کد سوال : 53794
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : ميگويند يكي از معجزات پيامبر(ص) شكافته شدن ماه (شقّ القمر ) بوده است، آيا اين موضوع صحّت دارد؟ در صورتي كه وقوع اين معجزه دليل داشته باشد، خصوصيات آن چگونه بوده است؟
پاسخ : در قرآن آمده است: "اقتربت الساعه و انشق القمر؛(1) قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت".علامه طباطبايى در تفسير آية مذكور مى نويسد: "معجزة شق القمر به دست رسول خدا(ص) در مكه و قبل از هجرت و به پيشنهاد مشركان مسئله است كه مورد قبول همةمسلمانان است، و كسى از ايشان در آن ترديد نكرده است".(2)طبق روايات مشهور كه بعضى ادعاى تواتر آن را نيز كرده اند مشركان نزد رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر راست مى گويى و تو پيامبر خدايي،ماه را براى ما دو پاره كن! فرمود:اگر اين كار كنم ايمان مى آوريد؟ عرض كردند: آري. و ان شب، شب چهاردهم ماه بود. پيامبر (ص) از پيشگاه پروردگار تقاضا كرد آنچه را خواسته اند به او بدهد. ناگهان ماه دو پاره شد و رسول خدا آن ها را يك يك صدا مى زد و مى فرمود: ببينيد.(3)همان طورى كه اشاره شد شق القمر از معجزات پيامبر بوده و در معجزه بودن آن ترديدى نيست، از اين رو مبناى كسانى كه از معجزه تعريف ديگر ارائه داده و شق القمر را معجزه ندانسته اند، قابل قبول نيست.(4)از سوى ديگر شق القمر با علوم امروزى منافات ندارد، زيرا امروزه اكتشاف ها و علم نجوم نشان از آن دارد كه دهها انفجار و انشقاق به وجود آمده است. برخى از دانشمندان عقيده دارند كه تمام كرات منظومه شمسى در آغاز جزء خورشيد بوده اند كه بعد از آن جدا شده و هر يك در مدار خود به گردش در آمده است.(5)پاورقي: (1)قمر( ) آية 1. (2)الميزان (مترجم)، ج 19، ص 115. (3)تفسير نمونه، ج 23، ص 8- 9. (4)الميزان (مترجم)، ج 19، ص 116 - 118. (5)تفسير نمونه، ج23، ص 13 - 16.
کد سوال : 53795
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا مي توان پيامبر و ائمه اطهار(ع) را در عين حال كه بنده و آفريد? خدا هستند، به اذن و اراده خدا خالق و رازق و همه كار? جهان خلقت دانست؟ آيا ميتوانيم ولايت تكويني به اين معناي گسترده را براي انان معتقد باشيم؟
پاسخ : گر چه ثبوت اين معنا از ولايت براي پيامبر وائمه(ع) هيچ اشكال عقلي ندارد، ولي ائمه اطهار از اين كه كسي رسول اكرم(ص)و يا آنان را به عنوان خالق و رازق جهان بداند،شديداً نهي كردهاند. به امام صادق(ع) گفته: يكي از راوايان ميگويد:شما رزق بندگان را اندازه ميگيريد (يعني رازق مردم هستيد) حضرت فرمود: خدا او را از رحمت خود دور كند.(2) در روايت ديگر امام هشتم فرمود: "خداوند امر دين را به رسول اكرم واگذار كرده است، هم چنان كه در قرآن ميفرمايد: "آن چه پيامبر دستور دهد، بگيريد و هر چه نهي كند، واگذاريد"(3) ولي خالقيت و رازقيت را به او واگذار نكرده است"(3) از مجموع اين روايات استفاده مي شود كه حق نداريم رسول اكرم و ائمه عليهم السلام را خالق و رازق و همه كار? جهان بدانيم. علامه مجلسي بر اين باور است كه گر چه امكان عقلي ندارد كه رسول خدا وائمه اطهاربه اذن خدا، خالق و رازق و همه كار? جهان باشند، ولي علاوه بر اين كه بر اثبات آن دليل معتبري از ائمه(ع) نرسيده است، خود ائمه هدي عليهمالسلام در روايات بسيار ما را از اين كه آنان را خالق و رازق بخوانيم نهي كرده اند، اما اگر كسي عقيده داشته باشد كه آنان به اذن خدا خالق و رازق هستند، نميتوانيم او را مشرك (معتقد به مبدأ) بدانيم، بلكه بايد بگوييم عقيدهي شما دليل ندارد و از اين جهت قابل قبول نيست، نه از جهت اين كه شرك باشد، زيرا شرك آن است كه كسي را در مقابل خدا مستقلاً مصدر كاري بدانيم، نه اين كه براي او به اذن و اراده خدا قدرتي قائل باشيم. رواياتي كه اين گونه افراد را به عنوان مشرك معرفي ميكند، حتماً درباره افرادي صادق است كه ائمه را مستقلاً خالق و رازق دانستهاند. اما اگر منظور كساني كه ائمه را واسطه فيض مي دانند، اين باشد كه بگويند: خلقت جهان به خاطر آنان بوده و همه به وجود آنها موجود شدهاند، نه اين كه خود آن ها خالق و رازق باشند و ولايت تكويني را هم اين طور معنا كنند، اين عقيده مطابق آيات و روايات است و هيچ گونه اشكالي ندارد. بنابر اين رسول اكرم و ائمه داراي ولايت تشريعي و ولايت تكويني هستند، ولي نمي توانيم آنان را خالق و رازق و همه كار? جهان آفرينش بدانيم، زيرا ائمه اطهار فرموده اند: ما را با اين عناوين نخوانيد. بر ما لازم است كه از آنها پيروي كنيم و خدا را خالق و رازق و همه كاره جهان بدانيم و آنان را مخلوق و بنده خاص خدا بناميم. پاورقي: 1 - براي توضيح بيشتر ر.ك : پيام قرآن، آيت الله مكارم شيرازي، ج 9 ، ص 161 - 170. 2 - بحارالانوار، ج 25، ص 290. 3 - حشر ( 59 )، آيه 7 . 4 - بحار الانوار، ج 25، 328.
کد سوال : 53796
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : معجزات و كارهاي خارق العادهكه پيامبر(ص) و امامان معصومانجام مي دادند، كارهاي خود آن هاست يا كار خدا؟ اگر كار خود آنها است، درانجام آن مستقل بودند و يا به اذن و اراده خدا انجام مي دادند؟
پاسخ : در اين كه معجزه فعل مستقيم خدا است يا معجزه فعل پيامبر يا امام به اذن خدا است، دو نظريه مطرح است كه به توضيح آن ميپردازيم: أ ) برخي بر اين باورند كه معجزه فعل مستقيم خدا است.ب ) نقطه مقابلش اين است كه اين امر با قدرت و اراده پيامبر يا امام صورت ميگيرد، يعني او داراي يك قدرت خارق العاده و يك اراده فوق العاده ميشود كه با قدرت و اراده، هر چه را كه بخواهد، انجام ميدهد، ولي با اذن خدا اين كارها را انجام مي دهد. قدرت را خدا به او داده است و در نتيجه او اراده ميكند كه فلان كار انجام بگيرد وانجام هم ميگيرد. عدهاي نظريه اوّل را پذيرفته اند و اسم اين كارها را كار خدايي گذاشته اند و كارها را ميان خداوند و غير خدا تقسيم كرده. و گفتهاند كارهاي كوچك مانند دميدن، فوت كردن و عصا را دريا به زدن كار بنده است، ولي شكافته شدن دريا و زنده شدن مردگان كار خدا است و در قدرت بنده نيست.دسته دوم معتقدند كه معجزات را كار پيامبران وائمه است. اين گروه به آياتي استناد ميكنند كه قرآن اين معجزات را به شخص پيامبر نسبت ميدهد، ولي همواره تكيهاش اين است كه اين كار "باذن الله" صورت ميگيرد. فعل پيامبر يا امام است، ولي با اذن الهي، زيرا در قرآن آمده است كه: "ما هرگز نميتوانيم معجزهاي جز به فرمان خدا بياوريم"(1) بنابر اين معجزه كار خدا است و تنها به فرمان او انجام ميگيرد. كساني كه معجزه ياكارهاي خارقالعاده انجام ميدهند، تنها با اجازه خداوند ميتوانند چنين كارهايي را انجام دهند. خداوند به هر كس كه شايستگي اين كار را داشته باشد، اين اجازه را ميدهد كه برخي از كارهاي خارقالعاده را انجام دهد تا مردم پي به حقانيت او ببرند. پاورقي: 1 - سوره ابراهيم (14)، آيه 11؛ براي توضيح بيشتر ر. ك. به: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 4، ص 484 - 464.
کد سوال : 53797
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : معناي ولايت تشريعي چيست، آيا پيامبر و ائمه ولايت تشريعي دارند؟
پاسخ : منظور از ولايت تشريعي، حاكميت و سرپرستي قانوني و الهي است كه گاه در مقياس محدودي است، مانندولايت پدر و جدّ بر طفل صغير؛گاه در مقياس بسيار گسترده است مانند ولايت حاكم اسلامي بر تمامي مسائل مربوط به حكومت و اداره كشور اسلامي.(1) بر اساس پذيرش نبوت و پس از فراغ از اثبات وحي، تنها خدا است كه حق وضع قانون را دارد و او است كه احكام وضع شده را از طريق پيامبر به مردم ابلاغ ميكند. قرآن كريم وضع احكام را به خدا نسبت مي دهد، براي مثال درباره اين كه پيامبر بايد احكام وضع شد? الهي را بشنود و به مردم ابلاغ نمايد ميفرمايد: "حركت مده زبانت را تا شتاب كني در وحي به درستي كه بر ما است فراهم آوردنش و خواندنش"(2) ولايت تكويني و يا تشريعي هر ولّيدر حقيقت مظهر ولايت حق است. در هيچ موردي ولايت (اعم از تكويني و تشريعي ) به ديگري واگذار نشده است، بلكه اگر امام يا پيامبرداراي ولايت هستند، به اذن خدا داراي چنين ولايتي هستند و مستقلاً هيچ كسي جز خدا بر ديگري ولايت ندارد. در مواردي كه ولايت تشريعي و يا ولايت عامه و خاصه به وسائط(واسطهها) نسبت داده ميشود، منظور بيان مظاهر ولايت الهي است، بنابر ايندر هيچ مورد از موارد تشريعي و يا تكوين، ولايت براي غير خداوند به نحو استقلالي تفويض نميشود. منظور از ولايت تشريعي آناست كه خداوند براي اداره و نظم امور و صلاح اجتماع يك فرد صلاحيتدار را صاحب اختيار آنها قرار دهد، به طوري كه در همه شئون زندگي فردي، اجتماعي، مادي و معنوي بتواند دخالت كند و بر همه مردم لازم باشد از او اطاعت كنند و خواسته او را برخواسته خود مقدّم دارند. به حكم قرآن مجيد و روايات بيشمار، رسول اكرم و ائمه اطهار اين مقام را دارا بودند. در اين زمينه مي توان به برخي از آيات استناد كرد: 1 - "پيامبر اولي و سزاوارتر به مؤمنان است از خود آنان"(1) 2 - "اي اهل ايمان، فرمان خدا و رسول و فرمانداران (از طرف خدا و رسول را) اطاعت كنيد"(2) 3 - "سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده و نماز را بر پا مي دارند و در حال ركوع زكات ميپردازند" (3) از اين آيات با توجه به اين كه "اولي الامر" در آيهدوم و "الذين آمنوا" درآيه سوم به حكم روايات بسيار كه در ذيل آنها وارد شده به علي(ع) و ساير امامان معصوم تفسير شده است، موضوع ولايت رسول اكرم و ائمه اطهار آشكار ميشود، زيرا معناي وليّ و ولِيّ امر و "اولي من انفسهم" ولايت تشريعي و صاحب اختيار بودن است. به سخن ديگر: امامت و به طور كلي زعامت ديني مردم كه از طرف خدا به پيامبر يا امام داده ميشود، با ولايتتشريعي توأمبودهولايت تشريعي يك گوشه از اين منصب و مقام است. بنابر اين در ولايت تشريعي رسول اكرم و ائمه اطهار(البته نه مستقلاً) جاي هيچ شك و ترديدي نيست و اين قسم از ولايت مورد پذيرش همگان است. پاورقي: 1 - مكارم شيرازي، پيام قرآن، ج 9، ص 161. 2 - سوره قيامت، آيه 16 و 17. 3 - احزاب (33)، آيه 6. 4 - نساء (4)، آيه 59. 5 - مائده (5)، آيه 55.
کد سوال : 53798
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : افراد منافق از لحاظ باطن چگونه شناخته ميشوند و صفات آنان چيست؟
پاسخ : واژة اسلام در قرآن با دو مفهوم ذكر مى شود: يكى اسلام به معنى تسليم شدن در برابر الله. اسلام به اين معنا،همان ايمان بلكه مراتب بالاى آن است، مثل "فلاتموتنّ إلاّ و أنتم مسلمون".(1)مفهوم ديگر: اسلام به معنى تسليم در مقابل نظام و قدرت حكومت اسلامى است، مثل آية "قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا أسلمنا".(2)معمولاً هر جريان حاكم و مسلّطي، يك جريان فرعى نفاق دارد. كسانى هستند كه نمى توانند با جريان هاى مسلّط كنار بيايند و قلباً آن ها را قبول ندارند. اما شهامت هم ندارند و مصالح شان ايجاب نمى كند كه مخالفت خودشان را آشكار كنند.در صدر اسلام، تا زمانى كه پيامبر(ص) در مكه بود و اسلام يك قدرت حاكم و جريان مسلّطى محسوب نمىشد، نفاقى وجود نداشت. از روزى كه اسلام به صورت يك قدرت و نظام حكومتى در مدينه مستقر شد، جريان نفاق متولد شد و عبداله ابن اُبَيّ اولين مولود خبيث نفاق و سر دستة منافقان بود.انگيزه هاى متفاوت منافقانمنافقانى كه در مدينه گِرد عَلَم نفاق سينه مى زدند از يك انگيزه برخوردار نبودند، همانند منافقان عصر ما، منتها يك جريان ضديت با حكومت اسلامى به وجود آمد و عناصر گوناگون با انگيزه هاى متفاوت به آن پيوستند. آن جريان، جريان عبداله ابن اُبَيّ بود. در گرد اين محور، عناصرى جمع شده بودند كه هدف عبداله ابن اُبَيّ و يارانش را دنبال نمى كردند. اين ها، سست ايمانها و عنصرهاى ضعيف و بىثباتى بودند كه شعار و احساسات، آن ها را در جريان رودخانة انقلاب قرار داده بود.از اين رو وقتى ديدند نظم و انضباط اسلامى با مزاجشان سازگار نيست، بعد از آن كه ايمان آورده بودند، تحت تأثير تبليغات و القائات منافقان، از اسلام دست برداشتند.اگر در مورد گروه ها، احزاب و تشكل هاى سياسى عصر ما از پيدايش انقلاب و جمهورى اسلامى تا كنون مقدارى مطالعه و شناخت داشته باشيم، سه جريان را به روشنى مى يابيم:1ـ جريان مؤمنان واقعى كه به ايدئولوژى نظام از آغاز تا كنون ثبات عقيده و عمل داشتند.2ـ جريانى كه يك لحظه هم به خدا ايمان نياوردند، اگر چه ايمان به خدا و پذيرش رهبرى و قانون اساسى را ادعا دارند.3ـ جريانى كه از آغاز همراه انقلاب و اسلام بودند و رنج هايى را هم تحمل كردند، ولى بعد مسير خود را تغيير دادند.تشابه عملكرهاى منافقان در همة عصرهااگر چه به تناسب شرايط زمان و مكان، شيوة عملكردها و بهانه هايى كه منافقان براى ابراز مخالفت با نظام انتخاب مى كنند، متفاوت است، ليكن اهداف و نوع عملكرد و برخى اصطلاحات آنان، مشابه و بلكه عين هم مىباشد.براى روشن شدن مطلب به گوشه اى از كاركردهاى منافقان از زبان قرآن اشاره مى كنيم:1ـ دوچهره گى و فريبكاري:در سوره هاى مختلفى از دو چهره گان منافق بحث شده است. در سوره بقره نخست تفسيرى از منافق ارائه مى دهد و مى فرمايد: "بعضى از مردم هستند كه ادعا مى كنند به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايم، در حالى كه ايمان ندارند". آن ها اين عمل را يك نون زرنگى و تاكتيك مبارزه حساب مى كنند،و به خيالشان مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند، در حالى كه خود را فريب مى دوهند، اما نمى فهمند.2ـ دروغگويي:ظاهر سازى و دروغگويي، سرماية اصلى منافقان در مبارزه و موضعگيرىهايشان است. زمانى كه مىگويند: "ما به خدا و رهبرى پيامبر ايمان داريم و خود را پايبند قانون اساسى (قرآن) مى دانيم".(3) دروغ مىگويند و آن وقتى كه دورويي،خيانتگرى و جاسوسى آنان آشكار مى شود و اظهار ندامت مى كنند و قول مى دهند گذشته ها را جبران كنند، باز دروغ مى گويند(4) "و لهم عذاب أليم بما كانوا يكذبون؛(5) به خاطر دروغ هايى كه مى گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آن ها است".3ـ اصلاح طلبي:از ويژگى هاى منافقان ادعاى اصلاح طلبى است، در حالى كه مفسد هستند. قرآن در اين زمينه مى فرمايد: "هنگامى كه به آن ها گفته مى شود: روى زمين فساد نكنيد، مى گويند ما فقط اصلاح كننده ايم".(6)در آية بعد مى فرمايد: "بدانيد اصلاح طلبان دروغين مفسدانند و برنامه اى جز فساد ندارند، ولى خود نمىفهمند".4ـ ادعاى روشنفكري، نخبه گرى و تخصص.آن ها خود را روشنفكر و آگاه به مسايل و شرايط سياسي، اجتماعى و فرهنگى زمان خويش مى دانند و مؤمنان را به سفاهت و جمود فكري متهم مى سازند. قرآن در اين باره مى فرمايد: "هنگامى كه به آن ها گفته مى شود ايمان بياوريد، آن گونه كه توده هاى مردم ايمان آورده اند، مى گويند: آيا ما همانند اين بى شعورها و سفيه ها ايمان بياوريم".(7) به اين ترتيب افراد پاكدل و حق طلب را به سفاهت متهم مى كنند و شيطنت و دو رويى و نفاق خود را دليل بر هوش و عقل و درايت مى شمرند. قرآن بلافاصله مى فرمايد: "بدانيد سفيه هاى واقعى آن ها هستند اما نمى دانند".5ـ فرصت طلبي، تلوّن و تملّق:منافقان چون ثبات عقيده ندارند، فرصت طلبى مى كنند، و دنبال اين هستند كه هر حزبى و گروهى قدرت را در دست دارد، زير عَلَم آن ها سينه بزنند، تملّق بگويند و خود را طرفدار آن ها معرفى كنند، و چون اضطراب و دلهره دارند كه نكند مخالفان يا دشمنان، قدرت را در آينده در دست بگيرند و اين ها كنار زده شوند، به صورت مخفيانه با آن ها هم ارتباط برقرار مى كنند.قرآن در اين مورد مى فرمايد: "هنگامى كه اين گروه (منافق) افراد با ايمان را ملاقات مى كنند، خودشان را مؤمن واقعى و طرفدار حكومت آنان معرفى مى كنند، اما وقتى با دوستان شيطان صفت خود خلوت مى كنند، مى گويند ما با شما هستيم. اگر مى بينيد ما در برابر مؤمنان اظهار ايمان مى كنيم، اين يك تاكتيك براى نفوذ ميان آن ها است و كلاه سرشان مى گذاريم و به اين صورت مسخره شان مى كنيم و در دل به افكار و عملكردهاشان مى خنديم".(8)6ـ غرور و خودخواهى و سرپيچي از دستور رهبري:مشركان شكست خورده در بدر، با روحية انتقام جويى و ساز و برگ و ادوات جنگى زياد و سه هزار نيرو، به سمت مدينه حركت كردند. پيامبر اكرم(ص) پس از مشورت با مردم در مورد شيوه و محل مقابله با دشمن، با هزار نفر از مدينه به قصد اُحد خارج شد. عبداله ابن ابى چون ديد دراين رأى گيرى و مشورت، خواسته هايش برآورده نشد، غرور و خودخواهى اش او را به كارشكنى و اخلال گرى به قصد تضعيف رهبرى و ضربه زدن به روحية مسلمانان وادار كرد. ابتدا با اشكال تراشى هاى واهى و شايعه سازى و ايجاد جوّ كاذب و بدبينى و سرانجام همراه سيصد نفر از همفكرانش - يعنى تقريباً 30% سپاه پيامبر(ص) - از ميانه راه در محلى به نام شوط، از صف مجاهدان جدا شدند و به مدينه برگشتند.7ـ ايجاد يأس و ترديد و تزلزل در پايه هاى اعتقادى و ارزش هايى كه مردم به آن پيبند هستند: منافقان كه پيشتر مسلمانان را در احد تنها گذاشته بودند، با لحنى نيش دار و تمسخر آميز، به مجاهدان خسته و رنجيده و مردم مى گويند: شما كه معتقد بوديد جنگ پيروز شما در بدر نشانه و آيت الهى است، پس شكست شما در احد نشانة چيست؟(9)به اين ترتيب منافقان به چنگ ارزش ها و ارزش زدايى رفتند و خواستند اعتقاد مردم را نسبت به وحى و رهبرى پيامبر(ص) سست كنند.با همه اين توصيفات، انسان نمي تواند در مورد اشخاص، قضاوت قطعي نمايد كه او منافق است، به خصوص آن كه نفاق دروني و باطني قابل شناسايي نيست، چون اصولاً منافق كسي است كه آنچه را در درون دارد، ظاهر نميسازد، يا بر خلاف نفاق و كفر باطني، اظهار ميكند، يعني ظاهر او بر خلاف باطن او است. پس قابل شناخت و شناسايي نيستند يا بسيار مشكل است. حتي خداوند به پيامبر(ص) ميگويد: برخي از منافقان در مدينه هستند كه تو آنها را نميشناسي و خداوند از آنها آگاه است. (10)پي نوشت:1-بقره(2) آية 132.2 - حجرات (49) آية 14.3 -بقره (2) آية 9.4 -إذا حائك المنافقون قالوا نشهد انّك لرسول الله والله يعلم انّك لرسوله والله يشهد انّالمنافقين لكاذبون(سورة منافقون(63)، آية1.5 -بقره (2) آية 10 - 11.6 -همان.7 -بقره (2) آية 13.8 -همان، آية 15.9 -سيروس سعيدي، پيامبر و منافقين، ص 18.10 -توبه (9)، آيه 101.
کد سوال : 53799
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : چرا سرزمين كربلا براي جنگ انتخاب شد؟
پاسخ : كربلا به عنوان محل جنگ انتخاب نشد، بدين معنا كه دو طرف جنگ از قبل اين مكان را به عنوان محل درگيري گزينش كرده يا به توافق رسيده باشند كه جنگ در اين منطقه واقع گردد، بلكه اين محل به طور اتفاقي، آوردگاه رويارويي دو طرف بود. هنگامي كه امام حسين(ع) به طرف كوفه در حركت بود، نزديك كربلا با حر و لشكر او برخورد كرد. وي مانع حركت امام حسين(ع) به طرف كوفه شده و حضرت را در محاصره قرار داد.در اين هنگام نامهاي از عبيدالله بن زياد به حر رسيد بدين شرح: "پس از اين كه نامه من به تو رسيد و فرستاد? من بر تو آمد، كار را بر حسين سخت بگير و در تنگنا و فشار قرار ده و او را در سرزميني برهنه بدون قلعه و پناهگاه و در جاي بيآبي فرود آر. من به فرستاد? خود دستور دادهام از تو جدا نگردد تا خبر انجام فرمان مرا بياورد".(1) بر اين اساس كربلا مكاني بود كه دو لشكر رو به روي هم قرار گرفتند و جنگ دو سپاه در آن واقع شد. از طرف ديگر در برخي روايات از طرف ديگر در برخي روايات و متون ديني پيش از واقعه عاشورا، از سرزمين كربلا سخن به ميان آمده است؛ بدين معنا كه حادث?عاشورا در اين مكان شكل خواهد گرفت و امام حسين(ع) و ياران او در اين محل به شهادت ميرسند، چنان كه وقتي امام حسين(ع) وارد كربلا شد فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ عرض شد: كربلا، حضرت فرمود: " اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء؛ بارالها! من از اندوه و بلا به تو پناه ميبردم"(2)، ولي اين گزارش ها بدان معنا نيست كه دو طرف جنگ كربلا را به عنوان مكان جنگ از قبل انتخاب كرده باشند. اين گروه از روايات تنها در صدد بيان وقوع حادثه عاشورا در اين مكان است، همان گونه كه روايات در مورد برخي از حوادث آينده وارد شده است. پي نوشت: 1 - ترجمه نفس المهموم، ص 255.
کد سوال : 53800
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : چرا بايد خدا را شناخت؟
پاسخ : براي تبيين لزوم شناخت خدا دوگونه دليل ميتوان ارائه داد: دلايل نظري و عملي. دلايل نظري لزوم شناخت خدا : دست كم دو عامل دروني انسان را به سوي شناخت خدا و معرفت به او سوق مي دهد.1 - عامل عقلاني: انسان در مسايل گوناگون به فكر خود متوسل ميشود.پيرامون موضوعي، از ابعاد گوناگون ميانديشد. وجود اين استعداد تحليلي و منطق عقلاني، ميطلبد دربار? خدا نيز بر اساس عقل و منطق بينديشد. انسان بر آن است به نيروي عقل و منطق خود، علت اصلي وجود جهان شگفت را دريابد و خدايي را كه آفرينند? هستي و سازند? جهان است شناسد.(1) "متكلمان و انديشمندان اسلامي، از دير زمان براي اثبات لزوم گام نهادن در طريق خداشناسي بردو اصل تكيه كردهاند: أ ) دفع ضرر محتمل: هر خردمندي اين احتمال را ميِپذيرد كه در صورت عدم پيروي از دين دچار كيفر و عذاب ميشود. از آن جا كه عقل جلوگيري از زيان ناشي از كيفر حتي احتمالي را لازم ميشمارد، واجب است آدمي در مورد وجود خدا و اوصاف او جست و جو كند تا در صورتي كه واقعاً خدايي وجود داشته و دعوت پيامبران راست باشد، بتواند با پيروي از آنان،خويش را از عذاب الهي برهاند. ب) وجوب شكر منعم: شكي نيست نعمتهاي فراواني كه از آن بهرهمنديم، از سوي منعمي يه ما اعطا شده است و از سوي ديگر عقل، سپاسگذاري از بخشند? نعمت را لازم ميشمارد. از آن جا كه سپاسگذاري از يك موجود بدون شناخت او ممكن نيست، عقل حكم ميكند بايد در مسير شناخت نعمت دهنده حقيقي (خداوند) گام بردارد."(2) 2 - عامل رواني:آدمي به گونه اي آفريده شده كه به طور طبيعي به وجود خدا توجه دارد. احساس وجود آفرينند? جهان انسان را براي جستجوي خالق و شناخت اوصاف او سوق ميدهد. از سوي ديگر، انسان موجودي است كه از دو حقيقت تركيب يافته است: روح و جسم.انسان به واسط? جنب? جسمي به ماديات گرايش دارد و به دنبال آن ميرود، ولي جنب? روحي را، گرايش به ماديات نميتواند اقناع كند. سِرّ اين كه هر چه انسان هر گونه لوازم مادي را براي خويش آماده ميسازد، باز عطش افزون طلبي در او تسكين نمييابد، به همين دليل است.(3 ) روح مجرد و غيرمادي انسان تنها با شناخت خداوند كه مجرد مطلق است و گرايش و ارتباط با او آرامش مييابد. به ديگر بيان: جهان منهاي خدا، كالبدي است بي روح و بيشعور و بيهدف.كساني كه خدا را نميشناسند وجهان بيني مادي دارند، هستي را پوچ، بي معني و فاقد هدف ميپندارند، در نتيجه ميگويند. انسان و زندگي او و همه عملكردهايش فاقد مفهوم و بيمعني و بيهدف است.لزوم شناخت خدا از بُعد عملي شناخت خدا براي شناخت راه صحيح زندگي، ضروري است، زيرا شناخت خدا و ايمان و ارتباط با او، تمامي زندگي انسان را تحت تأثير قرار ميدهد و راه مشخصي را پيش پاي او ميگذارد. نيز آثار فردي و اجتماعي بزرگي را در زندگي به وجود ميآورد. برخي آثار شناخت و اعتقاد به خدا عبارتند از: 1 -شناخت خود: انسان اگر خدا را بشناسد، خود را نيز خواهد شناخت. در واقع خودشناسي واقعي آن است كه بداند: از كجا آمده، براي چه آمده، به كجا و به سوي چه كسي خواهد رفت. زماني به پاسخ اين سؤالات دست خواهد يافت كه خدا يعني مبدأ آفرينش و آن را كه بازگشت همه به سوي او است، شناخته باشد. 2 - رهايي از احساس پوچي و پوچي گرايي : آنان كه معتقد به خدا هستند، چون خداوند را "حكيم" ميدانند، نه تنها زندگي را هدفتمند و آفرينش را براي رسيدن به هدفي مشخص مي دانند، بلكه معتقدند آفرينش هرچيزدر ارتباط با نظام هستي هدفمند است. كساني كه به دليل فقدان شناخت خدا، ازاو دور شدهاند، به جاي آن كه "هدف زندگي" را كشف كنند و فلسف? حيات را بيابند، ناگزيرند هدفي براي آن "جَعْل" كنند، روشن است چنين هدفي نميتواند واقعي باشد وريشه در نظام هستي داشته باشد. 3 - آرامش روحي: كسي كه خدا را به عنوان مبدأ هستي نميشناسد، معاد را نيز باور ندارد. نتيجه طبيعي اين بينش آن است كه از يك سو نگران از دست دادن چيزهايي است كه دارد؛ از ديگر سو،در حسرت چيزهايي است كه ندارد. به ديگر سخن از يك طرف تمام آرزوها و آرمان آدمي را در دنيا ميداند و از طرف ديگر،دنيا را امري پايان پذير و موقت ميشناسد. از اين رو گفته اند "هيچ شرنگي تلختر از تفكر مادي و خدا ناباوري در كام انسان ريخته نشده است". هم چنين زندگي براي او بي معنا خواهد بود. با خود ميگويد: يعني چه كه انسان به دنيا آيد و بميرد و نابود شود! در ضمن آينده براي او مبهم و تاريك است و دين موجب ترس و وحشت در وجود آدمي ميشود.اما كسي كه خدا را ميشناسد و ايمان به مبدأ و معاد دارد، اوّلاً : چون خدا خواست? فطرت او است و در عمق دل و جانش نهفته است، از طريق ارتباط روحي با او به آرامش عميق توأم با رضايت و خشنودي نايل ميگردد. ثانياً دنيا معبود او نيست و تمام اميدو آرزويش در آن قرار داده نشده تا براي از دست رفتن آن در اضطراب و تشويش باشد. او با توكل به خدا و دل بستن به عنايان و تقديراتش، آرامش روحي مييابد. ميزان آرامش روحي افراد معتقد به متناسب با ميزان شناخت و معرفت وايمان و پيوند قلبياش باخدا است. اگر ميبينيم بسياري از خداپرستان فاقد آرامش روحي هستند، به دليل ضعف معرفت و كم سو بودن چرا ايمان و توكل آنها است. 3 - شكوفايي احساس تعهد و مسئوليت: كسي كه باورش به خدا ريش? در معرفت و شناخت دارد، ميداند كه همه كارهاي ريز و درشتش در محضر و منظر خدا و تحت نظارت او است. هر قصد و نيتي كه در دارد و هر نيكي و بدي كه انجام ميدهد، در دفتر هستي ثبت ميشود و بابت هم? آنها بايد در پيشگاه خدا حساب پس دهد. بديهي است كه چنين شناخت و برداشتي، احساس مسئوليت را به طرز عميقي در وجودش بر ميانگيزاند. هر چه شناخت و ايمان و پيوند قلبي با خدا افزونتر باشد، احساس تعهد و مسئوليت وي در قبال نفس خويش و جامعه انساني به عنوان "فعل و خلق خدا" و آيت و اثر تجلِّي نور معبودش بيشتر ميشود.4 - پرورش و فعليت يافتن عواطف انساني:بحران عاطفي موجود در غرب كه يكي از نويسندگان (4) آمريكايي آن را "طاعون رو به گسترش" مي نامد، ثمر? عدم شناخت خدا و دوري از او و معنويت است. روابط سرد و بيروح و ماشيني كه باعث شده نه دلي در محبت دوستي بتپد و نه كسي است كه پاسخگوي محبتهاي او باشد. هر كسي تنهابه فكر خويش و بس، چه دليلي جز در حاشيه قرار دادن معنويت و خدا در زندگي دارد؟! همنشيني و همبازي شدن با حيوانات و سرگرم شدن با سينما، تئاتر و انواع فيلمها و ... همه ميو? دوري از خدا و براي پر كردم خلأ عاطفي و احساس تنهايي است. شناخت و آشنايي با خدا سبب ميشود انسان ها از روي مهر و محبت به هم نزديك شوند و پيوند قلبي و عاطفي ميان آنها ايجاد شود. علاوه بر چهار مورد مذكور ظلم ستيزي، طاغوت شكني، فرار از تملق و چاپلوسي، عزت نفس و دوري از تواضع و ذلت در برابر صاحبان زر و زور و تزوير، و غير اينها، كه همگي نشانه كمال و وارستگي انسان است، از فوايد و نتايج خدا شناسي است. عقل حكم ميكند براي نيل به مقام "انسانيت" بايد خدا را شناخت. پي نوشت: 1 - منطق خداشناسي، آيت الله حسين نوري، ص 11 - 10.2 - جمعي از نويسندگان، معارف اسلامي، نشر معارف، ج 1، ص 40.3 - در راه حق، پرسشهاي پيرامون خدا و ايمان، كتاب ش 6، ص 127.4 - آلوين تافلر، موج سوم، ص 9.
کد سوال : 53801
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : چرا بايد براي خدا كار كرد؟
پاسخ : شكي نيست كه خداوند به عمل ما نيازي ندارد. قرآن مجيد ميفرمايد "انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد؛ شما به خدا نيازمنديد و خدا بي نياز ستودني است". (1) امام علي ميفرمايد: "خداوند مخلوقات را آفريد، در حالي كه از اطاعتشان بينياز و از پيامد سوء نافرماني آنها در امان بود".(2) آن چه براي رضاي خدا انجام ميدهيم، سود و نفع آن براي خودمان است. پس ما به خدا نياز داريم، چون تكامل مادر قرب و نزديكي به او است. البته قرب و بُعد مكاني و زماني در مورد خدا بيمعني است. خداوند هيچ نسبتي با زمان ومكان ندارد، بلكه منظور قرب معنوي است. راه رسيدن به قرب پروردگار، بندگي و عبادت است قرآن مجيد فلسف? آفرينش را عبوديت ميداند: "ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ ليعبدون؛ جن و انس رانيافريد جز براي آن كه مرا عبادت كنند".(3) از آيه استفاده ميشود تنها راه رسيدن به هدفي كه خداوند ازخلقت ما منظور داشته، عبادت و پرستش است. عبادت يعني انسان همه كارها و رفتارهاي خود را به انگيز? اطاعت خداوند براي رضاي او و قربه الي الله انجام دهد. اصولاً هيچ كار اختياري انسان بدون نيت و انگيزه انجام نميگيرد. البته انگيزههاي فاعل، متنوع و گوناگون است. اگر كاري براي خدا نباشد، براي انجام آن، انگيز? ديگري بايد داشته باشد كه ميتوان به چند نوع تقسيم كرد: بعضي از انگيزهها براي تأمين نيازمنديهاي مادي و بعضي براي ارضاي عواطف اجتماعي است، حتي عوامل مختلفي در ايثار و از خود گذشتگي انسان مؤثر است، مانند ارضاي عواطف، كمال جويي، شهوت طلبي و غيره.(4)اگر عمل با انگيز? الهي صورت نگيرد، هر چند به انگيزه انسان دوستي و عاطفي انجام شود، آدمي را به كمال نهايي نخواهد رساند.نكته ديگر آن است كه عمل با انگيز? الهي، رنگ جاودانگي به خود ميگيرد. قرآن مجيد ميفرمايد: "ما عندكم يَنْفَد و ما عند الله باقٍ؛ هر چه نزد شما است، در معرض نابودي است و آن چه نزد خدا است، باقي و ماندگار است."(5)عقل و منطق حكم ميكند انسان كارش را به گونهاي انجام دهد كه ماندگار و زوال ناپذير باشد. نكته ديگر: كسي كه كارش براي خدا انجام ميدهد، خود را از پيرامون محودر "خودش" آزاد ميكند، در نتيجه از خودخواهي كه ريش? مفاسد است، در امان ميماند و پرتو ديد او گسترش مييابد و قدرت فكر و عقل و تدبير و درك و تشخيص او تقويت ميگردد. پي نوشت: 1 - فاطر (35)، آيه 15. 2 - نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 184. 3 - ذاريات (51)، آيه 56. 4 - محمد تقي مصباح، اخلاق در قرآن، ج 1 ، ص 115، با تلخيص. 5 - نحل (16)، آيه 96.
کد سوال : 53802
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اگر شخصى بين ركعت دوم و سوم نماز شك كند، حكم آن چيست؟
پاسخ : برادر عزيز از اين كه با ما مكاتبه كردهايد متشكريم، اگر شك بين دو و سه در نمازهاى دو ركعتى مانند نماز صبح و نمازهاى سه ركعتى مانند نماز مغرب صورت بگيرد، باعث بطلان نماز مىشود. شك در نمازهاى دو ركعتى و سه ركعتى، باطل كننده نماز است. اگر شك بين دو و سه در نمازهاى چهار ركعتى باشد، دو صورت دارد: 1 - اين شك قبل از اتمام دو سجده است، باز در اين صورت باعث بطلان نماز مىشود، يعنى پيش از اين كه سر از سجده دوم بردارد (حال چه ركعت اوّل باشد)، يا ركعت دوم و قبل از سجده دوم) شك كند، نمازش باطل است. 2 - شك بعد از اتمام دو سجده است، در اين صورت بايد بنابر سه بگذارد، يعنى فرض كند كه سه ركعت خوانده و يك ركعت ديگر بخواند تا چهار ركعت شود، بعد از پايان نماز، از جا بلند شود و يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد.(1)در نماز احتياط فقط حمد مىخواند و سوره نبايد بخواند و تمام ذكر آن بايد آهسته باشد، حتى بسم اللَّه الرحمن الرحيم.اگر نمازگزار بين نماز در تعداد ركعات نماز شك كند، بايد قدرى فكر نمايد، اگر يقين يا گمان به يك طرف پيدا شد، همان طرف را بگيرد و نماز را تمام كند و نمازش درست است اما اگر به حالت شك باقى ماند، بايد به وظايفى كه بيان شد، عمل نمايد، در مورد احكام شك در ركعات، به توضيح المسائل مرجعتان مراجعه كنيد.لطفاً سؤالات خود را به آدرس: قم - دفتر تبليغات اسلامى،، صندوق پستى 197 ارسال كنيد. در سؤالات احكام مرجع تقليدتان را مشخص كنيد. پاورقى: 1 - توضيح المسائل مراجع، ج 1، مسئله 1199 و ذيل آن، مسئله 1165 و ذيل آن.
کد سوال : 53803
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : دختري هستم 17 ساله. دلم ميخواهد با امام زمان(ع) ملاقات كنم اما ميسر نمي شود. مرا راهنمايي كنيد كه چه كار هايي انجام دهم تا او را ببينم؟
پاسخ : ارتباط با امام زمان(ع) دو گونه است: مستقيم و غير مستقيم. ارتباط مستقيم. رؤيت جمال نيكو و مشاهدة حس وجود مبارك حضرت است، كه كليد آن در ارتباط غير مستقيم قرار دارد.ارتباط غير مستقيم، مقدمة لازم و جدا ناپذير ارتباط مستقيم است و تنها نردباني است كه ميتوان با آن از مُلك به ملكوت وارد شد و بر آستان آسمان انسانيت قدم گذاشت و از شعاع مهر انگيز خورشيد بلندترين آسمان هستي بهره برد. ارتباط غير مستقيم، ارتباطي علمي، عملي، قلبي و عاطفي است. فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي.(1) از تدبّر و تأمل در آية فوق شايد بتوانيد تا حدودي متوجه گرديد كه براي ديدار "دلدار" حقيقت پرستان چه لازم است و براي سفر به كوي "محبوب" چه بايد همراه داشت؟ مقرر شد كه حضرت موسي(ع) در سرزمين مقدس و از طريق درختي(2) با حق تعالي سخن بگويد و به ملاقات معنوي خدا برود. فرمان رسيد: اي موسي! در سرزمين مقدسي گام نهاده اي. سرزميني كه نور الهي بر آن جلوهگر است. پيام خدا را در آنجا مي شنوي (پس) با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام گذار و كفش هايت را بيرون آر كه در سرزمين مقدس طوي هستي.برادر: به موساي كليم گفته شد: مي داني كه در چه مكان و سرزمين مقدسي هستي؟ اين جا حضيرة قرب خدا و محل حضور و مناجات به درگاه او است. پس شرط ادب به جاي آور، كفشت را بكن.(3) شما نيز درخواست ديدار با جلوه كمال مطلق و نگاه به نور الهي را داريد. البته اين امر شدني و ممكن است. اما شرايط و شايستگي ويژه اي مي طلبد. چشم و دل لايق، گوش و زبان محبوب پسند مي خواهد تا مطلوب محبوب گردي و زيارتش ممكن شود. آن شرايط و ويژگي ها را در كلام خدا با كليمش مي توان جست؟1ـ بازگشت به حقبراي ديدار امامي كه مظهر اسم اعظم حق است،ضروري ترين و بديهي ترين شرط، بازگشت به "حق تعالي" است: "فاخلع نعليك" كفش هاي دل بستگي به غير خدا را از دل در آور و از خود دور كن. پا برهنه يعني صاف و بي آلايش از هر قيد و بند و رنگي شو. فقط رنگ خدايي داشته باش. بازگشت كن به وضعي كه به دنيا آمديم، آن موقع كه دلي صاف و دور از ريا و غرور و خودخواهي داشتيم و دل مان از غبار گناه ها و معصيت ها و از زنگار غفلت ها پاك بود. تا بتوانيد خورشيد خدا را در آسمان انسانيت رؤيت نماييد. پس گام اوّل بازگشت به خدا و توبه از گناهان و تهذيب و پاك كردن نفس از صفات ناپسند است تا زمينةخروج عملي از غفلت را فراهم سازد. چون عزم بر توبه كرديد،غسل كنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز بخوانيد؛ در هر ركعت يك مرتبه سورة حمد و سه مرتبه توحيد و يك مرتبه سورة ناس و فلق را بخوانيد و بعد از نماز هفتاد مرتبه "استغفرالله ربّي و اتوب اليه" بگوييد، سپس "لا حول و لا قوّة إلاّ بالله العلي العظيم" و در پايان بگوييد: "يا عزيز يا غفّار اغفرلي ذنوني و ذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فإنّه لا يغفر الذنوب إلاّ أنت".(4)2ـ تقويت معرفت:آيا مي دانيد هواي زيارت چه كسي را در سر داريد؟ او را شناخته ايد؟ به مقام و منزلتش معرفت پيدا كرده ايد؟ كسي را كه هواي ديدار دلدار است، بايد دلدار شناس گردد. از كمالات و ويژگيهايش، از مقام و منزلتش نزد خدا معرفت لازم را كسب كند و با كرامات و معجزات و سيره و اخلاق و معارف او آشنا شود و دوستانش را بشناسد و توجه داشته باشد كه به ديدار چه كسي مي خواهد نايل گردد. با معرفت و شناخت، اوّلا توبه حقيقي تحقق مي يابد، ثانياً، محبت و دوستي ريشه دار مي گردد، زيرا محبت، درجات و مراتبي دارد.(5) برخي تا نُه مرتبه براي آن شمردهاند، و عشق را در مرتبة چهارم قرار داده اند. عشق آغاز راه رسيدن به مقصد و سرآغاز جاده اي است كه به ملاقات معشوق- امام زمان(ع)- منتهي مي شود. تا علاقه و محبت به امام زمان(عج) به مرحلة عشق و ارادت نرسد، ديدار آن يار حاضر وغايب، ممكن نيست. حافظ شيرازي مي گويد:نشوي واقف يك نقطه ز اسرار وجود تا نه سرگشته شوي دايرة امكان را شهيد مطهري(ره) در توضيح مي فرمايد: "اي سرگشتگي همان سرگشتگي عشق است، يعني جنون عشق است. تا از اين راه وارد نشوي، امكان ندارد به نقطه اي برسي".(6)3ـ عشق به خدا و تبعيت از امام زمان(عج):اثر طبيعي محبّت آن است كه "محبّ" را با "محبوب" پيوندي مي دهد و در مسير خواسته هاي او به تلاش و فعاليت پرثمر وا مي دارد.آن ها كه شب و روز دم از عشق پروردگار يا ائمه اطهار(ع) و امام زمان(عج) مي زنند، بايد صداقتِ محبت و عشق خود را در پيروي نشان دهند. در كتاب معاني الاخبار از امام صادق(ع) نقل شده :"ما احبّ الله من عصاه؛ كسي كه گناه و نافرماني خدا مي كند، خدا را دوست ندارد".دوستي و محبت در عمل ظهور مي كند. سپس فرمود: "چه شگفت انگيز است معصيت پروردگار كني، با اين حال اظهار محبت او نمايي! به جان خودم سوگند، اين كار عجيبي است! اگر محبت تو صادقانه بود، اطاعت فرمان او مي كردي، زيرا كسي كه ديگري را دوست مي دارد. از فرمان او پيروي مي كند".(7) قرآن كريم ميفرمايد: " قل إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله...؛ پيامبر! بگو (به مردم) اگر خدا را دوست داريد، از من (پيامبر) پيروي كنيد تا خدا هم شما را دوست داشته باشد". بنابراين محبت تنها يك علاقه قلبي نيست، بلكه بايد آثار آن در عمل انسان منعكس باشد. كسي كه مي خواهد امام زمان(ع) را زيارت كند بايد بررسي نمايد چه اموري باعث خشنودي حضرت مي گردد، تا به آن كار مبادرت ورزد و از هر كاري كه موجبات ناخشنودي آن عزيز را فراهم مي سازد، اجتناب كند.4- تقويت ارتباط قلبي وعاطفيمي توان ارتباط قلبي و عاطفي با آن محبوب و معشوق عشاق حقيقت طلب را از راه هاي ذيل تقويت نمود: از طريق خواندن برخي دعاها و زيارت ها و توجه و تأمل در معاني آن ها، نيز خواندن بعضي از نمازها مانند نماز امام زمان(ع) يا حضور در برخي از مكان ها مانند مسجد سهله در كوفه و مسجد جمكران در قم، نايب الزيارة آن حضرت شدن در زيارت خانه خدا (حج و عمره) و زيارت قبور و حرم پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) و نيز شريك كردن حضرت در ثواب تلاوت قرآن، و دعاها و نمازهاي مستحبي، بلكه همة ثواب را به حضرت هديه نمودن، و در حق حضرت دعا كردن و دعاي فرج خواندن.5- مطالعه زندگينامه كساني كه به ملاقات آن حضرت مشرّف شدند.مطالعة زندگينامه اشخاصي كه توانستند به زيارت آن حضرت نايل گردند، هم راه را نشان ميدهد، هم شوق ملاقات را افزايش مي دهد و آتش عشق و ارادت را شعله ور مي سازد و هم اين حقيقت را بازگو مي كنند كه آنان، چه ويژگي هايي داشتند و چه عاملي موجب شد تا امام(ع) آنان را مورد عنايت و لطف خود قرار دهند.پاورقي: (1) طه (20) آية 12.(2) قصص (28) آية 30.(3) علامه محمد حسين طباطبايي، الميزان (مترجم) ج 14، ص 191.(4) ميرزا جواد ملكي تبريزي، رساله لقاءالله، به نقل از توبه انقلابي دروني عليه خويش، چ سپاه، ص 63.(5) تفسير نمونه، ج 9، ص 393، به نقل از تفسير روح المعاني، ج 12، ص 203.(6) عرفان حافظ، تماشا گه راز، ص 143.(7) تفسير نمونه، ج 2، ص 386.