• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10259)
جمعه 2/1/1392 - 20:16 -0 تشکر 595358
"گل" در ادبیات فارسی

سلام
سال نو مبارک

به قول حضرت حافظ :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

دوستان عزیز انجمن واژه ی «گل» در ادبیات ما بسیار بکار رفته است بیایید با اشعاری که از این واژه استفاده شده است بیشتر آشنا شویم.

نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 2/1/1392 - 23:18 - 0 تشکر 595430

از انوری





تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم




جز غم نبود بهره ز چرخ ستمگرم







خون شد دلم در آرزوی آنکه یک نفس




بی‌خار غم ز گلشن شادی گلی برم







پیموده گشت عمر به پیمانهٔ نفس




گویی به کام دل نفسی کی برآورم







کردم نظر به فکر در احکام نه فلک




جز نو عروس غم نشد از عمر همسرم







هستم یقین که در چمن باغ روزگار




بی‌بر بود نهال امیدی که پرورم







در بزمگاه محنت گیتی به جام عمر




جز خون دل ز دست زمانه نمی‌خورم







زیرا که تا برآرم از اندیشه یک نفس




پر خون دل شود ز ره دیده ساغرم







از کحل شب چو دیدهٔ ناهید شب گمار




روشن شود چو اختر طبع منورم







خورشید غم ز چشمهٔ دل سر برآورد




تا کان لعل گردد بالین و بسترم







حالم مخالف آمد از آن در جهان عمر




درویشم از نشاط و زانده توانگرم







دست زمانه جدول انده به من کشید




زیرا که چون قلم به صفت سخت لاغرم







ناچیز شد وجودم از اشکال مختلف




گویی عرض گشاده شد از بند جوهرم







از روشنان شب که چو سیماب و اخگرند




پیوسته بی‌قرار چو سیماب و اخگرم







وز بازی سپهر سبکبار بوالعجب




بر تخته نرد رنج و بلا در مششدرم







بی‌آب شد چو چشمهٔ خورشید روزگار




در عشق او رواست که بنشیند آذرم







بر من در حوادث و انده از آن گشاد




کز خانهٔ حوادث چون حلقه بر درم







خواندم بسی علوم ولیکن به عاقبت




علمم وبال شد که فلک نیست یاورم







کوته کنم سخن چو گواه دل منند




چشم عقیق بارم و روی مزعفرم







صحرای عمر اگر چه خوش آمد به چشم عقل




از رنج دل به پای نفس زود بسپرم







کین چرخ سرکشست و نباشد موافقم




وین دهر توسن است و نگردد مسخرم







ای چرخ سفله‌پرور دلبند جان‌شکر




شد زهر با وجود تو در کام شکرم







واقف نمی‌شوی تو بر اسرار خاطرم




فاسد شدست اصل مزاجت گمان برم







گر خشک شد دماغ نهادت عجب مدار




در حلق و در مشام تو چون مشک اذفرم







ای بی‌وفا جهان دلم از درد خون گرفت




دریاب پیش از آنکه رسد جان به غرغرم







یکتا شدم به تاب هوای تو تاکنون




از بار غم دوتا شده بر شکل چنبرم







ای روزگار شیفته چندین جفا مکن




آهسته‌تر که چرخ جفا را نه محورم







چون آمدم بر تو که پایم شکسته باد




راه وفا سپر که جفا نیست درخورم







در آب فتنه خفته چو نیلوفرم مدار




بر آتش نهیب مسوزان چو عنبرم







وز ثقل رنج و خفت ضعف تنم مکن




چون خاک خیره طبعم و چون باد مضمرم







چون روشن است چشم جهان از وجود من




تاری چرا شود ز تو این چشم اخترم







در عیش اگر کم آمدم از طبع ناخوشست




در علم هر زمان به تفکر فزون‌ترم







زان کز برای دیدن گلهای معرفت




در باغ فکر دیده گشاده چو عبهرم







ملک خرد چو نیست مقرر به نام من




هستم ذلیل گر ملک هفت کشورم







از شرم آفتاب رخ خاک زرد شد




بادی گرفت در سر یعنی که من زرم







اوتاد هفت کشور اگر کان زر شوند




همت در آن نبندم و جز خاک نشمرم







گشتم غلام همت خویش از برای آنک




با روشنان چرخ به همت برابرم







چرخ ار نمود بر چمن باغ روزگار




بی‌بار چون چنارم و بی‌بر چو عرعرم







در صفهٔ دل از پی آزادی جهان




هر ساعتی بساط قناعت بگسترم







روح آرزو کند که چون این چرخ لاجورد




بندد ز اختران خردبخش زیورم







لیکن چو زهره بر شرف چرخ چون شوم




کز باد و خاک و آتش و آبست پیکرم







تا از حد جهان ننهم پای خود برون




گردون به بندگی ننهد دست بر سرم







حوران همه گشاده نقاب از جمال خویش




من چون خیال بستهٔ تمثال آزرم







در آرزوی لفظ فلکسای من جهان




بر فرق خود نهاده ز افلاک منبرم







با من سپهر آینه کردار چند بار




گفت این سخن ولیک نمی‌گشت باورم







گیرم کنون چو صبح گریبان آسمان




در عالم خیال چه باشد چو بنگرم







در مکتب ادب ز ورای خرد، نهاد




استاد غیب تختهٔ تهدید در برم







چون خواستم که ثبت کنم بر بیاض دل




فهرست نه فلک ز خرد کرد مسطرم







داند که از مکارم اخلاق در صفا




چون طوبی از بهشتم و چون جان ز کشورم







بر کارگاه پنج حواس و چهار طبع




با دست کار گردش چرخ مدورم







از من بدی نیامد و ناید ز من بدی




کز عنصر لطیف وز پاکیزه گوهرم







بر آسمان مکرمت از روشنان علم




چون مشتری به نور خرد سعد اکبرم







از بهر دیدنم همه تن چشم شد فلک




چون بنگرم به عقل فلک را چو دلبرم







در دیدهٔ جهان ز لطافت چو لعبتم




بر تارک زمان ز فصاحت چو افسرم







در آشیان عقل چو عنقای مغربم




بر آسمان فضل چو خورشید ازهرم







روحست هم عنانم اگرچه مرکبم




عقل است هم‌نشینم اگرچه مصورم







در مجلس مذاکره علمست مونسم




در منزل محاوره فضلست رهبرم







از خلق روزگار نیاید چو من پسر




در پرده‌ام چه دارد آخر نه دخترم







از اختران فضل چو مهرم جدا کنند




در پردهٔ جهان چو حوادث مسترم







داند یقین که از نظر آفتاب عقل




در چشم کان فضل چو یاقوت احمرم







در دانشی که آن خردم را زیان شدست




بر آسمان جان چو عطارد سخنورم







گلهای بوستان سخن را چو گلبنم




عنقای آشیان خرد را چو شهپرم







از باغ فضل با لطف دستهٔ گلم




وز بحر طبع با صدف لؤلؤ ترم







ماه سخن شده است ز من روشن ای عجب




گویی بر آسمان سخن چشمهٔ خورم







زاول به پای فکر شدم در جهان علم




تا مضمر آنچه بود کنون گشت مظهرم







بر من چو باز شد در بستان‌سرای جان




زین نظم جانفزای جهان گشت چاکرم







بادهٔ لطیف نظم مرا بین که کلک چون




سرمست می‌خرامد بر روی دفترم







معشوق دلبرم چو خط دلبرم بدید




سوگند خورد و گفت به زلف معنبرم







کز خط روزگار چنین خط دلربای




پیدا نشد ز عارض خورشید پیکرم







با این کفایت و هنرم در نهاد عمر




اسباب یک مراد نگردد میسرم







هم بگذرد مدار غم ای جان چو عاقبت





بگذارم این سرای مجازی و بگذرم



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 12:58 - 0 تشکر 595455

از اوحدی



بر قتل چون منی چه گماری رقیب را؟




ای در جهان غریب، مسوز این غریب را







دورم همی کنند ادیبان ز پیش تو




ای حورزاده، عشق بیاموز ادیب را







روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهر




دیگر حضور قلب نباشد خطیب را







ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرد




در حال همچو عود بسوزد صلیب را







ما دوست را به دنیی و عقبی نمی‌دهیم




زنهار! کس چگونه فروشد حبیب را







از من مدار چشم خموشی، که وقت گل




مشکل کسی خموش کند عندلیب را







همرنگ اوحدی شود اندر جهان به عشق





هر کس که او نگه کند این رنگ و طیب را



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:0 - 0 تشکر 595456

از اوحدی



باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟




گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را؟







دولت پیروز اگر بنشاندش بار دگر




در بر من، شکر گویم دولت پیروز را







گر رسیدم از لبش روزی به کام دل، رواست




زانکه شبها از خدا می‌خواستم این روز را







همچو فرهاد از غمش روزی به صحراها روم




تا ببینند این جوانان عشق پیرآموز را







روز وصل از غمزهٔ او جان سر گردان من




چون تحمل کرد چندان ناوک دلدوز را؟







با وصال او دلم را نیست پروای بهشت




در چنان عیدی کسی یاد آورد نوروز را؟







دوش می‌آمد سوار از دور و من نزدیک بود




کز سرشادی ببوسم پای اسب بوز را







مدعی را دل ببرد از چشم مست شیرگیر




هر که باشد شیرگیر آسان بگیرد یوز را







اوحدی، گر قبلهٔ اقبال خواهی سجده کن





آفتاب روی آن شمع جهان‌افروز را



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:2 - 0 تشکر 595457



از اوحدی


اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را





ز روی لاله رنگ خود خجالت‌ها دهی گل را







مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر




اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را







رخ و زلف تو بس باشد ز بهر حجت و برهان




اگر دعوی کند وقتی کسی دور تسلسل را







تجمل روی خوبان را بیاراید ولیکن تو




رخی داری که از خوبی بیاراید تجمل را







نباید گوش مالیدن مرا در عشق و نالیدن




اگر گل زین صفت باشد غرامت نیست بلبل را







قرنفل در دهان داری، که هنگام سخن گفتن




به صحرا می‌برد ز آن لب صبابوی قرنفل را







برآید نالهٔ «دل دل» ز هر سو چون برانگیزی




به روز کشتن و غارت غبار نعل دلدل را







نمی‌گفتی: به فضل خود ببخشایم بسی بر تو؟




کنون وقت آمد انعام و احسان و تفضل را







ز عشقش توبه بشکستم بگیر ای اوحدی، دستم




و گر باور نمی‌داری بیار آن ساغر مل را







جمالش کرد حیرانم، چه ماهست آن؟ نمی‌دانم




که چشم از کشف ماهیت نمی‌بندد تامل را







بهل، تا می‌کند خواری، که با او هم کند یاری





چو جانم میل او دارد نهادم دل تحمل را



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:4 - 0 تشکر 595458

از اوحدی



گر وصل آن نگار میسر شود مرا




از عمر باک نیست، که در سر شود مرا







تسخیر روی او به دعا می‌کند دلم




تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا







روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کنند




از بوی او دماغ معطر شود مرا







آن نور هر دودیده اگر می‌دهد رضا




بگذار تا دودیده به خون تر شود مرا







هر ساعتم چنان کند از غصه پایمال




کز دست او فعان به فلک بر شود مرا







مشکل شکفته گرددم از وصل او گلی




لیکن چه خارها که به دل در شود مرا!







این درد سینه سوز، که در جان اوحدیست





از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:6 - 0 تشکر 595459

از اوحدی



دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را




در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را







پایم به گل فروشد، تا چند سر کشیدن؟




دستی بزن برآور این پای در گلم را







دستم چو شد حمایل در گردن خیالت




پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را







بردند پیش قاضی از قتل من حکایت




او نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را







جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم




گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را







وقتی که مرده باشم، گر مهر مینمایی




بر آستان خود نه تابوت و محملم را







تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی




یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را







عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ




دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را







از غل و بند مجنون دیگر سخن نگفتی





گر اوحدی بدیدی قید و سلاسلم را



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:7 - 0 تشکر 595460

از اوحدی



ای چراغ چشم توفان بار ما




بیش ازین غافل مباش از کار ما







هر زمانی در به روی ما مبند




گر چه کوته دیده‌ای دیوار ما







شکر آن که خواب می‌گیرد به شب




رحمتی بر دیدهٔ بیدار ما







ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ای




بیش ازین نتوان نهادن خار ما







کاشکی آن رخ نبودی در نقاب




تا نکردی مدعی انکار ما







با چنان ساعد که بر بازوی اوست




کس نپیچد پنجهٔ عیار ما







خلق عالم گر شوند اغیار و خصم




نیست غم، گر یار باشد یار ما







اوحدی، می‌بوس خاک آستان





کندر آن حضرت نباشد بار ما



نصرالدین کریمی(مُبین)
شنبه 3/1/1392 - 13:9 - 0 تشکر 595461

از اوحدی



تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟




که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟







چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره




نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما







به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش




ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما







ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادی




همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما







تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه چینانت




از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟







ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید




که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما







نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو




رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما







ز مثل ما تهی‌دستان چه کار آید پسند تو؟




تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما







چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی




چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما







به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی




کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما







ز هجرت گر چه ما را پر شکایتهاست در خاطر




هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما







بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو





که گر دریا فرو بارد بنفشاند غبار ما



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:8 - 0 تشکر 595652

از اوحدی



حلوای نباتست لبت، پسته دهانا




در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا







زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟




گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا؟







گفتم: نتوانی دل شهری بربودن




نی، چون نتوانی، که شگرفی و توانا؟







بس گوشه نشینی که ز هجر تو بنالد




این ناله به گوشت نرسیدست همانا







مردم نه عجب صورت عشقم که بدانند




بی‌عشق نشستن عجب از مردم دانا







هر لحظه زبان فاش کند سر دل من




پیوسته ز دست تو برنجیم، زبانا







دلسوختهٔ عشق تو گردید به صد جان





غافل مشو از اوحدی سوخته، جانا



نصرالدین کریمی(مُبین)
يکشنبه 4/1/1392 - 22:9 - 0 تشکر 595653

از اوحدی



نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب




حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب







صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین




چون به آواز خوش مرغ درآیی از خواب







عیش نیکوست کسی را که تواند کردن




ای توانای خردمند، چه داری؟ دریاب







اگر آن زلف تو در بردن عقل از همه روی




وی لب تو در غارت دین از همه باب







کافران روی به محراب نکردند، ولی




بکنند ار خم ابروی تو باشد محراب







اوحدی پیش تو صد نامه فرستاد از شوق





که نه آثار وفا دید و نه ایثار جواب



نصرالدین کریمی(مُبین)
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.