• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10260)
جمعه 2/1/1392 - 20:16 -0 تشکر 595358
"گل" در ادبیات فارسی

سلام
سال نو مبارک

به قول حضرت حافظ :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

دوستان عزیز انجمن واژه ی «گل» در ادبیات ما بسیار بکار رفته است بیایید با اشعاری که از این واژه استفاده شده است بیشتر آشنا شویم.

نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:10 - 0 تشکر 595655

از اوحدی



بت خورشید رخ من به گذارست امشب




شب روان را رخ او مشعله دارست امشب







خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر




باد گل بوی و هوا غالیه بارست امشب







دیدهٔ آن که نمی‌خفت و سعادت می‌جست




گو: نگه کن، که سعادت بگذارست امشب







آن بهشتی، که ترا وعده به فردا دادند




همه در حلقهٔ آن زلف چو مارست امشب







گل این باغچه بی‌خار نباشد فردا




گل بچینید، که بی‌زحمت خارست امشب







عید را قدر نباشد بر شبهای چنین




روز نوروز خود اندر چه شمارست امشب؟







تا قبولت نکند یار نیابی اقبال




مقبل آنست که در صحبت یارست امشب







ماهرویی که ز ما پرده همی کرد و حجاب




پرده از روی بر انداخت که: بارست امشب







دوست حاضر شده ناخوانده و دشمن غایب





اوحدی، پرورش روح چه کارست امشب؟



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:12 - 0 تشکر 595657

از اوحدی



مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب




که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب







ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی




چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب







چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن




چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب







به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی




نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب







چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟




چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟







گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته




که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب







اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم




چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب







دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم




همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب







دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری





نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:14 - 0 تشکر 595659

از اوحدی



مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب




اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب






خوارم و بی‌وصل دوست خوار بود آدمی




زارم و بی‌روی گل زار بود عندلیب






دیر کشید، ای نگار، سوختنم ز انتظار




یا نظری بی‌ستیز، یا گذری بی‌رقیب






ما ز تو مهر و وفا خواسته‌ایم، ای صنم




نی چو کسان دگر عاشق رنگیم و طیب






نیست ز خامان عجب عشق زنخدان و لب




طبع چه جوید؟رطب، طفل چه جوید زبیب






ابروی محراب‌وش گر سوی مسجد بری




نعره برآرد امام، در غلط افتد خطیب






گر بکشم خویش را در طلب وصل تو




سود ندارد، که نیست کار برون از نصیب






چاره بجز صبر نیست، کان رخ چون آفتاب




دل برباید، مگر دیده بدوزد لبیب






دل‌منه، ای اوحدی، زانکه به شهر کسان




جور کشد بی‌سخن عاشق و آنگه غریب

نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:16 - 0 تشکر 595661

از اوحدی



رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت




آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت







بنشستم که: نویسم سخن عشق و ز دل




شعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت







دل یاران، تو نگفتی که بسوزد بر یار؟




ما خود آن یار ندیدیم که بر یار بسوخت







چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنون




کاندکی کرد مرا چاره و بسیار بسوخت







گر ببینی تو طبیب دل مجروح مرا




گو: گذر کن تو بدین گوشه که بیمار بسوخت







گفتم: از باغ رخش تازه گلی باز کنم




نور رویش جگرم را بتر از خار بسوخت







سخن سوختن عشقت اگر باور نیست





ز اوحدی پرس، که بیچاره درین کار بسوخت



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:18 - 0 تشکر 595663

از اوحدی



نیامد وقت آن کز من بخواهی عذرآزارت؟




دلم را شربتی سازی ز لعل چاشنی دارت؟







دل از دستم برون بردی که با ما سر در آری تو




بما سر در نیاوردی و سرها رفت در کارت







گمان بردم که: میجوید دلت وصل مرا، لیکن




مرا کمتر بجویی تو، که میجویند بسیارت







هم امروز از جهان دیدن فرو بندم دو بینایی




اگر دانم که: فردا من نخواهم دید دیدارت







سرم را می‌کنی پر شور و بردل می‌نهی منت




دلم را میکشی در خون و برجان می‌نهم بارت







ز روی راستی با تو ندارد سرو مانندی




که: گر در بوستان آیی، بمیرد پیش رخسارت







گل وصلی به دستم چون نمی‌آید چه بودی‌ار





کسی بودی که برکندی ز پای اوحدی خارت؟



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:20 - 0 تشکر 595664

از اوحدی



ای ز لعلت قیمت یاقوت پست




سنبلت را دستهٔ گل زیر دست







راست کرد ایزد شکار عقل را




از سر زلف کژت، پنجاه شست







سرو، با قدی که می‌بینی چنان




ساعتی پیش تو نتواند نشست







گر جمالت را بدیدی بت ز دور




سجده کردی پیش تو چون بت پرست







یک شبم پنهان پنهان آرزوست




کندر آیی از در من مست مست







درد و چشم از خواب و سر مستی فتور




در دو زلف از تاب و دلبندی شکست







یاد می‌دار این که: تا قد تو خاست




چند خارم در دل شوریده خست







بر سر من نیست یک روزت گذار




تا در اندازم به پایت هر چه هست







خاطر ما را به گفتاری بجوی




ای که از دامت گرفتاری نجست







نیست باز ار چنگل سودای تو




چون کبوتر مرغ دل را بازرست







چون کمر گردت بسی گشت اوحدی





لیکن از چشم تو طرفی برنبست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:22 - 0 تشکر 595665

از اوحدی



بهار آمد و باغ پیرایه بست




چمن سبز پوشید و در گل نشست







ز سرما زمین داغ بر چهره داشت




چو سبزه برست از سیاهی برست







چو بلبل در آمد به دستان ز شوق




برآید گل اکنون به هفتاد دست







بر گل بنفشه ز بیم قفا




زبان در کشیدست و افتاده پست







به بزم چمن غنچه هشیار ماند




نه چون نرگس و لاله مخمور و مست







نسیم گل از شرم بوی سمن




سحر گه ز دیوار بستان بجست







درست گل سرخ اگر شد روان




دل لاله چندین نباید شکست







یکی پنجه بگشاد بر شاخ بید




که مرغش در آمد چو ماهی بشست







اگر خرده‌ای از گل آمد پدید




به شکرانه در باخت برگی که هست







نهادیم سوسن صفت سر در آب




که بودیم چون لاله دردی پرست







کنون اوحدی گر بنالد رواست





که چون بلبلش دل به خاری بخست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:25 - 0 تشکر 595667

از اوحدی



آمد نسیم گل به دمیدن ز چپ و راست




ساقی، می شبانه بیاور، که روز ماست







در باغ شد شکفته به هر جانبی گلی




فریاد عندلیب ز هر جانبی بخاست







تا پیش شاخ گل ننشینی، قدح به دست




آشوب بلبلان بندانی که: از کجاست؟







هر دم بنفشه‌وار فرو می‌روم به خود




از فکر جام لاله که: خالی ز می چراست؟







شاهد، بسوز عود، که خواهیم عیش کرد




مطرب، بساز عود، که خواهیم عذر خواست







جز عشق هر هوس که پزی زین سپس، هدر




جز عیش هر عمل که کنی بعد ازین، هباست







من عمر خود به عمر گل اندر فزودمی




گر راه بودمی به سر این فزود و کاست







چون گل کلاه‌داری خود ترک می‌کند




بر ما عجب نباشد اگر پیرهن قباست







ای نو رسیده سبزه، که آبت ز سر گذشت




گر سرگذشت خویش ز ما بشنوی رواست







تا ما قفای گل بنبینیم چون هلیم




دست از می؟ ارچه سرزنش خلق در قفاست







جز یاد بید و سرو مکن پیش اوحدی





کو نشنود به وقت گل الا حدیث راست



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:26 - 0 تشکر 595669

از اوحدی



پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست




آن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست







خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دل




وین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟







کرد از هوای خویش دلم گرم ذره‌وار




آن آفتاب روی، که بر بام این سراست







بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پی




آب رخم بریخت، که خون منش بهاست







چشمش چه ساحریست؟ که شرطی ز دشمنی




با من رها نکرد و همان دوستی بجاست







با من، دلا، گر سخن آن دهان مگوی




من بر شنیده‌ام سخن او، دهان کجاست؟







در جان اوحدی اگر او ناوکی نخست





چندین فغان و ناله و فریادش از چه خاست؟



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:29 - 0 تشکر 595671

از اوحدی



نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاست




ارم دیده و آرام دل زار اینجاست







بر سر خار چمن روی بمالیم چو گل




گر بدانیم که باز آن گل بی‌خار اینجاست







تن از آنجا نشکیبد، دلم اینجا چون نیست




دلم آنجا ننشیند، که مرا یار اینجاست







عجب ار تا به ابد روی رهایی بیند




این دل خسته که محبوس و گرفتار اینجاست







شکرم زان لب و سیب از رخ و نار از سینه




نفرستاد، چو دانست که: بیمار اینجاست







اگرم نیز بگوید که: دل خویش ببر




روی آوردن او نیست، که دلدار اینجاست







روی آن نیست که: این جا بنشیند بی‌کار




دل آشفتهٔ ما را، که سر و کار اینجاست







از وجود من اگر اندک و بسیاری ماند




اندک اینست که می‌بینی و بسیار اینجاست







بر من این جا تو اگر عرضه کنی هشت بهشت




ندهم دل به بهشت تو، که دیدار اینجاست







می به دست من سر گشته اگر خواهی داد




هم ازین میکده درخواه، که دستار اینجاست







هر چه در جملهٔ خوبان طلبیدی از حسن




به رخ دوست نظر کن، که به یک بار اینجاست







پیش شکر دهنش بار شکر نگشایند




چو ببینند که: آن قند به خروار اینجاست







بجز او کس نشناسم که بجوید دل ما





بفرست، اوحدی، آن دل، که خریدار اینجاست



نصرالدین کریمی(مُبین)
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.