کد سوال : 611
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مقصود از «انسان كامل» چيست و از چه زمانى در عرفان و تصوف مطرح شده است؟ آيا اين مسأله پيشينهاى در متون دينى دارد؟
پاسخ : «انسان كامل»، انسان رها شده از حجابهاى ظلمانى و نورانى است؛ انسانى كه به اصل خويش بازگشته و شخصيتى كه به مقام فنا نايل شده است. «انسان كامل» آيينه تمام نماى اوصاف خداوند است و حق تعالى با جميع اسما و صفات حسناى خود، در او تجلى كرده است. به بيان ديگر، انسان كامل «مَثَل اَعلاى» خداوند است؛ يعنى، مخلوق و موجودى كه به بهترين صورت و كاملترين وجه، حكايت از حق و كمالات او دارد؛ او در مخلوق بودن، حق مطلب را به خوبى ادا نموده و اسماى حسناى حق، در وجود او به خوبى «تجلى» كرده است. اين تجلى چنان است كه شهود او، شهود حق است و جمال او، جلال مطلق را نشان مىدهد و جلوه تمام حضرت حق است.V} شميم ولايت، ص 422 و 423؛ انسان و خلافت الهى، صص 25 - 38؛ راهنماشناسى (دفتر ششم پرسشها و پاسخها)، صص 13 - 19.{V
اين موضوع ظاهراً از زمان بايزيد بسطامى مطرح شده و وى نخستين كسى است كه از انسان به عنوان «الكامل التمام» نام برده است. پس از او حلاج و بعد از او ناصر خسرو تا آنكه ابن عربى در قرن هفتم نظريه «انسان كامل» را مطرح كرده است. به اعتقاد او انسان كامل خليفة الله در زمين، معلم مَلَك در آسمان، كاملترين موجودات، صورت كامل حق، كلمه فاضله جامعه، مردمك چشم خلقت، نسخه اكمل الهى و ستون آسمان و زمين است.V} فصوص الحكم، ص 50.{V امّا هرچند مبحثى تحت عنوان «انسان كامل» در متون قرآنى و روايى نيامده است؛ ولى آيات و روايات فراوانى بر وجود چنين شخصيتى دلالت داردV} نگا: روم (30)، آيه 27، بقره (2)، آيه 30 و 31؛ مائده (5)، آيه 55؛ نهجالبلاغة خطبه همام و ... و نيز نگا: شميم ولايت، صص 415 - 422 (در خصوص انسان كامل خواندن كتاب ذيل را توصيه مىكنيم: محمد امين صادق ارزگانى، انسان كامل از نگاه امام خمينى و عارفان مسلمان.{V و عارفان نيز با استفاده از اينها، باب موضوع «انسان كامل» را گشوده و از آن بحث كردهاند.
کد سوال : 612
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : ارتباط «انسان كامل» با مقام خلافت الهى چگونه است؟
پاسخ : 1. انسان كامل مظهر خليفه خدا است. از آنجايى كه انسان كامل، همان مثل اعلا، مخلوق اوّل و معلول بىواسطه مبدأ متعال است؛ به بهترين صورت و كاملترين وجهى، حكايت از حق و كمالات او مىكند. به عبارت ديگر جانشين و خليفه خداوند است. «خليفه» كسى است كه بعد از «مستخلف عنه» قرار مىگيرد و در خلف و وراى او واقعمىشود و «انسان كامل» اين چنين
است.
گفتنى است كه خلافت انسان كامل، به معناى خالى شدن صحنه وجود، از خداوند و واگذارى مقام الوهيت به او نيست؛ زيرا نه غيبت و محدوديت خداوند، قابل تصور صحيح است و نه استقلال انسان در تدبير امور. موجود ممكن و فقير، از اداره امور خويش عاجز است؛ چه رسد به تدبير كار ديگران؛ بلكه مقصود آن است كه «انسان كامل»، خليفه خدايى است كه در وى ظهور كرده است و خلافت در چنين موردى، بدان معنا است كه خداوند - بالاصاله - بر همه چيز محيط است و خليفه خدا (انسان كامل)، بالعرض بر همه چيز احاطه دارد.
معناى «خليفه» آن است كه مظهر «مستخلف عنه» باشد و كار وى را كند. پس آثار قدرت الهى از دست «انسان كامل» ظهور مىكند و او نيز - كه مظهر آن اصل است - محيط بر همه چيز مىشود. در واقع آثار احاطه تام حضرت حق، از نيروهاى ادراكى و تحريكى انسان كامل ظاهر مىشود و اين اوج مقام انسانيت است كه نمىتوان آن را متوقف و محدود ساخت.V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 127 و 129.{V
در واقع «خلافت» مرتبهاى است جامع جميع مراتب عالم هستى و چون انسان كامل، داراى چنين مرتبهاى است؛ جانشين و خليفه خداوند متعال به شمار مىرود.V}انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صص 72 - 73 و 91.{V
قضيه خلافت انسان كامل، تنها در آيه 30 سوره «بقره» A}«إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً»{A آمده است. خداوند متعال در اين آيه مىفرمايد: «چون من عالم و عادل هستم، خليفه من نيز بايد در حد امكان عالم و عادل باشد، تا علم و عدل او خلافت علم و عدل را بر عهده بگيرد و در حيطه امكان، ذاتش خليفه ذات من باشد و اوصاف او، خليفه اوصاف من و افعال وى، خليفه كارهاى من باشد».V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 126.{V
هر چند قضيه خلافت انسان كامل، تنها در يك آيه آمده است؛ اما با اين وجود، سراسر قرآن را مىتوان شرح خلافت انسان كامل دانست؛ زيرا خداوند، در جاى جاى قرآن كريم، اسماى حسناى صفات خويش را معرفى مىكند و اين گونه ويژگىهاى خليفه خود را - كه بايد متصف به آن باشد - بر مىشمرد.V}مان، ج 14، ص 116.{V
P}پس خليفه ساخت صاحب سينهاى{E}تابود شاهيش را آيينهاى{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 6، بيت 2153.{V
گفتنى است كه قيد «فى الارض» در آيه شريفه، بدان معنا نيست كه خداوند، مىخواهد انسان كامل تنها در زمين خليفه او باشد؛ بلكه مبدأ سريان، زمين است و انسان كامل، قوس صعودى خويش را از زمين آغاز مىكند. «انسان كامل» مطلقاً خليفة الله است؛ ولى آغاز پيدايش او، در زمين است و كلمه «فى الارض» قيد «جاعل» است؛ نه قيد در «خلافت».V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 129 - 130.{V
البته انسان كامل كسى است كه مظهر همه شؤون «مستخلف عنه» مىباشد و چون او خليفه خدا است و خداوند واحد است، خليفه كامل نيز در هر عصر يگانه خواهد بود و اگر انسانهاى كامل ديگرى معاصر او باشند، حتماً تحت ولايت او قرار دارند؛ و گرنه همه آنان خليفه ناقص بوده و كامل نيستند.V}انسان كامل از ديدگاه نهجالبلاغه، ص100 و 101؛ تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 221.{V
P}پس به هر دورى، وليّى قائم است{E}تا قيامت آزمايش دائم است{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 2، بيت 815.{V
کد سوال : 613
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : ارتباط «انسان كامل» با اسم اعظم الهى چگونه است؟
پاسخ : انسان كامل، مانند آينهاى است كه در پهنه نظام كيهانى، گسترده است و خدا را به خوبى نشان مىدهد. از عالم عقل تا آخرين ذره مادى - در قوس نزول - و از نازلترين ذرّه تا عالىترين دُرّه نادره عقلى - در قوس صعود - كشيده است و به همين جهت، همه اسما و اوصاف الهى را نشان مىدهد. به بيان ديگر، از آنجا كه انسان كامل مظهر الهى است، جامع و مظهر همه اسماى او نيز خواهد بود. همان اسمايى كه خداوند سبحان، به صورت علم لدنى، به انسان كامل آموخته است.V}بقره (2)، آيه 31.{V
در واقع از آنجا كه خليفه، به معناى مظهر است و خداوند داراى اسما و صفات گوناگونى است؛ انسان كامل نيز مظهر اين اسما خواهد بود؛ به عنوان مثال خداوند، به هر چيزى دانا و بر هر چيزى توانا است و زندهاى است كه هرگز نمىميرد؛ از اين رو انسان كامل، كسى است كه به اذن الهى به H}«كل شىء عليم و قدير و الحى الذى لا يموت»{H است. البته اين اسما به مقدارى كه در جهان امكان ظهور دارد و ميسّر است، براى انسان كامل نيز مقدور مىباشد.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 167 - 171؛ ج 7، ص 163؛ ج 9، ص 31.{V
P}پُر و مالامال از نور حق است{E}جام تن بشكست نور مطلق است{P
P}نور خورشيد ار بيفتد بر حدث{E}او همان نور است نپذيرد خبث{P
V}مثنوى معنوى ، دفتر 2، ابيات 3410 - 3411.{V
P}چون بپرّاند مرا شه در روش{E}مىپرم بر اوج دل چوپرتوش{P
P}همچو ماه و آفتابى مىپرم{E}پردههاى آسمانها مىدرم{P
V}همان، ابيات 1158 - 1159.{V
کد سوال : 614
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : انسان كامل از جهت علم و عصمت داراى چه مقامى است؟
پاسخ :
T}يك. علم لدنّى انسان كامل:{T
علم لدنّى، علمى است كه هيچ واسطهاى ميان متعلّم و معلّم نيست. «لدن»؛ يعنى، نزد و حضور. اگر علمى با وساطت، حاصل شود، علم لدنى نخواهد بود. اگر علمى از معلم صادر شود و به يك واسطه يا بيشتر، به شاگرد برسد؛ شاگرد آن علم را از «نزد» معلم فرا نگرفته است و به آن علم لدنى نمىگويند. اما اگر شاگرد از حضور خود معلم، علمى را فرا گرفت، آن علم را لدنى مىنامند. از آنجا كه «انسان كامل»، نخستين مخلوق است و هيچ واسطهاى ميان او و حضرت حق وجود ندارد، از علم، لدنّى بهرهمند خواهد بود و هيچ واسطهاى ميان او و خداى سبحان در اين تعليم و تعلم وجود ندارد.
P}آن كه بىتعليم بد ناطق خداست{E}كه صفات او ز علتها جداست{P
P}يا چون آدم كرده تلقينش خدا{E}بىحجاب مادر و دايه و ازا{P
V}همان، دفتر 4، ابيات 3041 - 3042.{V
T}دو. احاطه بر عوالم وجود:{T
از آنجا كه انسان كامل، مخلوق اول است؛ از حيث وجودى در برترين مرتبه قرار دارد (مرتبهاى كه از آن به عالم اسما ياد مىكنند). از آنجا كه اين عالم، احاطه وجودى بر تمامى عوالم وجود (عالم تجرّد، مثال و مادى) دارد، انسان كامل بر تمامى آنها احاطه وجودى دارد.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، ص 345 و ج 9، ص 261.{V
P}اوليا اطفال حقّاند اى پسر!{E}در حضور و غيبت، ايشان با خبر{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 3، بيت 79.{V
T}سه. عصمت انسان كامل:{T
مقام منيع عصمت عملى، براى كسى حاصل مىشود كه به مرز «اخلاص» رسيده باشد. در اين حال در حرم امن او، شهوت، غضب و باطل راه ندارد؛ چون وى هر دو را مهار كرده و به صورت اراده و كراهت درآوردهاست. در واقع «انسان كامل»، مراحل جذب و دفع، شهوت و غضب و محبت و عداوت را طىكرده و به مقام «تولّى و تبرّى» رسيدهاست. شخصى كه به اين مرحله بار يافتهباشد، شيطان را دشمنترين دشمن درون و بيرون مىداند و او را سركوبكرده، بر همه دشمنان فائقمىآيد و متولى حق مىشود.V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 19.{V
P}آن كه معصوم آمد و پاك از غلط{E}آن خروس جان وحى آمد فقط{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 3، بيت 3337.{V
T}چهار. فرشتگان امور، شاگردان انسان كامل:{T
جهان هستى، از سوى مدبّرات امر الهى (فرشتگان، مخصوصاً حاملان عرش) اداره مىشود. «احيا» را اسرافيل«عليه السلام» و دستياران او، «رزق» را ميكائيل«عليه السلام» و خدمه او، «مرگ» را عزرائيل«عليه السلام» و زيردستان او، «تعليم و تربيت» را جبرئيل«عليه السلام» و ساير كارها را مدّبرات جزئى و كلى ديگر اداره مىكنند؛ ولى چون «انسان كامل»، اولين مخلوق و محيط بر تمام عوالم وجود است، همه آنان شاگردان انسان كاملاند و او گزارشگر و معلّم همه فرشتگان است.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 32 - 33.{V
P}اى سليمان!مسجد اقصى بساز{E}لشكر بلقيس آمد در نماز{P
P}چون كه او بنياد آن مسجد نهاد{E}جن و انس آمد بدن در كار داد{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 4، ابيات 1113 - 1114.{V
T}پنج. انسان كامل، هدف غايى انسان:{T
هدف غايى انسان، همان بار يافتن به مقام نخستين خويش و مبدأ هستى خود، روح خدايى و مثل اعلا است كه با «انسان كامل» يكى است. قرآن اين حقيقت را با طرح اين نكته كه پايان زندگى به سوى خداوند است، مطرح مىكند.V}لقمان (31)، آيه 22؛ حج (22)، آيه 41؛ آل عمران (3)، آيه 109؛ روم (30)، آيه 11 و ... .{V
البته هدف نهايى و غايت انسانى، دو چهره دارد: چهرهاى كه به خداوند متعال مرتبط است (لقاءالله) و چهرهاى كه با ما سوا ارتباط دارد (خلافةالله). امّا چهره «خلافت الهى» كاملتر و برتر از چهره «لقاءالله» است؛ زيرا كسانى كه به لقاى خدا مىرسند؛ چون در همان لقاى حق مستغرقاند، سفرى به منظور خلافت الهى نسبت به ماسوا ندارند. امّا از آنجا كه انسان كامل - كه برترين مرتبه وجودى را در عالم امكان به خود اختصاص داده - در اثر مظهريت اسم اعظم - در عين ادراك شهودى لقاءالله - مأموريت خلافت الهى را نيز بر عهده دارد، ما سواى خداوند را به اذن او تدبير مىكند. انسان كامل با جمع ميان لقاءالله و خلافةالله، نه تنها به غايت قصواى انسانى نايل مىشود؛ بلكه خود غايت قصواى آفرينش و منتهاى چهرهنمايى حق، در آينه خلقت است.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، صص 118-120، ص 268 و ص 275 به بعد.{V
کد سوال : 615
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مصاديق اصلى و حقيقى انسان كامل چه كسانىاند؟
پاسخ : اين مطلب از آنجا كه جزئى بوده و بيان مصداق است، بايد آن را از طريق نقل روشن كرد:
1. رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» و ائمه«عليهم السلام»، جانشين خداوند متعالاندV}ر.ك: نهج البلاغه، حكمت 147؛ محمدى رى شهرى، اهل البيت فى الكتاب و السنة، ص 130، ح 186 و 188.{V.
2. رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» و ائمه اطهار«عليهم السلام»، مجارى فيض و اركان عالم هستىاندV}اهل البيت فى الكتاب و السنة، ص 152، ح 258.{V.
3. آنان مظهر اراده خداوند متعال و ولىّ او هستند: H}«قلوبنا اوعية لمشية الله»{H؛ V}بحار الانوار، ج 25، ص 337.{V.
4. آنان اسماى حسناى الهىاند:H} «نحن و الله الاسماء الحسنى»{H؛ V}بحارالانوار، ج 91، ص 6.{V.
5. آنان صراط مستقيماند: A}«إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»{A ؛V}زخرف (43)، آيه 43.{V؛ H}«نحن الصراط المستقيم»{H؛ V}الغدير، ج 2، ص 312.{V و H}«انا صراط الله»{H؛ V}بحارالانوار، ج 8، ص 70.{V؛
6. ميزان اعمال و قسطاند: H}«نحن الموازين القسط»{H؛ V}همان، ج 68، ص 226.{V و H}«ميزان الاعمال»{H؛ V}مفاتيح الجنان، زيارت اميرالمؤمنين«عليه السلام».{V.
7. كلمات تامه الهىاند: H}«نحن الكلمات التامات»{H؛ V}بحارالانوار، ج 5، ص 9.{V.
8. مظهر و نشان خدايند: H}«ما لله آية اكبر منّى»{H؛ V}همان، ج 23، ص 206.{V.
9. بر تمام كائنات حاكميت تكوينى و احاطه وجودى دارند. رسول خدا«صلى الله عليه وآله» شاهد كل استV}نساء (4)، آيه 41.{V و ائمه«عليهم السلام» نيز اين چنيناند. امام صادق«عليه السلام» مىفرمايند:
H}«فلم يفتنى ما سبقنى و لم يعزب عنى ما غاب عنى ابشّر باذن الله و اودى عنه، كل ذلك من الله مكنى فيه بعلمه»{H؛ V}بحارالانوار، ج 26، ص 148.{V؛ «گذشته را از دست نداده، آينده هم بر من پوشيده نيست. به اذن خداوند مژده خوشىها را مىدهم و از طرف خداوند به انجام دادن آنها مىپردازم. همه اينها از خداوند است كه مرا با علم خود، به آن كارها توانا ساخته است».
10. اشراف به ارواح انسانها: H}«و ارواحكم فى الارواح و نفوسكم فى النفوس»{H؛ V}فرمايش امام هادى«عليه السلام» در زيارت «جامعه كبيره».{V و H}«فخلق الله من انفاسها ارواح الاولياء و الشهداء و الصالحين»{H؛ V}الميزان، ج 1، ص 121.{V.
11. قرآن كريم در معيت ايشان است: A}«وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ»{A؛ V}اعراف (7)، آيه 157.{V. نور كه همان قرآن است، با رسول خدا«صلى الله عليه وآله» نازل شده است؛ نه اينكه رسول خدا«صلى الله عليه وآله» با قرآن نازل شده باشد.
با توجه به حقيقت انسان كامل و ويژگىهاى حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» و عترت طاهره آن حضرت، اذعان خواهيم كرد كه تنها مصداق حقيقى «انسان كامل»، وجود مطهّر و نورانى آن انسانهاى والا است.
P}هست اشارات محمد المراد{E}كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد{P
P}صد هزاران آفرين، بر جان او{E}بر قدوم و دور فرزندان او{P
P}آن خليفه زادگان مقبلش{E}زادهاند از عنصر جان و دلش{P
P}گر ز بغداد و هرى و يا از رىاند{E}بى مزاج آب و گل، نسل وىاند{P
P}شاخ گل هر جا كه رويد، هم گل است{E}خم مل هر جا كه جوشد، هم مل است{P
P}گر ز مغرب بر زند خورشيد سر{E}عين خورشيد است، نه چيز دگر{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 6، ابيات 174 - 179.{V
کد سوال : 616
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عشق و حقيقت آن چيست؟
پاسخ : واژه «عشق» مشتق از «عشقه» به معناى ميل مفرط است. «عشقه» گياهى است كه هرگاه به دور درخت مىپيچد، آب آن را مىخورد؛ در نتيجه درخت زرد شده، كمكم مىخشكد.V}«ابن منظور»؛ لسان العرب، ج9، ص224.{V
امّا در اصطلاح، «عشق» عبارت است از: «محبت شديد و قوى». به عبارت ديگر، عشق مرتبه عالى محبت است.V}حمد غزالى، احياء علوم الدين، ج4، ص275.{V
امّا حقيقت آن است كه تعريف حقيقى اين واژه، ممكن نيست. محى الدين ابن عربى مىگويد: «هر كس عشق را تعريف كند، آن را نشناخته كه عشق شرابى است كه كسى را سيراب نكند».
«لويV}الفتوحات المكية، ج2، ص121.{Vى ماسينيون» مىگويد: نخستين عارفان، واژه عشق را به كار نمىبردند؛ شايد از عشق زمينى و جسمانى هراس داشتند و از اين رو، بيشتر از محبّت ياد مىكردند.V}ر.ك: بابك احمدى، چهارگزارش از تذكرة الاولياء عطار، ص46.{V عطار گفته است:
P}پرسى تو ز من كه عاشقى چيست؟{E}روزى كه چو من شوى، بدانى{P
عشق قابل تعريف علمى نيست؛ زيرا نه محسوس است و نه معقول، در حالى كه در دو قلمرو «حس و عقل» تأثير دارد. اگر تعريف كننده، خود عشق مىورزد، مسلماً تعريف او صحيح نخواهد بود؛ زيرا اين پديده غير عادى به تمام انديشه و مشاعر او مسلّط است؛ به عنوان مثال اگر عاشق بخواهد عشق را تعريف كند، مفاهيم موجود در تعريف، با وضع روانى عاشق رنگآميزى مىشود و به اصطلاح «مولوى»، بوى عشق مىدهد.V}محمد تقى جعفرى، نقد و تحليل مثنوى، ج 3، ص147.{V
P}هرچه گويم عشق را شرح و بيان{E}چون به عشق آيم خجل باشم ز آن{P
P}گرچه تفسير زبان روشن گر است{E}ليك عشق بى زبان روشنتر است{P
P}چون قلم اندر نوشتن مىشتافت{E}چون به عشق آمد، قلم برخود شكافت{P
P}عقل در شرحش چو خر در گل بخفت{E}شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت{P
P}آفتاب آمد دليل آفتاب{E}گر دليلت بايد از وى رو متاب{P
V} مثنوى معنوى، دفتر1، ابيات 112 - 116.{V
کد سوال : 617
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا مبدأ عشق خدا است و يا حقيقتى ديگر؟
پاسخ : اساس آفرينش جهان، عشق خداوند به جمال و جلوه خويش است؛ زيرا حبّ ذات يكى از اسباب عشق است. خداوند نيز به عنوان برترين موجود، به دليل عشق به ذات و جلوه جمالش، جهان را پديد آورد: H}«كنت كنزاً مخفياً فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكى أعرف»{H؛ V}سخاوى، مقاصد الحسنه، ص153.{V؛ «من گنج پنهانى بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم».
P}گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد{E}خاك را روشنتر ز افلاك كرد{P
بنابراين نخستين كسى كه عشق ورزيد، خداى متعال بود.V}ابوالحسن ديلمى، عطف الألف المألوف على الكلام المعطوف،، ص28.{V او بر اساس همين عشق به خويش است كه مخلوقاتش را نيز دوست مىدارد.V}ر.ك: علامه طباطبايى، الميزان.{V عينالقضات همدانى مىگويد:
«دريغا به جان مصطفى، اى شنونده اين كلمات! كه خلق پنداشتهاند كه انعام و محبّت او با خلق از براى خلق است؛ نه، از براى خلق نيست؛ بلكه از براى خود مىكند كه عاشق، چون عطايى دهد به معشوق و با وى لطفى كند، آن لطف نه به معشوق مىكند كه آن با عشق خود مىكند. دريغا از دست اين كلمه! تو پندارى كه محبّت خدا با مصطفى، از براى مصطفى است؟ اين محبّت او از بهر خود است».V}تمهيدات، ص217.{V
چنان كه مبدأ عالم خداوند متعال است، مبدأ عشق نيز او است. عشق مانند وجود، از ذات حق به عالم سرايت كرده است. عشق انسان زاييده عشق خدا است.
P}توبه كردم و عشق همچون اژدها{E}توبه وصف خلق و آن وصف خدا{P
P}عشق ز اوصاف خداى بى نياز{E}عاشقى بر غير او باشد مجاز{P
V} مثنوى معنوى، دفتر6، ابيات 970 - 971.{V
کد سوال : 618
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عشق به شناخت و معرفت نيازمند است؟
پاسخ : از آنجا كه عشق محبّت شديد و قوى است و محبّت فرع معرفت است، عشق نيز بى معرفت، عشق نخواهد بود. شناخت هر چيزى، ريشه ميل يا تنفر انسان نسبت به آن چيز است. اگر انسان چيزى را براى خود سودمند بداند، نسبت به آن ميل و محبّت پيدا مىكند و براى جلب آن تلاش مىكند. صدرالمتألهين مىگويد: «عشق در شىء بدون حيات و شعور، صرفاً يك نوع تسميه و نام گذارى است».V}صدرالدين شيرازى، اسفارالاربعة، ج7، ص152.{V
بر اساس تقسيم قواى ادراكى انسان به حسى، خيالى و عقلى، مىتوان با تسامح گفت كه سه عشق حسى، خيالى و عقلى وجود دارد. «عشق حسى» بر معرفت حسى بنا شده است و تنها قواى حسى (باصرة، سامعه، شامه، ذائقه و لامسه) از آن مبتهج مىگردد. «عشق خيالى»، عشقى است كه از قوه خيال و وهم آدمى نشأت مىگيرد و تنها اين قوه را تسكين مىدهد. امّا «عشق عقلى»، عشقى است كه از عقل سرچشمه مىگيرد و بر اساس يافتههاى عقل، معشوق و راه وصال به او را مىشناسد.هر چند با شدت يافتن عشق، آدمى عقل خود را نيز پشت سر مىگذارد؛ ولى براى بار يافتن به آن مرحله نيز بايد از مدخل عقل عبور كند.
از آنجا كه قوّه خيال از قوه حس در ادراك امور قوىتر است، عشق خيالى از عشق حسى قوىتر است و به دليل آنكه درك عقل قوىتر از خيال و حس است، عشق عقلى به مراتب قوىتر و كاملتر از عشق حسى و خيالى است.V}ر.ك: ابن سينا، رساله عشق، صص9 - 24.{V
«معرفت»، عشق زا و «عشق»، معرفت افزا است. پس از انعقاد عشق در جان آدمى، در هر مرتبهاى از ظهور، عاشق را در مراحل معرفت و مدارج كمال پيشتر مىبرد؛ در نتيجه ادراك آدمى قوىتر و نافذتر مىگردد و عشق را به چشم دقيقه ياب و بصيرتى پرده شكاف، مىنگرد و آنچه ناديدنى است، مىبيند.
کد سوال : 619
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : اسباب عشق كدام است؟
پاسخ : براى عشق اسبابى چند مطرح كردهاند كه از همه مهمتر دو سبب است و هر دو ريشه در فطرت هستى دارد:
T}يك. كمال جويى{T
همه هستى ميل به كمال دارد؛ كمالطلبى آميخته با «حبّ بقا». همه موجودات در پى آنند كه چيزهايى را به دست آورند و بهره وجودىشان را بيشتر كنند. هر موجودى در پى كمال متناسب با خود است. دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده و به تدريج مىرويد؛ بى شك متوجه آخرين مرحله (بوته گندم) است كه رشد خود را تكميل كند، سنبل دهد و دانههاى زيادى بار آورد. انسان نيز مىخواهد سعه وجودى بيشترى بيابد و علم، قدرت، اراده و حياتش نامحدود و مطلق باشد. امام خمينى«رحمه الله» مىفرمايد:
«انسان اگر قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشد و به او بگويند كه جهان ديگرى هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را در اختيار داشته باشد، يا مثلاً هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست، فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد».V}چهل حديث، صص 155 - 163.{V
دستگاه آفرينش با تربيت تكوينى خود كمال خواه و كمال جو است و به همين سبب است كه با وجود تمام سختىها و موانع، عاشق كمال است و براى رسيدن به آن، از هيچ كوشش و تلاشى فروگذار نمىكند. به بيان ديگر اين فطرت كمال خواهى است كه موجودات را عاشق ساخته است.V}محمد غزالى، احياء علوم الدين، ج4، ص276.{V
P}آتش عشق است كاندر نى فتاد{E}جوشش عشق است كاندر مى فتاد{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 1، بيت 10.{V
T}دو. جمال خواهى{T
جمال عبارت است از حضور كمال لايق و ممكن يك شىء نزد انسان. بنابراين كمال هر شىء به قابليت كمال پذيرى آن بستگى دارد. از طرفى اگر تمام كمالات لايق يك شىء نزد انسان باشد، آن شىء در غايت جمال و زيبايى است و اگر تنها بعضى از آن كمالات حاضر باشد، شىء به اندازه آن كمالات متصف به حسن و جمال مىشود. به عنوان مثال اگر خطى تمام كمالات لايق خط (متوازى، متناسب و منتظم بودن) را دارا باشد، آن خط در اوج زيبايى است. هر چه اين كمالات كمتر باشد، از زيبايى كمترى برخوردار خواهد بود. اين جمال خواهى در انسان موجب پيدايش شاخههاى گوناگون هنر و فرهنگ در تمدن بشرى شده است و اسلام نيز آن را پذيرفته و حتى بخشى از اعجاز قرآن كريم، بر اساس هنر و زيبايى پى ريزى شده است.
بايد توجه كرد كه زيبايى و جمال، منحصر به محسوسات نيست؛ بلكه در غير آنها نيز وجود دارد؛ زيرا زيبايى را به علم، اخلاق و ديگر مفاهيم غير حسى نيز نسبت مىدهيم. در حالى كه هيچ يك از اين موارد با حواس پنجگانه ظاهرى درك نمىشود؛ بلكه با بصيرت باطن و چشم دل - كه همان نور عقل است - درك مىگردد.
جمال و زيبايى عامل مهمى در تحقّق و سريان عشق است. سرّ اينكه برخى، كسانى را دوست دارند كه در زيبايى آنان ترديد است، اين است كه عاشق در معشوق، جمالى را مىبيند كه ديگران نمىبينند.
P}گفت ليلى را خليفه: كان تويى؟{E}كز تو مجنون شد پريشان و غوى!{P
P}از دگر خوبان تو افزون نيستى{E}گفت: خامش چون تو مجنون نيستى{P
V} مثنوى معنوى، دفتر1، ابيات 407 و 408.{V
کد سوال : 620
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عشق در همه عالم جريان دارد يا مختص به آدمى است؟
پاسخ : از آنجا كه همه هستى داراى حيات و شعور و كمالجو است، عشق در تمام عالم وجود، سريان دارد. اين عشق در انسان - كه داراى حيات و شعور برتر است - از شدّت بيشترى برخوردار است؛ ولى بر اساس ارتباط معرفت و عشق و اسباب آن، عشق در همه عالم جريان دارد.V}ر.ك: اسفارالاربعة، ج7، فصل 15.{V
آتش نى، جوشش مى، بدايع طبيعت، كشش اجزاى هم جنس به يكديگر و پيوند و تركيب اضداد از جلوههاى عشق است؛ جاذبهاى كه جزء را به سوى كل مىراند و ميان اشيا و پديدهها، تناسب، هم سنخى و انضمام مىآفريند.
P}عشق جوشد بحر را مانند ريگ{E}عشق سايد كوه را مانند ريگ{P
P}عشق بشكافد فلك را صد شكاف{E}عشق لرزاند زمين را از گزاف{P
V} مثنوى معنوى، دفتر5، ابيات 2735 و 2736.{V
داستان عشق انسان، داستان ديگرى است؛ زيرا به رغم ژرفا و گستردگى ادراكش، داعيههاى خيالى و وهمى او همواره با عقل و ذات او درگير است و مزاحمانى از قواى شهوى و غضبيه برسر راه قرار دارد. بايد دستى از غيب برون آيد و عشق انسان را هدايتكند و راه وصول عشق را به او بنماياند. فرستادن رسولان و كتابهاى آسمانى براى همين جهت است تا عشق حقيقى و راستين را از عشق مجازى و دروغين باز شناساند و آدمى را در عشق و عاشقىاش مدد رساند.V}ر.ك: صدرالدين محمد شيرازى: عرفان و عارف نمايان، ص120.{V كلام پيامبران، بوى گلى است كه انسان را به سمت گلستان مىبرد.
P}اين سخن هايى كه از عقل كل است{E}بوى گلزار و سرو و سنبل است{P
P}بوى گل ديدى كه آنجا گل نبود{E}جوش مل ديدى كه آنجا مل نبود{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 1898 - 1900.{V