• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 7647)
پنج شنبه 22/5/1388 - 8:29 -0 تشکر 141447
!!!اعتراف نامه

 سلاااااام

یادتونه بچه که بودیم کلی شیطونی و خرابکاری می کردیم ، اخرش هم فکر می کریم هیچکی نمی فهمه؟؟؟

 بعضی وقت ها لو می رفتیم و به سزای اعمالمون(!) می رسیدیم.. :(

بعضی وقت ها هم قسر در می رفتیم... :)

 

یادش بخیر .....

چه بلا هایی که تو مدرسه سر معلما نیاوردیم...

.

.

خلاصه اینجا سرای اعترافات ه...

هر کدوم هر شیطونی ای که کردیم و می خوایم بگیم..

.

.

.

من اعتراف می کنم.....!!!

 

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
شنبه 7/6/1388 - 8:7 - 0 تشکر 147289

به نام خدا سلام

خدای نکرده من نمیخوام بگم کسی بچه مثبت بوده یا نه

میگم چرا من کار به خصوصی نکردم که اعتراف کنم ؟ یعنی اونقدر آروم بودم ؟ :( چرا من شیطون نبودم ؟ :(

ببنید مثلا این بلاهایی که شماها سر زنبور و مگس و این حرفا میارید ، من وقتی بچه بودم ساعتها میشستم حرکت مورچه ها رو تماشا می کردم . بعد خندم می گرفت که چرا اینا دارن دور سر خودشون می چرخن ؟ کلی مهربونیم عود می کرد مورچه رو میذاشتم رو انگشتمو میذاشتم دم لونشون ! :دی

چه اعتراف قشنگی بود :دی دوستی خاله خرسه به این میگن !

همه تون بچه های خوبی بودینو هستین . فقط شیطنت سهم کمی در خون من داشت :)

شاد باشین

شنبه 7/6/1388 - 11:4 - 0 تشکر 147298

به نام خدای مهربون

سلام..

**

آرسو جان.. خب شما کلهم نازی بودی دیگه.. ولی گفتی مورچه.. من یاد کفش دوزک افتادم.. ههه....من عشخ کفش دوزک ب.دم.. همیشه یه قوطی کبریت دستم بود.. و وختی مامان سبزی پاک میکرد و اینا در آرزوی پیدا کردن یه کفشدوزک بودم.. بهدم مینداختمش تو قوطی کبریت و روزها ازش نگه داری میکردم.. تیریپ مادری و اینا.. بهد همیشه هم یه روزی پر میزد و میرفت.. اوهوم..

**

مواظب خودتون و دلای پاکتون باشید

یا علی

يکشنبه 8/6/1388 - 14:24 - 0 تشکر 147619

سلام

...!

من بی گناهم ...

 شوخی ای بیش نبید خب !!!اصلا چه دخترای گلییی...دختر که نباید شیطون باشههه!!

آرسو جان من فقط گفتم به قیافت نمیخوره انقدر اروم باشی...

هووم؟ بگم..؟ خب می گم ..! ولی نری مثل آنشرلی دیگه برنگردی هااا!! :))

گویاااااا داری مچ می گیری هااا :))

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
يکشنبه 8/6/1388 - 16:10 - 0 تشکر 147646

سلام

حالا هی بگین پسرا شیطونن....

این خانوما که در این تاپیک رو از پاشنه درآوردن:D

 

 

يه سري به خدا بزنيم

خيلي زود

بي بهانه...

دوشنبه 9/6/1388 - 11:47 - 0 تشکر 147821

سلام

اینکه می خوام تعریف کنم مال 5_6 سال پیشه ، دوران دبیرستان ...

زنگ ورزش بود و طبق معمول هر هفته نیم ساعت آخر یه دست فوتبال مشت .

 آقا توپ دست ما ینی من بود .

 با قدر ت ، دقت ، سرعت و خلاصه همه چی اَته تمام شوتیدیم به سمت دروازه تــــــــــــــــــــوی دروازه ...

به قول عادل ، چه می کنه این بازیکن ...

در نهایت سرور و شادمانیو خوشحالیه بعده گلو دادو جیغو اینا ...

ییهو دیدیم همه دارن مارو نیگا نیگا می کننو می خندن ، چندی هم متعجب و البته ناراحنن !

بیشتر که دقت کردم ملتف شدم که بــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــه !

استیلی رو گذاشتیم تو جیب بغلمون ، گل به خودی زدم به چه قشنگی ...

 راستی یه مورد فوتسالیم هست که گزارش کامل سفرو بخونین بیتره ...

دوست داشتین بخونین برین انجمن ورزش ، تاپیک طنزهای ورزشی جناب کلیف .

خداوندا تو میدانی که انسان بودنو ماندن در این دنیا چه دشوار است .

چه زجری می کشد آن کس که انسان استو از احساس سرشار است ...

دوشنبه 9/6/1388 - 18:13 - 0 تشکر 147924

---------------------------------------------------------------------

تقبل الله اعمالكم

سلام علیكم

ماشالله بازار اعترافات داغه......والله ما كه همچین بچه مظلوم وساكتی بودیم ...(چرا ماه رمضون دروغ میگی ...)یادم میاد فك كنم5یا6سالم بود خیلی بچه شیطون و فضولی بودم اونقدر كه همه ازدسم عاصی شده بودن..خلاصه یكی ازاین روزا ما مثه همیشه فضول وشیطون دقیق یادم نیست چیكار كردم ولی میدونم اونقدر از دستم كلافه شده بودن كه برا اینكه من بیچاره رو ساكت كنن ....بگم یه وقت نترسینو....اقا میخواستن منو ساكت كنن...یكی از اهل خونه یه چاقو به سمت من پرت میكنه چشتون روز بد نبینه ......خدا رحم كرد این چاقو میخوره دقیق به ابرو ما و...بقیش معلومه كه....الان جاش تابلوه...ولی بازم خدا رحم كرد....خب خداییش خیلی شیطون بودم بیش ازحد...اگه بازم یادم اومد ...میام میگم.....

یاعلی مدد التماس دعا

 

پنج شنبه 12/6/1388 - 13:50 - 0 تشکر 148428

به نام خدا

دوستان سلام

خب نوبتیم باشه نوبت اعتراف منه.!!!

 اول اینكه اون قضیه زنبوری كه پارسا تعریف كرد برا ما هم صادق بود.

زنبورا رو می گرفتیم با لیوان و قند بعد زیر شكنجه سخت و با استفاده از سوزن قسمت انتهایی بدن مباركشو می شكافتیم و كیسه زهرشو میكندیم بیرون. كه به اصطلاح زنبور بی آزار تولید كنیم !! هر چی زنبور بزرگتر باشه حالش بیشتر. زنبور گاوی باشه دیگه حرف نداره. ولی شكافتن قسمت انتهایی زنبور همان و رو به موت شدن زنبور در اثر خونریزی همان!

اما مسئله بعدی مربوط می شد به كرم خاكی

شنیده بودیم كه كرم خاكی هفت تا جون داره ینی اگه بدنشو دو نیم كنیم بازم زنده می مونه و هر قسمتش برا خودش یه زندگی جدید تشكیل می ده.

 ما هم كرمها رو از خاك می كشیدیم بیرون رو با استفاده از ابزار و ادوات باغبانی اون زبون بسته هارو هی قسمت می كردیم هی قسمت می كردیم آخر سر هم میذاشتیمشون به امون خدا. ولی آخر سر نمیدونستیم اینا زنده می مونن یا نه! كسی ازین اطلاعی داره یا نه؟

یه بار هم یه خر خاكی رو گرفتیم چپه كردیم و تعداد پاهاشو شمردیم. فكركنم هفت جفت شد.

ولی شیرین ترین خاطره م از دوران بچگی كه در رابطه با حیوانات هست مربوط میشه به دو تا جوجه 25 تومنی كه  با مراقبت و نگهداری شدید بنده تبدیل شدند به دو تا خروس چاق و چله و آخر سر هم وارد معده مبارك بنده و خانواده شدند :|

اللَّهُــــــــمّے صَــــــلٌے  و سَلّـــــمّے علَےَ مُحمَّــــــــدْ وَ آلِےَ مُحمَّـــــــــدْ و عجِّـــــــلْ فرَجَهُــــــمّے
 
 
پنج شنبه 12/6/1388 - 14:20 - 0 تشکر 148446

---------------------------------------------------------------------

تقبل الله اعمالكم

سلام علیكم

وقتی فك میكنم میبینم نه بابا عجب بلایی بودیم ما...

حدود سه سال پیش موقعی كه ما سوم دیرستان بودیم...خدا وكیلی بچه زرنگی بودیما ولی گاهی شیطونه همچین گول میزد مارو...

خلاصه میكنیم داستانو...یه روز فك میكنم دوشنبه بود اخرای زنگ بود ما هم به چكنم چكنم افتاد بودیم...فرداش یعنی سه شنبه هم میخواستن از ما امتحان زیست بگیرن....وهم زمین شناسی پرسیده پرسیده بشه...خدا وكیلی وقتش خیلی كم بود....

ما هم كه نمیدونستیم چیكار كنیم ،هرچی مدیر واسطه كردیم هیچی فایده نداشت كه نداشت...زنگ خورده شد و ما دیگه نمیدونستیم چیكار كنیم با نهایت عصبانیت

و....اومدیم پایین اصلا حواسمونم به جلومون نبود...خلاصه همچین كه میومدیم ....شیرجه رفتیم به یكی از معلما خوردیم....بچه بود كه از خنده داشت میمرد..

ما هم نهایت عصبانیت فقط راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم خونه...گفتیم خدا یا چیكار كنیم...خلاصه ما هم كه جاتون خالی یكی یه دونه هرچی بگیم انجام میشه..

گفتیم بهتر ازین نمیشه كه نریم مدرسه...با هر كلكی كه شد مدرسه نرفتیم...اما روز چهارشنبش كه رفتیم ...یكی از برو بچ بهم گفت بابا عجب شانسی داری

نه زیست امتحان گرفت ونه زمین پرسیده شد....

یاعلی مدد التماس دعا

 

پنج شنبه 12/6/1388 - 16:37 - 0 تشکر 148504

---------------------------------------------------------------------

تقبل الله اعمالكم

سلام علیكم


سال اخردیرستان بودیم...زنگ دوم با بروبچ  فك كنم رفتیم یه دست فوتسال مشت بازی كردیم...به به جاتون خالی چه گلایی زدیم...شده بودیم محسن خلیلی


خلاصه بازی كه تموم شد كری خونی بین منو وبچه ها شروع شد منم كه ماشالله كم نمیارم...یادمه اونروز بازی جام حذفی بین پرسپولیس وپاس همدان بود


زنگ خونه كه زده شد همش تو فك بازی بودیم از قضا فرداش امتحان ریاضی داشتیم..ما هم كه سرمون بره باس بازی رو حتما ببینیم...


خلاصه رفتیم خونه بعد ازاینكه استراحتی كردیم بازی شروع شد،بازی نگو زهر مار بود حالمون گرفت پرسپولیس با 3تا گل شكست خورد از جام حذف شد..


اون باخت اولین باخت پرسپولیس با داش افشین بود..ما هم كه بد جور اتیش گرفته بودیم


این كتاب ریاضی دستمون بود نمیدونستیم بخونیم ..نخونیم چیكار كنیم..


خلاصه كلوم به هر كلكی كه شد نخوندیم گفتیم سرمون درد میكنه فردا نمیریم مدرسه...بابامون كه همه جوره حواسش جمع بود گفت سرت درد نمیكنه واسه بازیه منم گفتم اره بدجور اتیش گرفتم


جاتون خالی ما نرفتیم امتحان هم ندادیم..اما یه نمره خوشكل داشتیم كه به جای اون امتحانه برامون گذاشتن

خدایا عجب بلایی من بودم خودت از سر تقصیرات بگذر....

یاعلی مدد التماس دعا

 

پنج شنبه 12/6/1388 - 22:12 - 0 تشکر 148551

سلام

من كلا توی دوران بچه گی خیلی كارای عجیب غریب میكردم..

وقتی روزگار به وفق مرادمون نبود بهونه های عجیب زیادی میگرفتیم... 

و البته چون خیلی ادم ریسك پذیری هستم و بودم خیلی از كارام تعجب بر انگیز بود ...

حالا یكی از اون كارا رو براتون تعریف میكنم تا كمی ابری به اون چیزی كه گفتم پی ببرید :

سال پنجم دبستان بودیم و اخرین روز مدرسه ها قبل از سال جدید و اتفاقا اخرای زنگ اخر بودش یعنی نزدیك بود زنگ بزنن تا ما راه فرار رو به سمت خونه ها پیش بگیریم. من هم اون وقتا حالا نمیدونم حس كنجكاوی بود یا حس مردم ازاری بود یا حالا هر حس دیگه ای ییهو به مغزم رسید كه مداد دوستمو كه از اول دبستان میشناختمش رو انداختم زیر میز همون موقع هم زنگ خورد و بلافاصله بعد از اینكه دوستم رفت مدادشو برداره منم مداد خودمو سیخ گرفتم بالا كله این رفیقم. موقعی كه میخواست بلند بشه مداد رفت تو مخش ..

ما هم اوضاع رو نامساعد دیدیم پا به فرار گذاشتیم ..

گذشت تا بعد از عید كه دوباره راهی مدرسه شدیم ..

روز اول مدرسه ها معلم اومد جلو میز ما یه نیگاه چپ انداخت بهمون. (ما هم چیزی یادمون نبود) بعدش یه نیگا به دوستمون انداخت و بهش گفت كلت خوب شد ... اون موقع بود كه ما یادمون اومد كه چیكارا كردیم ..

به آینده امیدوار باشیم كه همیشه روشنه...

♫♫ باغچه ♫♫(کلیک کنید)

هر آمدنی رفتنی هم دارد...

ولی ایکاش رفتن ها زیباتر از آمدن ها بودند.....

خدانگهدار همگی

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.