني كه اين نگرش و شناخت را تغيير ندهيد مشكلاتي كه به آنها اشاره كرديد كماكان باقي است بنابراين راه نجات از اين بحران فكري و روحي بيرون آمدن از اين وضعيت از اين رو ما راهكارهايي را خدمت شما عرض مي كنيم. سعي كنيد با جديت به آنها عمل كنيد تا انشاالله مشكلات شما بصورت ريشه اي حل شود.
1. با تفكرات منفي خود مقابله كنيد يعني هر گاه افكار منفي به فضاي ذهن شما خطور كرد بلافاصله خود را مشغول كار ديگري كنيد و يا يك فكر مثبتي را جايگزين آن نماييد.
2. جنبه هاي مثبت خود را يادداشت كنيد و هر روز به ويژه زماني كه افكار منفي هجوم مي آورند آنرا مرور كنيد.
3. هر روز مواردي از جنبه هاي مثبت ديگري در خودتان مي بينيد به آنها اضافه كنيد.
4. از قرار گرفتن در تنهايي و مكانهاي خلوت اجتناب كنيد.
5. از بيكاري و بي برنامه گي دوري كنيد و هميشه براي خود يك مشغوليتي مثبت مانند مطالعه، ورزش، تفريحات سالم، پرداختن به كارهاي هنري و ... فراهم كنيد.
6. در كارهاي اجتماعي بيشتر مشاركت كنيد.
7. هر روز حداقل نيم ساعت ورزش كنيد.
8. همنشينان ودوستان با نشاط و شاداب براي خود برگزينيد.
9. از خوردن غذاهاي نشاط آور مانند زعفران ، به صورت شربت و استعمال عطريات و بوي خوش بيشتر استفاده كنيد.
10. در مراسم مذهبي اعم از مجالس جشن و مجالس عزاداري شركت كنيد.
11. به انجام عبادات و مناسك مذهبي بويژه نماز اول وقت اهتمام بورزيد.
12. هر روز صفحه اي از قرآن را با تأني و توجه به معنا، تلاوت كنيد.
13. به تغذيه خود به ويژه وعده هاي غذا، مخصوصا صبحانه اهتمام بيشتري داشته باشيد.
14. از غذاهاي مقوي و مغزي به ويژه غذاهاي قند دار مانند خرما، كشمش، عسل، بيشتر استفاده كنيد.
15. هر روز بويژه ساعاتي كه احساس خستگي و كسالت مي كنيد حدود 10 دقيقه يك دوش با آب ولرم بگيريد.
16. اگر شرايط و امكان شنا كردن داريد هر روز يا يك روز در ميان يك ساعت شنا كنيد مطمئن باشيد اگر راهكارهاي فوق را با جديت و اهتمام تمام انجام دهيد وضعيت روحي شما بهتر خواهد شد و به لطف خداوند به روحيه شاداب و با نشاط دست خواهيد يافت در پايان موفقيت جنابعالي را از خداوند متعال مسئلت مي نماييم.
کد سوال : 639
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا بر دختراني كه در دانشگاه با افراد مختلف صحبت مي كنند مي توان براي ازدواج اعتماد كرد اگر نمي شود پس افراد تحصيل كرده با چه كسي ازدواج كنند؟
پاسخ : دانشجوي گرامي: ملاك براي اعتماد به افراد، به ويژه دختران صحبت كردن يا صحبت نكردن با ديگران و حضور يا عدم حضور در دانشگاه نيست چه بسا دختراني در دانشگاه هستند كه با دانشجويان پسر يا اساتيد مرد صحبت مي كنند ولي در عين حال رعايت حجاب، حيا و عفت و پاكدامني را مي نمايند و چه بسا دختراني كه دانشجو نيستند و با نامحرم نيز خيلي صحبت نمي كنند ولي در عين حال قابل اعتماد نيستند بنابراين ملاك براي اعتماد به ديگران اينست كه حدود شرعي و احكام الهي را رعايت كنند ورفتارهاي آنها مطابق با دستورات ديني باشد اگر كسي از روي شهوت و تمايلات جنسي با ديگران ارتباط برقرار كند و نگاه خود را نسبت به نامحرم كنترل نكند و پوشش او متناسب با شأن يك زن مسلمان نباشد اين نشانه ضعف ايمان اوست و در واقع چنين فردي از نظر اعتقادي و شخصيتي دچار آسيب شده است و بايد با احتياط به سراغ اينگونه افراد براي ازدواج رفت. بنابراين حضور در دانشگاه و تحصيلات باعث بي اعتمادي به دختران نمي شود تا دختران تحصيل كرده در ازدواجشان دچار مشكل شوند همچنانكه عدم حضور در دانشگاه و پايين بودن سطح تحصيلات نيز نشانه مومن بودن و عفيف بودن نيست. هر فردي براي انتخاب همسر بايد بر اساس معيارهاي صحيح كفو و همتاي خود را انتخاب كند و لازمه انتخاب صحيح مشورت با افراد مجرب و دلسوز، تحقيق و كسب آگاهي لازم از خانواده و ويژگيهاي آن فردي است كه مي خواهد بعنوان همسر او را انتخاب كند.
کد سوال : 640
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : براى آشنايى با عرفان چه كتابهايى را توصيه مىكنيد؟
پاسخ :
T}يك. عرفان نظرى (تبيين، تحليل و نقد):{T
1. فلسفه عرفان، سيد يحيى يثربى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
2. عرفان نظرى، سيد يحيى يثربى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
3. عرفان اسلامى چيست، مارتين لينگز، ترجمه فروزان راسخى. دفتر پژوهش و نشر سهروردى.
4. نقد صوفى، محمد كاظم يوسفپور، روزنه.
5. تاريخ تصوف در اسلام، قاسم غنى، زوار.
6. «عرفان» عارفان مسلمان، اسدالله آزاد، دانشگاه فردوسى مشهد.
7. سرچشمه تصوف در ايران، سعيد نفيسى، انتشارات فروغى.
8. عارف و صوفى چه مىگويند، آيةالله جواد تهرانى، بنياد بعثت.
9. نسبت دين و عرفان، سيد يحيى يثربى، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر.
10. عرفان دينى و دين عرفانى، على شيروانى، دارالفكر.
11. آموزههاى صوفيان، سيد حسين نصر، قصيده سرا.
12. دنباله جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير.
13. مبانى عرفان و تصوف، محمد حسين بيات، دانشگاه علامه طباطبايى.
14. عرفان و عارف نمايان، صدرالدين شيرازى، ترجمه محسن بيدارفر. الزهراء.
15. معرفتشناسى در عرفان، سيد حسين براهيميان، دفتر تبليغات اسلامى.
16. ابعاد عرفانى اسلام، آن مارى شيمل، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
17. همبستگى ميان تصوف و تشيع، كامل مصطفى شيبى، ترجمه دكتر على اكبر شهابى، دانشگاه تهران.
18. تصوف و تشيع، هاشم معروف الحسنى، ترجمه سيد محمد صادق عارف، آستان قدس رضوى.
19. درآمدى بر سير و سلوك، مجتبى تهرانى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى
T}دو. عرفان و سلوك عملى:{T
1. چهل حديث، امام خمينى«رحمه الله»، انتشارات رجاء.
2. بحرالمعارف، مولى عبدالصمد همدانى، حكمت.
3. برنامه سلوك، به كوشش على شيروانى، دارالفكر.
4. شرح منازل السائرين، عبدالرازق كاشانى، نگارش على شيروانى، الزهراء.
5. رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم، حسينى طهرانى، انتشارات علامه طباطبايى.
6. سلوك عرفانى، شيخ حسين بحرانى، ترجمه على شيروانى، وثوق.
7. اخلاق ناصرى، خواجه نصير الدين طوسى، شركت سهامى انتشارات خوارزمى.
8. تهذيب الاخلاق، يحيى بن عدى بن حميد بن زكريا، ترجمه سيد محمد دامادى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
9. گنجينه عرفان، انتشارات مؤمنين.
10. علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع السعادت مولى مهدى نراقى)، ترجمه دكتر سيد جلال الدين مجتبوى، حكمت.
11. ادب حضور (ترجمه فلاح السائل سيد بن طاوس)، مترجم. م. ر.، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى انصارى.
12. المراقبات، ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مترجم ابراهيم محدّث، انتشارات اخلاق.
13. عرفان اسلامى، حسين انصاريان، انتشارات حجت.
14. راهيان كوى دوست، محمد تقى مصباح يزدى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى«رحمه الله».
15. مقالات، استاد محمد شجاعى، سروش.
16. كيش پارسايان، مجتبى تهرانى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى.
17. مراحل اخلاق در قرآن (ج1، تفسير موضوعى قرآن مجيد)، عبدالله جوادى آملى، نشر اسراء.
18. اخلاق عارفان، مهين پناهى، روزنه.