سلام
آخرین باری که با هم صحبت کردیم بهم گفت من به پدرم میگم من راضی ام ولی اون میگه من خیر و صلاح تو رو میخوام .....نمیخوام تنها بچه ام بدبخت بشه
اگه زن اون پسره بشی دیگه پدرت نیستم
بهم میگه تو بگو من چیکار کنم؟
منم میگم والا منم موندم
آخرش هم گریه کرد....منم همیشه سعی میکردم پیش کسی گریه نکنم ولی منم گریه کردم....اون دستمال کاغذی که بهم داد نیگرداشتم
البته از نظر شرعی میتونیم بدون اجازه پدر عقد کنیم
همه فقها از شهید اول بگیرین تا عصر حاضر فتوا دادن که اگه دختر خودش راضی باشه و پدرش اونو به کفوی او (یعنی من) نده ولایت پدر ساقط میشه
خب من نمیخوام درگیری و جدایی و این مسائل پیش بیاد.....طاقت گریه هاشو ندارم
به جان خودم دو تا دختر از من خواستگاری کردن ....نمیخوام بگم حالا من چه تحفه ای هستم
یعنی میخوام بگم که من تا حالا به هیچ خانمی هیچ حسی نداشتم....عشق رو در ظاهر میدیدم......ولی اون دختر نگاه منو به زندگی عوض کرد
مواظب خودتون باشین که عاشق نشین.....اگر هم دلتون لرزید حال و روز من یادتون بیافته
الان دو روزه چشمم درد میکنه
شاید از فراق یار باشه....شایدم از سینوزیت...
از همه نظرات ممنونم