به نام خدا
سلام
اول یه چیزی بگم، بعد یه چیز دیگه هم بگم!!
اول اینو بگم
یه مدت ه که گرفتارم، ان شاءالله حدود دو سه هفته ی دیگه سعی می کنم بیشتر باشم توی انجمن؛ این در جواب یکی دو تا از دوستان بزرگوار.
اما حرف دیگه م!
توی همه ی خانواده ها دست کم یک و گاهی چند تا آلبوم خانوادگی هست، که وقتی ورقشون می زنیم وجودمون پر می شه از خاطره... گاهی از دیدن بعضی عکسا و خاطره ای که درشون هست به پهنای صورت می خندیم! گاهی هم بغض می کنیم و حتی گریه... گاهیم یه صفحه ای رو زود ازش می گذریم که مثلاً خاطره ی بدی که توش هست برامون زنده نشه.
و در کل همیشه این آلبوم با احترام توی یه کمدی جایی ازش مراقبت می شه.
و هر ازچند گاهی اعضای خانواده ورقش می زنن تا یادشون بیاد که چی بودن و چی شدن، و مهم تر این که یادشون نره که چی بودن و چی شدن و چی باید بشن!
----------
با این که این تاپیک همیشه برام پر از قشنگی و مملو از خاطره بوده، اما تا حالا هیچ وقت این شکلی بهش نگاه نکرده بودم که
این آلبوم خانواده ی ماست!
(شاید از بس که از هم خانواده ای هام دور موندم، حالا بیش از پیش پی بردم که چرا این قدر همیشه این تاپیک برای همه مون ارزشمند بوده!)
امشب چند تا از پست های اولش رو خوندم؛ خیلی کار دارم، وگرنه کلی دیگه ش رو هم می خوندم!
اعضای ثابت خانواده! (دلم نمی خواد بگم اعضای سابق، چون می دونم همه توووووون هنوزم گاهی این آلبوم رو ورق می زنید!)
خلاصه هم خانواده ای های عزیز!
مرامتون رو شکر!
می دونم نه من و نه فکر کنم هیچ کدوممون اصلاً دلمون نمی خواست خیلی موج ها این جا رو هم...
:|
اما خوش انصاف ها!
به جای این که وقتی اعصابا داغونه بیایم خونه، کلاً ول کردیم رفتیم؟
آخه آدم از هرجا هم بیزار بشه از خونه که دیگه بیزار نمی شه!...
حتی اگر توی جامعه یه کم دلش خوش نباشه.
دلم از خیلی هاتون گرفته!!
یا ول کردید و رفتید و سعی کردید فراموش کنید، یا وقتی بعضی ها گفتن خونه بد و ساکت شده، گفتید آره منم حوصله م سر رفته، برم یه جای دیگه...
اگه وقت کردید کمی آلبوم خانوادگیمون رو ورق بزنید...
قول می دم هم بخندید و هم گریه کنید...
قول می دم کلی دلتون تنگ بشه...
قول می دم پر بشید از حسرت نداشتن روزهای گذشته...
نامردم اگه دروغ بگم...
:|
قول می دم حتی برای خاطرات خوب هم با چشمای پر از اشک بخندید!
می دونید چرا؟؟
چون دیگه اون روزها رو ندارید!!
چون دیگه اون روزها رو نداریم!!
چون خودمون از خودمون گرفتیمش!!
چون خودمون...
شما که خوبید...
چون خودم بی معرفت بودم!!!
ههههههههیییییییی!
چه طور یادم رفت...
ویژه نامه ی آب و آینه... پیوند آسمانی بزرگوارترین زوج عالم...
ویژه نامه ی رسوم ازدواج توی شهرای مختلف...
اون همه تاپیک هایی که چقدر زحمتشونو کشیدیم...
اون همه بحث هایی که کردیم...
بابا انصافتون رو شکر!
آدم لااقل گاهی یه ورقی به آلبومش می زنه!
گیرم این ها رو فراموش کرده باشیم، اما آخه...
یعنی خودمون رو هم فراموش کردیم؟؟؟
:|
:|
بذارید اسم ببرم ببینم هنوزم یه چیزایی یادم مونده از آدمایی که یه زمونی هم خانواده ایم بودن یا نه؟! (هنوزم هستن؟...)
انگار اسم مدیرمون آنشرلی بود.
فعال و پر انرژی! شاااااااااد!
تا میومدیم کم بیاریم به خودمون می اوردمون!
خداییش دست همه مون رو گرفت و برامون مادری کرد!
الآن ما یه عالمه هاچ، مامانمون رو گم کردیم!!
یکی داشتیم بهش می گفتن سعیدان.
خیلی منطقی بحث می کرد.
اوکی خودم می دونم دیگه نمی یاد!!
یه آرسو نامی بود که می دونم هنوزم این ورا سر می زنه، ولو معلوم نباشه.
کاش سایه ی قشنگش دوباره پر رنگ شه..
این یکی خداییش اولش اسمش همش یادم می رفت! هی می گفتم ای بی چی چی؟؟
اما بعداً یاد گرفتم، به خصوص وقتی فهمیدم مخفف اسمش ه.
ای وی بی 2066
فعالیت قشنگی داشت، هاوایی انجمن بود.
می خواست یاد بگیره چطور بره خواست گاری!
یه استقلالی بامرام بود به نام انیاک آبیییییییی!
خوب حرف می زد و شاد!
اتفاقاً می دونم آلبوممون رو خیلی دوست داشت...
خونه ی قبلیت فراموشت نشه خواهرم!
یه واحد ملادی داشتیم که بعدش شد وحید میلادی! :))
فعالیتش خیلی زیاد و مفید بود (هنوزم هست ولی خیلی کمرنگ..)
آقای میلادی! ما همچنان می خواهیم بگیم واحد ملادی!
بذارید خاطرات آلبوممون عوض نشه!
معلوم نیست دیگه همچین خاطراتی برامون ثبت بشن...
:|
خدا خیرش بده الهی، ممنونم از پارسا نامی زاهد که هنوز دلش با انجمن ه!
(می دونم همه مون دلمون هنوز این جاست... از خیلی چیزا می شه اینو فهمید...)
پس ممنونم از جناب پارسا که لااقل به حرف دلش هم گوش می ده و هنوز هست!
و من ترانه 21 سال دارم!
دلم برات تنگ شده...
برای تاپیک های معروفت!
اعتراف و...
هنوزم می خوای کسی دوستت نداشته باشه؟؟
آخ آخ از حواس پرتم!
جناب علیرضای بچه دوست!
همه مون رو ترغیب کردن تا دست کم یکی دو تا نامه ای برای فرزندان نداشته مون بنویسیم!
دیگه دیگهههههه...
مامان تیردراپ عزیز، رز صورتی مهربون، جناب هادی تک، نوای آسمونی، آیلار و دوستش که اسمش یادم رفته (چرا؟! واقعاً خجالت داره گویا!) و خیلی هایی که یه زمونی بودند و بعد فعالیتشون کم تر شد...
هر اسمی که از قلم افتاد دیگه تقصیر خودشه که این قدر نبوده که از ذهن آلزایمری من دور مونده!
شایدم حضورش خوب بوده، اماخب.. آلزایمر و این حرفا!!
ههههههه! گفتم که آلزایمر دارم!
خودم رو یادم رفت!
منم انگار بودم کنارتون و از بودنتون انرژی می گرفتم...
گویا!
به خودت و دوستات بگو:
از خاطراتتون درس بگیرید!
از بودن با عزیزاتون درس بگیرید!
قدر خاطرات خوبتون رو بدونید و نذارید دست روزگار طوری پاکشون کنه که دیگه تکرار نشن...
حیفه که دیگه تکرار نشن!
گذشته رو فراموش نکنید!
خودتون رو فراموش نکنید!
خاموش!
به خودت و دوستات بگو:
چقدر بده که آدم یادش بره کجا بوده و چی بوده و چه طور بوده...
موفق و خوشبخت باشید الهی...