کد سوال : 521
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : در حالى كه اعمال و رفتار انسان بايد بر اساس عقل و انديشه و به همراه محتواى شناختى انجام گيرد؛ چرا بزرگداشت حادثه عاشورا با تكيه بر احساسات و تحريك عواطف برگزار مىگردد؟ و از بين عواطف و احساسات، تنها عواطف منفى (گريه و زارى) انتخاب مىشود؟ چرا خنده، سكوت، ميتينگ و ... نه؟
پاسخ : به منظور پاسخ به اين پرسش، لازم است ابتدا دو مقدمه را بيان كنيم و آنگاه به جواب بپردازيم:
يك. چه عواملى در بروز رفتار مؤثر است؟
دو. انگيزه مسلمانان و شيعيان از بزرگداشت عاشوراى حسينى چيست؟
T}يك. عوامل مؤثر در بروز رفتار{T
عزادارى و بزرگداشت حادثه كربلا، رفتارى است در بين انبوه رفتارها و اعمالى كه يك انسان انجام مىدهد. لذا از قواعد و اصول روان شناختى حاكم بر رفتار آدمى مستثنا نيست و تمام اصول، قواعد و زمينههايى كه براى بروز يك رفتار بيان مىشود، در مورد عملى همانند عزادارى و سوگوارى براى سالار شهيدان نيز صدق مىكند.
از ديدگاه روان شناختى حداقل دو عامل اساسى در اعمال و رفتارهاى انسان ايفاى نقش مىكنند: يكى «شناخت» و ديگرى «انگيزه».
يكى از عوامل مؤثر در رفتار «شناخت» است كه موجب مىشود آدمى مطلبى را بفهمد و بپذيرد و متناسب با فهم و شناخت خود عمل كند. آدمى تا از عملى خاص «شناخت» نداشته باشد، قادر به انجام آن نخواهد بود. تنها شناخت و آگاهى كافى نيست. عامل شناخت اگر چه براى صدور رفتار لازم است؛ ولى كافى نيست و عامل ديگرى بايد باشد تا ما را برانگيزد. بايد براى انجام هر كارى - افزون بر شناخت - ميل و اشتياق و شور و شوقى هم نسبت به انجام آن كار پيدا شود تا آن كار انجام گردد. بايد علاقهاى نسبت به آن كار باشد تا براى انجام آن اقدام شود. بايد انگيزهاى باشد تا رفتار را برانگيزد و جهت دهد.
در يك تمثيل ساده عامل «شناخت» مسير را مىنمايد. ولى «ماشين رفتار» نيازمند نيرويى است تا آن را روشن كند و در مسير نمايانده و شناخته شده، به حركت درآورد؛ يعنى، «انگيزه» موتور رفتار آدمى است و «شناخت» جاده نما است. روشن است كه اين شناخت به خودى خود براى صدور عمل و انجام رفتارى خاص كافى نبوده و براى ما حركت آفرين نيست.
حال شناخت حادثه كربلا و آشنايى با شخصيت امام حسين(ع) و اهداف آن حضرت، گرچه براى سوگوارى و عزادارى براى آن حضرت ضرورت دارد؛ اما شناخت تنها كافى نيست و بايد انگيزهاى هم در ميان باشد.
افراد بسيارى امام حسين(ع) را مىشناسند؛ ولى انگيزهاى براى سوگوارى و عزادارى آن حضرت ندارند. از اين رو سالها در لباس مسلمانى زندگى مىكنند و با امام سوم خود نيز ناآشنا نيستند؛ اما ذرهاى شور و علاقه سوگوارى در وجودشان نيست! حتى چه بسا سوگوارى ديگران را به تمسخر مىگيرند و آن را عملى جاهلانه، بىفايده و گاه مضر مىشمارند و مىگويند: امام حسين(ع) يك نهضت و قيامى انجام داد - حالا چه تلخ يا شيرين - هر چه بود، تمام شد و رفت! چرا بايد بعد از سالها و قرنها سوگوارى كنيم و آن حادثه را زنده نگه داريم؟! اين كار چه ضرورتى دارد؟ چه سودى براى امام حسين(ع) و چه فايدهاى براى ما دارد؟!
البته بيان راه ايجاد انگيزه عزادارى و سوگوارى، بحث ديگرى است كه با موضوع اين سؤال بيگانه است. آنچه فعلاً محور سخن ما است، اين است كه ببينيم عزاداران حسينى به چه انگيزهاى است تا ببينيم آن شناخت و اين انگيزه، چه شكل از رفتار سوگوارى و عزادارى را اقتضا مىكند.
T}دو. انگيزه مسلمانان و شيعيان از عزادارى{T
انگيزه به «چرايى» و «علت» رفتار اشاره دارد؛ يعنى، وقتى از انگيزه عملى سؤال مىكنيم، منظور اين است كه چه عاملى باعث بروز اين رفتار شده و به اين عمل نيرو بخشيده و موجب انجام آن گرديده است. در اينجا نيز خوب است بدانيم كه چرا مسلمانان عزادار، به بزرگداشت عاشورا و نهضت حسينى روى آوردهاند.
ابتدا گفتنى است: هر شخصى مىتواند بر اساس سطح شناخت، انگيزهاى شخصى - كه صرفاً به ايده فردى خودش مربوط است - به عزادارى بپردازد؛ يعنى، انگيزه مسلمانان از عزادارى، تنوع زياد دارد. اما در اينجا مقصود از بيان انگيزه مسلمانان از عزادارى و بزرگداشت عاشورا، بيان فهرستوار انگيزههاى موجود و مطرح در سينه مسلمانان نيست؛ بلكه هدف از اين تحليل، بيان آن انگيزهاى است كه مىتواند مورد پذيرش و توصيه معارف دينى باشد و يا انگيزه عام و فراگيرى است كه تمام مسلمانان و حتى غيرمسلمان سوگوار حسينى براى عزادارى خود بيان مىكنند.
در عمق انديشه اسلامى و در حافظه انسانها، بزرگداشت حوادث تاريخساز، با سه انگيزه زير انجام مىپذيرد:
1. زنده نگه داشتن و باز سازى كردن آن حادثه در خاطرهها،
2. حقشناسى از حادثه آفرين و شكر گزارى از وى،
3. عبرتگيرى و الگوسازى براى زندگى امروز و فرداى خود.
از آنجايى كه حادثه عاشورا يك نقش تعيين كننده در استمرار رسالتV}اشاره به حديث نبوى: «حسين منى و انامن حسين»؛ «حسين ازمن است و من از حسينم». خلاصه تاريخ اسلام، ج 3، ص 19.{V و تعقيب اهداف دين (رشد و هدايت جامعه) در تمام دورههاى حيات بشرى دارد؛ لذا با بزرگداشت آن، به شكلى که حادثه را در اذهان و فضاى زندگى دينى و اجتماعى بازسازى مىكنيم تا الگوى هميشه زنده زندگى باشد.
از جانب ديگر در فضاى ذهنى مسلمانان يك احساس دين و بدهكارى نسبت به امام حسين(ع) وجود دارد و اگر مسلمانى در عزاى حسينى شركت مىكند، از اين رو است كه خود را مديون آن حضرت احساس كرده و براى اداى وظيفه خود سوگوارى مىكند تا وجدان خود را راضى سازد.
البته ممكن است الان آن حادثه براى او هدايتگرى نداشته باشد؛ ولى آن حادثهآفرين به واسطه خدمتى كه در آن زمان انجام داده است، همچنان بر او حق دارد و بايد حقشناسى خود را به شكل عزادارى (آنگونه كه خود حادثهآفرين معين كرده است)V}اشاره به متن دعاى عرفه امام حسين كه «امام را كشته اشك روان و قرين مصائب و بلايا ... معرفى مىكند». مفاتيح الجنان، ص 795.{V ابراز و دين خود را ادا كند.
البته به دنبال بزرگداشت عاشورا و حقشناسى از سرور آزادگان، مىتوان با زنده نگهداشتن پيام عاشورا، از قيام امام حسين(ع) الگو ساخت تا در كشاكش حق و باطل، كارى حسينى نمود.
روشن است كه انگيزه عمل، شكل و كيفيت و حتى كميت رفتار را معين مىكند. ساختمانى كه به انگيزه برخوردارى از يك مسكن بنا مىشود، با آن ساختمانى كه به منظور يك واحد تجارى بنا مىگردد، كاملاً متفاوت است.
بزرگداشت نهضت حسينى بايد به شكلى انجام بگيرد كه بتواند اهداف و انگيزهها را تأمين كند. چگونه مىتوان مراسم بزرگداشت حسينى را برگزار نمود تا حقشناسى كرده باشيم؟ چسان بايد شهادت حسين بن على را بزرگ داشت و از آن تجليل نمود تا درس زندگى به آدميان دهد و امتداد خط رسالت باشد؟
آيا با يك كنسرت مىتوان از حسين بن على(ع) قدردانى كرد و حقشناسى نمود؟ چرا؟ با يك لحظه سكوت چطور؟ با يك مراسم رقص، گپ، شيرينىخورى، تخمه چكانى و ... چطور؟ با يك مقاله، سمينار و همايش مىشود اهداف امام حسين(ع) را زنده نگهداشت و به خط رسالت تداوم بخشيد؟
همانگونه كه گذشت شكل و كيفيت عمل، بايد به گونهاى باشد كه تأمينكننده انگيزه ايجادكننده باشد. لذا برخى از اشكال بزرگداشت، نه تنها انگيزه را به دست نمىدهد؛ بلكه انگيزه را از دست مىدهد. از حسينى كه كشته راه عدالت است، نمىتوان با برپايى مراسم شادى قدرشناسى كرد و مكتب و مرام او را زنده نگهداشت!
بعضى از اشكال بزرگداشت، گرچه منافاتى با انگيزه عمل ندارد؛ ولى يا فقط گوشهاى از انگيزه را به دست مىدهد و يا اينكه با انگيزه بيگانه است! به عنوان مثال يك لحظه «سكوت» چگونه مىتواند استمرار خط امام حسين(ع) و زنده كننده آيين و مرام او باشد؟! يك همايش، يا يك مقاله علمى، اگر چه سطح شناخت از مكتب حسين و اهداف و ... را افزايش مىدهد؛ اما به تنهايى در عمل كردن بر طبق آيين حسينى و زنده نگهداشتن مرام او كفايت نمىكند.
بسيارى از ما به نيكىِ گذشت آگاهى داريم؛ ليكن انگيزهاى براى انجام آن نداريم. از طرفى شناخت نهضت حسينى و آگاهى از نقش آن در سعادت دنيوى و اخروى، خود به خود براى ما تحريك و عمل كردن در مسير امام حسين(ع) را در پى ندارد. هنگامى دانستن و به ياد آوردن خاطره سالار شهيدان ما را به انجام دادن كارى (شبيه كار امام حسين(ع« و پيمودن راه او وا مىدارد كه در ما انگيزهاى نيز به وجود آيد و بر اساسآن ماهم دوست داشته باشيم آن كار را انجام دهيم و در مسير اهداف ونهضت او گام برداريم. بايد عواطف ما تحريك و احساسات ما برانگيخته شود تا مابتوانيم كارى حسينى كنيم و بدين وسيله اداى دين نماييم و ياد خاطره امام حسين(ع) را زنده نگه داريم.
بنابر اين زمان اين بزرگداشتها و مراسمها، اداى دين و حقشناسى تلقى مىگردد كه حداقل از دو عنصر و گزينه اساسى برخوردار باشد:
1. مبتنى بر شناخت از امام حسين(ع) و نهضت و اهداف او باشد.
2. بعد از شناختدهى و آگاهى بخشى، احساسات و عواطف را جهت حركت در مسير آن حضرت تقويت و انسان را به حركت بر طبق مكتب و مرام امام حسين(ع) تحريك كند؛ يعنى، هم شعور بخشد و هم شور آفريند. شعور حسينى و شور حسينى در فكرها و دلها افكند تا كارى حسينى كنند.
شايد بگوييد همراه بودن اين مراسم با احساسات و عواطف، مورد قبول است؛ اما چرا از بين احساسات تنها به احساسات منفى (گريه و زارى، مرثيه، روضه و ...) روى آورده مىشود؟ و آن شعور با شور و هيجان سوگوارى همراه مىگردد؟
درست است كه گريه و خنده و غم و شادى، هر دو حالت احساسى هستند؛ ولى تأثير آنها يكسان نيست. لذا بايد آن احساسى را برگزيد كه در كنار آن شعور بتواند، غرضى را فراهم سازد و انگيزه مورد نظر را تأمين كند. اگر بزرگداشت امام حسين(ع) با خنده همراه باشد، نمىتواند نهضت حسينى را زنده كند! خنده و شادى نمىتواند آدمى را به شهادتطلبى دعوت كند و استقامت و پايدارى و حقطلبى را زنده سازد!
از جانب ديگر عميقترين ارتباط عاطفى و احساسى انسانها در گريه و سوگوارى به دست مىآيد و برقرار مىشود؛ يعنى، با هم خنديدن و شادى كردن، نشان از ارتباط عاطفى صادقانه و بىترديد نيست! چه بسيار افرادى كه در خنده و شادى با شما مشاركت مىورزند؛ ولى عمق دلشان حكايت از ناخرسندى دارد وبه قول معروف هرگز از ته دلشان شاد نيستند! در حالى كه اين اختلاف ظاهر و باطن در حالت عاطفى درونخيز (مانند غم و اندوه و گريه) كمتر رخ مىدهد. از اين رو مىگويند: شريك شادى بودن هنر نيست، مهم آن است كه شريك غم و ندارى و ... تو باشد. افزون بر اين عمق تأثيرپذيرى از حادثه و موقعيت مورد نظر نيز در غمگسارى، تجلّى پيدا مىكند، تا در شادى.
با توجّه به اين دو نكته، عمق همراهى امام حسين(ع) در حالت گريه نمودار مىشود. گريه و سوگوارى حكايت از همراهى خالصانهترى با غم ديده و مصيبت زده دارد. اگر مىخواهيم همراهى كاملتر و خالصانهتر خود را به اثبات برسانيم، مشاركت در غم و اندوه است نه شريك شادى بودن و بس. بر اين اساس مىتوان گفت: بزرگداشتى كه در شكل سوگوارى باشد، حكايت بيشترى از زنده نگهداشتن ياد امام حسين(ع) وهمراهى با آن حضرت(ع) دارد و حقشناسى را بهتر به نمايش مىگذارد.
T} منابع پاسخ:{T
1. ادوارد جمورى، انگيزش و هيجان، ترجمه براهنى محمدتقى، شركت سهامى چهر، 1363، ص 32.
2. مهرآرا، علىاكبر، زمينه روانشناسى اجتماعى، انتشارات مهرداد، 1373، ص 184.
3. مصباح، محمدتقى، آذرخشى ديگر از آسمان كربلا، انتشارات مؤسسه آموزش پژوهشى امام خمينى، 1379، ص 11-20.
4. رسولى محلاتى، سيد هاشم، خلاصه تاريخ اسلام، ج3، انتشارات دفترنشر فرهنگ اسلامى، 1372، ص 19.
کد سوال : 522
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فرجام انديشى چه ضرورتى دارد؟
پاسخ : انسان به عنوان موجودى از موجودات هستى دائم در حال سير، حركت، تكاپو بوده و رو به مقصد دارد؛ چرا كه انسان در هر كار خود يك «براى» دارد. چرا درس مىخوانى؟ براى اينكه دانا و توانا بشوم. چرا كار مىكنى؟ براى اينكه تحصيل در آمد و معيشت كنم. چرا تحصيل معيشت مىكنى؟ براى آنكه غذا تهيه كنم و همينطور در مقابل هر «چرا؟» يك «براى» وجود دارد.
و همين «براى» هاست كه كار انسان را معنا دار مىكند و اگر كارى كه انجام مىدهد در مقابل «چرا؟» «براى» نداشته باشد آن كار لغو، عبث و بيهوده تلقى مىگردد. بزرگان حكمت اثبات كردهاند هيچگاه از انسان كارى كه فاقد هرگونه غرض و هدف باشد صادر نمىشود. بلكه عبثها نسبى است، يعنى مثلا فعلى كه از يك شوق خيالى و يك ادراك خيالى است، به تناسب خودش عبث نخواهد بود، ولى با توجه به اين كه هدف عقلانى ندارد آن را عبث مىخوانيم.V}ر.ك: مطهرى، مرتضى، عدل الهى، صص 19 - 18.{V
از طرفى انسان به طور فطرى كمال جو است يعنى مىخواهد سعه وجودى هر چه بيشترى بيابد و علمش، قدرتش، ارادهاش، حياتش همه و همه نا محدود و مطلق باشد و در يك كلمه طالب و خواستار و جوياى كمال مطلق است به صورتى كه اگر به تعبير حضرت امام(ره) قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشدو به او بگويند كه جهان ديگرى هم هست، به طور فطرى مايل است آن جهان را در اختيار داشته باشد. يا مثلا هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست به طور فطرى مايل است كه آن علوم را هم بياموزد. در حقيقت انسان به هيچ حدى از كمال قانع نيست. و هر چه داشته باشد، بيش از آن مىخواهد و اين امر واضح و غير قابل ترديد است.
اگر به تمام دورههاى زندگانى بشر توجه كنيم و اگر تاريخ زندگانى بشر را ورق بزنيم، اين كمالجويى، كمالطلبى، كمال خواهى و عشق به كمال مطلق را خواهيم يافت. كمتر دين و مذهبى را در جهان مىتوان يافت كه در اين باب سخن نگفته باشد، هر چند در تحليل كمال و تعلق كمال و تشخيص كمال و راه رسيدن به آن اختلاف نظر هست، ولى همه در اين اصل متفقاند كه آدمى به طور فطرى كمال جوست.V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: امام خمينى، روح اللَّه، چهل حديث، صص 163-155.{V
با توجه به اين دو اصل يعنى حركت و تحول دائمى انسان و كمالجويى فطرى او - كه پيشينهاى به اندازه حيات بشرى دارند - اذعان خواهيم كرد كه فرجام انديشى، غايت نگرى، دور انديشى و تفكر در مقصود نهايى يكى از دغدغههاى پايا و ديرپاى آدمى بوده، هست و خواهد بود.
مگر مىشود انسان در سيطره اين دو مسأله، خود را بيابد و عاقبتانديش نباشد؟ آيا مىتوان گفت: آدمى در طول زندگى خود، هيچگاه به هدف و مقصود خود نينديشيده و نمىانديشد؟ كمترين توجه و دقت به زندگى روزمره خود كه نمايانگر كوشش و سعى انسان بر دستيابى به هدف و هدفهايى است - و لو آن مقصود مطلوب نهايى نباشد - نشان دهنده آخر انديشى او است.
كدام انسان را مىتوان يافت كه در فعاليتهاى روزمره، ساليانه و در طول عمر خود، بدون هدف، مقصود و پايان كار بوده است؟!
حتى انسانى كه عملكردى ناپسند، نا خوشايند و غير عقلانى دارد، براى اعمال خود توجيه ارائه كرده، آنها را براى مقصود و يا مقصودهايى تدليل مىكند. احساس مسؤوليت در برابر حركت جهان هستى و كمالجويى، انسان را وادار مىسازد كه فرجامانديش و عاقبتنگر باشد و اين خود يكى از افتخارات بزرگ و يكى از نشانههاى عظيم و گرانقدر اشرف بودن انسان بر موجودات ديگر است.
کد سوال : 523
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فوايد فرجام انديشى چيست؟
پاسخ : «فرجام انديشى»، فوايد متعددى دارد كه شمارش و شرح تفصيلى آن، در اين نوشتار نمىگنجد. از اين رو تنها به بعضى از اين فوايد اشاره مىكنيم:
1. فرجام انديشى موجب دور انديشى خواهد شد؛ زيرا كسى كه به عاقبت و فرجام خود بينديشد، مىكوشد جانب احتياط را مراعات كند تا دچار خسران و ضرر نگردد. اين انديشه و دغدغه فكرى در باره آخر و پايان كار، انسان را وادار مىكند تا در جوانب كار، بيشتر بينديشد و اين مطالعه و احتياط، قهراً پيروزى و شيرين كامى را براى او به ارمغان مىآورد. چنان كه حضرت على(ع) فرمودهاند: «پيروزى به دورانديشى است و دور انديشى در به كار انداختن رأى».V}نهجالبلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى، كلمات قصار 48، ص 369.{V
2. فرجام انديشى باعث مىگردد كه آدمى با نگرش جدى و جديدى به نظام هستى، طبيعت، خود و رابطه خدا، انسان و طبيعت بينديشد. به بيان ديگر، عاقبت انديشى انسان را به خود آگاهى، جهان آگاهى و خدا آگاهى مىكشاند؛ چرا كه در پرتو خودشناسى و آگاهى به خود، در رابطهاش با جهان - كه از كجا آمده، در كجا قرار گرفته و به كجا مىرود؟ درد حقيقت جويى در انسان زنده مىشود؛ - همان طور كه حضرت على(ع) فرمودهاند: «خدا رحمت كند كسى را كه بداند از كجا آمده؟ در كجا است؟ به كجا مىرود؟»V}غررالحكم.{V
3. فرجام انديشى انسان را به فرجامشناسى سوق مىدهد. وقتى كه انسان به عاقبت خود انديشيد و آن را با دورانديشى و خود آگاهى مقرون ساخت؛ به طور طبيعى به سوى شناخت هدف نهايى كشيده مىشود. در حقيقت با توجّه به دغدغه فرجام و پايان زندگى، انسان با احتياط، حزم و دورنگرى توأم با نوعى خود آگاهى، جهان آگاهى و خدا آگاهى، به سمت شناخت كمال نهايى خود، چگونه زيستن، چگونه حركت كردن، به كدام سو رفتن، در چه مسيرى قرار گرفتن و چه چيزهايى را به كار بردن، برانگيخته مىشود.
شناخت هدف، نقش اساسى در جهت دادن به فعاليتها و انتخاب و گزينش كارها ايفا مىكند. كسى كه هدفى، جز لذت دنيا و كمالى را فراتر از زندگى مادى نمىشناسد، كردار و رفتارهاى خود را به گونهاى تنظيم مىكند كه تنها نيازهاى مادى و خواستههاى اين سويىاش تأمين گردد.
اما كسى كه هدف و مقصود نهايى خود را فوق اين جهان مادى جستوجو مىكند، قهراً برنامه زندگىاش را به گونهاى طراحى و اجرا مىكند كه هر چه بهتر و بيشتر، براى مقصود نهايى و آن سويىاش سودمند باشد. حضرت على(ع) فرمودهاند: «بينا از دنيا توشه گيرد و نا بينا براى دنيا توشه فراهم آورد».V}نهج البلاغه، خطبه 133، ص 132.{V
P}هر كه پايان بينتر او مسعودتر {E}جدتر او كارد كه افزون ديد بر{P
P}زانكه داند كاين جهان كاشتن {E}هست بهر محشر و برداشتن{P
V}مثنوى، دفتر چهارم، ابيات 2989-2988.{V
کد سوال : 524
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : از ديدگاه قرآن، انسانها چه تلقىاى از فرجام خود دارند؟
پاسخ : در يك نگاه كلى، قرآن انسانها را نسبت به آخرت دو دسته مىكند: دستهاى از مردم، زندگى دنيا را دوست داشته و به وراى آن توجّهى ندارند و در حقيقت فرجام زندگى خود را در همين دنيا جستوجو كرده، خواستار عاقبت و عواقب دنيوىاند.
خداوند بر اساس نظم و تدبير حاكم بر جهان به بعضى از خواستههاى آنان در اين دنيا پاسخ داده است. اما در سراى آخرت سرافكنده و نكوهيده، وارد جهنم مىشوند. در مقابل، كسانى هستند كه طالب آخرتاند و ايمان دارند كه پس از زندگى دنيايى، حياتى ارزشمند و جاودانه وجود دارد و از اين رو براى دستيابى به آن سعادت برين، در حدّ خود تلاش مىكنند.
به بيان ديگر، انسانها يا دنيا خواه هستند يا آخرت طلب؛ خداوند در اين دنيا، موانع را از سر راه اين دو گروه بر مىدارد تا آنان به حركت و سير خود ادامه دهند و ابزارها و وسايل كافى در اين حركت نيز در اختيارشان قرار مىدهد. ولى اين دو گروه يك فرجام نخواهند داشت. آنان كه دنيا را بر آخرت ترجيح مىدهند، فرجام تلخى در انتظارشان خواهد بود و آنان كه آخرت را بر دنيا رجحان دادند، فرجام نيك و خوشى خواهند داشت. قرآن مىفرمايد:
«هر كس خواهان [دنياى] زودگذر است، به زودى هر كه را خواهيم [نصيبى] از آن مىدهيم، آنگاه جهنم را كه در آن خوار و رانده داخل خواهد شد، براى او مقرر مىداريم و هر كس خواهان آخرت است و نهايت كوشش را براى آن بكند و مؤمن باشد، آنان كه تلاش آنها مورد حقشناسى واقع خواهد شد. هر دو [دسته] اينان و آنان را از اعطاى پروردگارت مدد مىبخشيم، و عطاى پروردگارت [از كسى] منع نشده است. ببين چگونه بعضى از آنان را بر بعضى ديگر برترى دادهايم و قطعاً درجات آخرت و برترى آن بزرگتر و بيشتر است» V}؛{A(من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذمومآ مدحورا و من اراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاؤلئك كان سعيهم مشكورا، كلا نمد هؤلاء و هولاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا، انظر كيف فضلنا بعضهم على بعض و للآخرة اكبر درجات و اكبر تفضيلا){A؛ اسراء (17)، آيات 21 - 18.{V
آيات ياد شده حكايتگر اين حقيقت است كه طالبان آخرت، عاقبتانديش و آخربين هستند و دوستداران دنيا، نزديك بين، دنيا انديش و محدودنگراند. از اين رو، بر حسب نظام تكوينى عالم، خداوند نتيجه كار و عمل هر كس را به اندازه خواستهاش به او خواهد داد؛ اما فرجام نيك از آنِ كسانى است كه دورنگر و آخرتانديش اند.
P}گفت استر با شتر كاى خوش رفيق {E}در فراز و شيب در راه دقيق{P
P}تو نيايى در سر و خوش مىروى {E}من همى آيم به سر در چون غوى{P
P}من همى افتم به رو در هر دمى {E}خواه در خشكى و خواه اندر نمى{P
P}اين سبب را بازگو با من كه چيست {E}يا بدانم من كه چون بايد بزيست{P
P}گفت چشم من ز تو روشنتر است {E}بعد از آن هم از بلندى ناظر است{P
P}چون بر آيم بر سر كوهى بلند {E}آخر عقبه ببينم هوشمند{P
P}پس همه پستى و بالايى راه {E}ديدهام را و انمايدهم اله{P
P}هر قدم را از سر بينش نهم {E}از عثار و او فتادن وارهم{P
P}تو نبينى پيش خود يك دو سه گام {E}دانه بينى و نبينى رنج دام{P
P}يستوى الا عمى لديكم و البصير {E}فى المقام و النزول و المسير{P
V}مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 1755 و 1746.{V
کد سوال : 525
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا معاد و بازگشت براى همه موجودات است يا منحصر در انسان مىباشد؟
پاسخ : از نظر آيات قرآن، معاد و برگشت به سوى خداوند سبحان يك مسأله كلى و عام بوده و مخصوص انسان نيست. با دقّت و تدبر در نكات و تعبيرات موجود در آيات، به اين حقيقت واقف مىشويم كه آفرينش و ايجاد هر موجودى، ملازم با برگشت دادن آن است؛ يعنى، اعطاى وجود هر موجودى از جانب حضرت حق، توأم با خصوصيت عود، سير و حركت آن به سوى او بوده و وجود هر موجودى در سير و برگشت به سوى خداوند را اقتضا مىكند.
به عبارت ديگر، مبدأ متعال در متن ذات هر موجودى، اين برگشت و حركت را قرار داده است. هستى از خداوند، سرچشمه مىگيرد و به سوى او بازگشت مىكند و اين برگشت و عود، بر اساس عشق هر موجودى نسبت به كمال بالاتر و در نهايت نسبت به كمال بىنهايت است.
هر موجودى به تناسب رتبه وجودى خود، از شعور برخوردار است و قبل از هر چيز، رو به جمال مطلق و خير محض دارد و او را مىيابد و چون مىيابد، به او عشق مىورزد و به سوى او در حركت است.
در اينجا به بعضى از آيات قرآنى كه دلالت بر عموميت و كليت معاد دارد، اشاره مىشود:
1. A}(اللَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ){A؛V}روم (30)، آيه 11.{V «خداى متعال خلق را آغاز مىكند و سپسآن را اعاده و برگشت مىدهد و سپس شما انسانها به سوى خداوند برگشت داده مىشويد».
اين آيه با توجّه به برگشت كلى، مسأله معاد انسانها را به آنان خاطر نشان ساخته و اين حقيقت را بيان مىكند كه بر اساس قانون كلى «اعاده»، مستثنا بودن انسانها مفهومى ندارد.
2. A}(أَوَلَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِءُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ، قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنشىء النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ){A؛V}عنكبوت (29)، آيه 20 و 19.{V
«آيا نديدهايد كه خداوند، چگونه آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را باز مىگرداند؟ در حقيقت، اين [ كار] بر خدا آسان است. بگو: در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است. سپس[ باز] خدا است كه نشئه آخرت را پديد مىآورد، خدا است كه بر هر چيزى توانا است.»
با دقت و تأمل در اين دو آيه - با توجه به اينكه اين دو آيه، در مورد ارشاد مردم و ملامت غافلان از برگشت به سوى خداوند است - روشن مىشود كه خداوند متعال، مىخواهد اين حقيقت را به انسانها بفهماند كه چون همه آفرينش، بر اساس مشيت حق و اعاده او، به سوى او در حركت و برگشت اند و اين يك سنت كلى حاكم در وجود است؛ شما انسانها نيز از اين قانون كلى مستثنا نيستيد؛ بلكه قطعهاى از هستى مىباشيد كه به سوى او باز مىگرديد.
3. A}(قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ قُلْ اللَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَأَنّى تُؤْفَكُونَ){A؛V}يونس (10)، آيه 34.{V «[ به مشركان] بگو: آيا از شريكان تخّيلى و مصنوع شما چنين موجودى پيدا مىشود كه خلق و ايجاد كند و سپس آنچه را كه خلق كرده است، اعاده و برگشت دهد؟ [ به آنان ]بگو: اين خداى متعال است كه خلق مىكند و سپس خلق را اعاده و برگشت مىدهد».
در اين آيه علاوه بر اشاره بر اصل اعاده كلى هستى، به اين حقيقت هم اشاره شده كه اين برگشت و معاد كلى، يكى از مظاهر قدرت مطلقه خداوند سبحان است.
اين آيات و آيات فراوان ديگر، حكايت از اين حقيقت مىكند كه آفرينش هر موجودى و هر مخلوقى، به دنبال خود اعاده آن موجود و مخلوق را مىآورد. به عبارت ديگر، «اراده و مشيّت حق»، اعاده هر مخلوق و برگشت دادن هر موجودى است كه پا به عرصه وجود مىگذارد. و اين مسأله منحصر در انسان نيست.V}ر.ك: شجاعى محمد، بازگشت به هستى، صص 54 - 69؛ معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 10 - 47.{V
کد سوال : 526
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : معاد بر چه اصولى مبتنى است؟
پاسخ : مسأله معاد و كليت آن، يكى از سنتهاى الهى است كه بر چند اصل كلى حاكم بر هستى، مبتنى است كه به اختصار اشاره مىشود:
T}1. اصل بقاء{T
يكى از اصول كلى حاكم در وجود و بر وجود، آن است كه هر موجودى پس از آنكه پا به عرصه وجود گذاشت، ديگر معدوم نمىگردد. به اين معنا كه از صفحه وجود برچيده شده و باطل محض گردد. آنچه كه به نظر ما معدوم شده مىآيد، صورت عوض كردن است؛ نه آنكه معدوم شود. به بيان ديگر، موجود، تحوّل و تبدل دارد و صورت عوض مىكند؛ ولى معدوم نمىگردد.
T}2. اصل حركت{T
بر طبق اين اصل، همه وجود در حركت است؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود بر اساس قوانين حساب شده به حركت افتاده و پيوسته در حركت مىباشد تا جايى كه با تبدل «وجود سرابى» به «وجود حقيقى» به مبدأ متعال برسد و قائم به او گردد. آنچه درنظام وجود ديده مىشود، مسأله حركت و در نتيجه همين حركت، تبدلها، تحولها، صيرورتها، شدنها وصورت عوض كردنها است، نه انعدام و بطلان محض بودن و از صفحه وجود برچيده شدن.
T}3. اصل علت و معلول{T
اين اصل كه مبتنى بر اصل سابق است، بيانگر اين حقيقت و سنت حاكم بر هستى است كه در حركت هر موجودى، مرحله اول حركت، نسبت به مرحله بعدى سازنده مىباشد و هر مرحله بعدى، نسبت به مرحله قبلى نتيجه و معلول است. به بيان ديگر قدمهاى اول حركت، سازنده قدمهاى بعدى و قدمهاى بعدى معلول قدمهاى اول است.
T}4. اصل تبعيت نتيجه حركت از چگونگى حركت{T
بر اساس اين اصل - كه در واقع بيان ديگرى از اصل قبل است - نتيجه حركت، دقيقا تابع حركت و چگونگى آن است؛ يعنى، دو موجود كه داراى جهاز وجودى متفاوتىاند و براى هر كدام مسير خاص حركت وجود دارد، در پايان حركت دو نتيجه متفاوت خواهند داشت؛ مثلا دانه گندم - كه داراى جهاز خاص وجودى است و مسير خاص دارد - وقتى شروع به حركت مىكند، در مقطعى از مقاطع حركت، به صورت سنبل در مىآيد و در مقابل، دانه درخت كه داراى جهاز وجودى ديگر و مسير ديگرى است، وقتى حركت مىكند، در نقطهاى از نقاط حركت، به صورت درخت معيّنى در مىآيد.
هر دوى دانهها، حركت كردهاند؛ اما چون هر كدام داراى جهاز وجودى مخصوص است و هر كدام هم به تناسب جهاز خود، راه و مسير خاصى را دارد و هر يك از راه و مسير خود پيش رفته و طبعا دو حركت متفاوت تحقق مىيابد. در نتيجه قهراً دو نتيجه گوناگون بر اين دو حركت مختلف، مترتب مىگردد و هرگز اين دو حركت، از دو موجود با دو جهاز در دو مسير، به يك نتيجه منتهى نمىگردد.
اين اصول چهارگانه، در مسأله معاد و بازگشت وجود، ثابت است؛ چرا كه اگر پرسيده شود: به چه دليل همه هستى و موجودات، برگشت دارند و به سوى مبدأ وجود (ذات اقدس اله) در حركتاند؟ پاسخ مىدهيم: هر وجودى كه به وجود مىآيد، ديگر معدوم نخواهد شد (اصل بقا) و همواره در حركت و تحول و تبدل است (اصل حركت).
اين حركتها، متوجه يك نقطه خاص؛ يعنى، ذات مقدس حق مىباشد و هر مرحله از حركت اين موجود، سازنده حركت بعد و حركت بعد، نتيجه و معلول حركت قبل است (اصل علت و معلول) و هر موجودى، بر اساس نوع و چگونگى حركت، نتيجه خاص حركت خويش را خواهد ديد (اصل تبعيت نتيجه حركت از چگونگى حركت).V}ر.ك: بازگشت به هستى، صص 71 - 74، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، ص 81.{V
کد سوال : 527
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا حيوانات روز قيامت محشور مىشوند؟
پاسخ : بر اساس آنچه از آيات قرآنى استنتاج مىشود حيوانات نيز مانند همه موجودات و همه ذرّات وجود، به سوى معاد در حركت بوده و همگام با همه نظام وجود و به عنوان قطعهاى از نظام هستى، در سير و حركتاند و حركت و سير آنها هم به آن جايى كه همه حركتها منتهى خواهد شد، منتهى مىگردد.
حيوانات هم مانند هر موجود ديگرى، داراى جهاز خاص وجودى بوده و داراى مسيرها و طريقهاى مختلف و متنوع و در عين حال حساب شده و منظم مىباشند و آنها نيز مانند هر موجود ديگرى، طبق راه و مسيرى كه در پيش دارند وو در پيش مىگيرند؛ به نقطهاى كه همه وجود به سوى آن در حركت است يعنى به سوى مبدأ متعال و روز معاد و قيامت در حركتاند و در آن روز، به نتيجه حركت خود و مسير و راهى كه در پيش دارند، خواهند رسيد.
در قرآن كريم بعضى از آيات وجود دارد كه با صراحت به سير و حركت حيوانات و همه جنبندهها و پرندهها به سوى معاد و قيامت اشاره مىكند:
A}(وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ){A؛ V}الانعام (6)، آيه 38.{V «نيست هيچ جنبندهاى در زمين و نيست هيچ پرندهاى كه با دو بال خود پرواز مىكند، مگر اينكه همه آنها مانند شما انسانها، امتها و هستند و ما در كتاب تكوين، چيزى را بىحساب به وجود نياوردهايم. و سپس همه اين جنبندهها و پرندهها، به سوى پروردگارشان محشور مىشوند».
اين آيه با صراحت كامل، همه جنبندهها و پرندهها را - كه شامل تمامى اصناف، انواع و طبقات حيوانات مىگردد - حساب شده و داراى اجتماعات و مقررات و نظم خاص حاكم در اجتماعات آنها و نيز شعور و اراده و همچنين حركت و سير به سوى معاد و به سوى مبدأ متعال مىداند و با وجود صراحت خاص اين آيه در حشر همه حيوانات - كه از جمله A}(ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ){A بر مىآيد - هيچ گونه شبهه و ترديدى، در اصل حركت حيوان به سوى معاد باقى نمىماند. قرآن همچنين مىفرمايد: A}(وَ اِذا الوُحُوشُ حُشِرَت){A؛ V}تكوير (81)، آيه 5.{V
گرچه اين آيه دلالت خاصى دارد و دلالت بر حشر وحوش مىكند؛ اما براى متدبر اين حقيقت را مىرساند كه غير وحوش نيز محشور خواهند بود.
بنابراين وقتى مىگوييم همه موجودات، بدون استثنا - به مقتضاى آيات قرآنى - به سوى مبدأ متعال و به سوى معاد، برگشت نموده و حركت مىكنند و به مبدأ متعال مىرسند و نتيجه حركت خود را مىبينند؛ نبايد از اين جملات معناى ناصحيح برداشت نمود و چنين فكر كرد كه در روز قيامت، رسيدن موجودات به مبدأ متعال به يك معنى بوده و رسيدن موجودات به او معناى واحدى دارد؛ بلكه بايد توجه داشت كه رسيدن به مبدأ متعال در خصوص هر موجودى، به معناى خاصى است؛ مثلا رسيدن انسان به مبدأ متعال، با رسيدن موجودات ديگر به او فرق دارد.
همچنين رسيدن هر موجودى، غير از رسيدن موجود ديگر است و نيز نتيجه حركت و راه و روش هر كدام از موجودات كه در معاد ظاهر مىگردد - نتيجه مخصوصى بوده و غير از نتيجه حركت و راه و روش موجود ديگرى است.
اگر به شما گفته شود: كه در فصل بهار، همه خاكها به حركت در مىآيند و نتايج حركتها درفصل تابستان ظاهر مىگردد، آيا شما از اين جمله، چنين مىفهميد كه همه حركتها نتيجه واحدى خواهد داد و نتيجهها يك نسق و يك نتيجه است؟! و اگر گفته شود: دانهها در اين فصل، حركت آغاز مىكنند و نتيجهها در فصل تابستان به ظهور مىرسد، آيا شما اين چنين برداشت مىكنيد كه نتيجهها در تابستان همه يكى خواهد بود؟
و اگر گفته شود: همه نطفهها در رحمها، حركتهاى خود را شروع مىكنند و بعد از مدتى نتيجهها ظاهر مىشود، آيا شما اين تصور را مىكنيد كه نتيجهها يكى خواهد بود؟ اگر گفته شود: همه موجودات، به سوى نقطهاى كه «معاد» ناميده مىشود حركت مىكنند و همه در آن روز، نتايج حركتها را خواهند يافت و همه به مبدأ متعال خواهند رسيد، آيا اين چنين خواهيد فهميد كه نتيجهها يكى بوده و همه، به يك نحو به معناى واحد به او خواهند رسيد؟!
خيلىها هستند كه متأسفانه وقتى چنين مىشنوند، آن چنان فكر مىكنند و سپس با تعجب مىپرسند: آيا همه موجودات، مانند انسان به او مىرسند و همه موجودات مانند انسان، نتيجه و جزاى اعمالشان را مىبينند و به بهشت و جهنم مىروند و آيا همه...؟!V}براى اطلاعات بيشتر ر.ك: شجاعى، محمد، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 53 - 69.{V
کد سوال : 528
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا جنّيان نيز در قيامت محشور مىشوند؟
پاسخ : آيات اعاده كل خلق - كه دلالت بر عود همه وجود و سير و حركت همه به سوى معاد و مبدأ متعال مىكند - شامل موجودات نامرئى(جن) هم مىشود؛ لكن علاوه بر اين آيات بعضى از آيات قرآنى بطور خاص، به حشر موجودات نامرئى(جن) اشاره مىكند:
A}(وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدْ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنْ الْإِنسِ و َقَالَ أَوْلِيَاؤُهُمْ مِنْ الْإِنسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا قَالَ النَّارُ مَثْوَاكُمْ خَالِدِينَ فِيهَا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ * وَكَذَلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ * يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِي و َيُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا شَهِدْنَا عَلَى أَنفُسِنَا و َغَرَّتْهُمْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا و َشَهِدُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كَانُوا كَافِرِينَ){A؛V}انعام (6)، آيات 128 - 130.{V
در اين آيات به حضور جن و انس در قيامت و مخاطبه و معاتبه حضرت حق با آنها و به گفتار آنها و به عذاب و آتش براى كفار آنها اشاره مىفرمايد و قسمت اول آيه دوم A}(يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِي وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا){A به اين حقيقت اشاره دارد كه رسولان و فرستادههاى الهى، آيات الهى را به جن و انس بيان كرده و آنان را از روز لقا و قيامت با خبر گردانيده و آنها را از لقاى آن روز ترسانيدهاند كه اگر براى آن روز آمادگى لازم را نداشته باشند، گرفتار عذاب خواهند بود.V}ر.ك: معاد بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 79 - 81.{V
کد سوال : 529
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : لطفا درباره مرگ و حقيقت آن، مرا راهنمايى كنيد.
پاسخ : قرآن كريم از مرگ با عنوان «توفّى» ياد كرده است.V}نساء (4)، آيه 97؛ انفال (8)، آيه 50؛ سجده (32)، آيه 11؛ اعراف (7)، آيه 37؛ غافر (40)، آيه 77؛ مائده (5)، آيه 117؛ نحل (16)، آيه 28، 23 و 70؛ يونس (10)، آيه 46 و 104؛ رعد (13)، آيه 40؛ زمر (39)، آيه 42؛ محمد(47)، آيه 27.{V اين واژه در لغت، به معناى گرفتن چيزى به طور تمام و كمال است: به عبارت ديگر در زبان عربى، هر گاه كسى چيزى را به كمال و تمام و بدون هيچ كم و كاستى دريافت كند، از اين كلمه استفاده مىشود.V}فرهنگ بزرگ جامع نوين، مجلد 2 (3 - 4) ص 1723؛ مفردات راغب، ذيل ماده «وفى».{V قرآن مىفرمايد:
A}(اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً){A؛V}زمر (39)، آيه 42.{V «خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مىستاند، و [ نيز] روحى را كه در [ موقع ]خوابش نمرده است مىگيرد. پس آن [ نفسى] كه مرگ را بر او واجب كرده، نگه مىدارد و آن ديگر [ نفسها] را تا هنگامى معين [ به سوى زندگى دنيا ]باز پس مىفرستد».
در اين آيه، هم از مرگ و هم از خواب - كه شباهتى به مرگ دارد - به «توفى» و سپس به «امساك» تعبير شده است؛ نه به «قبض». علاوه بر آنكه موت را وصفى براى روح شمرده است؛ يعنى، روح به وسيله موت، بدن مادى را ترك كرده و وفات مىكند. به بيان ديگر، آنچه از اين آيه و مشابه آن استفاده مىشود، آن است كه مرگ، تحويل گرفتن است؛ يعنى، آدمى هنگام مرگ با تمام شخصيتش - كه همان روح او است - در اختيار مأموران الهى قرار مىگيرد و آنان انسان را دريافت مىكنند.
بنابراين: اولا، مرگ از ديدگاه اسلام، نيستى و نابودى نيست؛ بلكه انتقال از عالمى به عالم ديگر بوده و در حقيقت روز مرگ، روز بازگشت به خدا و سوق به سوى او است. V}؛A}(كلا اذا بلغت التراقى و قيل من راق و ظن انه الفراق و التقت الساق بالساق الى ربك يومئذ المساق){A؛ «نه چنين است» كه او پندارد؛ زيرا] آن گه كه جان ميان گلوگاهش مىرسد و گفته مىشود: «چارهساز كيست؟» و داند كه همان [ زمان ]فراق است و [ محتضر را ] ساق به ساق ديگر در پيچد. آن روز است كه به سوى پروردگارت سوق دادن باشد.» قيامت (75)، آيات 26 و 30.{V
ثانياً، از آن جايى كه روح از عالم مجردات بوده و از موطن اصلى خود، به نظام مادى و دنياى خاكى هبوط كرده است، با مرگ، به سوى عالمى كه از سنخ عالم روح و موطن اصلىاش است، قدمى بزرگ برمىدارد. به بيان دقيقتر، انسان ممزوج از يك اصل و يك فرع است. اصل، «روح» و فرع، «بدن» آدمى است. روح كه حقيقت اصلى انسان است، از عالم مجردات بوده وبه عالم مادى هبوط كرده است؛ اما بدن خاكى از عالم طبيعت و ماده بوده و با حقيقت روح - كه از عالم مجردات است - بيگانه مىباشد. از آن جايى كه انسان از ابتداى خلقتش روى زمين به سوى خداوند در حركت است، V}؛A}(يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه){A؛ «اى انسان! حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد.»، انشقاق (84)، آيه 6.{V با «مرگ» سرفصل خاصى از اين حركت را در سير به سوى خداوند، شروع مىكند و بر اساس آن، تفريق و جدايى ميان روح مجرد و بدن خاكى مىافتد و با مرگ، روح به منزلى از منزلهايى كه در مسير حركتش به سوى موطن اصلى و اولى خود وجود دارد، بر مىگردد. امام صادق(ع) اين حقيقت را چنين توضيح مىدهد:
«... و به اين ترتيب انسان از دو شأن دنيا و آخرت خلق شده است. هنگامى كه خداوند اين دو شأن را باهم گرد آورد، حيات انسان در زمين مستقر مىشود؛ زيرا حيات از شأن آسمان به شأن دنيا نزول كرده است و هنگامى كه خداوند ميان آن دو شأن مفارقت ايجاد كند، آن مفارقت، «مرگ» است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت. بنابراين حيات در زمين و مرگ در آسمان است و اين بدين جهت است كه در هنگام مرگ، ميان روح و جسد [ مادى]، تفرقه ايجاد مىشود؛ روح به قدس اولى بازگردانده مىشود و جسد در همان زمين باقى مىماند؛ زيرا كه از شأن دنيا است».V}مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 6، ص 117، ح 4.{V
بنابراين، مرگ «بازگشت فرع به اصل و سرآغاز صعود و عروج روح است؛ نه انهدام، نابودى و نيستى».
P}آنكه مردن پيش چشمش «تهلكه» است {E}امر «لا تلقوا» بگيرد او به دست{P
P}و آنكه مردن پيش او شد فتح باب {E}«سارعوا» آيد مر او را در خطاب{P
P}الحذر! اى مرگ بينان بارعوا {E}العجل! اى حشر بينان سارعوا{P
P}الصلا! اى لطف بينان افرحوا {E}البلا! اى قهربينان اترحوا{P
P}هر كه يوسف ديد جان كردش فدى {E}هر كه گرگش ديد برگشت از هدى{P
V}مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 3434 - 3438.{V
کد سوال : 530
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مرگ طبيعى و ارادى را بيان فرماييد؟
پاسخ : مرگ به دو نوع طبيعى و ارادى تقسيم مىشود. «مرگ طبيعى» همان تحوّل از نقصان به خروج، توجّه هر سافل به عالى و رجوع هر چيزى به اصل خودش است.
بر اساس اين تقسيم و اين تعريف از مرگ طبيعى، مرگ براى تمام موجودات حتى ملائكه نيز رخ خواهد داد؛ چرا كه همه موجودات، نشانههاى خداوند متعال بوده و همه آنها بر اساس عموميت و كليت اصل بازگشت به سوى خدا، در حال سير و حركت به سوى او هستندو از اين رو، با مرگ سرفصلى از اين مسير را طى مىكنند:
آيه ذيل به خوبى به اين نوع مرگ اشاره دارد:
A}(كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثم إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ){A؛V}آل عمران (2)، آيه 185، انبياء (21)، آيه 35؛ عنبكوت (29)، آيه 57.{V
«هر نفسى چشنده مرگ است، آن گاه به سوى ما باز گردانيده خواهد شد»،
P}آب از بالا به پستى در رود {E}آنگه از پستى به بالا بر رود{P
P}گندم از بالا به زير خاك شد {E}بعد از آن خوشه و چالاك شد{P
P}دانه هر ميوه آمد در زمين {E}بعد از آن سرها برآورد از دفين{P
P}اصل نعمتها زگردون تا به خاك {E}زير آمد شد غذاى جانِ پاك{P
P}از تواضع چون زگردون شد به زير {E}گشت جزو آدمى حىّ دلير{P
P}پس صفات آدمى شد آن جماد {E}بر فراز عرش پرّان گشت شاد{P
P}كز جهان زنده ز اول آمديم {E}باز از پستى سوى بالا شديم{P
P}جمله اجزا در تحرك و در سكون {E}ناطقان «كانا اليه راجعون»{P
P}ذكر و تسبيحات اجزاى نهان {E}غلغلى افكند اندر آسمان{P
V}مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 464 - 457.{V
«مرگ ارادى»، تنها و فقط مخصوص انسان بوده و مقصود از آن، عروج روح به باطن و بواطن عوالم برتر، در همين دنيا است. كسانى كه از اوصاف، اخلاق، عقايد و افكار پليد رهيده؛ از رنگها، هيئتها و تعلّقات مادى و دانى، خود را تطهير كرده؛ از مخلوق به خالق رو نموده؛ فانى وجه حضرت حق گشته و به اين حقيقت لطيف و عميق رسيدهاند كه چيزى در دنيا جز ذات اقدس اله حقيقت ندارد، در همين دنيا از برزخ و برزخها گذشته و هم اكنون به جهت برخوردارى از حيات، علم و اراده بالاتر، عالم برزخ اهل برزخ و حالات آنان را شاهداند؛ بلكه با مجاهداتى كه دارند و با عشق و انجذابى كه به لقاى وجه كريم حضرت حق دارند، از همه عوالم گذشته و همه حجابها را كنار زدهاند و به عز قدس رسيده و فانى در حق شدهاند.
و بعد از فنا، باقى به بقاى حق مىشوند و به آنچه اندر وهم نيايد، نايل مىشوند. در واقع مراتب و مراحلى كه براى عامه مردم با مرگ طبيعى پيش مىآيد، براى اينان قبل از مرگ طبيعى با مرگ ارادى - كه مرگ قبل از مرگ مىباشد - پيش آمده است. آيات ذيل به خوبى بيانگر مرگ ارادى و اختيارى است:
A}(أَلْهكُمْ التَّكَاثُرُ، حَتَّى زُرْتُمْ الْمَقَابِرَ، كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَونَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَونَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ، ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنْ النَّعِيمِ){A؛V}تكاثر (102)، آيات 8 - 1.{V «تفاخر به بيشتر داشتن،شما را غافل داشت تا كارتان و [ پايتان] به گورستان رسيد. نه چنين است، زودا كه بدانيد. باز هم نه چنين است، زودا كه بدانيد هرگز چنين نيست، اگر علماليقين داشتيد! به يقين دوزخ را مىبينيد سپس آن را قطعاً به عيناليقين در مىيابيد، سپس در همان روز است كه از نعمت [ روى زمين ]پرسيده خواهيد شد».
از آيه 6 و 7 اين سوره، به روشنى استنباط مىشود كه انسان در زندگى دنيايى مىتواند حجابها را كنار زده و از آنها گذر كند و حقايق اخروى را بيابد. اين دريافت همان شهود، احاطه خاص و علم و ادراك برتر و همان «علماليقين» است كه قبل از مشاهده عينى برزخ (عيناليقين)، براى انسانهاىِ كامل، رخ خواهد داد.