• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 21007)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


يکشنبه 17/11/1389 - 12:8 - 0 تشکر 280170

اعزام غواص ممنوع

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم. هواپیماهای جنگی دشمن برای حمله به عقبه جبهه ایران به پروازدرآمده بودند.وضعیت قرمز اعلام شد وتمام چراغ‌ها وروشنایی‌ها خاموش شد تاهواپیماهای دشمن نتوانند دید داشته باشند وجایی را بزنند.
مشغول غذاخوردن بودیم. غذا آبگوشت بود.آن را در یک سینی بزرگی ریخته وهمگی دور آن نشسته بودیم ومی خوردیم. برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد. هرکس کاری می‌کرد ودر آن تاریکی سربه سردیگری می‌گذاشت. باهماهنگی قبلی قرارشد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی (بزرگ ترین عضو رزمندگان اعزامی از شهر طاقانک که در آن زمان حدود27سال داشت) لقمه ای را بردارد، که او با لحن خاصی گفت:لطفا غواص اعزام نفرمایید، منطقه دردید کامل رادار قراردارد! با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. این قدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!
علی اکبررئیسی

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 17/11/1389 - 12:14 - 0 تشکر 280173

اعزام مجددی ها

هنگامه‌ عملیات‌ بود و آتش‌ خمپاره‌. تداركات‌ لشكر، برای‌ انتقال‌ مهمات‌و آذوقه‌ نیروها، تعدادی‌ «قاطر» به‌ خدمت‌ گرفته‌ بود. هنگامی‌ كه‌ در ارتفاعات‌، در كنار ستون‌ نیروها بالا می‌رفتیم‌، تا سوت‌ خمپاره‌ می‌آمد قاطرها زودتر از ما خیز می‌رفتند روی‌ زمین‌ تا تركش‌ نخورند! چند بار كه‌ شاهد خیز رفتن‌ قاطرها بودیم‌، بچه‌ها متعجب‌ از یكدیگر علت‌ این‌ را كه‌ چرا آن‌ها زودتر از ما خیز می‌روند، سؤال‌ می‌كردند.
دقایقی‌ گذشت‌ و ما به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادیم‌. ناگهان‌ سوت‌ خمپاره‌ آمد و قاطری‌ كه‌ در كنارم‌ بود سریع‌ خیز رفت‌. من‌ هم‌ كه‌ روی‌ جاده‌ دراز كشیدم‌،نگاهم‌ افتاد به‌ شكم‌ و ران‌ قاطر. خوب‌ كه‌ توجه‌ كردم‌، دیدم‌ جای‌ چند زخم‌ بزرگ‌ كه‌ خوب‌ شده‌ بود، روی‌ بدنش‌ وجود دارد.
دیگر نتوانستم‌ جلوی‌ خنده‌ام‌ را بگیرم‌. بچه‌ها پرسیدند كه‌ چرا می‌خندم‌،گفتم‌:
ـ شماها می‌دونین‌ چرا قاطرها زودتر از شما خیز میرن‌؟
جواب‌ همه‌ منفی‌ بود. با خنده‌ گفتم‌:
ـ خب‌ معلومه‌. این‌ بیچاره‌ها توی‌ عملیات‌ قبلی‌ تركش‌ خوردن‌ و اعزام‌مجددی‌ هستن‌ و دیگه‌ می‌دونن‌ با سوت‌ خمپاره‌ باید خیز برن‌ كه‌ دوباره‌زخمی‌ نشن‌.
حاج‌ آقابخشی‌

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 17/11/1389 - 12:17 - 0 تشکر 280174

من‌ نیروی‌ گردان‌ حبیب‌ هستم‌!

حاجی‌ مهیاری‌ از پیر مردهای‌ با صفای‌ گردان‌ بود كه‌ با لهجه‌ غلیظ‌ اصفهانی‌ اش‌، لازم‌ نبود بپرسی‌ بچه‌ كجاست‌. آن‌ هم‌ به‌ یك‌ پیر مرد با آن‌ سن ‌و سال‌ و آن‌ حاضر جوابی‌ و تندی‌ بگویی‌: «حاجی‌ جون‌ بچه‌ كجایی‌؟» و اگر هم‌ جرأت‌ می‌كردی‌ و می‌پرسیدی‌، اخم‌ می‌كرد و در حالی‌ كه‌ مثلاً عصبانی‌ شده‌ بود می‌گفت‌: «بچه‌ خودتی‌ فسقلی‌ با پنجاه‌ شصت‌ سال‌ سنم‌ به‌ من‌ می‌گی‌ بچه‌؟»
از عملیات‌ رمضان‌ كه‌ برگشتیم‌، لباس هایمان‌ پاره‌ و خونی‌ شده‌ بود. تداركات‌ كه‌ پر بود از لباس‌، مثل‌ همیشه‌ با یك‌ «نه‌» كار خود را راحت‌ می‌كرد. سرانجام‌ دست‌ به‌ دامان‌ حاج‌ مهیاری‌ شدیم‌: «حاجی‌ جان‌، لباس هایمان‌ داغان‌ شده‌، تداركات‌ هم‌ لباس‌ داره‌ و لوس‌ بازی‌ در می‌آورد و نمی‌دهد، خودت‌ یك‌ كاری‌ برای‌ ما بكن‌، این‌ جوری‌ رویمان‌ نمی‌شود مرخصی‌ شهر برویم‌...»
حاجی‌ رفت‌ پهلوی‌ مختار فرمانده‌ گردان‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر. اول‌ از در شوخی‌ وارد شد ولی‌ اثری‌ نكرد. بعد تهدید كرد، ولی‌ مختار همچنان‌ می‌خندید و می‌گفت‌ «نه‌». حاجی‌ كه‌ عصبانی‌ شده‌ بود. گفت‌: «اگر تا پنج‌دقیقه‌ دیگر به‌ كل‌ نیروهای‌ گردان‌ شلوار ندهی‌ آبرویت‌ را می‌برم‌» و مختار همچنان‌ می‌خندید.
حاجی‌ جلوی‌ همه‌ نیروها كه‌ در حیاط‌ جمع‌ شده‌ و شاهد جر و بحث‌ او بافرمانده‌ گردان‌ بودند، شلوارش‌ را پایین‌ كشید و در حالی‌ كه‌ یك‌ شورت‌ مامان‌ دوز به پا داشت‌ ایستاد رو به‌ روی‌ مختار. ماژیكی‌ از جیبش‌ درآورد و داد دست‌ یكی‌ از بچه‌ها و گفت‌: «پشت‌ پیراهن‌ من‌ بنویس‌ حاجی‌ مهیاری‌ از نیروهای‌ گردان‌ حبیب‌ به‌ فرماندهی‌ مختار سیلمانی‌...»
او هم‌ نوشت‌ و مختار همچنان‌ می‌خندید. حاجی‌ رفت‌ طرف‌ در خروجی‌. پنج‌ دقیقه‌ تمام‌ شده‌ بود. مختار هنوز فكر می‌كرد حاجی‌ شوخی‌ می‌كند، ولی‌ حاجی‌ رو به‌ او گفت‌: «الان‌ می‌روم‌ توی‌ شهر اهواز، با این‌ وضع‌ می‌گردم‌ و می‌گویم‌ من‌ نیروی‌ مختار سیلمانی‌ هستم‌ و او به‌ من‌ می‌گوید باهمین‌ وضعیت‌ باید بجنگی‌...»
در را كه‌ باز كرد، مختار دید تهدید جدی‌ است‌، دوید طرفش‌ و التماس‌ كرد كه‌ بیرون‌ نرو. حاجی‌ خندید و گفت‌: «حالا كه‌ به‌ سه‌ چهار نفر از بچه‌ها لباس‌ نمی‌دادی‌ باید به‌ همه‌ سیصد نفر نیروی‌ گردان‌ لباس‌ بدهی‌» مختار كه‌ بدجوری‌ جا خورده‌ بود، عقب‌ نشینی‌ كرد و پذیرفت‌. تداركات‌ در انبار را گشود و به‌ همه‌ نیروها لباس‌ داد. حاجی‌ هم‌ خودش‌ آخر از همه‌ لباس‌ گرفت‌.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 20/11/1389 - 9:35 - 0 تشکر 281294

حلالیت

سه چهار ساعتی به رفتنمان به خط مقدم برای شروع عملیات مانده بود. نیروهای گردان هر كدام در حال كاری بودند. یا وصیتنامه می نوشتند و یا سلاح و تجهیزاتشان را امتحان می كردند و از یكدیگر حلالیت می طلبیدند. یك موقع دیدم از یكی از چادرها سر و صدا بلند شد و بعد یك نفر پرید بیرون و بقیه با لنگه پوتین و فانسقه و سنگ و كلوخ دنبالش. اوضاع شیر تو شیر شد. پسرك فراری بین خنده و ترس نعره می زد و كمك می طلبید و تعقیب كنندگان با دهان های كف كرده و عصبانی ولش نمی كردند. فراری را شناختم. اسماعلی بود. از بچه های شر و شلوغ گردان. اسماعیل خورد زمین و بقیه رسیدند بهش و گرفتندش زیر ضربات فانسقه و كتك. اسماعیل پیچ و تاب می خورد و می خندید و نعره می زد. به خود آمدم. مثلا من فرمانده گردان بودم و باید نظم و انضباط را بر گردان حاكم می كردم. جمعیت را شكافتم و رفتم جلو و با هزار مكافات اسماعیل را از زیر مشت و لگد نجات دادم. اسماعیل در حالی كه كمر و دستانش را می مالید شروع كرد به نفرین كردن.

- الهی زیر تانك بروید. شما بسیجی هستید یا یك مشت بازمانده ی قوم مغول؟!

- الهی كاتیوشا تو فرق سرتان بخورد و پلاكتان هم نماند كه شناسایی شوید!

- ای خدا داد مرا از این مزدورهای مسلمان نما بگیر!

بچه های گردان هر هر می خندیدند و كسانی كه اسماعیل را كتك زده بودند به او چنگ و دندان نشان می دادند و تهدید به قتلش می كردند. فریاد زدم: «مسخره بازی بسه! واسه چی این بنده خدا را به این روز انداختید؟» یكی از آنها كه معلوم بود حال و روز درست و حسابی ندارد گفت:« از خود خاك تو سرش بپرسید. آهای اسماعیل دعا كن تو منطقه عملیاتی گیرت نیاورم. یك آر.پی.جی حرامت می كنم!» اسماعیل كه پشت سر من پناه گرفته بود، هر هر خندید و آنها عصبانی تر شدند. گفتم:« چی شده اسماعیل؟ تعریف كن!» اسماعیل گفت:« بابا اینها دیوانه اند حاجی. بهتره اینها را بفرستی تیمارستان. خدا به دور با من این كار را كردند با عراقی ها چه می كنند؟»

- خب، بلبل زبانی نكن. چه دسته گلی به آب دادی؟

- هیچی. نشسته بودیم و از هم حلالیت می خواستیم كه یك هو چیزی یادم افتاد. قضیه مال سه چهار ماه پیش است. آن موقع كه كردستان و بالای ارتفاعات بودیم. یك بارقرار شد من قاطرمان را ببرم پایین و جیره غذا و آب بیاورم. موقع برگشتن از شانس من قاطر خاك تو سر، سرش را سبك كرد و بسته های بیشكوییت كه زیر شكمش سر خورده بود خیس شد.

یكی از بچه ها نعره زد:«می كشمت نامرد. حالم به هم خورد» و دوید پشت یكی از نخلها. اسماعیل با شیطنت گفت:« دیگر برای برگشتن به پایین دیر بود. ثانیا بچه ها گشنه بودند. بسته های بیسكوییت را روی تخته سنگی گذاشتم تا خشك شدند. و بعد بردم دادم بچه ها، همین نامردها لمباندند و چقدر تعریف كردند كه این بیسكوییت ها خوشمزه است و ملس است و ...» بچه هایی كه دورم جمع بودند از خنده ریسه رفتند. خودم هم به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم، راه افتادم كه بروم سر كار خودم. اسماعیل ولم نمی كرد. گفتم :«دیگه چی شده؟»

- حاجی جون می كشندم.

- نترس. اینها به دشمنشان رحم می كنند. چه رسد به تو ماست فروش!

تا اسماعیل ازم جدا شد، بیسكوییت ملس خورها دنبالش كردند و صدای زد و خورد و خنده و ناله های اسماعیل بلند شد.

رفاقت به سبك تانك

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

پنج شنبه 21/11/1389 - 10:16 - 0 تشکر 281637

***سلمانی صلواتی***

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.

رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!

از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می كردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:"تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند."

گفتم :"راستش به پدرم سلام می کنم. "پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:"چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟"اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:"هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!"

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:"بشکنه این دست که نمک ندارد..."

مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

پنج شنبه 21/11/1389 - 10:23 - 0 تشکر 281639

بره گمشده عباس



با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالیکه هرهر می خندید رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فامیلات آمده اند دیدنت!» عباس چشمانش را مالید و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، این جا کجا؟»


- خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند!


همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالیکه یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دودستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!»


به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ریش زبر و سوزن سوزنی شان گرفتند به بوسیدن. عباس شرمزده یک نگاه به آنها داشت یک نگاه به ما. به رو نیاوردیم و آوردیمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دایی، پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم و هر چند لحظه می زدیم بیرون و دراز به دراز روی شکم مان را می گرفتیم و ریسه می رفتیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون. ولخرجی کردیم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زدیم و با کمپوت سیب و گیلاس از مهمان های ناخوانده پذیرایی کردیم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بیرون داد و گفت: «وضعتان که خیلی خوبه. پس چی هی می گویند به جبهه ها کمک کنید و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتویند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلایی شما مهمانید و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما این بار پدر و آقا بزرگ هم یاور خان دایی شدند و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان!


کم کم داشتیم کم می آوریم و به بهانه های الکی کرکر می کردیم و آسمان و صحرا را نشان می دادیم که مثلا به ابری سه گوش در آسمان می خندیدیم! شب هم پتوهایمان را انداختیم زیرشان و آنها تخت خوابیدند.


از شانس بد آن شب فرمانده گردان برای این که آمادگی ما را بسنجد، یک خشم شب جانانه راه انداخت. با اولین شلیک، خان دایی و آقا بزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار کشیدن و یا حسین و یا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.


لابه لای بچه ضجه می زدند و سینه خیز می رفتند و امام حسین را به کمک می طلبیدند. این وسط بره نازنازی یکی از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش می دوید و بع بع می کرد. دیگر مرده بودیم از خنده.


فرمانده فریاد زد: «از جلو نظام!» سه پیرمرد بلند فریاد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان ترکید. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالی کرد: بشین، پاشو، بخیز!


با هزار مکافات به پیرمرد حالی کردیم که این تمرین است و نباید حرف بزنند تا تنبیه نشویم. اما مگر می شد به بره نازنازی حرف حالی کرد. کم کم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولین گردان می رفت که عباس با خجالت و ناراحتی بغلش کرد و آورد. پیرمرد ها ترسیده و رمیده شروع کردند به حرف زدن که: «بابا شما چقدر بدبختید. نه خواب دارید و نه آسایش. این وسط ما چکاره ایم، خودمان نمی دانیم!»


صبح وقتی از مراسم صبحگاه برگشتیم، دیدیم که عباس بره اش را بغل کرده و نگاه مان می کند. فهمیدیم که سه پیرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند برای عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دایی پیرمرد خوبی است. حتماً دخترش را بهت می دهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدایی کرد و لباس عباس معطر شد!





کتاب رفاقت به سبك تانك صفحه 47

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 30/11/1389 - 20:0 - 0 تشکر 286323

خیلی عالی بود...موفق و سربلند باشین....

 

  هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست....!
که اگر بود این همه سال انتظار به درازا نمیکشید....!
از میان این همه٬ من و مای مدعی انتظارت٬ آیا هنوز ۳۱۳ سرباز راستگو نیافته ای؟؟؟
مولای من...

 

                                  

http://mahdialmontazar.blogfa.com/

 

چهارشنبه 18/12/1389 - 20:40 - 0 تشکر 296260

سلام

دوباره اومدمممممممممم

***

شصت پهن


بحث این بود كه چطور خودمان را در موقع مناسب به ریخت و قیافه دشمن درآوریم تا بتوانیم در قلب موقعیت آن‌ها نفوذ كنیم. پیشنهادها متفاوت بود.
بعضی هم ناامید بودند. می‌گفتند: «بسیجی را جان به جانش كنی بسیجی است. تابلو است. در همان نگاه اول لو می‌رود. حتی اگر مثل بلبل عربی هم حرف بزند، از چهل فرسخی قابل تشخیص است» و بعضی به شوخی می‌گفتند: «هر كجایش را درست كنید، شصت پهنش را كه بیانگر پنیر روی نان مالیدن اوست، نمی‌توانید بپوشانید. دستش را كه باز كند، نیاز بیش‌تر به توضیح ندارد.»
فرهنگ جبهه (شوخی طبعی‌ها)، ص 28

**

آخی...

حق یارتون

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 18/12/1389 - 22:7 - 0 تشکر 296308

سلام
دهکده جان چه خوب شد که دوباره برگشتی
منتظر مطالب قشنگت هستم
موفق باشی

گاهي به آسمان خيالم عبور کن

شعر مرا نيم نگاهي مرور کن

دل مرده ام،قبول . . .!

تو اما مسيحا باش،

يک جمعه هم زيارت اهل قبور کن.

چهارشنبه 18/12/1389 - 22:51 - 0 تشکر 296343

azar13 گفته است :
[quote=azar13;555839;296308]سلام
دهکده جان چه خوب شد که دوباره برگشتی
منتظر مطالب قشنگت هستم
موفق باشی

سلام

خوبی دوست عزیز؟....چشم...حتما میذارم بازم

حق یارت

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.