کد سوال : 50394
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : منشأ مشروعيت حكومت اسلامى از نظر و چيست ؟
پاسخ : از نظر عموم فقها و پياده نمودن احكام اسلام در عصر غيبت كبرى در صورت وجود شرايط لازم ضرورى است و پياده شدن همهء احكام الهى اعم از عبادى , سياسى و اجتماعى از قبيل اجراى حدود و قصاص وجلوگيرى از هرج و مرج و حراست از مرزهاى كشور اسلامى بدون تشكيل حكومت اسلامى مقدور نمى باشد.حكومت رئيس و رهبر لازم دارد, و چون حكومت اسلامى است , همه كس نمى تواند در رأس آن قرار گيرد, بلكه بايد كسى حكومت را اداره كند كه علاوه بر داشتن شرايط رهبرى جامعه , عميقاً آشنا با مسايل اسلامى باشد و آن عبارت از فقيه جامع الشرايط مى باشد. از سوى ديگر همهء افراد جامعه از نظر برخوردارى از آزادى مساوى هستند وهيچ كس حق ولايت و سرپرستى و حكومت بر ديگرى را ندارد. لذا منشأ مشروعيت و ولايت فقيه مورد بحث وگفتگو قرار مى گيرد. در اين باره ديدگاه هاى و مطرح مى شود. به عبارت ديگر: تنها گروهى كه شايستگى تشكيل حكومت و سامان دهى امور مسلمانان را دارند, فقيهانِ داراى شرايط هستند, ولى در اين كه فقها چگونه به اين منصب مى رسند و در اين جايگاه قرار مى گيرند اختلاف نظر وجوددارد كه مجموعاً سه ديدگاه وجود دارد: 1 ولايت انتصابى فقيهان : فقهاى داراى شرايط, به گونهء عام از طرف امامان معصوم : به ولايت گمارده شده اند. هر فقيه جامع الشرايط, اينولايت را دارد, ولى انتخاب يك فقيه از ميان فقهاى داراى شرايط, و از قوه به فعل درآوردن حكومت وى , بستگى به رأى مردم دارد. گزينش و انتخاب مردم , به منزلهء پذيرش ولايت و حاكميّت فقيه است . پس از انتخاب فقيه , حكومت وى جامه ءعمل مى پوشد. در حقيقت ولايت فقيه دو بُعد دارد: يكى مشروعيت كه با نصب از طرف اما معصوم : تأمين شده است ; ديگرى مقبوليت كه با پذيرش مردم صورتمى گيرد. بدون پذيرش مردم سرپرستى وى جامهء عمل نمى پوشد.2 ولايت انتخابى : بنابر اين ديدگاه هيچ يك از فقها از سوى ائمه : به ولايت منصوب نشده اند. آن چه درروايات آمده , تنها بيان ويژگى ها و شرايط لازم براى حاكم اسلامى است .معيار انتخاب مردم خواهد بود. مردموقتى فقيه داراى شرايط را برگزيدند, ولايت و حكومت وى مشروعيت مى يابد. به عبارت ديگر: همين كه فقيهى ويژگى ها را داشت , تنها با تكيه بر اين ه انمى تواند بر مردم حكومت كند. آن چه مهم و كليدى است , رأى مردم است . هرگاه آنان از بين دارندگان شرايط, يكى را برگزيدند, حكومت مى يابد و همين براى شروع بودن و نفوذ كلمهء او بسنده است (انتصاب به معناى شأنيت و مشروط به انتخاب ).3 انتصابى و ولايت بالفعل : فقيهان داراى شرايط, از سوى امامان : به ولايت و سرپرستى مردم گمارده شده اند (انتصابى ) و منصوب شدن تمامى آنان به سرپرستى امت فعلى است . رأى مردم نه در مشروعيت آن اثر دارد ونه در مقبوليت و كارآمدى آن . همهء فقيهان ولايت بالعفل دارند, ولى هر گاه يكى از آنان حكومت را در دست گرفت ,ديگران حق سرپيچى از فرمان وى و ناسازگارى با وى را ندارند. بر اساس اين نظر مردم در پذيرش و كارآمدى ولايت نقشى ندارند و تنها بايد مراقب دستگاه اجرايى باشند و به نصيحت و خير خواهى مردم بپردازند (انتصاب مطلق ).()البته اين نظرها دربارهء ولايت فقيه است و در مورد حكومت و ولايت ائمه اطهار: همه متفقند كه آنان (پـاورقى 1.عبداللّه جوادى آملى , ولايت فقيه ـ ولايت فقاهت و عدالت , ص 389 محمد هادى معرفت , ولايت فقيه , ص 57و 91 مجله حوزه , شماره 85ـ 86ص 109ـ 110منصوب از طرف خداوند هستند. درباره ولايت فقيه هم اكثر فقيهانى كه اين بحث را مطرح كرده اند, نظريهء اول (انتصابى ) را پذيرفته اند.
کد سوال : 50395
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : در جايى گفته شده : قرآن بر قلب پيامبر نازل شد. در جاى ديگر گفته شد: بر قلب فاطمه نازل شد. چگونه قرآن بر قلب دو شخص نازل مى شود؟
پاسخ : اين كه قرآن بر قلب پيامبر6نازل شده , جاى بحث ندارد و مطلب صحيحى است . در سورهء بقره آمده است : . و در سورهء شعرا فرمود: . اما در جايى نيامده كه قرآن بر حضرت فاطمهء زهرا3نازل شده است . بنابراين قسمت دوم فرمايش شما صحيح نيست . مطالبى غير از قرآن بر فاطمهء زهرا3الهام شده كه در صحيفه اى به نام صحيفهء فاطمهء زهرا3جمع آورى شده و معروف شده به , ولى غير از قرآن است .پـاورقى 6.مرتضى مطهرى , شرح مبسوط منظومه , ج 2 ص 133 با تلخيص و اضافات .
کد سوال : 50396
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : فرق وجود مطلق با مطلق وجود چيست ؟
پاسخ : مطلق وجود يا مطلق واقعيت , در نقطهء مقابل عدم قرار دارد و به اصطلاح نقيض عدم است و شامل همهء واقعيت ها و وجودها مى شود; از ذات مقدس الهى گرفته تا واقعيت هاى مجرّد ومادى و هم چنين از جواهر تا أعراض و از ذوات تا حالات .در باب حقيقت وجود, نه مفهوم وجود, وجود مطلق در مقابل وجود مقيد است . وجود مطلق يعنى وجودى كه در متن واقع وسعت دارد و وجود مقيّد يعنى وجودى كه در متن واقع محدوديت دارد.مثلاً وجود خداوند را كه ماهيتى ندارد, يعنى حدّى ندارد, وجود مطلق مى گويند, ولى وجود انسان داراى حدّ و مرز و قيودى است , چون محدود به زمان و مكان و به علت خودش و به شرطهاى ديگر است و اگر شايط و حدود نباشد, نيست . بنابراين وجود مطلق به اين معنا فقط ذات واجب الوجود (خداوند) است , و غير از اين , مصداق ديگرى ندارد; يعنى يك هستى مطلوب و بدون قيد وشرط, بيش نداريم . گاهى وجود مطلق گفته مى شود و منظور وجود لاشرط يعنى وجودى كه هيچ شرطى ندارد, حتى قيد اطلاق را ندارد, يعنى وجود تنها و بدون قيد. اين وجود, مطلق است ; يعنى قيدى ندارد, حتى قيد اطلاق را ندارد. اگر وجود مطلق به اين معنا باشد, يعنى به معناى وجود بدون قيدى باشد, شامل همهء وجودها خواهد شد و ديگر منحصر به ذات وجود الوجود (خدا) نخواهدبود. شامل وجود غير محدودو وجود محدود خواهد شد. اين وجود مطلق را مى نامند. شايان ذكر است وجود مطلق به اين معنا در بحث مفاهيم داخل است , نه در بحث حقيقت وجود, ولى وجود مطلق به معناى اول در بحث حقيقت وجود بود,(6) و اين معنا (وجود مطلق ) با يكى خواهد شد.
کد سوال : 50397
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : سلام كردن مرد جوان به زنِ جوانِ نامحرم و يا زن جوان به مرد جوان نامحرم چه حكمى دارد؟ اگر حديثى در اين مورد وارد شده است , مرقوم بفرماييد.
پاسخ : سلام كردن مردان جوان به زنان جوان و بالعكس كراهت دارد, ولى اگر مفسده اى داشته باشد, جايز نيست .امام صادق 7فرمود: .(1)در وسائل الشيعه , باب 131از ابواب مقدمات نكاح , روايتى دربارهء كراهت سلام به زن اجنبيه آورده شده است :امام صادق 7فرمود: بمانند. عجز و جياى آنان را با سكوت مخفى كنيد و آنان را در خانه ها نگه داريد تا از دستبرد ديگران محفوظ بمانند>.(2)باز امام صادق 7فرمود: .(3)مرحوم صاحب وسائل فرمود: سلام كردن به زنان جوان كراهت شديده دارد.(5)از طرفى رواياتى داريم كه خارج شدن زنان از خانه و اختلاط آنان با مردان در صورتى كه مفسده اى نداشته باشد, كراهت دارد و اگر مفسده داشته باشد, حرام است .(پـاورقى 1.محمدى رى شهرى , ميزان الحكمة, عنوان 1890 به نقل از بحار الانوار, ج 40 ص 335پاورقي 2 . همانپاورقي 3 . همانپاورقي 4 . همانپـاورقى 5.وسائل الشيعه ,ج 14 ص 173
کد سوال : 50398
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : دليل فقهى و علمى حرمت ازدواج با محارم چيست ؟
پاسخ : ازدواج با مادر و خواهر در ميان همهء اقوام و ملل , ممنوع و از تنفر خاصى برخوردار است , حتى مجوسى ها كه در منابع اصلى خود, قائل به جواز اين گونه ازدواج ها بوده اند, امروز آن را انكار مى كنند, گرچه بعضى كوشش دارند كه اين موضوع را ناشى از يك عادت و رسم كهن بدانند, ولى مى دانيم عموميت يك قانون در ميان تمام افراد بشر در قرون و اعصار طولانى , معمولاًحكايت از فطرى بودن آن مى كند و سم و عادت نمى تواند عمومى و دائمى باشد.اين مسئله حتى در اقوام عقب افتاده و شبه وحشى چنين است . و به رغم اين كه مسائل اخلاقى و قوانينى براى روابط زناشويى ندارند, اما از روابط جنسى ميان نزديكان خوددارى و امتناع مى كنند, مانند بوميان استراليا كه هيچ قانونى بين آنان حكم فرما نيست و بيابانگرد هستند و از گياهان و شكار جانواران تغذيه مى كندن , كه چنين هستند. در زمان ساسانى از ازدواج با خواهر و با زن پدر به جهت اين كه حافظ و نگهدار خون و ميراث شاهنشانى باشند, رواج داشته است . آنان بنابر تعليم اوستا ازدواج برادر و خواهر را موجب جلب روشنايى ايزدى در خاندان مى دانسته اند. در كتاب هاى فقهى مانند شرح لمعه و راض درباب ميراث , به ازدواج مجوس با مادر و خواهر و دختر اشاره شده است .دو خواهر خود را در عقد ازدواج داشت و بهرام چوبين نيز با خواهر خود ازدواج كرد, ولى زرتشتيان امروز اين گونه ازدواج ها را به مزدكيان نسبت مى دهند و مدعى هستند كه به غلط به زرتشتيان نسبت داده مى شود.(1)در مذهب يهود, ازدواج با محارم مانند مادر, دختر, زن پدر, خواهر, نوهء خواهر, عمه , برادرزاده , خواهر زاده , خالهء زن و... منع شده است . مسيحيان كاتوليك و پروتستان نيز تابع تورات مى باشند و ازدواج با محارم را جايز نمى دانند. و ارتدكس ها از ازدواج تا هفت نسب پدرى و مادرى پرهيز مى كنند.(2) در اسلام در آيهء 27سوره ء نساء ميفرمايد: .گذشته از اين ها ازدواج هاى فاميلى خطرات فراوانى دارد; يعنى بيمارى نهفته وراثتى را آشكار و تشديد مى كند. حتى بعضى گذشته از محارم , ازدواج با اقوام نسبتاً دور مانند عموزاده ها را بايكديگر خوب نمى دانند و معتقدند خطرات بيماى هاى ارثى را تشديد مى نمايد, ولى اين مسئله اگر در خويشاوندانِ دور مشكلى ايجاد نكند, در خويشان نزديك كه هم خونى شديدتر است , مسلّماًتوليد اشكال خواهد كرد.(3)در بيشتر ممالكِ متمدن جهان نيز از ازدواج هاى فاميلى پرهيز مى كنند. چنان كه آمار كشورهاى آلمان , فرانسه و انگلستان نشان مى دهد كه ازدواج هاى فاميلى كاسته شده است .(4) علت و حكمت ديگرى كه براى اين مسئله مى توان مطرح كرد, اين است كه ميان محارم جاذبه و كشش جنسى معمولاً وجود ندارد, زيرا محارم غالباً با هم بزرگ مى شوند و براى يكديگر عادى و معمولى هستند, و مى دانيم كه جاذبهء جنسى , شرط استحكام پيوند زناشويى است . نكتهء آخرى كه بايد مورد توجه واقع شود, اين است كه : مادر, خواهر و ديگر محارم انسان از حرمت و احترام ويژه اى برخوردار هستند و اگر ازدواج با آنان جائز و مرسوم بود, آن حرمت ها شكسته مى شد. لذا براى حفظ قداست و حرمت , ازدواج با آنان تحريم شده است .(پـاورقى 1.دكتر صفدر صانعى , بهداشت ازدواج , ص 27(پـاورقى 2.همان .(پـاورقى 3.تفسير نمئونه , ج 3 ص 328(پـاورقى 4.دكتر صفدر صانعى , ازدواج در اسلام , ص 33
کد سوال : 50399
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اختلافاتى كه در بين مفسران در تفسير آيه هاى قرآن است , چگونه توجيه مى شود؟
پاسخ : اختلافاتى كه در تفسير قرآن بين مفسران هست , چند عامل دارد:1 اختلاف سليقهء مفسران در طرح و نحوهء تفسير قرآن , مثلاً يك مفسر, آيات را با آيات همگون مقايسه مى كند و به اصطلاح تفسير آيه به آيه مى كند. ديگرى آيات را به كمك روايات تفسيرمى كند. يك مفسر آيات را از ديدگاه تاريخى بررسى ميكند. ديگرى از ديدگاه عقلى و فلسفى . مفسر بعدى از ديدگاه طبيعت . 2 اختلاف سطح علمى مفسران : بديهى است همهء مسفران در دانش و علم مساوى نيستند. 3 اختلاف در فهم و در برداشت از آيات قرآن نيز يكى از عوامل اختلاف مفسران است .4 گذشت زمان و پيشرفت در علوم مختلف , يكى از عوامل مهم اختلاف مفسران است .5 اختلاف در مسلك و عقايد نيز يكى از عوامل مهم اختلاف مفسران است .براى توضيح بيشتر و واضح تر و مقدمهء تفسير الميزان را نقل مى كنيم : بايد دانست كه علم (يعنى بيان معنى آيات قرآن مجيد و كشف مقصود و مضمون آن ها) از قديم ترين اشتغالات علمى جامعهء اسلامى است , و در حقيقت اين بحث و گفت گو در پيرامون مفاد آيات كه تفسير نام دارد, از همان زمان نزول قرآن آغاز شده است , همان طور كه از آيهء شريفهء ذيل استفاده مى شود: .(1)طبقهء اول از مفسرين اسلام را عده اى از ياران و صحابهء پيغمبر6تشكيل مى دادند; البته منظور غير از على بن ابيطالب و ساير امامان : است , زيرا آن ها موقعيت ديگرى دارند كه به زودى دربارهء آن بحث خواهيم كرد, مانند: ابن عباس و عبداللّه عمر و و امثال آن ها... ولى بايد متوجه بود كه تفسير در آن هنگام , صورت بسيار ساده اى داشت , و از حدود بحث در قسمت هاى ادبى ,و شأن نزول آيات , و گاهى استدلال به آيه اى براى فهم مضمون آيهء ديگر, و بالاخره مختصرى از تفسير به كمك روايات , يعنى روايت هايى كه از پيغمبر6دربارهء قسمت هاى تاريخى قرآن وتوحيد و معاد نقل شده بود, تجاوز نمى كرد. اين وضع در ميان مفسرين تابعين (2) مانند: و و و و و امثال آن ها, بلكه تا آخر قرن دوم هجرى نيز ادامه داشت ; يعنى آن ها نيز همان روش صحابه را در تفسير دنبال كردند, منتها دايرهء تفسير به روايت راتوسعه دادند, ولى ضمناً روايات مجعوله اى كه بوسيلهء يهوديان و غير آن ها جعل شده بود, در ميان روايات آن ها ديده مى شد, كه طبعاًدر قسمت هاى مختلفى از تفسير مانند: قسمت هاى مربوط به پيدايش آسمان و زمين و درياها, و بهشت معروف شداد, و لغزشهاى پيغمبران و تحريف قرآن و مشابه اين ها درج گرديد, اگر چه درتفسيرهاى صحابه نيز اين گونه اخبار كم و بيش يافت مى شد. در هر حال , چيزى نگذشت كه دامنهء فتوحات اسلامى وسعت يافت . مسلمانان با فِرَق مختلفه و دانشمندان مذاهب تماس پيدا كردند و طبعاً بحث هاى مربوط به عقائد مذهبى (بحث هاى كلامى )در ميان آن ها شايع شد.از طرفى , فلسفهء يونان كه در اواخر قرن اول و دورهء امويان و بعداً در عهد خلفاى عباسى , به عربى ترجمه شده بود, دامنه بحث هاى عقلى و فلسفى را وسعت داد.و از طرف ديگر, مقارن همين زمان تصوف رائج شد و جمعى به فكر افتادند كه به اصطلاح بحث هاى لفظى را كنار انداخته و حقايق دينى را از راه رياضت به دست آورند. در اين بين , جمع ديگرى يعنى محدثين و اخباريين بر اين عقيده باقيماندند كه معارف دينى را فقط از راه جمود بر ظواهر تحصيل كنند و هيچگونه بحثى جز از جنبه هاى ادبى الفاظ, در ميان نياورند.اين جهات چهارگاه , دست در دست هم كرد, و چنان طوفان شديدى از اختلافات مذهبى , و بدنبال آن اختلاف در روش تفسيرى , بر پا ساخت كه تقريباً حد مشتركى در ميان مسلمين جز دوجملهء و محمد6رسول اللّه > باقى نماند و در هر چيز حتى در معنى اسماء و صفات و افعال خداوند و آسمان ها و زمين و موجودات آن ها, و هم چنين مسائل قضا و قدر, جبر وتفويض و ثواب و عِقاب و مرگ و برزخ و حشر و بهشت و دوزخ , خلاصه آن چه كوچك ترين تماسى با عقائد و معارف دينى داشت , اختلاف كردند!به همين دليل , طرز بحثهاى آن ها دربارهء معانى آيات قرآن با يكديگر مختلف شد اما همگى در اين نكته با هم شريك بودند كه هر يك در حفظ اصول عقائدِ مسلكى خود اصرار تمامى داشتند,به اين ترتيب كه : در تفسيرهاى خود تنهابه نقل روايات و هم چنين اقوال صحابه و تابعين قناعت مى كردند و به سرعت هر چه تمامتر در دنبال آن ها مى شتافتند و در هر آيه كه قول و روايت روشنى نبود, توقف مى كردند و عمل خود را به اين آيه توجيه مى نمودند: .(3) بااين كه در اين طرز تفكر كاملاً اشتباه كرده بودند, زيرا خداوند هرگز در قرآن دليل روشن عقل را ابطالنكرده بود, و اساساً چطور چنين چيزى ممكن است ؟ مگر حقانيت قرآن با همين دليل عقل ثابت نشده است ؟ از طرفى خداوند, آراى صحابه و تابعين را با آن همه اختلافات فاحش , درك قرار نداده و مردم را مجبور به تسليم بلا شرط, در برابر تناقضات ايشان نكرده بود. برعكس مردم را دستور به تدبر در آيات قرآن داده , تا بوسيله آن ها هر گونه اختلاف را برطرف سازند.اصولاً خداوند قرآن را و قرار دادهاست . مگر نور از چيز روشنى مى گيرد؟ و يا موضوعى كه خود اساس هدايت است , نيازمند به راهنمايى ديگرى است ؟ چگونه ممكن است قرآنى كه دربارهء آن فرموده : محتاج به بيان غير خود باشد؟!اما متمكمين , يعنى بحث كنندگان در عقائد مذهبى , آن ها هم سعى كردند آيات را بر طبق اصول مذهب خود تفسير كنند; يعنى آن چه را موافق ديدند, گرفته و باقى را به صورتى كه مذهب آن هااجازه مى داد تأويل نمودند! فعلاً كارى نداريم كه آيا اين اختلافات در عقايد مذهبى معلول بحث هاى علمى بود يا ناشى از تقليد كوركورانه و تعصب هاى خشك قومى : مقصود اين است كه در هر حال اين روش تفسيرى رانمى توان ناميد, بلكه بهتر اين است آن را بناميم , زيرا ميان اين دو جمله تفاوت بسيار است كه بگوييم و يا , چون درصورت اول بايد تمام مطالب جز بديهيات را فراموش كنيم و ببينيم از قرآن چه مى فهميم , ولى در صورت دوم بايد يك سلسله مطالب غير بديهى (نظرى ) را اساس و شالوده قرار داده و قرآن را برطبق آن ها معنى كنيم . مسلم است اين عمل بحث از معانى واقعى قرآن نخواهد بود!اما فلاسفه , آن ها نيز به همان سرنوشت خطرناك متكلمين مبتلا شدند و به جاى تفسير در گرداب تطبيق افتادند و در نتيجه آن چه با مسلمات بحث هاى فلسفى آن ها, يعنى فلسفه به معنى اعم از,رياضيات و طبيعيات گرفته تا الهيات و حكمت عملى (4) سازش نداشت , تأويل كردند, مخصوصاً مناييها(5) كه بسيارى از آيات وارده دربارهء حقايق ماوراى طبيعت و آيات خلقت و پيدايش آسمان و زمين و آيات مربوط به برزخ و معاد و حتى آن چه با فرضيات بحث هاى طبيعى آنان در باب نظام و تعداد افلاك و عناصر اربعه , تطبيق نمى كرد, تأويل كردند, با اين كه اعتراف داشتند آن هافرضياتى بيش نيست و هيچ گونه دليل قاطعى بر آن وجود ندارد!اما متصوفه , آن ها نيز چون مدعى بودند كه مشغول به سير در باطن خلقتند و توجهشان به آيات انفسى است , نه آفاقى , تنها به تأويلات آيات اكتفا كرده و ظواهر آن ها را كنار انداختند و همين امرديگر آن را نيز در موضوع تأويل جسور ساخت و كار به جايى رسيد كه يك سلسله مطالب شعرى و دور از منطق به هم ميبافتند و از هر چيز براى هر چيز استدلال مى كردند, تا آن جا كه قرآن را به حساب ابجد و تشكيل زبر و بينات (6) و حروف نورانى و ظلمانى تفسير كردند!در صورتى كه مسلم است قرآن براى راهنمايى دستهء خاصى مانند متصوفه و يا طرفداران علم اعداد و اوفاق و حروف (7) نازل نشده بود تا مطابق اصطلاح آن ها سخن بگويد.هم چنين معارف قرآن روى پايه حساب ابجد كه منجمين آن را بعد از ترجمهء نجوم از يونانى به زبان عربى اختراع كردند; يعنى مدت ها بعد از نزول قرآن , بنا نشده بود.آرى آن را بايد اعتراف كرد كه طبق روايات معصومين : قرآن ظاهر و باطنى , و باطن آن هم باطنى تا هفت يا هفتاد مرتبه دارد, ولى نبايد فراموش كرد كه ايشان ظاهر و باطن را هر دو, معتبردانستند و همان طور كه به تأويل آن اهميت مى دادند, ظاهر آن را هم لازم به توجه كامل ميدانستند و ما به خواست خدا, در اوائل سورهء آل عمران خواهيم گفت كه تأويل به اين معنى كه امر و زرائح شده , يعنى مخالف ظاهر لفظ, اصطلاحى است كه بعداً حادث گرديده و مقصود از تأويل در آيات قرآن اين نيست و اساساً از سنخ معانى و مفهوم كلام نمى باشد.در دوره هاى اخير مسلك تازه اى در تفسير بر مسلك هاى سابق افزوده شد و آن اين كه معنى از كسانى (8) كه در زمرهء مسلمانند, بر اثر سر و كار داشتن با مطالعات علوم طبيعى كه بر اساس حس و تجربه بنا شده و علوم اجتماعى كه متكى به آرمانهاى حسى است , تمايل به مذهب فلاسفهء حسى اروپا و يا مسلك كسانى است كه مى گويند ارزش ادراكات انسانى فقط تا حدودى است كه احتياجات زندگى به حكم جبر تعيين مى كند. روى اين زمينه , گفتند: حقايق دينى نمى تواند با اصول علمى (اصولى كه همهء موجودات را مادى يا از خواص ماده مى داند) مخالفت داشته باشد وبنابراين چنانچه در مطالب دينى , موضوعاتى بر خلاف علوم ديده شود, مانند عرش و كرسى و لوح و قلم , حتماً بايد از طريق قوانين مادى توجيه شود. هم چنين آنچه اديان به آن اتكا دارند, مانند:وحى و ملك و نبوت و رسالت و امامت و شيطان و امثال اين ها, يك سلسله امور روحى است و روح هم به نوبهء خود مادى و از خواص ماده مى باشد. نبوت هم يك نوع نبوغ اجتماعى خاصى است كه بر قوانين و افكار اصلاحى افراد مخصوصى بنا شده و اجتماعات بشرى را به سوى اجتماع مترقى صالحى دعوت مى كند!اين ها اضافه مى كند كه : چون مداخلات ناروايى در روايات شده , قابل اعتماد نيستند. هم چنين براى تفسير آيات قرآن نمى توان از آرا و عقائد گذشتگان كه متكى به اصول استدلالات عقلى بوده , استفاده كرد, زيرا علم به اتكاى حس و تجربه اين روش را ابطال كرده است .بنابراين بايد تفسير قرآن را از خود قرآن استفاده كرد, مگر در مواردى كه اصول علمى مطلبى را اثبات نموده است . اين بود خلاصهء سخنان آنان و اصولى كه آن ها را به اين سبك وادرا ساخته است . ما فعلاً كاى به آن اصول علمى و فلسفى كه اساس كار خود قرار داده اند. تنها بحث ما با آن ها در اين قسمت است كه همان ايرادى را كه بر مفسرين گذشته مى گيرند, عيناً بر خود آن ها واردمى باشد. روشنتر بگوييم : اينها مى گويند مفسرين سابق كارشان تطبيق بوده , نه تفسير, و حق تفسير اين است كه : قرآن به وسيلهء قرآن تفسير شود.اگر چنين است , پس چرا نظريات علمى را مسلّم شناخته و شالودهء بحث هاى تفسيرى خود قرار داده اند و عدول از آن ها را ابداً جايز نمى شمرند؟ بنابراين بايد تصديق كرد كه آن ها نيز عملاً نقاطضعف پيش نياز را اصلاح نكرده اند, بلكه نقاط ديگريهم به آن افزوده اند. خلاصه وقتى درست دقت مى كنيم مى بينيم تمام اين روش هاى تفسيرى در اين نقيصه بزرگ مشتركند كه نتايج بحث هاى علمى و يا فلسفى و غير آن را از خارج گرفته و بر مضمون آيات تحميل مى كنند و لذا تفسير آن ها سر از تطبيق بيرون آورده است و روى همين جهت بسيارى از حقايق قرآن را مجاز جلوه داده و آيات را تاويل كرده اند.لازمهء اين طرز تفسيرها, همان طور كه سابقاً هم اشاره شد, اين است كه : قرآنى كه خود را هدى للعالمين (وسيلهء راهنمايى جهانيان ) و نور مبين (روشنى نمايان ) و تبيان كل شىء (بيان هر چيز)معرفى مى كند, از جاى ديگرى روشنى بگيرد و وسيلهء هدايتى از خارج نخواهد, و بالاخره محتاج به بيان چيز ديگر باشد. راستى اين چيست و تا چه اندازه ارزش دارد و اگر اختلافى در آن واقع شد ـ كه شديداً هم واقع شده چه بايد كرد؟ در هر صورت , اين اختلافاتى كه ميان مفسرين واقع شده , به طور مسلم ناشى از اختلاف در معنى كلمات و جمله بندى ها از نظر ادبى نيست , زيرا: قرآن به زبان عربى فصيح و روشن نازل شده وهيچ فرد عربى كه آشنا به اين زبان باشد, از فهم معانى آن عاجز نيست .هم چنين در ميان تمام آيات قرآن كه بالغ بر چند هزار است , يك آيه ولو به عنوان نمئونه , كه ذاتاً ابهام و پيچيدگى داشته باشد و انسان در فهم معنى آن متحير ماند, يافت نمى شود. چرا اين طورنباشد؟ با اين كه قرآن در نهايت فصاحت است و يكى از شرايط فصاحت اين است كه از ابهام و پيچيدگى خالى باشد. حتى آيات معدودى كه جزء منسوخات و متشابهات شمرده مى شود, نيز ذاتاًمعنى آن روشن و واضح است .بنابراين تمام اختلافات در مصاديق و مواردى است كه مضمون آيات بر آن ها تطبيق مى گردد.(پـاورقى 3.افرادى كه در علم ثابت قدمند مى گويند به همهء حقايق جاجمالاًج ايمان آورديم . همه از طرف خدا است .(پـاورقى 4.علم اخلاق .(پـاورقى 5.پيروان ارسطو (معلم اول ) كه در پى بردن به حقائق , اتكائشان به استدلال است .(پـاورقى 6.هرگاه حرف را همان طور كه تلفظ مى شود, در نظر بگيريم , مانند حرف كاف كه خوانده مى شود, حرف اول را و باقى را نامند و روى آن ها حساب هايى مى كنند.(پـاورقى 7ِ. علم اعداد بحث از تأثير عدد در اذكار و اعمال مى كند و در علم دربارهء طرز جدول بندى هايى ازاسما و اذكاركه به عقيدهء آن ها تأثيرات خاصى دارد, بحث مى شود و در علم حروف از آثار معنوى حروف ـ به عقيدهء آنان ـ بحث كرده و حروف ظلمانى و نورانى را شرح مى دهند!(پـاورقى 8 .مخصوصاً عده اى از دانشمندان مصر.پـاورقى 1.بقره ( ) آيه 151 در اين آيه منظور از تعليم كتاب , تفسير و تحقيق معانى آن است , نه تنها خواندن آيات , زيرا آن جداگانه ذكر شده است .(پـاورقى 2.طبقه اى كه بعد از ياران پيغمبر6روى كار آمدند.!
کد سوال : 50400
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : سيادت از طريق مادر هم منتقل مى شود؟
پاسخ : مقصود از سيد كه بتواند خمس بگيرد, كسى است كه از طرف پدر سيد باشد. لذا سيادت بدين معنى ازطريق مادر منتقل نمى شود.(1)(پـاورقى 1.عروة الوثقى , ج 1 ص 404 مسئله 3 آيت اللّه مكارم شيرازى , استفتائات , ج 1 ص 102 سؤال 347 آيت اللّه جواد تبريزى , استفتائات , ص 178سؤال 764
کد سوال : 50401
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : نظر آيت اللّه بهجت در مورد نجاست يا عدم نجاست اقليت هاى مذهبى چيست ؟
پاسخ : كسى كه منكر خدا, يا براى خدا شريك قائل است , يا پيامبرى حضرت خاتم الاءنبيا محمد بن عبداللّه 6را قبول ندارد, و همين طور كسى كه ايمان به خدا و پيامبر6را نداشته باشد, كافر و نجس مى باشد,و نيز كسى كه منكر يكى از ضروريات دين مانند نماز را منكر باشد, نجس مى باشد. تمام بدن كافر حتى مو, ناخن ورطوبت هاى او نجس است .(1) بنابر مسئلهء فوق , دست ِتر فرد مورد نظر به هر جا بخورد, نجس مى كند.(پـاورقى 1.آيت اللّه محمد تقى بهجت , توضيح السمائل , ص 28 مسئله 110و 111
کد سوال : 50402
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : شاگرد مغازه مبلغى را از پول فروش مغازه برداشت كه بعداً حساب نمايد, ولى به عللى تاكنون حساب و پرداخت نكرده است و فعلاً از پرداخت مستقيم خجالت مى كشد. راه پرداخت اين مبلغ چيست ؟
پاسخ : هر مبلغى كه از مغازه برداشت كرده است , به صاحب مغازه مديون است و بايد به او پرداخت نمايد.لازم نيست شخصاً پرداخت كند, بلكه مى تواند توسط ديگران , يا بوسيله پست سفارشى و يا راه عقلايى ديگر, پول را به صاحبش برساند.
کد سوال : 50403
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : شكستن قفل برنامه هاى آآ اعم از ايرانى و خارجى چه حكمى دارد؟
پاسخ : دستبرد به اطلاعات سرّى كد شده و رمزدار, سرقت و حرام است . اگر اطلاعاتى باشد كه جنبهء ماليت دارد و در عرف عقلاى امروز خريد و فروش مى شود, در صورتى كه شرايط حد سرقت در آن جمع باشد, اجراى حدسرقت در آن بعيد نيست . البته اين در مورد كسانى است كه اموال آن ها محترم است .(1) آيت اللّه فاضل در جواب فرمود: هرگاه خيانت محسوب شود, تعزير دارد. بلى اگر عرفاً صدق حِرْز بكند و اطلاعات موجود عرفاً ماليت داشته باشد, حكم سرقت را دارد.(2)اخيراً در مجلس شورا تصويب شد: حقوق پديد آوردندگان اين گونه آثار محفوظ باشد و با اجازهء آنان از اين گونه آثار استفاده شود. (پـاورقى 1.آيت اللّه مكارم شيرازى , استفتائات , ج 2 ص 500 سؤال 1435(پـاورقى 2.آيت اللّه فاضل لنكرانى , استفتائات , ج 2 ص 364 سؤال 959