• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 12824)
يکشنبه 21/4/1388 - 19:8 -0 تشکر 131884
آئینه‌ ی عبرت

بنام خدا

سلام  

این تاپیك رو برای این زدم تا زندگی واقعی رو بهتون نشون بدم كه به نظرم میتونه عبرت انگیز باشه.

  

 ترانه21 گرامی شاید یادشون باشه كه تو تاپیك قسمت من یه جایی گفتم میخوام از زندگی یه دختر بگم كه با تصمیم اشتباه به قسمتی كه حقش نبود رسید و در این مسیر به جرات میتونم بگم: بی گناه بود.

 

 

به پیشنهاد مادرم میخوام از اول زندگیش شروع كنم. اگه تو اون تاپیك میخواستم صحبت كنم تاپیك به انحراف از بحث كشیده میشد. بنا براین در این تاپیك به صورت جدا این زندگی رو به تحریر در میارم.

  

اگه دوستان دیگه هم خواستن عبرتهای اطرفشون رو بنویسن، میتونیم یه مجموعه از تاپیكهایی  درست كنیم به نام آئینه عبرت و فكر میكنم چیز جالبی از آب در بیاد.

 

آئینه عبرت رو من از روی سریالی به همین نام انتخاب كردم

فكر میكنم اون زمان بیشتر شما تازه داشتین تاتی تاتی میكردین

جوونی كجایی كه یادت بخیر

 

و چون این آئینه ها واقعی هستن، میتونن راهنمای خیلی از مشكلات باشن.

 

قبل از هر چیز باید بگم به خاطر این كه آبروی كسی به خطر نیفته من تمام اسامی رو مستعار میارم.

بنا به درخواست جعفر، برای این كه اسامی گیج كننده نباشه، سعی میكنم تنها دو اسم نقش اول داستان رو نام ببرم و در بقیه موارد نسبتهای دیگران رو نسبت به این دو مینویسم.

در واقع این تاپیك داستان زندگی یك زوج جوونه كه به نظرم ازدواجشون از اول اشتباه بوده و الان در بحران قرار گرفته

من برای مرد داستان اسم مستعار سعید رو انتخاب كردم و برای زن داستان اسم مستعار ناهید رو

 

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
جمعه 18/4/1389 - 22:45 - 0 تشکر 210625

جالب بود. ممنون از تاپیك خوبتون.
موفق باشید.//

زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت / زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری که هرکه آمد شادمان / کوزه ای پر کرد و رفت . . .

پورتال بندری های خونگرم

سه شنبه 11/8/1389 - 16:24 - 0 تشکر 247440

به نام خدا

سلام

چند ماه پیش بود که بالاخره ناهید تونست تو دادگاه مهریه، به موفقیت برسه. البته نه اونچنان موفقیتی. دادگاه مهریه حکم داد سعید که آدم ثروتمندیه و پدرش هم همین طور هر دوماه یک بار یک سکه از مهریه 200 سکه‌ای رو بدن. (فکر کنید چند سال طول میکشه تا این مهریه داده بشه؟) مهریه‌ای نا چیز در برابر مهریه‌های سنگین دست کم بالای 500 سکه‌ی الان.

خب دو ماه که از دادگاه گذشته بود و ناهید دید خبری از اولین قسط مهریه اش نشد . مهریه‌ای که واقعاً بهش نیاز داشت. بگذریم که حقش هم بوده.

یک هفته دیگه میگذره و میبینه خبری از اولین سکه نیست.

ناهید ناچار میشه بره و با حکم جلب سعید بره دم کارگاه تولیدیشون .

اون همراه با پلیس میاد دم کارگاه سعید و پدرش، و شوهرش رو با خودش میبره به کلانتری. سعید به باباش زنگ میزنه تا اون بیاد کمکش کنه. آخه خودش در این حد بلد بود که معتاد بشه و دختر مظلوم مردم رو بدبخت کنه. اما دیگه یاد نگرفته بود اگه دختر مظلوم به خودش بیاد و حقش رو قانونی بخواد بگیره باید چیکار کنه.

بابای سعید سر میرسه و هر چی ناسزا که تو عمرش بلد بود و نبود نثار عروس بیچارش میکنه.

من به نظرم بهتر بگم چی گفته

پدر شوهر تا میتونه فحش پدر به ناهید میده. پدری که قبل از خواستگاری 8 سال پیش دختر مظلوم از دست داده بودش. اون به ناهید میگه پدر سگ، برو خجالت بکش پدر سگ .... اومدی ما رو به چاپی. ... تف به روت و تف بروی اون مادرت که همه چیز زیر سر اونه.

ناهید بیچاره و مظلوم هنوز میخواد احترام حفظ کنه و میگه چرا به پدرم فحش میدین. پدری که دستش از این دنیا کوتاه شده. ...

سعید هم این وسط میگه مگه یه سکه چیه میندازم جلوت . و در جواب میشنوه خب من هم برای همین اومدم، وگرنه باید بری زندان.

اینجا دیگه پدر و پسر ظالم کاملاً فهمیدن شکست خوردن و وقتی که این شکست رو با خاطرات کودکی ناهید کنار هم میذارن نمیخوان باور کنن که سرنوشتشون این طوری شده. خاطراتی که اونا همیشه سوار بر خانواده ناهید بودن و آقا بالاسرشون (خلاصه‌ی این خاطرات رو تو همین پست های اول تاپیک میتونید بخونید).

همین حس شکست باورنکردنی باعث میشه که پدر سعید با چنان تنفری شروع به صدا زدن ناهید بکنه. ناهید ناهید ناهید.

از اون طرف دختر بیچاره بازم با ساده لوحی فکر میکنه پدر شوهر شاید کمی مهربون شده . برای همین روش رو بر میگردونه ببینه چی میگه. که ناگهان با کار زشت و قبیح پدر شوهرش روبرو میشه.

پدر سعید به صورت ناهید تف می‌کنه و نفرتش رو نشون میده

و باز هم ناهید بیچاره و مظلوم عکس العمل مناسب رو نشون نمیده چون یاد نگرفته بد باشه....

ویرایش: امروز متوجه شدم که ناهید در جواب فحش به پدرش، گفته خودتی.(گفتم حتماً این رو بگم تا خدای ناکرده چیزی به نا حق ننوشته باشم)

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
چهارشنبه 19/8/1389 - 18:47 - 0 تشکر 249819

سلام جناب پارسا
خیلی خوب و با ظرافت تمام، این ماجرا رو شرح دادین. من قبلاها رمان خیلی خوندم، می دونین، به وسطای این ماجرا که رسیدم یه لحظا شک کردم که واقعیت داره، بله می دونم که واقعیت داره...
خیلی خیلی ناراحت شدم...ما توی کشور اسلامی زندگی می کنیم و این جور ظلمها...
ناهید این ماجرا، حتما باید خانم خیلی قوی ای باشن که با تموم این مشکلات به درسشون و زندگی شون (البته اگه بشه اسم زندگی رو روش گذاشت) ادامه بده....
دوست دارم بازم در موردشون بگین...در مورد خود ناهید...در مورد ترانه و دوست دارم بدونم آیا خونواده سعید تقاص این همه ستم رو دارن پس می دن یا نه؟؟؟
با تمام وجودم برای ناهید و دختر گلش دعا می کنم....مطمئنا خدا صدای مظلوم رو می شنوه...
..دام به قسمت فکر می کنم...توی این داستان، با اینکه خود خونواده ناهید نقش داشتن، اما انگاری یه جوری همه ی قضایا دست به دست هم داده بودن که ناهید و سعید ازدواج کنن و ...شاید یه امتحان باشه... و چه امتحان سختی.....ناهید که داره سربلند بیرون میاد....
دیگه نمی دونم چی بگم...اصلا چیزی ندارم که بگم....فقط واسشون دعا می کنم...امیدوارم اینبار با خبرای خوش بیایید...من این داستان رو دنبال می کنما
واسه کلام آخر چی بذارم؟... می گم "اللهم عجل لولیک الفرج" که خودش با اومدنش عدالت رو برقرار می کنه

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 6/9/1389 - 14:47 - 0 تشکر 254742

به نام خدا

 آه ناهید

سلام

بعد از یک هفته از اون اهانت های بابای سعید، دادگاه تشکیل میشه و پدر شوهر دروغ گوی ریاکار .... (هر چی بگم کم گفتم)، با یه بغل پرونده و کاغذ پاره میاد تو جلسه. ناهید شاید با خودش فکر می‌کنه یعنی اینا چی هست؟. اما اون به خودش اطمینان داره و میدونه این چیزا دست و پا زدنای بی خودی این خانواده نامورت هست که با این کارشون تو لجن بیشتر فرو میرن.

این دادگاه به درخواست ناهید تشکیل شده بود. اما این پدر سعید بود که پرونده و کاغذ پاره آورده بود. وقتی قاضی به پدر شوهر ناهید اتهامش رو تفهیم میکنه، این کذاب ریاکار این اتهام رو انکار میکنه که هیچ، بلکه نسبتش میده به ناهید و میگه این دختر‌ بی حیا و پر رو اومده برای منی که یک عمر تو محله با عزت و احترام زندگی کردم و آبرو جمع کردم ، پلیس میاره، توهین میکنه و فحش(همون فحش هایی که خودش به ناهید داده بود) میده.

با این حرف ناهید شکه میشه، شاید باز هم تا الان نمیخواسته باور کنه که این مرد که مدتها به عنوان یه مرد مذهبی الگوی یک مرد نیکوکار و با دین ایمون رو براش داشته چه قدر کارهای گذشته اش فقط و فقط ریا بوده و بس، اما حالا دیگه باورش میشه این مرد دیگه اونی که میشناخته نیست. به قاضی میگه این مرد داره دروغ میگه خودش بهم اون فحش رو داده بود. من شاهد هم دارم و حاضر هستن شهادت بدن.

بابای سعید تنها به اتهام ناروای فحاشی ناهید بسنده نکرده بود و تو اون کاغذ پاره ها به قول خودش مدارکی داشت که نشون میداد این دختر خونه شوهرش رو ترک کرده، تمکین نکرده و... .

از این دادگاه یکی دو هفته میگذره که ناهید میبینه ترانه کوچولو دختر عزیزش رو دیگه نمیارن ببینه. برای همین میره، مدرسه دخترش تا بتونه اونو ببینه. ترانه ی کلاس اولی، مامانش رو که میبینه دیگه اون هیجان شوق همیشگی رو نشون نمیده. وقتی به مامانش میرسه میگه: تو مامان خوبی نیستی، بابام رو انداختی زندان... . ناهید سعی میکنه به ترانه توضیح بده که اینا دارن به من ظلم میکنن و مقصر خودشونن. این طوری یه کم دخترش رو آروم میکنه. وقتی ازش در مورد سعید و بابا مامانش میپرسه، ترانه بهش میگه: اونا پشت سرت همش دارن، فحش میدن ، هم باباجون(بابای سعید) هم عزیز جون(مامان سعید) و ... .

معلوم میشه اون روزی که بابای سعید اون فحش های آبدار رو به ناهید داده و برگشته خونه هر چی از دهنش در اومده پشت سر این عروس مظلوم گفته.

ترانه که یکم آروم میشه از اوضاع و احوال خونه بابا بزرگش میگه. اون میگه برای عمه (همون عمه کوچیکه که تو چند پست قبل ترانه رو زده بود) خواستگار اومده. خواستگار برادر شوهر عمه بزرگه هست. وقتی ناهید ماجرای خواستگاری از خواهر شوهر کوچیکه رو میفهمه، فقط یه آرزو از دلش رد میشه. اون از خدا میخواد: الهی اینا همین بلایی رو که سر من آوردن سر دخترشون بیاد.

این دعا آهی بود که از ته دل ناهید بر میومد و حالا باید دید آتش این آه کی دامن گیر این خونواده ظالم میشه... .

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
سه شنبه 5/11/1389 - 23:4 - 0 تشکر 277357

به نام خدا

سلام

جزای فحاشی

تو قسمت قبلی گفتم که ناهید از پدر شوهرش شکایت کرد و دادگاه تشکیل شد.

چندین و چند هفته، شاید نزدیک به یک ماه میشد که از دادگاه فحاشی های پدر سعید گذشته بود و حالا دوباره طرفین به دادگاه احضار می‌شن.

 این بار اولی بود که رای دادگاهی کاملاً طرف ناهید رو گرفته بود. بله درست حدس زدین. پدر شوهر بد دهن، ریاکار و....، محکوم شده بود. حدس میزنید به چی؟ فکر می‌کنید به چه مجازاتی محکوم شده بود. باورتون نمیشه. رای دادگاه، شلاق (فکر کنم حدود 80 ضربه) و پرداخت 500 هزار تومن جریمه نقدی بود.

اما الان چیزی میخوام بگم که میدونم هر کدومتون یه عکس العمل متفاوتی نشون میدین. شاید برخیتون از ناهید بدتون بیاد و لجتون بگیره و بهش بگین حقشه که این بلا سرش اومده. شاید برخی دیگه بگین: نه، آفرین کار خوبی کرده.

ناهید وقتی رای دادگاه رو میشنوه اول خوشحال میشه که تونست حقانیتش رو اثبات کنه. اما شاید وقتی تصور شلاق خوردن یک پیر مرد 60 اندی ساله (البته نمیدونم تصورتون از مرد 60 ساله چیه، اما باید بدونید به نظر من که این پیر مرد زیاد هم پیر نیست و جوون مونده) رو می‌کنه، دلش به رحم میاد و می‌بخشه. نمی‌دونم یکی اونجا نبود بهش بگه حالا بخشش شلاق هیچی، چرا اون 500 هزار تومن رو بخشیدی.

شاید بتونم بفهمم این رفتار ناهید چه علتی داشته. این رفتار عفو و گذشت، ریشه در گذشته‌ای داره که با این خونواده زندگی می‌کرده.

بعد از دادگاه،  تیکه و متلکی نبود که  پدر شوهر، بار عروس نگون بختش نکنه.حالا بعد این چند ماه، نذاشتن ترانه کوچولو بیاد پیش مامانش و ناهید برای اینکه بتونه بچه اش رو ببینه مجبوره بره مدرسه‌ی دخترش. خونواده‌ی سعید هم که میفهمن ناهید میاد مدرسه تا دخترش رو ببینه، تهدید کردن که مدرسه رو عوض کنن، تا دست مادر به دخترش نرسه(چه خانواده‌ی سنگدلی). اما ترانه کوچولو دختری که تنها 8 سالشه اون قدر زرنگ هست که وقتی کسی نباشه به مامانش زنگ میزنه و باز هم می‌گه: مامانی صبر کن بزرگ شدم و مسیر اتوبوس ها رو یاد گرفتم خودم یواشکی میام پیشت میبینمت.ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
شنبه 9/11/1389 - 11:14 - 0 تشکر 277946

سلام آقا پارسا

یكی از آشناهای ما 25 سال پیش همین موضوع براش پیش اومد حالا با كمی اختلاف خانمه درسش رو ادامه داد دیپلم گرفت با حمایت پدر و مادرش دانشگاه شركت كرد و رشته پزشكی قبول شد ترم 5 بود كه با یكی از همكلاسیهاش ازدواج كرد الان یكی از جراحهای خوبه  زنان و زایمانه همسرش هم یك پزشك داخلیه سه پسر دارن و خیلی خوب دارن زندگی می كنن دخترش رو بعد مدتی پیش خودش اورد دخترش دیپلم نتونسته بود بگیره با كمك مادرش دیپلم گرفت و دانشگاه قبول شد البته چون تربیت خانواده پدرش بد بود یك ازدواج ناموفق داشت كه مقصر خود اون بود ولی هنوز پیش مادرشه و داره درس می خونه

  كس راز غير،  از ما  نشنيد بس امينيم         بهر كسان امانيم ما را تو مي شناسي

يکشنبه 10/11/1389 - 15:10 - 0 تشکر 278245

به نام خدا
سلام

با تشکر از dehkade2010 و stareabi به خاطر همراهیشون و ذکر نمونه‌‌‌ی واقعی دیگر

باید بگم انشالله ناهید این داستان واقعی هم عاقبتش سعادتی مثل همون آشنای شما باشه جناب stareabi

چون الان ناهید در مقطع پیش دانشگاهی داره ادامه تحصیل میده و اون طور که بهم خبر رسیده این ترم رو با نمرات بسیار عالی گذرونده
همکلاسی‌هاش نمیدونن که وضع زندگیش چطوریه و فقط می‌دونن متاهل هست و بهش می‌گن وایییی چه شوهر خوبی داری که میذاره درس بخونی و تو خونه مشکل نداری. ما که دختریم نمیتونیم مثل تو درس بخونیم
اما اونا نمیدونن انسانی که مصمم شده باشه و از قبل هم استعدادش رو داشته باشه سختی ها رو برای رسیدن به هدفش تحمل می‌کنه و از اون‌ها پل میسازه.
من فکر می‌کنم اگر ناهید بفهمه که یکی دیگه هم شرایطی مثل اونو داشته و الان موفق شده خیلی خیلی مصمم تر به راهی که انتخاب کرده ادامه میده
باز هم از هر دوی شما تشکر می‌کنم

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
پنج شنبه 8/2/1390 - 11:0 - 0 تشکر 312629

به نام خدا
سلام
بعد از چند ماه، دوباره اتفاقاتی رخ داده که امید و نا امیدی رو با هم دارن.


حتماً شما هم تا به حال در مورد یارانه‌ها و مسائل و مشکلات برخی مردم با این طرح جدید آشنا شدید. گریبان ناهید رو هم یکی از این مشکلات گرفته.

اون اواخر، وقتی هنوز ناهید و سعید زیر یک سقف زندگی می‌کردن، طرح جمع‌آوری اطلاعات اقتصاد خانوار‌ها شروع شده بود و ناهید، فرم مربوطه رو پر می‌کنه و مسلماً سعید رو به عنوان سرپرست تعیین می‌کنه. اما کف دستش رو بو نکرده بود که قراره این مشکلات پیش بیاد و جدا بشه. وقتی که یارانه‌ها هدفمند می‌شه هم خب مبلغ یارانه‌ی ناهید به حساب سعید واریز میشه.




ناهید تو این مدت خیلی تلاش می‌کنه خودش رو از سرپرستی سعید خارج کنه. میره فرمانداری و ازشون کمک می‌خواد.
فرمانداری هم سه راه پیش پاش میذاره. ا- آوردن طلاق نامه. 2- جمع آوری استشهاد محلی برای اثبات اینکه مدتی هست با همسرش زیر یک سقف نیست و نفقه بهش داده نشده. 3- این که خود سعید، ناهید رو از سرپرستی خودش خارج کنه



خب اولین راه که هنوز خیلی به انتهاش مونده، دومین راه هم نتیجه نداد، سومین راه هم خب دیگه، سعید آدمی نیست که این حق رو برای ناهید قائل باشه.
در نتیجه فقط سه راه می‌مونه1- طلاق 2- طلاق 3- طلاق !!!!



از طرفی دیگه تو این چند ماه باز هم خانواده‌ی سعید نمی‌خواستند بذارن، ناهید ترانه کوشولو( دخترش) رو ببینه. ولی مادر طاقت نمیاره چند بار دیگه هم میره مدرسه دخترش و با هم صحبت می‌کنن


تو یکی از این دیدار‌های مادر و فرزندی، ترانه به مامانش میگه:
- مامان وقتی عزیز جون اینا به تو فحش میدن من تو دلم می‌گم خودتونین
- راستی، مگه سکه گرون شده؟
برای چی مامان این سوال رو میپرسی؟
- آخه بابا و عزیزجون اینا، همش از قیمت سکه حرف می‌زنن و به تو فحش می‌دن


می‌بینید، با اینکه این دوری مادر و فرزند آسیب‌هایی برای هر دو داشته، از جهاتی هم باعث رشد دختر کوچولو شده. این که مسائل روز رو این طوری بهش آگاهی پیدا می‌کنه.
اما در کل ضربه‌ای که مادر دختر خوردن، اثرش بیشتر از این رشد فکری بوده. اینکه این دو تا چند وقته برای دیدن همدیگه با ترس و لرز اقدام می‌کنن و... .


این طوری فایده نداشت، این حق ناهید بود که بتونه بدون استرس و اضطراب دخترش رو ببینه و پیش خودش بیاره . برای همین وقتی دادگاه برای این موضوع تشکیل می‌شه، قاضی حق رو به ناهید میده.
تو دادگاه، سعید دوباره به دلایل کلیشه‌ای همیشگی رو میاره و می‌گه:" این اگه مادر بود، سر خونه زندگیش می‌نشست و از بچه‌اش مواظبت می‌کرد. ... ." اما قاضی رای خودش رو میده که ناهید میتونه هفته‌ای 3 بار پیش دخترش باشه.

این یکی از دو دادگاه جدید بود. دادگاه دوم مربوط به نفقه می‌شد که تو این دادگاه سعید محکوم به تهیه‌ی یک منزل مسکونی مستقل و دادن نفقه‌های عقب افتاده و نفقه‌های حال حاضر میشه. که تنها در این صورت ناهید راضی به اومدن زیر یک سقف با سعید بشه.

اما خیلی واضح هست که هیچ وقت این مردک این کار‌ها رو انجام نمی‌ده. تو دادگاه هم با پر روئی تمام میگه، من میخوام داماد بشم.


تا اینجا اتفاق‌ها خوب بد و در هاله‌ای از ابهام بود. اما خبر خوب این هستش که

ناهید تو دانشگاه علمی کاربردی قبول می‌شه. رشته‌ای تو زمینه‌ی روانشناسی. البته اول می‌خواست حقوق بخونه، اما مادرش بهش می‌گه از وکالت خوشم نمیاد، چون توش دروغ راست با هم مخلوط شده ... . دانشگاه هم زیر نظر قوه‌ی قضائیه هست.

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
پنج شنبه 8/2/1390 - 15:13 - 0 تشکر 312682

سلام

هوم...هرچند اعصابم بهم میریزه اینو میخونم...هرچند هم كه واقعیت تلخیه....ولی كلی خوشحالم..چون مهر و ترانه كوچولوی این قصه به مامانش با وجود دوری و تربیت خونواده ی پدری همچنان جاریه...الهی شكر....و خوشحال تر كه ناهید دانشگاه قبول شد..انشاءالله موفق شه

گاهی بعضی چیزا یه امتحانه...گاهی تنبیه اعمال خودمون...نمیدونم ماجراهای ناهید واسه چیه...ولی هرچی كه باشه ناهید خوب سرپا مونده..خدا بهش قوت بده

درپناه حق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 12/2/1390 - 9:3 - 0 تشکر 313807

dehkade2010 گفته است :
[quote=dehkade2010;591792;312682]سلام

هوم...هرچند اعصابم بهم میریزه اینو میخونم...هرچند هم كه واقعیت تلخیه....ولی كلی خوشحالم..چون مهر و ترانه كوچولوی این قصه به مامانش با وجود دوری و تربیت خونواده ی پدری همچنان جاریه...الهی شكر....و خوشحال تر كه ناهید دانشگاه قبول شد..انشاءالله موفق شه

گاهی بعضی چیزا یه امتحانه...گاهی تنبیه اعمال خودمون...نمیدونم ماجراهای ناهید واسه چیه...ولی هرچی كه باشه ناهید خوب سرپا مونده..خدا بهش قوت بده

درپناه حق

به نام خدا

سلام

ممنونم از اینكه پیگیر این ماجرا هستید

راستش من حتی تحمل دیدن فیلم‌هایی كه این همه بلا ملا سر شخصیت اولش میاد رو ندارم. مثل فیلم لبه تیغ و فیلم‌های از این دست، چه برسه به این ماجرا

اما این ماجرا رو من به عاقبتش امید دارم برای همین دنبالش می‌كنم

انشالله با دعای شما دوستاان ناهید و دخترش عاقبت به خیر شن

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.