و خدا هست
سلام
من یه کار بدی کردم!
اما به همین خدای بالای سرمان! قسم این ترانه 21 یادم داد....
یعنی اون یادم اتداخت....
روزی روزگاری...
دخترانی به نام آنشرلی، ترانه، و یاسمن معروف به یاسی!:D
در سایت کامیپوتر دانشگاهشون نشسته بودندی. یاسی کامپیوتر انی را خاموش میکند.درحالیکه کلی سایت مایت! باز است. انی عصبانی شده و میگوید یاسی! تلافی میکنم. اما آنی قصه ی ما بسیار خوش قلب است و فراموش میکند. :D
واقعا فراموش میکند.
تا اینکه یک روز که همانا در سایت بیکار بودیم. یاسی در حال دانلود بود ( این دختر همیشه در حال دانلود است)
نمیدانم این وسط چه شد! که این وسط خبیث ترین دختر روی زمین که همانا تاری! میباشد گفت آنی وقتش است! تلافی کن
آنی هم برق شیطنت در چشمانش دیده شد و ناگهاااااااااان ما رفتیم سراغ یاسی. اولش دلم نمیامد. به تاری نگاه میکردم. با خباثت میگفت خاموش کن کامی اش را. او حدود 80درصد از دانلودش رفته بود( به این میگن جمله!)
تاری مدام تشویق میکرد و حتی موبیلایش را برای فیلم برداری در آورد!
یاسی فکر نمیکرد اینقدر خبیث باشیم با خیال راحت نشسته بود و هر از چند گاهی میگفت... نههههه... نههههههه
برو اذیت نکن
و تاری تشویق میکرد. گفتم بگذار بیشتر برود... بیشتر... بیشتر... به 96% درصد رسید. سرعت پایین بود. با بدبختی به آنجا رسیده بود.
یاسی نگران شد! نگاهی به ما کرد. نمیخواست باور کند! فقط میگفت نههههه... برو... نکن
و ناگهان ... خاموش کردم. صدای جیغیییییی بس بنفش به هوا خاست. آنی فرار کرد. یاسی به دنبالش
یاسی آنی را زد... آنی و تاری میخندیدند. یاسی ناراحت شد! یاسی فقط حرص میخورد. تاری میخندید همچنان!
و چرا من هنوز عذاب وجدان نگرفته ام؟!!! :D