• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21005)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


شنبه 21/12/1389 - 10:46 - 0 تشکر 297485

به شرط سوت بلبلى

من و حسین تازه به جبهه آمده بودیم و فقط همدیگر را مى شناختیم! فرستادنمان دژبانى و شدیم نگهبان.

خیلى شاكى بودیم.

همان شب اول قرار شد دو نفرى بایستیم جلوى ورودى پادگان.

حالا چه موقعى است؟ ساعت دو نصفه شب و ما تشنه خواب و اعصاب مان خطخطى و كشمشى.

حسین كه خیلى حرص مى خورد گفت: «شانس نیست كه، برویم دریا، آبش خشك مى شود و باید یك آفتابه آب ببریم!» پِقى زدم زیر خنده.

حسین عصبانى شد و مى خواست بزندم كه از دور چراغ هاى یك ماشین را دیدیم كه مى آید.

حسین گفت كه بعداً حسابم را مى رسد.

ماشین رسید.

طبق آموزشى كه دیده بودیم، من ایستادم نزدیك باجه نگهبانى و حسین جلو رفت.

دو، سه نفر تو ماشین بودند.

ریشو و باجذبه.

حسین گفت: «برگه تردد!» نفرى كه بغل دست راننده بود گفت: «سلام برادر.

ما غریبه نیستیم.» حسین گفت: «برادر برادر نكن.

من غریبه و آشنا حالیم نیست.

برگه تردد لطفاً!» راننده كه معلوم بود خسته اس گفت: «اذیت نكن.

برو كنار كار داریم!» مرد كنارى راننده به راننده اشاره كرد كه چیزى نگوید.

بعد از جیب بلوزش دسته برگى درآورد و شروع كرد به نوشتن.

حسین پوزخند زد و گفت: «آقا را.

مگر هركى هركى است؟ خودت مى نویسى و خودت امضا مى كنى؟ نخیر قبول نیست.» راننده عصبانى شد و گفت: «بچه برو كنار.

من حالم خوب نیست.» حسین زد به پررویى و گفت: «بچه خودتى.

اگر تو حالت خوب نیست من بدتر از توام.

سه ماه آموزش دیده ام و حالا شده ام دربان!» دوباره پِقى زدم زیر خنده.

آن سه هم خندیدند.

حسین بهم چشم غّره رفت.

مرد كنار راننده گفت: «پس اجازه بده تلفن كنم به فرماندهى تا بیایند این جا.

آنها ما را مى شناسند.» - مگر هركى هركى است كه شما مزاحم خواب فرمانده لشكر بشوید؟ نخیر.

دیدم حسین هیچ جور از خر شیطان پیاده نمى شود.

آن سه هم كم كم داشتند اخمو مى شدند.

رفتم جلو وساطت كنم كه حسین «هیس» بلندى كرد و نطقم كور شد.

بعد رو كرد به راننده و گفت: «به یك شرط مى گذارم تلفن كنى.

باید سوت بلبلى بزنى!» راننده با عصبانیت در ماشین را باز كرد.

اما مرد كنارى اش دستش را گرفت و رو به حسین گفت: «باشه برادر.

من به جاى ایشان سوت بلبلى مى زنم.» بعد به چه قشنگى سوت بلبلى زد.

بعد رفت و تلفن زد.

چند لحظه بعد دیدم چند نفر دوان دوان مى آیند.

فرمانده مان بود و چند پاسدار دیگر.

فرمانده مان تا رسید مى خواست من و حسین را بزند كه آن مرد نگذاشت.

فرمانده مان رو به من و حسین كه بغض كرده بودیم گفت: «شما ایشان را نشناختید! ایشان فرمانده لشكرند!» حسین از خجالت پشت سرم قایم شد.

فرمانده لشكر خندید و گفت: «عیب ندارد.

عوضش بعد از چند سال یك سوت بلبلى حسابى زدم!» من و حسین با خجالت خندیدیم.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 21/12/1389 - 10:47 - 0 تشکر 297491

پپچ و مهره اى ها

دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره اى ها! تنها آدم سالم و اوراقى نشده، من بودم كه تازه كار بودم و بار دوم بود كه جبهه آمده بودم.

دیگران یك جاى سالم در بدن نداشتند.

یكى دست نداشت، آن یكى پایش مصنوعى بود و سومى نصف روده هایش رفته بود و چهارمى با یك كلیه و نصف كبد به زندگانى ادامه مى داد و...

یكبار به شوخى نشستیم و داشته هایمان - جز من - را روى هم گذاشتیم و دو تا آدم سالم و حسابى و كامل از میان مان بیرون آمد! دست، پا، كبد، چشم و دهان و دندان مجروح و درب و داغون كم نداشتیم.

خلاصه كلام جنس مان جور بود.

یكى از بچه ها كه هر وقت دست و پایش را تكان مى داد انگار لولاهایش زنگ زده و ریزش داشته باشد، اعضا و جوارحش صدا مى كرد، با نصفه زبانى كه برایش مانده بود گفت: «غصه نخورید، این دفعه كه رفتیم عملیات از تو كشته هاى دشمن یه یك دو جین لوازم یدكى مانند چشم و گوش و كبد و كلیه مى آوریم، یا دو سه تا عراقى چاق و جثه دار پیدا مى كنیم و مى آوریم عقب و برادرانه بین خودمان تقسیم مى كنیم تا هر كس كم و كسرى داشت، بردارد.

على، تو به دو سه متر روده ات مى رسى.

اصغر، تو سه بند انگشت دست راستت جور مى شود.

ابراهیم، تو كلیه دار مى شوى و احمد جان، واسه تو هم یك مغز صفركیلومتر كنار مى گذاریم.

شاید به كارت آمد!» همه خندیدند جز من.

آخر «احمد» من بودم!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 21/12/1389 - 10:47 - 0 تشکر 297495

سلام

از كتاب "رفاقت به سبك تانك" داوود امیریان

من رفتم...یاحق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 23/12/1389 - 14:52 - 0 تشکر 298518

سلام

این اتفاقیه كه برای دوستم افتاده:

نصف شب بود از خواب پریدم.برای قصای حاجت از سنگر بیرون رفتم .آفتابه كنار منبع آب نبود.دنبالش گشتم ودر كنار یكی از سنگرا پیداش كردم.دیدم به اندازه ی كافی آب هم داره.با عجله بطرف توالت صحرایی رفتم.مشغول طهارت بودم كه ناگهان احساس چربی وسوزش بهم دست داد.!!!

آفتابه رو كه معاینه كردم دیدم وای.....

یه شیر پاك خورده ای از آفتابه برا آوردن نفت استفاده كرده وآفتابه رو نیمه پر به حال خودش رها كرده بود...

rapide rapide rapide

                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 24/12/1389 - 17:35 - 0 تشکر 299027

سلام

دهـــــــــــــکده عزیز دستت درد نکنه ...

سه شنبه 24/12/1389 - 19:20 - 0 تشکر 299111

SOHA_1990 گفته است :
[quote=SOHA_1990;373781;299027]سلام

دهـــــــــــــکده عزیز دستت درد نکنه ...

سلام

ممنونم....شما مثل اینكه ستاره سها نیستی....ستاره سهیلی:)

شرمنده....

در پناه حق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 24/12/1389 - 20:10 - 0 تشکر 299134

سلام.
دشمن شما شرمنده ... شرمنده واسه چی؟

کلا این طنز جبهه ای همیشه مدیون شما هست ...

سه شنبه 24/12/1389 - 20:20 - 0 تشکر 299139

سلام مجدد

هیچی...

نه بابا...مدیون چیه..خوشم میاد...هم از طنز..هم از رزمنده ها...اینجا هم هواش پاكه!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 24/12/1389 - 22:21 - 0 تشکر 299162

سلام ..خسته نباشین ...هم سحا و هم دهکده ی عزیزمان...بعد عمری با این مطالبت دلم شاد شد و کلی خندیدم...تشکر..اجرتون با امام (ره)و شهدا...موفق و پایدار باشین در پناه حق

 

  هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست....!
که اگر بود این همه سال انتظار به درازا نمیکشید....!
از میان این همه٬ من و مای مدعی انتظارت٬ آیا هنوز ۳۱۳ سرباز راستگو نیافته ای؟؟؟
مولای من...

 

                                  

http://mahdialmontazar.blogfa.com/

 

پنج شنبه 26/12/1389 - 11:33 - 0 تشکر 299668

چی بخونم؟!

یه بچه بسیجی بود که خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش قبری كنده بود و شب‌ها می‌رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می‌كرد. ما هم اهل شوخی بودیم.
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه كم باهاش شوخی كنیم. خلاصه قابلمه گُردان را برداشتیم با بچه‌ها رفتیم سراغش. پشت خاكریز قبرش نشستیم. اون بنده خدا هم داشت با شور و حال خاصی نافله شب می‌خوند. دیگه عجیب رفته بود تو حال!
به یكی از دوستامون كه تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این‌كه صدا توش بپیچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقرأ.
یهو دیدم بنده خدا تنش شروع كرد به لرزیدن و شور و حالش بیش‌تر شد؛ یعنی به شدت متحول شده بود و فكر می‌كرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقرأ.
بنده‌ خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم؟ رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا كرم بخون.

نشریه قافله نور، ص 14

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.