کد سوال : 561
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عارف شدن به معناى واقعى كلمه (مثل امام خمينى«رحمه الله») نياز به آموزش دارد يا نه؟ تا آنجا كه مىدانيم امام دروس عرفانى در حوزه داشتهاند؛ حال اگر عرفان علم مربوطه را مىخواهد، چگونه مىتوانيم آن علم را بياموزيم؟
پاسخ : آنان كه مىخواهند به تزكيه نفس بپردازند و خود را از اسارتها، تعلقها و حجابها برهانند و با پشت سرگذاشتن مدارج و منازل، يكى پس از ديگرى، به سوى حضرت حق و لقاى وجه كريم او سفر كنند؛ بايد به اندازه امكان از سه مسأله باخبر باشند:
1. بدانند كه چه بودهاند؛
2. چه گشتهاند؛
3. چه مىتوانند باشند.
در نتيجه در مقام عمل و در مقام سلوك الى الله - در اينكه چه بايد بكنند و چگونه بايد به عبوديت و سلوك بپردازند - از بصيرت لازم برخوردار بوده و با معرفت به طريق الى الله، قدم بگذارند. بنابراين آموزش اين موارد، امرى بايسته و ضرورى است.V}در اين خصوص جلد اوّل كتاب «مقالات» نوشته استاد محمد شجاعى، خواندنى است.{V
بسيارى از عارفان نامور - به خصوص عارفان پس از ابن عربى - معتقدند: فراگيرى عرفان نظرى، زمينه را براى عرفان عملى فراهم مىسازد. «عرفان عملى»؛ يعنى، سير و سلوك و وصول و فنا و «عرفان نظرى»؛ يعنى، ضوابط و روشهاى كشف و شهود.V}فرهنگ اصطلاحات عرفانى، ص577.{V
اگر اين تعريف از عرفان نظرى را بپذيريم، اين عرفان نيازمند آموزش است تا ما را در حوزه عمل مددكار باشد. امّا اگر مقصود از «عرفان نظرى»، مجموعهاى از معارف درباره خدا، جهان و انسان با مايهگيرى از اصول كشفى باشد، در اين صورت نيز فراگيرى و آموزش آن،V}نگا: آشنايى با علوم اسلامى، ج2، ص76.{V براى سلوكِ صحيح و متقن، لازم است؛ چون تكميل قوه نظرى و احاطه به مبانى نظرى در علوم معارف مربوط به مبدأ و معاد در اوايل سلوك، يكى از دو وسيله رسيدن به مدارج يقين و از مراتب كشف و شهود است.
به عبارت ديگر منشأ پرواز انسان از سرازيرى ناسوت به عالم بى انتهاى ربوبى، دو قوه است كه حضرت حق در انسان به وديعت نهاده است و اين دو به منزله دو بال براى صعود انسان به قله «حقيقت» محسوب مىشود. قوه اوّل «عقل نظرى» و قوه دوّم «عقل عملى» است. به وسيله عقل نظرى - كه در عرفان نظرى متجلى است - آدمى به مقام «علم اليقين» و به واسطه عقل عملى - كه در عرفان عملى نمايان است - انسان به مقام «حق اليقين» و «عين اليقين» مىرسد.V}نگا: شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم، صص 48، 53 و 54.{V
مرحوم حاجى سبزوارى در اسرارالحكم مىنويسد:
«اين دو (عرفان نظرى و عرفان عملى) به منزله دوبال انسانند كه او بايد با اين دو بال پرواز كند و اوج بگيرد»V}به نقل از: در آسمان معرفت، ص80.{V.
گفتنى است آموزش عرفان نظرى براى عارف، جنبه مقدمى و فرعى دارد، نه هدف و اصلى؛ چنان كه در عرفان عملى نيز سير و سلوك، راهى براى وصول به حقيقت است. به هر حال عارف دنبال چشمى است كه حقيقت را ببيند، نه اينكه بفهمد.
P}آن كه او را چشم دل شد ديدبان{E}ديد خواهد چشم او عين العيان{P
P}با تواتر نيست قانع جان او{E}بل ز چشم دل رسد ايقان او{P
V} مثنوى، دفتر 6، ابيات 4405 و 4406.{V
در خصوص چگونگى فراگيرى عرفان نظرى، بايد پس از يادگيرى منطق، برخى از كتابهاى فلسفى چون الهيات شفا و نهايةالحكمة علامه طباطبايى و اشارات ابن سينا(ج3)، و آن گاه كتابهايى چون تمهيدالقواعد ابن تركه يا فصوصالحكم ابن عربى با كمك استاد خوانده شود.
کد سوال : 562
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عقل نظرى بدون تهذيب نفس، مىتواند به مراحل عالى كشف حقيقت برسد؟
پاسخ : خير؛ از مجموع روايات در باب خلقت «عقل»، چنين استفاده مىشود كه عقل داراى دو قوس صعود و نزول است و از آن به اقبال (روى آوردن) و ادبار (بازگشتن) تعبير شده است.V}نگا: اصول كافى، ج 1، صص 10 - 21.{V با توجه به مضامين احاديث و تفسير انديشمندان بزرگ اسلامى «اقبال عقل»، روى آوردن به عالم طبيعت، اجسام، مواد و عالم كثرت است و در همين عالم، عقل در نازلترين مرتبه خود قرار مىگيرد و مردم آن را گاه در امور معاش و گاه در امور معاد خود به كار مىبرند. «عقل نزول كرده»، همان عقلى است كه گاهى براى فراگيرى علوم مختلف و به دست آوردن و حفظ تجربهها از آن استفاده مىشود: H}«العقل حفظ التجارب»{H؛ V}نهج البلاغه (تحقيق محمد عبده)، ج 4، ص 52.{V؛ امّا «ادبار عقل»؛ يعنى، پشت كردن به اين عالم و رجوع به سوى جايگاه اصلى كه همان عقل توحيدى و الهى است.V}شرح اصول كافى، ج 1، ص 403.{V
از عقل به اين سو افتاده، به عقل «اكتسابى»، «جزئى»، «بشرى» و «دنيايى» و از عقل به آن سو نظر كرده، به عقل «آخرتى»، «الهى»، «كلى» و «خدادادى» تعبيرمىكنند.
P}عقل كل را گفت ما زاغ البصر{E}عقل جزوى مىكند هر سو نظر{P
P}عقل ما زاغ است نور خاصگان{E}عقل زاغ، استاد كور مردگان{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 4، ابيات 1309 - 1310.{V
آنچه از نظر دين معتبر است، عقل سليم الهى است؛ ولى آنچه در نزد عموم مردم هست، فرسنگها با آن عقل فاصله دارد. در فرهنگ دينى، اصل و ذات عقل، معتبر دانسته شده است و عموم مردم به بازتابى از آن توجّه دارند. از اين رو هر چه از اصل عقل فاصله بيشتر باشد، فهم حقايق سختتر مىشود.
از اين جهت، هر چه عقل از اصل خود بيشتر دور شود، حقايق نمايى و ارشاد و راهنمايى آن، خدشهدارتر مىگردد! بديهى است زمانى عقل مىتواند در انديشههاى خود كامياب شود كه به منشأ خود بپيوندد. اين پيوستن تنها در پرتو نياميختن با هواهاى نفسانى و عدم پيروى از آنها به دست مىآيد و اين همان تهذيب نفس و پرهيزگارى است.V}نگا: چالش درون جدال تاريخى عقل و عشق، صص34 - 36.{V
در فرهنگ دينى، «عقل جزئى» بايد به منشأ خود؛ يعنى، عقل كلّى متصل شود و عقل بشرى رنگ عقل الهى به خود گيرد و عقل دنيايى، عقل آخرتى گردد. «عقل كلى»، همان عقلى است كه موجب هدايت و وصول به مقصد مىشود و «عقل الهى»، همان عقلى است كه خود را تحت فرمان الهى قرار داده، نافرمانى در برابر او را روا نمىدارد.
از همين رو براى آنكه عقل جزئى و نزول يافته، با مبدأ خود ارتباط يابد و سير صعودى به موطن اصلىاش را آغاز كند. و در پرتو اين سير و اتصال و توجّه، راهنماى انسان باشد؛ در اسلام «تعقّل» و «پرهيزگارى» مقارن با يكديگر مطرح شده است.V}براى نمونه نگا: غافر (4)، آيه 3.{V در اين خصوص علامه طباطبايى«رحمه الله» مىنويسد:
«شكى نيست كه قرآن مجيد و روايات، تقوا را در جانب علم معتبر مىدانند. انسان تنها با پديد آوردن زمينههاى مناسب براى قواى شعورى، مىتواند بر افكار خود تسلّط يابد و به معارف خود وسعت بخشد. افراط و تفريط انسان در پيروى قوهاى از قواى خود، موجب مىشود كه در افكار و معارفش، انحراف پديد آيد؛ زيرا در اثر افراط، تمام خواستههاى آن قوه را عملى مىسازد و آن را بر ساير تصديقات و افكار قواى ديگر مقدم مىدارد و از مقتضيات ديگر قوا غافل مىشود. بنابراين، معارف حقّه و علمهاى سودمند، تنها در صورتى فراچنگ مىآيد كه بشر، اخلاق خود را اصلاح كند و فضايل انسانى و ارزنده خود را كامل نمايد كه اين همان «تقوا» است. قرآن كريم به خاطر استقامت فكر و صواب بودن علم و خالى بودنش از خيالات حيوانى و القائات شيطانى، تقوا را در تفكّر و تعقل شرط دانسته است؛ نه اينكه در مقابل تفكر منطقى، تقوا را هم - مانند تذكر - راه مستقل و جدايى قرار دهد».V}الميزان، ج 5، صص 267 - 270.{V
P}باز عقلى كاو رمد از عقل عقل{E}كرد از عقلى به حيوانات نقل{P
P}عقل كامل را قرين كن با خرد{E}تا كه باز آيد خرد زان خوى بد{P
V}مثنوى معنوى، دفتر1، بيت 3220 و دفتر 5، بيت 738.{V
کد سوال : 563
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : رابطه ميان شك و عرفان چيست و آيا اصلاً آنها به هم ربطى دارند يا خير؟
پاسخ : گاهى براى سالك در عرفان عملى و نظرى، «شك پويا» حاصل مىشود كه موجب «تأمل» در سير عملى و «تفكر» در سير علمى مىشود و نتيجه آن خلوص بيشتر در عمل و تقويت بنيانهاى اعتقادى است اين نوع شك موجب جرقههاى عرفانى شده و از آن به «شك مقدس» ياد مىشود.
اما گاهى براى رهروان، «شك ايستا» به معناى ترديد ناشى از جهل و ابهام است و سالك را به سستى و توقف مىكشاند.
از آنجا كه «عرفان» با كشف و شهود و علم حضورى ارتباط دارد، چنين شكى با عرفان بىارتباط است. آنچه كه در عرفان مطرح است، «حيرت و اضطراب و تشويش خاطر» مىباشد؛ از اين رو در مقامات، منازل و مراحل سير و سلوك مسأله ثبات و سكون مطرح است.
«ثبات» امرى است كه پس از ايمان حاصل مىشود. امكان دارد عارف ايمان را در وجود خود تحصيل كند؛ ولى در اين حالت ثبات نداشته و متزلزل باشد. گاهى به سمت حق و گاهى به سمت باطل خواهد رفت و روشن است كه مجموع حق و باطل، باطل است. از اين رو در عرفان، ثبات قدم در ايمان مطرح است؛ زيرا در اين صورت ديگر چيزى سالك را نمىلرزاند.V}نگا: مراحل اخلاق در قرآن (تفسير موضوعى، ج11)، صص239 - 241.{V
در مراحل بالاتر سلوك، سالك قبل از وصول و در حين طى طريق، چون مىداند راهزن خطرناكى بر سر راهش كمين كرده، مضطرب است. از سوى ديگر وقتى سالك خويش را به بارگاه قدس الهى نزديك مىبيند، جلال و شكوه خدا، او را مرعوب مىكند؛ امّا وقتى از منطقه خطر گذشت و به محور امن رسيد، كمكم اضطرابش فرو مىنشيند و به سكون و آرامش مىرسد.
به هر روى در اين مرحله، تپش دل و اضطراب قلب سالك، به اين جهت است كه خدا را هم به عنوان «قهر» مىشناسد و هم به عنوان مبدأ «مهر» و مىترسد مبادا از دستور او تخلّف كند و از قهر او در امان نباشد! مهمانى كه به جايى ناآشنا مىرود، ابتدا مضطرب است؛ اما وقتى نشانه لطف ميزبان را ديد، آرامش مىيابد. انسان سالك مىبيند همراه، خداى او است و راه او نيز صراط خداى او است. او در صراطى گام مىنهد كه راه محبوب او است و همراه كسى اين راه را طى مىكند كه محبوب او است.
آنچه درباره برخى از امامان نقل شده است كه در هنگام نماز پهلوىشان از شدت هراس مىلرزيد (ولى كمكم آرام مىشدند) و يا در هنگام «لبيك گفتن» صدايشان در گلو مىشكست و اشك از چشمانشان فرو مىريخت (ولى بعد در اثناى مناسك، آرام مىشدند)، به همين جهت بوده است.V}همان، صص357 - 361.{V
P}حملهها و رقص خاشاك اندر آب{E}هم ز آب آمد به وقت اضطراب{P
V}مثنوى معنوى دفتر 1، بيت 3340.{V
کد سوال : 564
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در خصوص حجابهاى ظلمانى و نورانى توضيح فرماييد؟
پاسخ : وجود حجاب هايى از «ظلمت» و «نور» ميان انسان و خداى متعال، مسألهاى است كه از آيات قرآن و اشارات آنها و از روايات و بيانات وارده استفاده مىشود. با دقت و تأمل در اين منابع، به خوبى مىتوان به اين موضوع پى برد كه ميان انسان و حضرت حق، يك سلسله حجابهاى ظلمانى و يك سلسله حجابهاى نورانى و يا نورى وجود دارد و آدمى در سير عبودى و سلوك الى الله، بايد از اين حجاب بگذرد تا به لقاى حق و لقاى وجه الهى نايل آيد.
گرچه حقيقت حجابهاى ظلمانى و نورانى و چگونگى آنها، با تحليل عقلى، توضيح لفظى، ترسيم فكرى و تصوير ذهنى روشن نمىگردد و حقيقت امر بالاتر از اين است كه در قالب الفاظ و عبارات بيايد و چيزى است كه براى اهل عمل و آنانى كه عيناً مىيابند، معلوم و مشهود است و نه براى غير آنان؛ اما در عين حال مىتوان از مجموع آيات، حجابهاى ظلمانى و نوارنى را در حدّ امكان توضيح داد.
«حجابهاى ظلمانى» عبارت است از حجاب تعلّق به بدن مادى، كفر و شرك و عناد با حق و آيات الهى، عقايد و افكار باطل و ناصحيح، اخلاق و اوصاف رذيله، حجاب عادات، اوهام و تخيّلات، تعلّق و اسارت به مظاهر مادى و آنچه غير حضرت حق است. به بيان ديگر «حجابهاى ظلمانى» عبارت است از هر خصوصيت و رنگى كه عارض روح انسان شده، او را به سوى غير خداى متعال سوق داده و در جهت غير او و دورى و فرار از او، قرار مىدهد؛ مانند: تكاثر، تفاخر، مباهات، كبر، غرور، جاهطلبى، شهرتطلبى و نظاير اينها از اوهام و تخيّلات. اين حجابها هر كدام به شكل خاصى حاجب حضرت حق بوده و فاصله ميان انسان و حق مىگردد و روح را به قيد و بند مخصوص كشيده و محجوب مىكند.
P}صد هزاران دام و دانه است اى خدا!{E}ما چو مرغان حريص بينوا{P
P}دمبدم پا بسته دام نويم{E}هر يكى گر باز و سيمرغى شويم{P
P}ميرهانى هر دم ما را و باز{E}سوى دامى مىرويم اى بى نياز{P
P}ما در اين انبار گندم مىكنيم{E}گندم جمع آمده گم مىكنيم{P
P}مى نينديشيم آخر ما بهوش{E}كاين خلل در گندمست از مكر موش{P
P}موش تا انبار ما حفره زده است{E}وز فنش انبار ما ويران شدست{P
P}اوّل اى جان دفع شرّ موش كن{E}و آنگه اندر جمع گندم جوش كن{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 1.{V
البته چنين نيست كه همه حجابهاى ظلمانى، ماهيت واحد و واقعيت يكسانى داشته باشند و حاجب بودن همه آنها نيز داراى شكل يگانهاى بوده و كنار زدن همه آنها از طريق واحدى انجام گيرد؛ بلكه هر كدام به نحوى حاجب است. به عنوان مثال تعلق روح به بدن مادى حجاب به خصوصى است كه با حجابهاى ظلمانى، فرق مىكند و به نحو خاصى روح را در جهت دور شدن از خداى متعال قرار داده و حاجب ميان روح و خداى متعال مىگردد و از اين رو بايد هر يك از آنها را از طريق مخصوصى كنار زد.V}در باب حجاب ظلمانى نگا: مقالات، ج1، صص42 - 46 و 63 - 78.{V
امّا پيش از تحليل حجابهاى نورى، بايد دانست كه در همه آياتى كه مسأله ظلمات و يا حجابهاى ظلمانى مطرح و نجات از آنها بيان شده است؛ مسأله «نور» و ورود به «نور» يا عالم «نور» - به دنبال خروج از ظلمات - نيز بيان شده است.V}به عنوان نمونه نگا: طلاق(65)، آيه 11؛ ابراهيم(14)، آيه 5، بقره(2)، آيه 257 و ... .{V امّا آيا اين مطلب بدين معنا است كه پس از خروج از حجابهاى ظلمانى، سير تمام است و موانع و پرده هايى در رسيدن به وجه حق وجود ندارد؟ خير؛ زيرا بر اساس پارهاى آيات، انسان پس از كنار زدن حجابهاى ظلمانى، به عوالم يا حجابهاى نورى مىرسد كه در وسط راه قرار دارد؛ نه اينكه به آخر راه رسيده و به مقصد نايل آمده باشد و ديگر راهى در پيش نداشته باشد. به عنوان نمونه به اين آيه دقت كنيد:
A}«الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»{A؛V}ابراهيم (14)، آيه 1.{V «اين قرآن كتابى است كه به طرف تو فرستاديم تا به اذن پروردگار، مردم را از ظلمات به سوى نور خارج كنى؛ به سوى صراطى كه صراط پروردگار عزيز حميد است [ و به مقام عزّ او منتهى مىشود]».
آوردن جمله H}«إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»{H پس از جمله H}«الى النور»{H، بيانگر اين حقيقت است كه پس از خارج شدن از ظلمتها و حجابهاى ظلمانى و با وارد شدن به نور و عالم نور، تازه انسان به صراطى كه در خود همان نور و عالم نورى است، قدم گذاشته است و باز انسان را پيش مىبرد و به خداى عزيز حميد مىرساند و اين چنين نيست كه با وارد شدن به «نور» يا «عالم نور»، مسأله خاتمه يابد و حركتى نباشد.
P}با كفش درياى كل را اتصال{E}هست بيچون و چگونه در كمال{P
P}اتصالى كه نگنجد در كلام {E}گفتنش تكليف باشد والسّلام{P
در عين حال موضوع حجابهاى نورانى با صراحت كامل - همانند حجابهاى ظلمانى - در آيات و روايات بيان نشده است؛ بلكه از اشارات و نكات مخصوص و از تعبيرات ويژهاى كه در برخى آيات قرآن وجود دارد، استفاده مىشود. در مجموع مىتوان گفت: حجابهاى نور، حقايق غير مادى و موجودات نورى و مراتب مختلف هستند و هر كدام به اندازه سعه وجودى و قابليّت و ظرفيّت خود، جلوهگاه وجه حق بوده و آن را نشان مىدهند.
به عبارت ديگر، در همان حال كه حجب نورى، وجه الهى را نشان مىدهند، حجابهاى وجه او نيز مىباشند. در واقع شهود وجه حق در اين جلوهگاه نورى، شهود وجه او در آينههاى محدود است. در حالى كه وجه حق نه حدودى دارد و نه نهايتى؛ بى حدّ و بى نهايت و محيط است و ذات و حدود ذاتى تجلىگاههاى نورى، همانند پردهها و قالبها است كه در عين مظهريت براى وجه حق، مانع و حاجب از ظهور تام وجه او و مانع و حاجب از شهود كامل است.
بنابراين، شهود وجه حق در هر يك از حجابهاى نورى، شهود آن در جلوهگاهى محدود است. اگر سالك الى الله با قدم شوق و اشتياق و به تعبير بهتر، با دل مشتاق به لقاى كاملتر و شهود تام، از خودِ مجلاى محدود و از همه جلوهگاههاى محدود بگذرد و آنها را ناديده بگيرد و از آنها غفلت داشته باشد؛ به شهود وجه حق - آن چنان كه بايد -، نايل مىگردد.
اما اگر در همان محدوده و در همان جلوهگاههاى محدود، متوقف گردد و به شهود بالاتر و كاملتر اشتياق نورزد، به شهود وجه حق - آن چنان كه بايد -، نايل نمىشود و از مقصد اعلا - كه مقصد بزرگان خاص است - محروم گشته و حجابهاى نورى - كه همان جلوهگاهها و مظاهر نورى هستند - متوقف مىگردد و از سير و حركت به سوى لقاى كاملتر و شهود تام و فنا در وجهالله - به نحوى كه مطلوب خاصان است - باز مىماند.
حجابهاى نورى، حجاب اشيا و حدود ذاتى خود آنها است؛ يعنى، فاصله و حجابى كه در ذات خود اشيا هست و خداى متعال را از آنها محجوب مىكند، همان حدود ذاتى اشيا و همان رنگ «خودى» و حدود «خودى» آنها است. به عبارت دقيقتر فاصله و حجاب حاجب، همان ذات اشيا و مراتب ذات آنها است. اگر حدود ذاتى و رنگ «خودى» موجود از ميان برخيزد و وجه الخلقى همان موجود، كنار رود و هالك شود، شاهد حضرت حق خواهد بود.
حضرت على«عليه السلام» در خطبهاى مىفرمايد: H}«فسبحانك ملأت كل شىء و باينت كل شىء فانت لا يفقدك شىء»{H؛V}محمد باقر محمودى، نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغة، ج 3، ص 68.{V «پس خدايا تو منزهى! همه چيز را پر كرده و در عين حال غير از همه چيز هستى؛ پس خدايا! چيزى نيست كه تو را فاقد باشد». در اين بيان به حضور و احاطه مبدأ متعال در همه جا و همه چيز - آن هم به نحوى كه قوام بخش همه چيز بوده و غير همه چيز باشد و به نحوى كه چيزى فاقد حضور و احاطه او نباشد -، با تعبيرات به خصوصى اشاره شده است.
بنابراين در سير الى الله و رسيدن به مقام شهود و فنا، بايد با كنار زدن حدود ذاتى و ذات «خودى»، حجابهاى نورى را كنار زد تا جايى كه همه حجابها؛ يعنى، همه مراتب ذات خود و وجه الخلقى هستى را گذاشته و از «خود» رها شود و به شهود تام وجه الله و فناى در آن نايل گردد.V}براى مطالعه بيشتر در خصوص حجابهاى نورى نگا: مقالات، ج 1، صص47 - 60.{V
P}ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست{E}تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز{P
H}«إِلَهِى هَبْ لِى كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ»{H؛ V}مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.{V
کد سوال : 565
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا ولايتى كه در تصوف و عرفان مطرح شده است، همان ولايتى است كه ما در خصوص امامان مطرح مىكنيم؟
پاسخ : به اعتقاد تشيع، مقام «ولايت» مرتبهاى است كه در درجه نخست برازنده رسول خدا«صلى الله عليه وآله» و پس از او اهل بيت«عليهم السلام» است. عرفان شيعى «ولايت حقيقى» را به طور كامل و تام در چهارده معصوم«عليهم السلام» مىداند؛ امّا پارهاى از اهل تصوف غير شيعى مسأله «ولايت» را بدين صورت مطرح نساختهاند؛ بلكه با آن فاصله بسيارى دارند. در اين رابطه چند انگاره وجود دارد:
T}يكم.{T شمار اولياى خاص الهى را فراتر از چهارده معصوم مطرح مىسازند و عدد آن را به 355 تن رسانده و مراتب آنان را چنين شمارش مىكنند: اخيار (300 نفر) ابدال (40 نفر)، ابرار (7 نفر)، اوتاد (4 نفر)، نقبا (3 نفر) و قطب ياغوث (1 نفر).V}كشف المحبوب، ص269.{V اين اوليا در جهان حضور دارند و هرگاه يك نفر از آنان از دنيا برود، كس ديگرى جاى او را مىگيرد تا شمار اوليا كاستى نپذيرد.V}شرح مقدمه قيصرى، ص892.{V
T}دوم.{T برخى از اهل تصوف «ولى» را همسان «نبى» يا حتى برتر از وى مطرح كردهاند و بر اين باورند كه چون «عبد» به مرتبه ولايت رسد، از تحت خطاب امر و نهى برآيد.V}كشاف اصطلاحات الفنون، ج2، ص1530.{V از اين رو برخى از الهامات اوليا را هم رديف وحى انبيا دانستهاند.V}حالات و سخنان ابوسعيد ابوالخير، ب 4، ص 75.{V
T}سوم.{T بعضى ديگر، بر اين اعتقادند: «ولى» مىتواند شريعت گريز و در مرحلهاى شريعت ستيز باشد. برخى از اينان مىگويند: اگر ولى در حال سماع و رقص باشد و وقت نماز شود و مريدان به نماز بپردازند و شيخ طريقت را به خود واگذارند، در واقع روى خود را از قبله حقيقى گردانيدهاند؛ چنان كه خواجگى (يكى از مريدان سلطان العلماء پدر مولوى) مىگويد: «وقت نماز شد، مولانا [ سلطان العلماء ]به خود مشغول بود. ما همه برخاستيم، به نماز شام ايستاديم، چند بار نظر كردم، ديدم امام و همه، پشت به قبله داشتيم كه نماز رها كرده بوديم و از قبله روى گردانيده».V}مقالات شمس تبريزى، ج1، ص223؛ مناقب العارفين، ج1، ص184.{V
T}چهارم.{T «ولى» مىتواند شريعت و دين ديگرى را جايگزين دين الهى سازد؛ به عنوان مثال ديدار شيخ طريقت با زيارت خانه كعبه برابر مىگردد! و طواف مرقد پيشوايان تصوف، آدمى را از طواف بيتالله الحرام بى نياز مىسازد!.V}اسرار التوحيد، ص61؛ نفحات الانس، ص284.{V
T}پنجم.{T از ديدگاه بسيارى از صوفيان، مشايخى كه به مقام ولايت دست يافتهاند، از گناهان معصوم و مبرايند؛ هرچند بهتر است براى رعايت ادب، به كارگيرى واژه «عصمت» را به انبيا منحصر سازيم و صوفيان ولايت يافته را «محفوظ» بخوانيم.V}الفتوحات المكية، ج 7، ص 440 و نيز نگا: ج 4، ص 286؛ ج 10، صص 55 - 57.{V
البتّه برخى از اهل تصوف، عصمت اوليا را به «اباحه همه چيز براى آنان» تفسير مىكنند.V}همان، ج12، ص343.{V عينالقضات همدانى مىگويد: خداوند گاه بندهاش را چنان دوست مىدارد كه به او مىفرمايد: هر آنچه خواهى كن كه تو را آمرزيدمV}نامههاى عينالقضاة همدانى، ج 1، ص 64.{V، يا مثلاً بعضى از احكام شرعى (همچون ممنوعيت نگاه به نامحرم) را مخصوص كسانى مىدانند كه در آغاز راه بوده و بر نفس خويش مسلط نگشتهاند؛ از آنجا كه ولىّ بر نفس خويش تسلط دارد، مىتواند به نامحرم به راحتى نگاه كند!.V}نگا: الرسالة القشيريه، ص 14؛ تذكرة الاولياء، ص 349؛ فيه ما فيه، ص159.{V
T}ششم.{T مريدان «ولىّ» بايد توجه داشته باشند كه اعمال وى را نمىتوانند با ترازوى علم و عقل، بسنجند و بايد از ارزيابى آنها با دلايل شرعى و عقلى خوددارى كنند. اگر كسى فرمان شيخ را ناديده بگيرد، با پيامدهاى ناگوارى رو به رو خواهد شد! به گفته علاءالدوله سمنانى: كار يكى از كسانى كه به شيخ خود اعتراض كرده بود، ابتدا به بىدينى و سپس ديوانگى كشيد و سرانجام به خوردن نجاست خويش مبتلا گرديد.V}نامههاى عين القضاة همدانى، ج 2، ص 407؛ چهل مجلس، ص 116 و نيز نگا: تذكرة الاولياء، ص180.{V
T}هفتم.{T اوليا و مشايخ، «شفاعت» گستردهاى در دنيا و قيامت دارند؛ چنان كه به ادعاى ابن عربى منزلت وى نزد خداوند، چنان است كه مىتواند از هر آن كس كه چشمش بر او مىافتد، آشنا يا بيگانه، شفاعت كند.V}الفتوحات المكية، ج 9، ص 193، ب 71.{V حتى برخى از اهل تصوف معتقدند: ولى و شيخ نه تنها در قيامت كه در اين جهان نيز از مريدان خود دستگيرى مىكند و به جاى آنان رياضت مىكشد.V}سكينة الاولياء، ص167.{V يكى از مشايخ صوفيه بيش از چهل سال، در جايگاهى خاص به عبادت مىپرداخت و درويشان را از عبادتهاى شبانه بازداشته، مىگفت: «اى پسر! تو بخسب كه هر چه اين پير مىكند، از براى شما مىكند!». امّا چنين برداشتى از «ولايت» از ديدگاه عرفان شيعى مردود است.
«ولايت»، چه به معناى دوستى و سرپرستى امور دنيوى و اخروى و چه به معناى ولايت باطنى و تكوينى - كه بر اساس آن مىتوان در جان مردم تصرّف كرد و كسانى را كه با اعمال شايسته، زمينه هدايت خويش را فراهم ساختهاند؛ به سرمنزل مقصود رساند - منحصر در حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» و امامان معصوم است؛ زيرا به اعتقاد ما مصداق «ولىّ» را مىتوان از طريق نقل به دست آورد و قرآن و روايات، ولىّ كامل و اعظم را «معصومان» تلقى كرده است.V}ر.ك. انسان كامل در همين مجموعه و شرح مقدمه قيصرى، صص894 - 941؛ شميم ولايت؛ فصل دوّم و سوّم.{V
گفتنى است، ولايت مراتبى دارد كه مرتبه اعلاى آن، همراه با عصمت و طهارت از هرگونه پليدى و آلودگى است و مراتب پايينتر از آن، ملازم با مرتبهاى از طهارت است كه خاص به خود مىباشد. كسانى كه از معصومان تبعيت نموده و به مقاماتى نيز نايل مىشوند، جانشين ولى و انسان كامل و خليفه خليفةالله تلقى مىشوند؛ وگرنه ولى كامل منحصر در چهارده عدد است، نه بيشتر.
از سوى ديگر عشق به خدا، در گردن نهادن به فرمان پيامبر«صلى الله عليه وآله» جلوهگر است و در اين خصوص ائمه«عليهم السلام» نيز مشاركت دارند: A}«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»{A؛ V}آل عمران (3)، آيه 31.{V؛ «اى پيامبر! به مردم بگو اگر خدا را دوست مىداريد، از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد». بنابراين ولىّ در هيچ مورد، از اوامر و نواهى پيامبر«صلى الله عليه وآله» خارج نمىشود. و فراتر نمىرود. مسأله عصمت نيز حقيقتى است كه منحصر به معصومان است و فراتر از آنان را شامل نمىشود.V}راهنماشناسى (پرسشها و پاسخها)، ش6، ص25 و 26.{V علاوه بر آنكه «عصمت» بدين معنا نيست كه ولى اعظم، هر عملى را بتواند انجام دهد و هر گناهى براى او مباح شود؛ بلكه «عصمت»، يعنى تنزيه از هر گناه، سهو و خطا و وسوسه شيطانى.V}همان، صص 58 - 66.{V
«شفاعت»، نيز جلوهاى از رحمت بى كران خداوندى است؛ ولى نظام و قوانين خاص خويش را دارد. بر اين اساس براى شفاعت، شرايطى چون قابليّت براى شفاعت شدن مطرح شده است؛ زيرا، شفاعت وسيلهاى براى تتميم و تكميل سبب آمرزش است؛ نه آنكه خودش سببى مستقل و تام باشد. بنابراين شخصى كه مشمول شفاعت مىشود، بايد قابليت آن را داشته باشد و بر اساس آيات و روايات، ايمان و عمل صالح چنين قابليتى را پديد مىآورد.V}نگا: انبياء (21)، آيه 28؛ كافى، ج 8، ص 11؛ بحارالانوار، ج 8، ص 37، ح 12 و ص 53 و ح 61.{V
پس هر كس با هر شرايط و خصايصى، نمىتواند از اين موهبت الهى بهرهمند گردد. علاوه بر آنكه قابليت براى شفاعت كردن نيز يكى از شرايط شفاعت است؛ يعنى، كسى كه مىخواهد شفيع ديگرى باشد، بايد لايق و شايسته واسطهگرى باشد. مثل اينكه اهل معصيت نبوده و قدرت ارزيابى مراتب اطاعت و مخالفت ديگران را داشته باشد.V}زخرف (43)، آيه 86؛ بحارالانوار، ج 8، ص 42، ح 31 و ص 34، ح 2.{V از اين رو نه هر كس مىتواند شفيع شود و نه هر ناشايستهاى، مىتواند مشمول شفاعت باشد.V}نگا: تجسم عمل و شفاعت، صص10 - 27 و 86 - 119.{V
P}حاجب اگر معامله حشر با على است{E}شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن{P
کد سوال : 566
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : براى شناخت خداوند بايد خود را شناخت، چگونه مىتوانيم خود را بشناسيم؟
پاسخ : اين پرسش ناظر به روايت مشهورى از حضرت على«عليه السلام» است كه فرمود: H}«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»{H؛ «هر كه خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است».V}شرح غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد بن محمد تميمى، ص 232.{V اين حديث شريف و روايات ديگر - كه حاكى از ملازمه شديد ميان شناخت انسان و شناخت خداوند است -، تفسيرهاى فراوانى را در بر داشته و بحثهاى دامنهدارى را فراروى انديشمندان نهاده است.
در يك نگاه كلى، شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان، دوگونه است:
T}1. شناخت حصولى؛ {Tمقصود از آن شناخت از راه عقل، تفكر، انديشه و استدلال و برهان است.
T}2. شناخت حضورى؛ {Tاين شناخت خود دوگونه است:
T}2-1.{T درك فطرى يا خداشناسى فطرى؛ كه همان علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان است. البته اين شناخت فطرى در بيشتر انسانها، تنها استعداد و مايهاى است كه آدمى با تلاش خود مىتواند آن را از استعداد به فعليت واز حالت ابهام به مرحله درك حضورى آگاهانه برساند. اين دو آيه از قرآن شريف، به اين نوع معرفت ناظر است:
الف: A}«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها ...»{A؛ V}روم(30)، آيه 30.{V؛ «پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است».
ب: A}«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِىآدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ»{A؛ V}اعراف(7)، آيه 172 و 173.{V؛ «و چون پروردگارت فرزندان بنى آدم را از پشتهاى ايشان برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت [ و پرسيد: ]آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا، شهادت مىدهيم. تا مبادا روز قيامت بگوييد: ما از اين [ حقيقت] بىخبر بوديم. يا مبادا بگوييد همانا پدران ما در گذشته شرك آوردهبودند و ما فرزندانى از پى ايشان بوديم، آيا ما را به جهت كارى كه باطل انديشان كردند، هلاك مىكنى».
P}آن ندايى كَاصْل هر بانگ و نواست{E}خود ندا آن است و اين باقى صداست{P
P}ترك و كرد و پارسىگو و عرب {E}فهم كرده آن ندا بىگوش و لب{P
P}خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ{E}فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 1، 2107 - 2109.{V
T}2-2. علم حضورى اكتسابى{T؛ اين علم، يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مىيابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد.
اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگونِ شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن، همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى است. دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل، به طور مستقيم در اختيار آدمى نيست؛ ولى مقدمات دستيابى به آن، از افعال اختيارى است.
در حقيقت، افاضه اين كمال (معرفت به خداوند) پاداش بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مىشود؛ گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مىآيد. در قرآن مجيد از اين معرفت به «رؤيت»، «شهود»، «نظر» و مانند آن ياد شده است:
A}«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»{A؛ V}قيامت(75)، آيه 23 - 22.{V؛ «رخسارهايى در آن روز برافروخته [ و به چشم دل] به سوى [ جمال ]پروردگارشان نظر كنندهاند» و A}«وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»{A؛ V}انعام(6)، آيه 75.{V؛ «و اين گونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد».
با توجه به اين كه شناخت خدا از راه خودشناسى، در قلمرو اين علم حضورى قرار مىگيرد، پاسخ به اين دو پرسش:
1. مقصود از معرفت نفس چيست؟
2. چطور مىتوان به آن دست پيدا كرد؟
متفاوت خواهد بود؛ هر چند ميان آن دو، تمايز كامل نباشد.
خداوند متعال با لحنى تأملبرانگيز به اين معرفت تأكيد فرمودهاست: A}«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لايَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»{A؛ V}مائده(5)، آيه 105.{V؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد،! به خود و حقيقت خود توجه داشته باشيد و خود و حقيقت خود را بيابيد. اگر شما به صراط مستقيم هدايت يافتيد، منحرف شدن ديگران به شما ضرر نمىرساند و برگشت همه شما به سوى اللَّه است و در آن روز خداوند متعال شما را از اعمال و راه و روشتان آگاه خواهد كرد».
با توجه به اينكه آخر آيه از برگشتِ همه به سوى حضرت حق و نايل گشتن همه به نتايج حركات و اعمالشان در روز لقاى پروردگار خبر مىدهد، توصيه به معرفت نفس و شناخت حقيقت خود، معناى ژرفترى مىيابد. با اين ديدگاه معناى روايت H}«من عرف نفسه فقد عرف ربه»{H اين خواهد شد كه هر كس خود را آن چنان كه هست و مظهر و جلوهگه وجه حق است. بشناسد؛ پروردگار خود را خواهد شناخت و ناظر وجه او خواهد بود.
يكى از بهترين راههاى نزديكى به خدا «فكر در خود است».V}براى اطلاع تفصيلى از اين پاسخ نگا: مقالات، ج 3، صص 223-234.{V
T}فكر در خصوصيات وجودى «خود»: {Tفكر در «خود»؛ يعنى، فكر در صفات و خصوصيات وجودى خويش. اين فكر در عين اينكه ما را با آثار وجودى بسيار عميق خود و با اسرارآميز بودن خويش، آشنا مىسازد؛ موجب معرفت و بصيرت ما درخصوص حضرت حق و صفات و افعال او و به عبارتى، موجب معرفت توحيد و مراتب آن و آگاهى از هستى و حقايق آن مىگردد.
از حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين«عليه السلام» روايت شده است:H}«من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كل معرفة و علم»{H؛V}غرر و درر آمُدى.{V «هر كس «خود» را بشناسد، به نهايت هر معرفت و هر علمى رسيده است».
پيداست هر چه فكر در «خود» عميقتر و بيشتر باشد و شناخت از «خود» كاملتر گردد، به همان اندازه شناخت حقايق نيز كاملتر و عميقتر خواهد بود و در واقع فكر در «خود» است كه مىتواند مبدأ شناخت حقايق وجود گردد؛ و هر چه در «خود» فكر كنيم و با «خود» بيشتر آشنا شويم، مىتوانيم به حقايق هستى نيز معرفت پيدا كنيم و آنها را بشناسيم؛ و به عكس، هر چه از فكر در «خود» دور باشيم و از آن بىخبر بمانيم، از حقايق هستى هم دورتر و به آنها جاهل خواهيم بود.
به اين معنا نيز در بيانى از آن حضرت اشاره شده است: H}«من عرف نفسه كان لغيره أعرف و من جهل نفسه كان بغيره أجهل»{H؛V}غرر و درر آمُدى.{V «هر كس «خود» را بشناسد، غير خود را بهتر شناخته و به غير خود آگاهتر است و هر كس به «خود» جاهل باشد، به غير خود جاهلتر خواهد بود».
T}حقيقت ما كيست و چيست؟{T
اين اولين سؤالى است كه مطرح مىشود و پاسخدهى درست و روشن به آن، كار ساده و آسانى نيست! اينكه ما فقط اين «بدن» نيستيم و در آن خلاصه نمىشويم، مطلبى است كه احتياج به آوردن دليل و شرح و بسط در اين مقام ندارد.
در اين باره اهل تحقيق، دلايل بسيار و در عين حال روشن و متقن ذكر كرده و مطالب بسيار سودمندى گفتهاند كه هر كس مىتواند به اين گفتهها و نوشتهها مراجعه كند و بهرهمند گردد.
البته با تأمل خوب و تأمل پاك از هرگونه تعصب و تقليد، به روشنى خواهيم يافت كه ما فقط «بدن» نيستيم؛ و نه تنها اين را خواهيم يافت، بلكه، براى ما كاملاً روشن خواهد شد كه حقيقت ما غير از «بدن» است و سخت مرتبط به بدن و به نوعى متحد با آن.
در هر صورت، در جواب اين پرسش، بايد به آنچه همه مىيابيم، دقت كنيم؛ يعنى بايد ببينيم ما خود در اين مقام چه مىيابيم؟
در مرحله اول، همه ما به روشنى مىيابيم كه حقيقت ما عبارت از آن است كه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم. ما همه با كلمه «من» به حقيقت «خود» اشاره مىكنيم و اين براى همه مشهود و معلوم است و در آن ابهام و ترديدى وجود ندارد. سخن در اين است كه مقصود از اين كلمه و مراد از آن چيست و كلمه «من» به چه چيز اشاره دارد؟
به نظر برخى اين كلمه به «روح» اشاره دارد و حقيقت ما، روح ما است و به نظر بعضى اين كلمه به حقيقتى برتر از «روح» و «بدن» اشاره دارد؛ حقيقتى كه اين دو، (روح و بدن) در مراتب مختلف، از مظاهر آن هستند. به اين صورت كه بدن، مظهر بسيار نازل آن است و روح، مظهر بسيار بالا و جامع و كامل آن. مظهر اصلى آن، روح است و بدن در عين اينكه از مظاهر و مراتب وجودى آن است و بسيار نازل هم هست، فقط «ابزار عمل» براى روح است. به عبارتى، ظهور كامل و جامع آن و جلوه تام آن، همان روح است و آن حقيقت برتر را بايد در همين جلوه تام آن ديد و جمال آن را بايد در همين آيينه مشاهده كرد؛ و بالاخره، روح؛ يعنى، تجلّى اصلى و اولى آن حقيقت برتر.
براساس اين نظر بايد گفت: حقيقت اصلى ما نه تنها «بدن» نيست؛ بلكه «روح» هم نيست. اگر چه روح، به جاى خود، ظهور بالاى آن حقيقت اصلى است و به آن بسيار نزديك است.
صاحبان اين نظر مىگويند: اينكه مىگويى «روح من» و «جسم من» و روح و جسم را به «من» نسبت مىدهى، خود دليل كاملاً روشنى است بر اينكه حقيقت تو، يعنى، آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنى، نه روح است و نه جسم؛ بلكه حقيقتى است برتر از اين دو. صاحب گلشن راز مىگويد:
P}تو گويى لفظ «من» در هر عبارت{E}به سوى روح مىباشد اشارت{P
P}چو كردى پيشواى خود خرد را {E}نمىدانى زجزو خويش، خود را{P
P}برو اى خواجه! خود را نيك بشناس{E}كه نبود فربهى مانند آماس{P
P}من و تو برتر از جان و تن آمد {E}كه اين هر دو ز اجزاى «من» آمد{P
آنچه اين نظر مىگويد، مطلبى است به جاى خود محفوظ؛ و در اين باب به بحث و بررسى نمىپردازيم. هر چه هست ما در اينجا در آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم، به «فكر» مىپردازيم؛ چه مقصود از آن و مورد اشاره آن «روح ما» باشد و چه مقصود از آن چيزى برتر از «روح ما» باشد كه جلوه تام و كامل آن و ظهور اول و جامع آن همين «روح ما» است؛ زيرا مىخواهيم در «خود» فكر كنيم و «خود» ما همان است كه هر يك از ما با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم. مقصود از اين كلمه هر كدام از اين دو معنا باشد، فرقى نمىكند؛ براى اينكه فرق بين اين دو معنا، فرق بين «متجلّى» و «جلوه» يا «ظاهر» و «مظهر» است.
حال به «فكر» مىپردازيم و در «خود» انديشه مىكنيم. گفتنى است كه اين «فكر» در حقيقت «سير» است و بيشتر با «وجدان»؛ يعنى، «يافتن» پيش مىرويم كه بهترين راه نيل به حقايق است و به عبارتى، با «علم شهودى» پيش مىرويم، نه حصولى.
T}حقيقت واحد در مظاهر گوناگون:{T
وقتى در «خود» فكر مىكنيم، به روشنى «خود»، يعنى، آنچه را كه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم، يكى مىيابيم و مىبينيم كه يك حقيقت هستيم و نه بيش. با اين همه، «خود» را در مظاهر گوناگون با آثار گوناگون مىيابيم؛ يعنى، در مظاهرى كه وقتى هر يك از آنها را مورد دقت قرار مىدهيم، غير از بقيه مىيابيم و اثر آن را غير از آثار بقيه مىبينيم.
به هر يك از مظاهر مراجعه مىكنيم، در آن به روشنى «خود» را مىيابيم و يا آن را «خود» و «خود» را آن مىبينيم. آن هم نه به اين صورت كه آن را جزئى يا قسمتى از «خود» بيابيم؛ بلكه، آن را تمام «خود» و «خود» را تمام آن مىبينيم. همه حقيقت «خود» و تمام «من» را در هر يك از مظاهر مىيابيم، آن هم در هر يك با اثر وجودى خاص؛ يعنى، تمام «خود» را - كه يك حقيقت مجرد است -، در تك تك اين مظاهر - كه آنها نيز مجرد هستند - مىيابيم.
اگر به «خود» برگرديم و ببينيم كه يكى بيش نيستيم؛ سپس به تك تك قواى ظاهرى و باطنى خود برگرديم و يك يك آنها را ببينيم. به «سامعه» خويش برگرديم و ببينيم «سامعه» كيست؟ و آنچه به اين لباس درآمده چيست و كار آن چه هست؟ ببينيم آنكه اسم «سامعه» به خود گرفته و مىشنود كدام حقيقت است؟
خواهيم ديد و خواهيم يافت كه «خود» ما است كه در اين لباس درآمده و اسم «سامعه» به خود گرفته و در اين مظهر به ظهور رسيده است و مىشنود. «منِ» خويش را در «سامعه» خواهيم يافت و متجلى در جلوه آنكه كار «شنيدن» را انجام مىدهد. «سامعه» را «خود» و «خود» را «سامعه» خواهى يافت، آن هم تمام «خود» را، نه قسمتى از آن را.
به «باصره» خويش برگرديم و ببينيم «باصره» كيست و آنچه در اين لباس آمده چيست و كار آن در اين جلوه چيست؟ ببينيم آنكه اسم «باصره» به خود گرفته و مىبيند، كدام حقيقت است؟
باز «خود» را خواهيم يافت كه در اين مظهر، به ظهور رسيده است و كار «ديدن» را انجام مىدهد. بالاخره، «منِ» خويش را در همه اين قواى ظاهرى و باطنى خواهيم يافت و «خود» را در جلوههاى «سامعه»، «باصره»، «لامسه»، «ذائقه»، «شامّه»، «عاقله»، «حافظه»، «متخيله» و ... خواهيم ديد و در هر جلوهاى هم براى خود اثر وجودى خاصى مشاهده خواهيم كرد.
به عبارتى روشنتر، اگر مثلاً به هنگامى كه استماع مىكنيم، به «سامعه» خويش مراجعه و دقت كنيم، به شهود عينى و به روشنى كامل، «خود»؛ يعنى، همان «من» خويش را خواهيم يافت كه در «سامعه» مىشنود، نه چيز ديگر و حتى نه چيزى به عنوان «سامعه».
گويى اسم «سامعه» براى «سامعه» فقط اسم است و در «سامعه» چيزى جز «من» نيست و يا «سامعه» جز «من» نيست و ظهورى از ظهورات آن است؛ و همين طور است در هر كدام از قواى ادراكى ديگر؛ چه ظاهرى و چه باطنى. به هر كدام مراجعه و در آن دقت كنيم آن را به همين نحو خواهيم يافت. در «باصره» همان «من» را خواهيم يافت كه مىبيند و در «ذائقه» نيز «من» را كه مىچشد و ... .
آن وقت، به شهود عينى خواهيم ديد يك چيز، چيزها است و يك چيز كارها انجام مىدهد. خواهيم ديد يك حقيقت در جلوهها درآمده و در هر جلوه هم اثر وجودى ديگر دارد و آن وقت هر چه بيشتر فكر كنيم، بيشتر به تحير خواهيم افتاد؛ و آن گاه از همين طريق، به حقايق زيادى درباره «توحيد» نايل خواهيم شد (البته با مراعات «تنزيه» و نفى «تشبيه»).
از اين طريق، با مراعات تنزيه حق از هرگونه حدود، نقايص و عيوب و با نفى تشبيه از ذات او و صفات و افعال او، مىتوان تا حدودى اين حقايق را فهميد كه:
الف. ذات غيبى در مقام تجلى، در مظاهر اسما و صفات تجلى مىكند و در اين مقام، هر اسم را احكام و هر صفت را آثارى است.
ب. وحدت حقه و وحدت مطلقه ذات، در تجليات اسمايى محفوظ و كثرت آن، موجب كثرت در ذات نمىشود.
ج. مصداق حقيقى همه اسما و صفات، يكى است و آن، «ذات غيبى» است.
د. براى حضرت حق تجلياتى است ودر هر تجلّى هم شأنى هست.
ه. بسيارى از حقايق براى سالكان در مقام سير، يكى پس از ديگرى پيش مىآيد.
T}فناى جلوهها:{T
دنباله فكر در «خود» را مىگيريم تا ببينيم در «خود» و «جلوههاى» آن، چه مىيابيم؟ «خود» را در همه قواى ادراكى خويش - كه جلوههاى «خود» است - مىيابيم. هر وقت به هر كدام از قواى ادراكى - چه ظاهرى و چه باطنى - مراجعه كنيم، مىبينيم «خود» در آن، يا «خود» همان است. در «سامعه» حقيقتِ «خود» را با وصف شنيدن، در «باصره»، «خود» را با وصف ديدن، در «ذائقه»، «خود» را با وصف چشيدن، در «عاقله»، «خود» را با وصف تعقل، در «متخيله»، «خود» را با وصف تخيل و در بقيه هم در هر كدام «خود» را با وصفى، يا اثرى از آثار وجودى مىيابيم؛ آن هم به طريق شهود عينى، نه به طريق استدلال و حركت عقلى.
در همه اين قواى ادراكى، (در همه اين جلوهها)، آنچه مىيابيم همان «متجلّى»؛ يعنى، همان «خود» است، نه خود اين جلوهها. نه خودِ اين جلوهها را مىيابيم، نه آثار وجودى آنها را؛ هم خودِ جلوهها را فانى در «متجلّى» (خود) مىبينيم و هم آثار وجودى آنها را فانى در آثار وجودى «متجلّى».
ذات هر جلوهاى را فانى در ذات «متجلى» مشاهده مىكنيم و صفت يا فعل آن را فانى در صفت يا فعل «متجلى» و گويى بالاخره جز «متجلى» در ميدان نيست و بقيه هم A}«إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ»{A؛ V}نجم(53)، آيه 23.{V؛ نه اين است كه همه اين جلوهها هيچ محض و نيستِ محض باشند؛ بلكه همه نوعى وجود دارند، اما وجودى كه معناى خاص دارد.
P}كاشكى هستى زبانى داشتى {E}تا زهستان پردهها برداشتى{P
V}مثنوى معنوى، دفتر سوم.{V
اگر اين معنا را يافتيم، مىتوانيم از اين راه تا حدودى مسأله «توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال» و به عبارتى، مسأله فناى ذوات اشيا در ذات حق و فناى صفات و افعال آنها در صفات و افعال او را بيابيم و اين حقايق را بفهميم. البته نه به معناى تشبيه كه حضرت حق از شباهت به مخلوق - چه در ذات و چه در صفات و افعال - پاك و منزه است؛ بلكه بدين معنا كه از ديدن اين نمونه در مخلوق، بتوانيم در حد توان به حقيقت توحيد و فناى اشيا پى ببريم و از آن تصور صحيح داشته باشيم و A}«كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ»{A؛ V}قصص (28)، آيه 88.{V را بفهميم.
اگر حضرت حق را در ذات و صفات و افعال او به چيزى تشبيه كنيم، نه تنها به گمراهى افتادهايم؛ بلكه راه خطا در پيش گرفته و او را نشناختهايم. امام علىبنموسى الرضا«عليه السلام» از طريق پدران بزرگوار خويش از رسول اكرمصلى الله عليه وآله وسلم نقل مىكند: H}«ما عَرَفَ اللَّهَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ»{H؛V}توحيد، صدوق، باب التوحيد و نفى التشبيه، ص 47.{V «خداى متعال را نشناخته است كسى كه او را به خلق او تشبيه كند». فرق آنچه در خصوص «خود» در اين باب مىيابيم و بين آنچه در همين باب براى خداى متعال هست، همانند فرق بين آفرينش شده و آفريدگار است!
اگر خواستيم اين نكته را خوب بفهميم و از تشبيه كاملاً دور باشيم، بايد بدانيم كه «خود» ما، يعنى، آنچه با كلمه «من» از آن تعبير مىآوريم و در اين بين آن را «متجلى» در «جلوهها» حساب مىكنيم، آن نيز به جاى خود جلوهاى است از يك حقيقت برتر و آن نيز جلوهاى است از حقيقت بالاتر، تا جايى كه به حضرت احديت منتهى شود: A}«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»{A؛V}حديد (57)، آيه 3.{V؛A} «هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»{A؛ V}بقره (2)، آيه 255.{V و A}«لَهُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ»{A؛V}بقره (2)، آيه 255.{V A}«إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»{A؛ V}بقره (2)، آيه 210.{V و A}«وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى»{A؛ V}نجم (53)، آيه 42.{V و او است كه قائم به ذات خود است و بقيه قائم به او و تجليات او.
«متجلّى» در اصل، يكى بيش نيست و فقط او است و بقيه هر چه هست تجلياتاند و بس: H}«لَيْسَ فِى الدَّارِ غَيْرُهُ دَيّار»{H و با اين حساب، چگونه مىشود شبيه براى او وجود داشته باشد؛ چه در ذات، چه در صفات و چه در افعال: H}«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ»{H؟
اينها، همه براى اين است كه بتوانيم راهى براى شناخت نسبى او پيدا كنيم و مقصود به هيچ وجه اين نيست كه او را تشبيه كرده باشيم؛ تعالى الله عن ذلك!.
P}اين قياس ناقصان بر كار رب{E}جوشش عشق است، نز ترك ادب{P
P}نبض عاشق بىادب بر مىجهد{E}خويش را در كفّه شه مىنهد{P
P}بىادبتر نيست زوكس در جهان{E}با ادبتر نيست زوكس در نهان{P
V}مثنوى معنوى، دفتر سوم.{V
در هر صورت، از طريق شناخت اين معنا مىتوانيم تا حدودى به معرفت توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال نايل شويم و به عبارتى، وقتى فناى جلوههاى «خود» در «خود» را خوب يافتيم، تا حدى فناى اشيا در حضرت حق را خواهيم فهميد و وقتى به معرفت توحيد نايل آمديم، بسيارى از حقايق آيات روشن و نكات آنها تفسير مىشود.
کد سوال : 567
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : دوست دارم خودم را خوب بشناسم ولى نمىدانم از چه راهى؟ آن طور كه دوست دارم قرآن در من اثر نمىكند؟ گاهى اين دنيا و انسانهاى آن برايم مبهم مىشود، گويا دنيا و مراحل آن چيزى مجهول است، لطفاً مرا راهنمايى كنيد.
پاسخ : بهترين راه براى خودشناسى، «فكر در خود» است؛ همان راهى كه قرآن كريم به آن دعوت و بر آن تأكيد مىكند. اين موضوع خود به دو گونه است:
T}يك.{T
«فكر در خود» به معناى فكر در خصوصيات وجودى صفات خود؛ به صورتى كه به آثار وجودى بسيار عميق خويش پى ببرد و از طريق آن، اسرار ژرف توحيد و حقايق عالى هستى را بيابد.
T}دو.{T
فكر در «خود» به معناى سفر در «خود» و سير در آن، به صورتى كه از همه چيز منقطع و منصرف شويم و به حقيقت خود برگرديم و حقيقت نورى ما تجلّى كند و باب معرفت و شهود به روى ما باز شود. اين فكر، همان فكر مخصوص و راهگشا است كه از امور بسيار مهم، در سلوك به شمار مىآيد.
P}يكى ره برتر از كون و مكان شو{E}جهان بگذار و خود در خود جهان شو{P
آنچه در اين رويكرد براى انسان سودمند است، قسم دوم فكر است؛ از اين رو توجه به اين مطلب بايسته است كه سفر در «خود» و سير در آن فكر مخصوص و راهگشا و طريق بسيار نزديك يا نزديكترين راه در سلوك الى الله است.
در اين انديشه - كه به شيوه مخصوص و با كيفيت ويژه انجام مىگيرد - سالك از همه چيز منقطع و منصرف مىشود و به حقيقت خود برمىگردد و حقيقت نورى وى تجلّى مىكند. آن گاه باب معرفت و شهود به روى وى باز مىشود و سير شروع مىگردد و آن پيش مىآيد كه در گفته نمىآيد.
اين انديشه، در حقيقت، سير مخصوص در «خود» است؛ سيرى كه منتهى به شهود مىشود و به همين جهت بايسته است سالك، آمادگى خاصى داشته و از لحاظ روحى استعداد لازم را كسب كرده باشد.
در هر صورت اگر عنايات ربوبى، دست سالك را بگيرد و در اين «فكر» آن چنان كه بايد، موفق گردد؛ در سفر «الى الحق» نزديكترين راه به روى او باز خواهد شد و علاوه بر آن، با حقايق بىشمار و با اسرار شگفتى مواجه خواهد گشت.
نزديكترين راه در «خودِ» انسان است و راه نزديكتر را بايد در «خود» جويا بود. به عبارت ديگر، نزديكترين راه به سوى حضرت حق، همين «خود» است وبايد قدم در «خود» نهاد و سير در آن نمود، تا بالاخره به مقصد نايل آمد. آيه A}«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ ...»{A؛ V}مائده(5)، آيه 105.{V، به همين معنا اشاره دارد. تركيب ولحن خاصى كه در آن وجود دارد، مىگويد: از «خود» غفلت نكنيد و به سير در آن بپردازيد كه نزديكترين راه وصول به مقصد است.
البته در مقام «سير» و در مقامِ «فكر» بايد نخست از خارج از خود، (از عالم طبيعت)، به سوى «خيال» (يعنى «مثال خويش») سفر كنيم و برگرديم. سپس از «خيال» يا «مثال» به سوى «عالم عقلانى» خود سفر كنيم و به نورانيت خويش برگرديم كه مرحله شروع «شهود» است. سپس با ادامه سير و گذر از عالم عقلانى، فنا و بقا حاصل خواهد شد.
T}حقايقى در اين مقام:{T
در اين مقام حقايقى هست كه براى اصحاب «سير در نفس» دانستن آنها پرفايده و بايسته است و بصيرتهايى را به دنبال خواهد آورد. در اين حقايق لازم است اهل آن دقت كافى داشته باشند و تعمق كنند تا آنها را خوب بيابند و آنچه را كه بايد توشه برگيرند.
اين نوشتار به اجمال و اشارتهاى اجمالى است و خداى متعال خود با هدايتهاى مخصوص، اهل آن را به تفاصيل همين اشارتها، هدايت خواهد كرد كه هدايت كننده او است و همه چيز از او است. اين حقايق را تحت عناوين مخصوص و به ترتيب ذكر مىكنيم.
T}خلوت تنهايى:{T
وقتى به «خود» برگشتيم و در «خود» فكر كرديم، خواهيم ديد كه تنها هستيم و بريده از همه آنچه خود را با آنها مىدانستيم؛ و خواهيم ديد كه هميشه در يك «خلوت خاص تنهايى» قرار داريم و فقط «خود» هستيم و آنچه در «خود» داريم.
اينجا است كه حقايق بعضى از آيات قرآن براى ما تا حدودى روشن مىگردد؛ اينكه «تنها» هستيم وليكن به آن توجه نداريم و به هنگام مرگ و ورود به محضر پروردگار، در قيامت خواهيم فهميد. آياتى از قبيل:
1. A}«... وَ يَأْتِينا فَرْداً»{A؛V}مريم (19)، آيه 80.{V«... و او تنها به سوى ما بازآيد».
2. A}«وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً»{A؛V}همان، آيه 95.{V «و همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند در روز قيامت تنها به محضر خداى متعال آيند».
3. A}«وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ»{A؛V}سوره انعام(6)، آيه 94.{V
«[ و به هنگام مرگ گفته شود ]تنها به سوى ما آمدهايد، بدانگونه كه شما را در اصل خلقت آفريديم و همه آنچه را كه در اختيار شما قرار داده بوديم، ترك كردهايد و نمىبينيم با شما آنهايى را كه براى خود به گمان باطل خويش يار و ياور مىديديد و حقيقت اين است كه ميان شما و آنها جدايى سخت افتاده و آنچه خيال مىكرديد، از ميان برخاسته است».
و بالاخره آيات ديگر و اشاراتى كه در آنها هست و خبر از اين معنا مىدهد كه انسان «تنها» و از خارج از «خود» منقطع است و چيزى با هم نيست. اين «تنهايى» براى وى به وقت مرگ و نيز در قيامت - كه حقيقتها به ظهور مىرسد - روشن خواهد شد و هر كس به «تنهايى» خويش پى خواهد برد و خيال واهى - كه در حيات دنيوى داشت و خودرا با اين و آن مىدانست - از ميان خواهد رفت.
T}خلوت با حضرت حق: {T
در خلوت تنهايى، فقط خود را با «قيّوم» خود خواهيم ديد؛ يعنى با آنكه «خالق» و «مدبّر» و «قوام بخشِ» ما است، خواهيم ديد فقط با او هستيم و با او سخت در ارتباط. هميشه در حال «خلوت» با حضرت او بوده و فقط او با ما است و نه غير او: A}«هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»{A.V}حديد(57)، آيه 4.{V
«او» را با «خود» و «خود» را با «او» و ارتباط را بسيار محكم و نسبت را بسيار نزديك خواهيم يافت. مگر نه اين است كه او خالق و قيّوم همه چيز و هر مخلوقى است؟ مگر نه اين است كه حقيقتِ ما، يعنى، آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم، آفريدهاى از مخلوقات او است؟ او قيّومِ حقيقت ما نيز هست و «من» از او نشأت مىگيرد و با او است؟
در اين مقام، اگر در سير فكرى خود موفق باشيم، نور توحيد شروع به تجّلى در باطن ما مىكند، بساط شرك متزلزل مىگردد، احكام ايمان به ميدان مىآيد، حجابها از روى حقيقت كنار مىرود و بيدار مىشويم. جز او، كسى را «ولى» و «مدبّر» خويش نمىبينيم. همه سود و زيانها را از او دانسته، حكم را مخصوص او مىيابيم. جمال و جلال مطلق را براى او ديده، او را معبود خود مىدانيم.
در اين مقام، (در خلوت با حق)، هر چه در سير فكرى خود بينديشيم، به همان اندازه راههاى حقايق شهودى، به روى ما باز شده و به همان مقدار اسرار آيات براى ما كشف خواهد شد؛ به خصوص آياتى كه مىگويد: جز خداى متعال «ولى» و «نصير» و جز او «معبود» نيست و انسانها به خيال باطل خويش، غير او را براى خود «ولى» و «نصير» شمرده و براى خود «معبود» اتخاذ كرده و راه گمراهى در پيش گرفتهاند. آياتى از اين قبيل:
A}«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»{A؛V}بقره(2)، آيه 107.{V «آيا نمىدانى كه ملك آسمانها و زمين مخصوص خداى متعال است و براى شما غير از خدا ولى و نصير نيست؟»
اينكه آيات الهى و قرآن در انسان اثر نمىكند، به اين دليل است كه انسان از حقايق غافل است. مواجه شدن با قرآن، و تلاوت يا شنيدن آيات و ممارست با آنها و در عين حال بيدار نگشتن و به خود نيامدن، متأثر نگشتن، در غفلت بودن و عمر خود را به غفلت سپرى كردن، افتادن در فريب دامنهدار حيات، سراب را حقيقت پنداشتن، بازماندن از حقيقت، فرو رفتن در تعلقات و هواها، اسير شدن در حجابهاى ظلمانى و به سوى حرمان و خسران در حركت بودن؛ يا بر اثر عدم تدبر لازم در آيات قرآنى است A}«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»{A؛V}ص (38)، آيه 29.{V و يا بر اثر قفل هايى است كه به دست خود انسانها بر دلهاى آنان زده شده است A}«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»{A؛ V}محمد (47)، آيه 24.{V!!.
P}حق همى گويد نظرمان بر دلست{E}نيست بر صورت كه آن آب و گلست{P
P}تو همى گويى مرا دل نيز هست{E}دل فراز عرش باشد نى به پست{P
P}در گل تيره يقين هم آب هست{E}ليك از آن آيت نشايد آب دست{P
P}زآنكه گر آبست مغلوبِ گلست{E}پس دل خود را مگو كاين هم دلست{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 3، ابيات 2244 - 2247.{V
تنها در پرتو تهذيب نفس است كه هم آيات قرآنى در ما تأثير گذار خواهد بود و هم دنيا و مخلوقات آن، شيرين و نورانى.V}در اين خصوص نگا: مقالات، ج 1، صص 89 - 98؛ و ج 2، 23 - 30.{V
P}پنبه وسواس بيرون كن ز گوش{E}تا به گوشت آيد از گردون خروش{P
P}پاك كن دو چشم را از موى عيب{E}تا ببينى باغ سروستان غيب{P
P}دفع كن از مغز و از بينى زكام{E}تا كه ريحالله در آيد در مشام{P
P}هيچ مگذار از تب و صفرا اثر{E}تا بيابى از جهان طعم شكر{P
P}كنده تن ز پاى جان بكن{E}تا كند جولان به گرد آن چمن{P
P}غُل بخل از دلت و گردن دور كن{E}بخت نو درياب در چرخ كهن{P
P}اين جهان بر آفتاب و نور ماه{E}او بهشته سر فرو برده به چاه{P
P}كه اگر حق است پس كو روشنى{E}سر ز چه بردار و بنگر اى دنى{P
P}جمله عالم، شرق و غرب آن نور يافت{E}تا تو در چاهى نخواهد برتو تافت{P
P}چه رها كن رو به ايوان و كروم{E}كم ستيز اينجا بدان كاللج شوم{P
V}مثنوى معنوى، دفتر2، ابيات 1943 - 1949 و 3/4796 - 4799.{V
کد سوال : 568
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چشم دل چيست كه اميرالمؤمنين«عليه السلام» مىفرمايد: «من خدايى را كه نمىبينم عبادت نمىكنم و خداوند را با چشم دل مىبينم»؟ اصلاً ديدن خدا يعنى چه؟
پاسخ : پاسخ دهى به اين پرسش و سؤالات ديگر از اين نوع (مانند شهود وجهالله يعنى چه؟ فناى وجهالله يعنى چه؟ چگونگى آنها و ...) مسائل و موضوعاتى است كه يافتنى و رسيدنى بوده و در قالب الفاظ و در محدوده مفاهيم ذهنى نمىآيد. دريافت اصل موضوع و چگونگى آنها، از عهده عقل و حس معمولى خارج و از محدوده ادراكات معمولى، بيرون بوده و به شكل ديگرى از فهم، نياز دارد.
P}بحث عقلى گر درّ و مرجان بود{E}آن دگر باشد كه بحث جان بود{P
P}بحث جان اندر مقامى ديگر است{E}باده جان را قوامى ديگر است{P
V} همان، دفتر1.{V
در عين حال كوشش مىكنيم مسأله را تا حد امكان توضيح دهيم؛ تشريح پاسخ به پرسش شما نيازمند توجه به امورى است:
T}يكم.{T
آگاهى انسان از اشيا بر دو گونه است: آگاهى مفهومى، آگاهى مصداقى. در آگاهى مفهومى، انسان با خود شىء برخورد نمىكند؛ بلكه با اوصافى كه از آن مىشناسد، مفهومى را در ذهن مىسازد و از آن تعبير به دانستن مىكند. بنابراين، «علم» گونهاى از آگاهى است كه جنبه مفهومى دارد. امّا در آگاهى مصداقى، انسان خود مصداق و حقيقت را مىيابد و به آن معرفت پيدا مىكند. در آنجا ديگر واسطهاى ذهنى و مفهومى در كار نيست. از آگاهى مفهومى به «علم حصولى» و از آگاهى مصداقى به «علم حضورى» تعبير مىكنند.
T}دوّم. {T
در خصوص شناخت به حق تعالى در عرفان، مقصود «شهود حضرت حق» است؛ يعنى، انسان بدون واسطه مفاهيم، حق را شهود كند. واژه «معرفت و عرفان» در اين موضوع و مقام، مترادف با «مكاشفه و مشاهده» است. به هر روى، كسانى كه در مباحث معرفتالله در عرفان وارد مىشوند، مرادشان از اين معرفت، «علم حضورى» است.
T}سوّم.{T
برترين علم حضورى در عرفان «كشف» است. «كشف» در لغت به معناى پرده برداشتن از روى چيزى و برهنه كردن است و در اصطلاح عارفان به معناى اطلاع بر معانى غيبى از ماوراى حجاب است.
لذا كشف معنوى، عبارت از ظهور معانى غيبى و حقايق غيبى مجرد و برتر از عالم خيال و مثال است. براى اهلِ خلوت گاهى در اثناى ذكر و استغراق در آن، حالتى اتفاق مىافتد كه از محسوسات غايب شده و بعضى از حقايق امور غيبى بر ايشان كشف مىشود.V}نگا: تعريفات جرجانى، ص124؛ نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص، صص156 و 157 و 163؛ مقالات، ج1، صص129 - 185.{V
با توجه به آنچه گفته شد طريق تحصيل معرفت خداوند، دو گونه است:
1. طريق ظاهرى يا علم حصولى، 2. طريق باطنى يا علم حضورى يا مشاهده.
طريق ظاهر بر محور برهان و استدلال است و به مدد عقل طى مىشود؛ امّا در طريق باطنى، حق شهود مىشود و در اين ادراك به هيچ نحو شك وجود ندارد. در اين شهود - با توجه به آنكه ملاقات و مشاهده كننده «ممكن الوجود» و ملاقات شده و مشاهده شونده «حضرت حق» است -، رؤيت حق، جسمانى نيست؛ بلكه ادراك اسما، صفات الهى و مشاهده احاطه قيّومى حق و فناى ذات خود و ديدن جميع موجودات به عنوان سايه حق است.V}رساله لقاءالله، صص6 و 7.{V
در شهود حق، سالك جوينده دست به روى هر چيزى كه مىگذارد، درك مىكند كه وجودش از آنِ خودش نيست و به اين ترتيب مرتبه به مرتبه، اشيا را نفى مىكند تا به جايى مىرسد كه در آن مقام ديگر نفى راه ندارد. شايد اين طريق همان راه ابراهيم خليل«عليه السلام» دراثبات توحيد باشد.V}درآمدى بر سير و سلوك، صص26 - 29.{V درك حضرت ابراهيم«عليه السلام» جنبه مفهومى نداشت؛ بلكه شهودى بود. بنابراين ديدن خدا؛ يعنى، ادراك اوصاف و صفات الهى و فهم اين حقيقت كه ما هيچ چيز از خود نداريم و هر چه هست از او است؛ نه آنكه - نعوذبالله - ذات خداوند قابل مشاهده باشد.
P}اين زمان گر سُفتن اين دُرْ كنم{E}بس هزاران صفحه بايد پر كنم{P
P}نيك باشد كشف اسرارِ درون{E}واگذارم من به امر كافِ و نون{P
اين مشاهده و رؤيت، بر اساس متون اسلامى، امرى ممكن و ميّسر است؛ چنان كه در سوره «نجم» مىخوانيم: A}«ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى»{A؛ V}نجم (53)، آيه 8 - 9.{V؛ «پس نزديك آمد و نزديكتر شد تا [ فاصلهاش] به قد طول دو [ انتهاى] كمان يا نزديكتر شد». و يا در مناجات و ادعيه مىخوانيم: H}«وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ»{H،V}مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.{V H}«فَهَبْنِى يَا إِلَهِى وَ سَيِّدِى وَ مَوْلاىَ وَ رَبِّى صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ»{H؛ V}مصباح المتهجد، شيخ طوسى، ص 847، جلد 1.{V و H}«وارزقنى النظر الى وجهك الكريم»{H و H}صلى الله عليه وسلملاتحرمنى النظر الى وجهك»{H؛ V}بحار الانوار، ج 95، ص 117.{V و يا روايت امام على«عليه السلام» كه: H}صلى الله عليه وسلمهل رأيت ربك؟ قال ما كنت اعبد ربّاً لم اره، قال: كيف رأيته؟ فقال ولكن رأت القلوب بحقائق الايمان، لم يره العيون بمشاهدة الابصار»{H؛V}اصول كافى، ج2، ص166.{V «[ سؤال شد: ]آيا خدايت را ديدهاى؟ گفت: خدايى را كه نديدهام، پرستش نمىكنم. سؤال شد: چگونه او را ديدهاى؟ فرمود: ديدهها توان ديد او را ندارند؛ ليكن قلوب به حقيقت ايمان، وى را مشاهده مىكند».
اين ديدن، ديدن خاصى است كه لازمهاش، اتصال جسمانى و ابزار آن نيست؛ بلكه چشمى خاص توان چنين مشاهدهاى را دارد؛ چنانكه شيخ صدوق بدان اشاره كرده، مىگويد:
«بنده چهار چشم دارد: با دو چشم امر دين و دنيايش را مىبيند (اين دو چشم ظاهرى انسان است) و با دو چشم ديگر امر آفرينش را رؤيت مىكند. آن گاه كه حق تعالى خيرى را بر بنده اراده كند، چشم باطنى وى را مىگشايد. سپس به سبب اين چشمها عالم غيب را مىبيند».V}خصال، ج1، ص256.{V
P}در ديده ديده، ديدهاى مىبايد{E}وز خويش، طمع بريدهاى مىبايد{P
P}تو ديده ندارى كه ببينى او را{E}ورنه همه اوست، ديدهاى مىبايد{P
چشم دل، ابزارى است براى كشف معنوى و در واقع وسيلهاى براى ادراك اوصاف و اسماى الهى و نديدن خود و استغراق در خداوند متعال و اين چشم از مشاعر قلب و دل و نفس سالك است؛ نه از ابزار بدن و جسم او! سالك الى الله، به مقامى مىرسد كه هيچ يك از موجودات و مخلوقات را نمىبيند و گويى چيزى جز «وجه واحد قهار» و «جمال و جلال بى نهايت» او وجود ندارد.
اگر هم از آن مقام و مرتبه، نظرى به ماسوىالله افكند، همه موجودات و مخلوقات را جلوه انوار «وجه الله» در مراتب مختلف و گوناگون مىبيند و هر كدام را جلوهاى مىيابد كه به نوعى از وجهالله خبر مىدهد؛ نه به نحوى كه خود را به صورت يك حقيقت مستقل و يا يك واقعيت، نشان دهد! سالك سلوك معنوى، با رسيدن به مراتب بالا، چشم ديگرى دارد كه آنچه را «حق» است، مىبيند؛ نه آنچه را كه باطل است و حق مىنمايد و پرده به روى «حق» است.
از اين رو مخلوقات را - در حالى كه جلوههايى از انوار وجه او هستند - مىبيند و با چهره جديدى آنها را مشاهده مىكند؛ نه به نحوى كه ما مىبينيم و با چهره باطل آنها مواجهيم. به عبارت ديگر آنها را در حالى مىيابد كه فانى در «وجهالله الواحد» مىباشند و نه در حالى كه حجاب وجه او هستند. به هر حال شهود وجهالله و ديدن يار در چنين مرحلهاى، معناى خاصى دارد كه در قالب الفاظ و گفتار نمىگنجد؛ بلكه يافتنى است:
P}چون نقاب زلف مشكين از جمال خود گشود{E}صبح صادق در شب ديجور ناگه رو نمود{P
P}هم به چشم دوست ديدم، چون جمالش جلوه كرد{E}كآفتاب از مشرق هر ذره تابان گشته بود{P
کد سوال : 569
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : درباره عوالم وجود مانند عالم ملكوت و جبروت توضيح دهيد. چگونه انسان مىتواند با اين عوالم ارتباط پيدا كند؟
پاسخ :
T}يكم. عوالم وجود: {T
جهان هستى داراى عوالم گوناگونى است: عالم اسماى الهى، عالم تجرد، عالم مثال و عالم مادى. ميان عالم مادى و اسماى الهى دو عالم تجرد و مثال وجود دارد. در فلسفه اسلامى - به ويژه در حكمت متعاليه - مستدل شده است كه عوالم هستى با نظام و ترتيب خاصى از ذات حق - كه در مظاهر اسما متجلى است - سرچشمه گرفته است. عوالم وجود از آثار و جلوههاى اسماى الهىاند.
نخستين عالم پس از عالم اسماى الهى عالم تجّرد و جبروت است. اين عالم از آثار ضعف وجود پاك است، و از اينرو عالم «جبروت» ناميده مىشود؛ يعنى، عالمى كه با قرب به مبدأ متعال و برخوردارى از اشراقهاى ربانى، كمبودهايش جبران گشته و جاى آنها را كمالات گرفته است.
عالم بعدى، عالم مثال، برزخ يا ملكوت است. اين عالم مترتب بر عالم تجرد، و نشأت گرفته از آن است. اين عالم، جلوه آخرين عوالم تجرد است كه در آن حقايق مجرد، در مرتبه نازل و در حد و اندازهها و قالبها جلوهگر است. عالم برزخ هم داراى عوالم ديگرى است كه برخى برتر از برخى ديگر و بعضى مترتب بر بعضى ديگر و نشأت گرفته از آن مىباشند.
عالم آخر، عالم جسم و نظام مادى است كه عالم «ناسوت» و در اصطلاح قرآن عالم «شهادت» نيز ناميده مىشود. اين عالم متأخر از عالم برزخ و نشأت گرفته از آن است. عالم مادى، دورترين عالم از مبدأ متعال بوده، از وجود ضعيفترى برخوردار است. حقايق عالم مادى، ظهورات و تابشهاى نازله و محدود حقايق مثالى است كه در ماده جلوه مىكند.V}نگا: معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 226 و 212.{V
T}دوم. تطابق عوالم وجود: {T
بر اساس ترتيب عوالم وجود و ارتباط آنها با يكديگر آنچه در عالم ماده موجود است، صورتهاى بالاتر و كاملترى در عالم مثال دارند. اما به صورت مثالى و متناسب با احكام، قوانين و آثار عالم مثال مىباشند و آنچه در عالم مثال موجود است، صورت بالاتر و كاملتر آن در عالم تجرد وجود دارد؛ لكن به صورت تجردى كه با عالم تجّرد و معيارهاى آن متناسب است. صورت بالاتر و كاملتر آنچه در عالم تجّرد موجود است، در عالم اسماى الهى وجود دارد،؛ ولى به صورت اسمى و متناسب با احكام و سنن مختص به عالم اسمى است.
بنابراين، عوالم وجود باهم تطابق داشته، از يكديگر جدا نيستند؛ بلكه باطن و اصل عالم مادى، عالم مثال است و اين عالم، بر عالم مادى محيط است.
باطن و اصل عالم مثال نيز همان عالم تجرد است كه بر عالم مثال محيط است. باطن و اصل عالم تجرد نيز، همان عالم اسماى الهى است البته در اين مرتبه، كاملتر و متناسب با قوانين، احكام و آثار آن اين مرتبه مىباشد. به عنوان مثال آب به عنوان يك حقيقت، در عالم مثال موجود است؛ ولى نه با كم و كيف آب عالم مادى؛ بلكه با خصوصيات متناسب با عالم مثال. همچنين آب در عالم تجرد نيز موجود است، ولى آبى متناسب با قوانين عالم تجرد. حتى روابط و نسبتى هم كه ميان آب و موجودات ديگر در عالم مادى وجود دارد (مثل اصل رابطه آب و آتش يا آب و خاك) در عالم مثال، تجرد و اسما نيز وجود دارد ؛ ولى نوع آن به اقتضاى احكام و سنن آن عوالم، با يكديگر متفاوت است.
آيات قرآنى نيز اين تحليل عقلى را تأييد مىكند كه فرصت طرح آن نيست.V}نگا:تجسم عمل و شفاعت، مبحث تطابق عوالم وجود.{V آرى براى حقايق هستى در عالمهاى مختلف، مراتبى وجود دارد كه جلوه هستى يگانه خداوند است:
P}چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى{E}صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى{P
P}صورت زيرين اگر با نردبان معرفت{E}بر رود بالا همان با اصل خود يكتاستى{P
V}ميرفندرسكى.{V
T}سوم. چيستى انسان:{T
انسان مركب از روح و بدن است ؛ اما انسانيت او به روح او است نه بدن. روح اصل و بدن فرع آن است.V}معارف قرآن، جلد 1، صص 450 و 447.{V
روح جوهرى مجرد و فوق ماده است. روح امر مادى نيست؛ بلكه مجرد از ماده است. فيلسوفان اسلامى با شواهد و دلايلى محكم، اثبات كردهاند كه حيات، تفكر و ادراك بايد به موجودى غير از موجودات جسمانى، استناد داده شود و حذف چنين موجودى از عالم طبيعت، توجيه اين پديدهها را ناممكن مىسازد. اين موجود همان روح است كه حقيقتى غير مادى و مجرد دارد.V}الاشارات و التنبيهات، نمط 7، فصل 7 ص 275؛ الاسفار الاربعه، ج 8، ص 302 و صص 11 و 12؛ نهايهالحكمه، صص 239 و 243.{V
اما خداوند متعال حقيقت روح را فراتر از اين مىداند. براساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى به خداوند منسوب است؛ يعنى، روح كلى انسان مخلوق بىواسطه خدا و ظهور تام و كامل اسما و صفات او است.V}مقالات، ج 1، ص 22 و 26.{V برخى از احاديث تأكيد دارد كه خداوند، انسان را بر صورت خود آفريده است.V}چهل حديث، ص 534.{V
اما اين بعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسان، مربوط به هنگامى است كه انسان، پابه حيات مادى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله همان مرحلهاى است كه خداوند درباره آن مىفرمايد: «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم».V}تين(95)، آيه 4.{V
بر اساس برخى آيات، اين روح انسانى - كه در اين مقام روح خدا ناميده مىشود - براى ورود به عالم ماده، تنزل مىيابد؛ يعنى، با حفظ هويت اصلى خويش آن صفات و كمالات در او كمرنگتر مىگردد. اين محدويت و كم رنگى، به دليل حجابهايى است كه روح انسان را فرا مىگيرد.
در واقع «حقيقت انسان» محدودتر شده و از كمالات و خصوصيات وجودى آن كاسته مىشود. حقيقت انسان در اين سفر نزولى، از مراتب و منازل مختلف گذر مىكند و در منزل آخر، در «بدن تسويه شده انسانى» جلوه گر مىشود و به صورت روح دميده شده، در بدن انسانى ظاهر مىگردد.
براى روشن شدن اين مطلب نورى را فرض كنيد كه از نقطهاى مىتابد. اين نور بسيار صاف، روشن، پاك و بى رنگ است. در برابر اين نور، حجابهاى شيشهاى متنوع و متعدد، با رنگهاى مختلف، در طول يكديگر قرار دارد. نور صاف و روشن از شيشه اول (داراى رنگ و تيرگى مخصوص به خود) عبور مىكند. سپس در فاصله بعدى از شيشه دوم مىگذرد و رنگ و تيرگى بيشترى كسب مىكند. به همين ترتيب مسير خود را ادامه مىدهد و دوباره تيرگىهاى بيشترى به خود مىگيرد. تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مىرسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مىشود و به صورت نورى ضعيف با رنگها و تيرگىهاى بسيار در مىآيد. كسى كه اين نور را مىبيند، مىپندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخرش همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمىداند كه اصل اين نور، صورت ديگرى داشته و در ابتدا نورى شفاف، بىرنگ و پاك بوده است.
حال اگر فردى مطلع، او را از جريان امر با خبر كند و به او بگويد كه اين نور مشهود، اصلش چنين نيست؛ بلكه صورتهاى شفافترى دارد و در نهايت داراى اصلى بسيار صاف و پاك است و تو مىتوانى با كنار زدن اين شيشهها - كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلىاند - به آن دستيابى؛ كمكى بزرگ به او كرده و آگاهى مهمى در اختيار او قرار داده است.
مثال انسان، مانند همين نور است و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشههاى تيره و روشن است. خداوند متعال مارا به چنين امرى آگاه ساخته است: A}«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ»{A؛ V}تين (95)، آيه 4-5.{V
؛ «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پستترين [ مراتب ]پستى باز گردانيديم». البته چنان كه آن نور آميخته با رنگها و تيرگىها هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متصل است.V}مقالات، ج 1، صص 31-40.{V و قابليت راهيابى به عالم اسما و عالم تجرد و مثال را دارد.
بر اين اساس چنان كه عالم هستى در نگاهى كلى، داراى عوالمى مانند تجرد، مثال و ماده است، خداوند در وجود انسان نظامى قرار داده است تا بتواند با هر يك از عوالمى كه از آن تنزل يافته است مرتبط گشته، به آنجا راه يابد. به بيان ديگر، انسان جامعيتى وجودى دارد كه به تنهايى شامل تمام حدود عوالم هستى است. به فرمايش حضرت على«عليه السلام» آدمى «عالم صغير» است. در ميان موجودات جهان تنها انسان است كه مىتواند ميان جهان مادى، مثالى، تجرد و اسماى الهى رابطه برقرار كند. گويا وجود انسان پل پيوند تمام عوالم و درجات مختلف جهان هستى است و وجود آدمى، بستر و موضوع حركتى است از قوه بى نهايت، تا فعليت نامتناهى.V}الاسفار الاربعه، ج 9، صص 194-197.{V
P}زان كه دارد خاك شكل اغبرى {E}وز درون دارد صفات انورى{P
P}ظاهرش باباطنش گشته به جنگ {E}باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ{P
P}ظاهرش گويد كه: ما اينيم و بس {E}باطنش گويد: نكوبين پيش و پس{P
P}ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست {E}باطنش گويد كه: بنماييم بيست{P
P}زان كه ظاهر خاك اندوه و بلاست {E}در درونش صد هزاران خنده هاست{P
P}ظاهرت از تيرگى افغان كنان {E}باطن تو گلستان در گلستان{P
V}مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 1007 - 1010 و 1013 - 1024.{V
T}چهارم. حجابهاى قلب:{T
قلب محجوب، فاقد صورت اصلى خويش است. روح آدمى بر اثر تنزل از مقام اصلى خود، محجوب به حجابهايى چون تعلق به بدن مادى، كفر، شرك، عناد با حق و آيات حق، عقايد و افكار باطل، اخلاق و اوصاف رذيله، عادات، اوهام و تخيلات و ... شده است.
لذا از «حيات طيبه» انسانى محروم بوده و مرتبت اصلى خود را از دست داده است. منزلت اصلى روح انسانى، بالاتر از آن است كه تصور شود. ما انسانهاى محجوب، قدرت دريافت منزلت اصلى خويش را نداريم. انسان مظهر و جلوهگاه وجهالله و تجلى اسماى حسنا و صفات علياى حق، بالاتر از همه عوالم هستى موجودات، باطن همه آنها و مهبط اسرار الهى و اسرار وجود؛ بلكه «سرّ الله» است.
اما حجابهاى ظلمانى با ابعاد گسترده و مراتب گوناگون، روح آدمى را چنان محجوب مىكند كه همه كمالات و آثار وجودى آن را از آن مىگيرد. رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» مىفرمايد: H}صلى الله عليه وسلملولا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات والارض»{H؛V}بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 56، ص 162.{V «اگر شياطين اطراف قلوب فرزندان آدم را نمىگرفتند و قلوب آنان را قصد نمىكردند، يقيناً به ملكوت آسمانها و زمين راه مىيافتند و نظر به ملكوت مىكردند». اين بيان، به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه قلوب انسانها بر اثر اغواهاى شيطانى، از موجوديت و مرتبت اصلى خود فرو افتاده، محجوب به حجابها گشته و آثار وجودى خود را از دست مىدهد.
T}پنجم. بازگشت روح به اصل خويش: {T
اگر انسان خود را از حجابهاى نفسانى برهاند و باطن خويش را تطهير كند؛ به مراتب بالاتر حيات و حقيقت خود دست خواهد يافت. در يك تشبيه ناقص مرتبه بالاتر حيات انسانى نسبت به انسان، همانند نورى است كه از جهتى به شيشه تاريكى مىتابد و در اين سوى شيشه ظاهر مىگردد.
پيداست كه اگر شيشه از تاريكى و تيرگى خود بكاهد، وقتى نور به آن مىتابد در اين سوى شيشه، ظهور بيشترى خواهد كرد. با تطهير باطن از ظلمات و تيرگىها و خروج از حجابهاى ظلمانى به وسيله رياضتهاى مشروع و نظارت استاد واصل، مرتبه بالاتر حيات - مانند همان نور -، در وجود انسان به ظهور مىرسد و هر چه طهارت باطن بيشتر شود، مراتب عالى حيات در انسان جلوه مىكند؛ تا جايى كه از اصل حيات انسانى - در اعلى مرتبه آن - برخوردار مىشود.
قرآن كريم با صراحت كامل به اين حقيقت اشاره مىفرمايد كه انسانها با سلوك طريق عبوديت، به حيات برترى (حيات طيبه) دست مىيابند: A}«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»{A؛ V}نحل(16)، آيه 97.{V؛ «كسى كه عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است، چه مرد باشد و چه زن، ما به او حيات بخشيده و او را از حيات طيبه برخوردارمىكنيم و به بهترين صورتى جزا و نتيجه راه و روش چنين كسانى را به آنان مىدهيم».
T}ششم. آثار بازگشت روح به اصل خويش: {T
با حركت در طريق عبوديت و طهارت باطن و در نتيجه برخوردارى از مراتب بالاتر حيات انسانى، آثار خاص آنها نيز در وجود انسان پيدا مىشود. وقتى انسان در طريق سلوك الى الله قدم گذاشت و صادقانه به مجاهدت پرداخت، با تطهير قلب از حجابهاى ظلمانى و به تناسب طهارتى كه كسب نموده، از حيات طيبه انسانى و الهى (حيات بالاتر) برخوردار مىگردد و طبعاً از آثار خاص آن نيز بهرهمند مىشود. دو اثر از مهمترين آثار آن عبارت است از:
T}1-6. ظهور انوار الهى در قلب: {T
به تناسب منزلت عبودى سالك و برخوردارى وى از مراتب حيات بالاتر، انوار الهى در قلب او ظاهر مىگردد: A}«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»{A؛ V}انعام(6)، آيه 122.{V؛ «آيا كسى كه مرده بود و سپس ما او را حيات داديم و براى او نورى قرار داديم كه در ميان مردم با آن نور خاص مشى مىكند، مانند كسى است كه در ظلمات است و خارج از ظلمات نيست».
P}حق فشاند آن نور را بر جانها {E}مقبلان برداشته دامانها{P
P}و آن نثار نور هر كو يافته {E}روى از غير خدا برتافته{P
V}مثنوى معنوى، دفتر اول.{V
T}2-6. ظهور انوار در مشاعر انسان: {T
با شروع تابش انوار در قلب سالك، ادراكات، مشاعر و حواس وى نيز از اين انوار الهى بهرهمند مىگردد و انوار ربوبى از قلب او بر قواى ادراكى و مشاعر و حواسش مىتابد.
اينجا است كه سالك الى الله، از قواى ادراكىِ كاملتر و بالاتر و از مشاعر و حواس برترى برخوردار مىگردد. آنچه را كه قبلاً درك نمىكرد و ديگران درك نمىكنند، درك مىكند. به آنچه قبلاً به آن شعور نداشت و ديگران به آن شعور ندارند، شعور پيدا مىكند و نيز آنچه را كه قبلاً حس نمىكرد و ديگران حس نمىكنند، حس مىكند.
با ظهور انوار در مشاعر باطنى و ظاهرى، سالك الى الله در مراحل مختلف، از شعور و ادراك برترى برخوردار مىشود. در نتيجه به حقايق وجود، اسرار هستى، دقايق امور باطنى و احوال درونى عوالم دنيوى و اخروى و در حقيقت به حقايق اسماى الهى و تجليات الهى و مراتب اين تجليات و بالاخره، به توحيد و اسرار آن - به تناسب منزلت عبودى خود و به اندازه ظهور اين انوار در مشاعر وى - پى مىبرد و در نهايت ناظر وجه حق مىگردد.
P}حس دنيا نردبان اين جهان {E}حس عقبى نردبان آسمان{P
P}صحت اين حس بجوييد از طبيب {E}صحت آن حس بخواهيد از حبيب{P
P}صحت اين حس ز معمورى تن{E}صحت آن حس زتخريب بدن{P
V}همان، دفتر اول، 303-305.{V
مشاعر و ادراكات ما در حيات دنيوى، مشاعر و ادراكاتى متناسب با همين حيات نازله است. با حواس و مشاعر مرتبه پايين حيات نمىتوان به حقايق بالاتر از عالم ماده دست يافت. و به اسرار و دقايق ديدنىها، شنيدنىها، چشيدنىها، بوييدنىها و ملموسات عالمهاى برتر نايل آمد. با مشاعر مرتبه پايين حيات، نمىتوان عوالم اخروى و حقايق آنها را دريافت كرد.
مشاعر و ادراكات بالاترى لازم است تا بتوان به درك اين عوالم و اسرار و حقايق آنها نايل آمد و يافتنىهاى آنها را يافت.
P}پنبه اندر گوش حس دون كنيد{E}بند حس از چشم خود بيرون كنيد{P
P}پنبه آن گوش سرّ گوش سر است{E}تا نگردد اين كر آن باطن كر است{P
P}بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد{E}تا خطاب «ارجعى» را بشنويد{P
P}تا به گفت و كوى بيدارى درى {E}تو زگفت خواب كى بويى برى{P
P}سير بيرونى است فعل و قول ما {E}سير باطن هست بالاى سما{P
V}همان، ابيات 566-570.{V
امتياز و فضيلت انسان بر ساير آفريدهها، به لحاظ كمالات وجودى بىشمار نهفته او است كه اگر از مرحله قوه به مرحله فعليت برسد، هيچ مخلوقى قابل مقايسه با او نخواهد بود. انسان به عنوان «خليفةالله» در نظام وجود و به دليل انتساب روح حقيقىاش به روح خدا، مظهر همه اسماى حسنا و صفات علياى «حق» است. همه اسما به او تعليم گرديده و حامل امانت الهى مىباشد. اگر انسان در مسير تكامل خويش، قوهها را به فعليت برساند، اسماى الهى در وجود او جلوهگر شده، از علم وادراك بالاتر و مشاعر برترى، بهرهمند مىشود. به بيان ديگر، اسم «عليم» در وجود او بيشتر تجلّى پيدا مىكند و در نتيجه مىداند آنچه را كه قبلاً نمىدانست و مىيابد آنچه را كه قبلاً از آن غافل بود.
با توجه به اين مطالب روشن مىشود كه به دليل وجود استعدادهاى خاص در انسان، او مىتواند با سلوك در راه عبوديت خداوند، به مراتب بالاتر حيات دست يابد و از نيروهايى برخوردار گردد كه بتواند به عوالم بالا راه يافته حقايق آنها را دريابد. وقتى انسان به عالم مثال، تجرد و حتى اسماى الهى راه يافت - از آنجا كه آن عوالم، باطن عالم پايينتر بوده و حقايق و باطن عالمهاى پايين را بدون حجاب در خود دارند - مىتواند باطن و حقيقت مثالى و تجردى خود و ديگران را مشاهده كند. سالكى كه چشم برزخى، تجّردى و اسمايى او باز شود، مىتواند هم از درون انسانهاى ديگر آگاه شود و هم جايگاه و نوع حركت و سير آنها را در عوالم ديگر ببيند.
رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مىفرمايد: H}صلى الله عليه وسلملاحدكم اهدى الى منزله فى الجنة منه الى منزله فى الدنيا»{H؛ V}شرح الاربعين حديثا، ص 104.{V، «گاه يكى از شما به جايى مىرسد كه نشانى خانه خود را در بهشت، از نشانى خانه خود در دنيا مىداند».
اميرالمؤمنين«عليه السلام» مىفرمايد: «قبل از اينكه مرا از دست بدهيد، هر چه مىخواهيد از من بپرسيد؛ زيرا من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمين مىدانم».V}نهجالبلاغه، خطبه 189.{V
قرآن نيز مىفرمايد: A}«كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ»{A؛ V}تكاثر(102)، آيات 5-7.{V؛ «اين چنين نيست. اگر شما از علم به خصوصى كه علم يقين است برخوردار بوديد، مسلماً جهنم را مىديديد و سپس با مشاهده عينىتر كه عين اليقين است جهنم را مشاهده مىكرديد».
از اين آيات، استفاده مىشود كه انسانها مىتوانند در زندگى دنيوى، با كنار زدن حجابها، به مرتبهاى از مراتب كمال نايل آيند واز علم و ادراك برتر و احاطه مخصوصى برخوردار شوند تا بتوانند عوالم و حقايق پشت پرده و عوالم محجوب از نظر عامه مردم را ببينند؛ مانند آن جوانى كه حالات خويش را به رسول خدا«صلى الله عليه وآله» اين چنين توصيف كرد:
P}گفت پيغمبر صباحى زيد را {E}«كيف اصبحت» اى رفيق با صفا{P
P}گفت «عبدا مؤمنا» باز اوش گفت:{E}كونشان از باغ ايمان گر شكفت؟{P
P}گفت: تشنه بودهام من روزها {E}شب نخفتم زعشق و سوزها{P
P}گفت: ازين ره كو ره آوردى بيار؟{E}در خور فهم و عقول اين ديار{P
P}گفت: خلقان چون ببينند آسمان {E}من ببينم عرش را با عرشيان{P
P}هشت جنت هفت دوزخ پيش من {E}هست پيدا همچو بت پيش شمن{P
P}يك به يك وا مىشناسم خلق را {E}همچو گندم من ز جو در آسيا{P
P}كه بهشتى كه و بيگانه كى است {E}پيش من پيدا چو مار و ماهى است{P
P}اهل جنت پيش چشمم زاختيار {E}در كشيده يك به يك را در كنار{P
P}دست يكديگر زيارت مىكنند {E}و زلبان هم بوسه غارت مىكنند{P
V}مثنوى معنوى، دفتر اول، از بيت، 3540 به بعد با حذف و ايصال.{V
خلاصه اينكه بر اساس حقيقت انسان، عوالم وجود و تطابق آنها، امكان ارتباط با عالمهاى برتر وجود دارد؛ زيرا آنها، باطن عالم مادى است. انسان سالك نه تنها باطن اشخاص را مىبيند؛ بلكه حقايق و اسرار آن عوالم نيز برايش آشكار مىگردد.
کد سوال : 570
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : لطفاً در مورد عقايد وحدت وجود و صحّت يا سقم آن، توضيح دهيد؟
پاسخ : محور عرفان نظرى - كه به وسيله ابن عربى و پيروانش تبيين شد - نظريه «وحدت وجود» است. اين موضوع در طول تاريخ فرهنگ بشرى، به گونههاى متفاوت و گوناگون مطرح شده است. در ميان مسلمانان وحدت وجود چهار گونه مطرح شده است:
T}1. وحدت وجود يعنى وحدت شهود؛{T
اين گونه تفسير - به تعبير شهيد مطهرى - از سوى متوسطان عارفان بيان شده و كسى نيز ايرادى بر آن نگرفته است.V}تماشاگه راز، صص 142 - 145. {Vدر اين نظريه هر چند گفته مىشود كه وجود منحصر به وجود حضرت حق است؛ امّا منظور اين است كه ذات حق، وجود لا يتناهى است و عارف با رؤيت بزرگى حق، موجودات متناهى را در برابر او هيچ و غير قابل اعتنا مىبيند. اين نوع وحدت، در حقيقت وحدت مشهود و موجود است؛ نه وحدت وجود.
T}2. كل عالم مساوى با خدا است و در اينجا ذات احديت به صورت مجرد از مظاهر و جلوههاى بالفعل متحقق نيست و خداوند مجموع عالم ظاهرى است!{T.
اين نظريه به «جهله صوفيه» نسبت داده شده و از سوى عارفان بزرگ تكذيب و تكفير شده است. ملا صدرا اين قول را كفر و زندقه صرف مىداند.V}الاسفار الاربعة، ج 2، ص 345 و نيز نگا: رحيق مختوم، جلد 1، صص 472-492 و آشنايى با علوم اسلامى، ص 153.{V
T}3. وحدت تشكيكى وجود{T؛
اين وحدت عبارت است از اينكه حقيقت وجود، واحد و صاحب مراتب است. يك مرتبه از آن حقيقت، واجب است و مراتب ديگر، ممكن. اين وحدت وجود در آراى اوليه صدر المتألهين شيرازى ديده مىشود كه مبتنى بر فهم اصالت وجود است.
ما در مواجهه با اشياى خارجى، دو مفهوم به دست مىآوريم: يكى وجود و هستى كه در ميان همه موجودات مشترك است (اشتراك معنوى وجود) و ديگرى چيستى و ماهيت كه تنها به بخش خاصى از اشيا اختصاص دارد؛ مانند انسان، آب، اسب و درخت.
به عبارت ديگر، از يك سو همه اشيا موجودند و از طرفى امورى گوناگونند؛ يعنى، ذهن ما دو حيثيت «اشتراك وجود و هستى» و «تفاوت و اختلاف» را تشخيص مىدهد. حال كدام يك از اين دو مفهوم ذهنى، اصالت دارد و كدام يك اعتبارى است؛ چون بر اساس نظر فلسفى، اشياى خارجى تنها يك واقعيت دارند. بنابراين، فقط يكى از دو مفهوم وجود و ماهيت در ازاى آن واقعيت خارجى قرار مىگيرند. مدعاى حكمت متعاليه و صدرالمتألهين آن است كه وجود اصل است؛ يعنى، واقعيت خارجى ما به ازاى مفهوم وجود است و ماهيت تنها نمايانگر حدود و قالبهاى وجود عينى است كه در ذهن منعكس مىشود.V}بداية الحكمة، ص 12 و 13؛ آموزش فلسفه، ج 1، صص 306 - 308.{V
آيا حقيقت وجود واحد است يا كثير؟ اگر واحد است، چگونه امر واحد از جميع جهات منشأ انتزاع ماهيات كثير و گوناگون شده است؛ يعنى، چرا ذهن ما انواع زياد و افراد مختلف دريافت مىكند؟ و اگر كثير است، وجود به چه نحو است و چرا تنها مفهوم واحد در ذهن ما دارد؟
براى پاسخ به اين پرسش، سه نظريه مطرح شده است كه يك پاسخ آن همين گونه سوّم از وحدت وجود يعنى وحدت تشكيكى وجود است.V}اصول فلسفه و روش رئاليزم، ج 1-5، صص 387-390.{V
ملا صدرا پس از طرح اصالت وجود، به اين بحث مىپردازد كه آيا وجود خارجى همانند مفهوم وجود، امرى واحد است يا وجودات متباينى در خارج داريم؟ وى پس از اثبات اين نكته كه وجود خارجى نيز امر واحدى است، به چگونگى تحليل اين وحدت مىپردازد.
به اعتقاد وى از آنجا كه در خارج چيزى جز وجود محض نيست و ماهيت اعتبارى است، وحدت موجودات را بايد براساس وجود تفسير كرد، نه براساس ماهيت. از سوى ديگر، كثرت و تمايزات موجودات، امرى بديهى و مشهود است. بنابراين كثرت نيز نيازمند توجيه و تفسير است. چون ماهيت امرى اعتبارى است، نمىتوان كثرت خارجى را به كثرت ماهوى باز گرداند؛ بلكه كثرت را نيز بايد بر اساس وجود تفسير كرد.
به اين ترتيب، وحدت و كثرت، هر دو به وجود باز مىگردند؛ يعنى، وجود هم بيانگر وحدت موجود است و هم توجيه كننده كثرت آن. اشتراك موجودات در «وجود» است و امتياز آنها نيز به وجود است. مانند مراتب اعداد كه كثرت غيرمتناهى را تشكيل مىدهند و امتيازشان از سنخ اشتراكشان است؛ زيرا اعداد اشتراكشان در همان عدد بودن است و عدد؛ يعنى، مجموعهاى از يكها. پس هر عددى با عدد ديگر، در اين جهت شريك است كه هر دو مجموعهاى از وحدتها هستند و البته هر عددى از عدد ديگر متمايز است؛ زيرا عدد چهار غير از عدد پنج، شش و هفت است. اما امتياز هر عددى از عدد ديگر، با اشتراك آنها مغاير نيست؛ يعنى، از دو سنخ و از دو جنس نيست؛ زيرا امتياز هر عددى از عدد ديگر، به اضافه شدن واحد يا واحدهايى است. پس همان چيزى كه ملاك عدديت و اشتراك اعداد است، ملاك اختلاف، كثرت و امتياز آنها واقع شده است.
به عنوان مثال نور ضعيف و قوى در اصلِ حقيقتِ نوريت با هم شريكاند و در عين حال، نور قوى و نور ضعيف با هم فرق دارند و از يكديگر متمايزند. اين تمايز به شدت و ضعف است؛ ولى اين خارج از حقيقت نور نيست و تراكم نور، امرى خارج از آن نيست كه با نور مختلط شده باشد.V}همان، صص 390 - 394.{V
موجودات نيز اين چنين هستند؛ يعنى، اشتراكشان در همان وجود است و امتيازشان نيز با وجود است. اين همان وحدت تشكيكى وجود است. البته تشكيك در مقابل تواطى است. «متواطى» مفهومى است كه صدق آن بر همه افراد بر يك نسق باشد و تقدم و تأخر و اولويتى در مصداق بودن افراد براى آن مفهوم وجود نداشته باشد. مانند مفهوم جسم كه بر همه مصاديقش به طور يكسان حمل مىشود. امّا «مشكّك»، مفهومى است كه صدق آن بر افراد و مصاديقش متفاوت است؛ مانند مفهوم نور و سياهى براى مراتب مختلف آن. اين گونه مفاهيم انسان را به شك مىاندازد كه آيا داراى يك معنا است يا معانى مختلف دارد.
مفهوم وجود نيز «مشكك» است و با اينكه مفهوم واحدى است، اتصاف اشيا به وجود، يكسان نيست و ميان آنها اختلافى مانند اولويت، اوليت و اشديّت وجود دارد.V}اسفارالاربعة، ج 1، ص 36.{V ازاينرو صدق وجود بر واجب، اولى و اشدّ است بر صدق وجود بر ممكن. هم واجب و هم ممكن هر دو اشتراكشان در وجود است و امتيازشان نيز وجود است؛ ولى صدق وجود بر علت العلل (كه همان واجب) اولى و مقدم بر صدق وجود بر ممكن (معلول) است.
T}4. وجود بسيط و واحد؛{T
تفسير چهارم از وحدت وجود را صدر المتألهين به تدريج در جلدهاى ديگر كتاب گرانسنگ خود اسفار بر مىگزيندV}همان، ج 2، صص 286 - 347.{V و همان تحليل خاص عارفان است كه به وسيله ابن عربى و پيروانش تبيين شد. بر اساس اين نظريه، وجود از جميع جهات بسيط و واحد است و كثرت طولى و عرضى در او راه ندارد. اين حقيقت واحد خدا است و غير او وجود نيست؛ بلكه وجود «نما» است. به عبارت ديگر كثرتها «نمود» است نه «بود».
P}وجود خلق و كثرت در نمود است{E}نه هر چه آن نمايد عين بود است{P
نظريه «تجلى» در صدد تبيين كثرتهاى ظاهرى و رابطه آنها با حق تعالى است و نيز تحليل مراحل و مراتب تجلّى ذات الهى، بر اساس همين نگرش است.V}شرح رسالةالمشاعر، صص 35-41، شرح مقدمه قيصرى، صص 139-141، مهر تابان، صص121-148.{V
به هر روى، بر اساس اين ديدگاه، نسبت كثرتها به وجود خداوند، نسبت سايه به صاحب سايه و يا مرآت و آيينه به صاحب تصوير است. همه عالم هستى، سايه آن وجود واحد است و همه موجودات، تجلّى آن ذات يگانهاند.
P}هر دو عالم يك فروغ روى اوست{E}گفتمت پيدا و پنها نيز هم{P
اين بدان معنا نيست كه وجود كثرات و ممكنات، همان وجود خدا است و يا او در اين موجودات حلول كرده است!! اينها ادعاهايى بى پايه بوده و به هيچ وجه در ذهن عارفان بزرگ اسلامى و حكيمان متأله نبوده و نيست و نخواهد بود.
P}دائماً او پادشاه مطلق است{E}در مقام عزّ خود مستغرق است{P
P}او بخود نايد ز خود آنجا كه اوست{E}كى رسد عقل وجود آنجا كه اوست{P