به نام خدا
سلام
اول بگم که این دو تا عکس آخر خیلی جالبن! به خصوص اون آقاهه با اون مطالعه کردنش!!
و بعد این که،
اِوا آرسو جان مگه من مُردم خواهر؟! غمت نباشه گلم که گویا برگشته!! بیا عزیزم اینم ترجمه:
I was hurrying to an appointment when something stopped me. It was an austere, brilliantly lit plaza. I took it in, stepped back to include the black edge of the building beside me, and gathered myself to make a photograph. Moments later a woman rounded the corner and completed the composition.—Sam Abell
با عجله به سمت قراری که داشتم می رفتم که چیزی مرا متوقف کرد: میدانی ساده و بی پیرایه و بسیار روشن و پرنور. صحنه را در کادر دوربین تنظیم کردم، کمی عقب تر رفتم تا حاشیه ی سیاه ساختمان کناریم نیز در کادر بیفتد، و تمرکز کردم تا عکسی بگیرم. چند لحظه بعد، خانمی از گوشه ی ساختمان پیچید و وارد کادر شد و ترکیب هنری صحنه را کامل کرد.
همیشه شاکرش باشیم...