و خدا هست
سلام
خدایا !
کیبوردش را سالم بگردان....
تازه دیشب حرف زدنش گرفته بودااااااااااااااااا.....
دیشب چتر نداشت . آخی.... چقدررررررررر دلم میخواست به عوض اونروز بهش بخندم و حال گیری کنم
اما مگه اون نگاه غمگین جرات لب باز کردن بهم داد :(
حس مریضی....
زیر بارون دیبشب. اونم فقط با یه مانتو!!! از سر و روم آب میچکید.... رسیدم خونه باز دلم طاقت نیاورد... نشستم رو پله ها که سقف بالا سرم باشه و پاهامو گذاشتم تو بارون ..... و هنوز که هنوزه دارم از درد و تب میمیرم
حس ترس
زنگ درمون دیشب ساعت 4 خراب شد... یه بند زنگ میزددددددد...زنگی ها.... اولش گفتم یا خدا. کیه نصفه شب؟
چقدر عجله داره. بابابزرگم رو صدا زدم...هیچ کس نبود ولی زنگه هنوز زده میشد... چقدر اولش ترسیده بودم
حس سه نقطه
دکتر شریعتی گفت کم کن این سه نقطه ها رو.....
میخواستم بگم نههههه.... سه نقطه هامو ازم نگیر
:(
حس درس نخوندن
هوم!