کد سوال : 451
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مگر خدا قدرت ندارد تا سحر و جادو را از بنده خود دور كند كه افراد بيمار رواني از آن براي نابودي زندگي كسي استفاده نكنند. در ضمن آن فرد از كجا بداند كه جادو شده است؟
پاسخ : 1. خداوند تبارک و تعالي بر هر چيزي تواناست.
2. زندگي انسان بر اساس اختيار و اراده تنظيم شده است.
3. اگر خداوند متعال، سحر و جادو را نابود کند يا هر بدي را نابود کند که به آن توانا و قادر است؛ پس اختيار انسان چه مي شود؟
4. قرآن درباره مقابله با سران کفر مي فرمايد: «فقاتلوهم يعذبهم الله بايديکم؛ با آنها جنگ کنيد خداوند آنها را با دست شما عذاب مي فرمايد» V} (توبه، آيه 14).{V
يعني خداوند از ما انسان ها مي خواهد که در برابر کارهاي ناروا بايستيم و با آن مقابله کنيم. فريضه امر به معروف و نهي از منکر که بر آن تأکيد فراواني شده است، راهکار مقابله با کارهاي خلافي چون سحر و جادو است.
5. گذشته از اين موارد، سحر و جادو اثر واقعي بر افراد ندارد؛ بلکه اثر رواني بر افراد دارد که با تقويت روحيه ايمان مي توان با آن مقابله کرد.
6. بنابراين در عين حال که خداوند بر هر چيزي تواناست اما آنچه به زندگاني ما انسان ها برمي گردد و در محدوده اختيار ماست به ما سپرده تا ما خود عمل کنيم يا با حسن اختيار خود راه درست را برگزينيم يا با سوء اختيار خود به بيراهه برويم و اگر اين مطلب نبود، ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و اختيار و اراده معني نداشت.
کد سوال : 452
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : راز دلشاد كردن پدر و مادر را بگوييد؟
پاسخ : دانشجوي محترم: اسلام از نظر حقوقى حساب ويژهاى براى پدر و مادر بازكرده همان گونه كه در جنبههاى عاطفى نيز حساب جداگانهاى براى آنها در نظر گرفته است لذا در روايات آمده كه اگر پدر و مادرى از فرزندانشان راضى باشند موجب خير و بركت و سعادت فرزند مىشود اگر در حق فرزندان خود دعا كنند خداوند به اين دعا توجه خاصى مىنمايد كما اين كه اگر والدين از فرزندان ناراضى باشند و خداى ناكرده آنها نفرين كنند ممكن است، خداوند بر چنين فرزندانى كه موجب ناراحتى والدين شوند قهر و غضب نمايد حتى از نظر حقوقى در بخش قصاص و ديات آمده كه اگر پدرى خداى ناكرده فرزند خود را به قتل برساند قصاص نمىشود مگر در يك شرايط استثنايى با تشخيص حاكم شرع، همچنين از نظر شرعى پدر و مادر مىتوانند به اندازه نيازشان از اموال فرزند خود بردارند و مسائلى از اين قبيل در فقه اسلامى زياد وجود دارد يا در روايات آمده «نيكى كردن به والدين بزرگترين فريضه است» و يا اينكه مىفرمايد «بهشت زير پاى مادران است» اين همه آيه و روايت كه در اين زمينه وارد شده حاكى از اهميتى است كه خداوند براى والدين قائل شده است و اينها بدون حكمت نيست چه اينكه اينها در مقابل زحماتى كه والدين براى فرزندان متحمل مىشوند ناچيز است آنها از لحظه انعقادو نطفه تا هنگام تولد و همچنين بعد از تولد دوران شيرخوارگى و بعد كودكى مشكلاتى بسيار زيادى را متحمل شدهاند بنابراين خداوند نيز در مقابل زحمات آنها حقوق ويژهاي را براى آنها قائل شده است. از اين رو بايد در هر شرايطى احترام آنها را نگه داشت هر چند در بعضى اوقات دربرخورد با فرزندان خود دچار اشتباه شوند البته توجه به اين نكته لازم است كه خداوند همه انسانها را در مقابل اعمال و رفتارى كه انجام مىدهند مورد سؤال قرار مىدهد و والدين نيز بايد پاسخگوى اعمال و رفتار خود باشند بنابراين در همه حال ما وظيفه داريم به والدين خود احترام بگذاريم حتى اگر آنها به ما بى احترامى كنند فقط اگر آنها بخواهند ما را به كار حرامى وادار كنند يا از انجام تكليف واجبى باز بدارند، اطاعت از آنها لازم و صحيح نيست چه اينكه اطاعت خداوند بر هر كس ديگر حتى والدين نيز مقدم است.
مطمئن باشيد اگر رضايت والدين را بدست آوريد خداوند بسيارى از گناهان شما را مىبخشد و به زندگى شما خير و بركت مىدهد و دعاى والدين را بدرقه راه پُر فراز و نشيب زندگى شما قرار مىدهد و در آخرت نيز پاداشهاى فراوانى در انتظار شما خواهد بود.
دانشجوي گرامي , بايد توجه داشته باشيد كه اسلام نظام خانواده را بر پايه هاي استواري بنا كرده كه هم با ضرورت هاي زندگي مطابقت دارد و هم نيازهاي انسان ها را از جهات گوناگون برآورده است . اسلام همه روشهاي زندگي هدفدار را براي اصلاح خانواده و رشد و شكوفائي آن مطرح كرده و نسبت به محيط خانه توجه خاصي مبذول داشته است و نيز آداب مشتركي نسبت به اعضاي خانواده تعيين فرموده تا پيوند همه جانبه اي بين آنها به وجود آيد.
آنچه در اين زمينه اصل است، احسان به پدر و مادر و دورى از اذيت و آزار به آنان است. البته اين به معناى تسليم شدن در برابر سليقههاى آنان نيست؛ ولى بايستى با تيزهوشى و درايت، شخصيت و مقام آنها را حفظ نمود و احترامشان را نگه داشت؛ ولى در عين حال بايد به گونهاى رفتار كرد كه آنان استقلال شما را به رسميت بشناسند و درصدد تحميل سليقههاى خود بر شما نباشند.
در پايان ضمن تأکيد به مطالعه و رعايت آنچه که در روابط فرزند با والدين ذکر کرديم توصيه مي کنيم براي ايجاد رابطه عاطفي نزديک تر با والدين به نکات زير نيز توجه فرماييد.
1- بيش از گذشته به آنها احترام گذاشته به گونه اي که تغيير رفتارتان را کاملا احساس کنند.
2- هرگز زبان به شکوه و گلايه از آنها نگشاييد بلکه از آنها تعريف و تمجيد کنيد و از زحمات شان تشکر و قدرداني کنيد.
3- اگر هم در مواردي حق با شماست، در برابر سخنان و گفته هاي آنها سکوت همراه با احترام داشته باشيد.
4- در حضور ديگران از ويژگي هاي مثبت آنها تعريف کرده و سپاسگزار آنها باشيد.
5- هر جا و در هر موقعيتي که نيازمند کمک شما هستند سريعا و با کمال احترام به خصوص در حضور ديگران به کمک آنها بشتابيد.
کد سوال : 453
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا دين اسلام را قبول كرديم؟ اثبات برحق بودن پيامبر(ص)؟ اثبات فياض و حكيم بودن خداوند؟ من واجب الوجود بودن خدا را قبول دارم و اينكه به تبع آن عالم بودن، خالق بودن ،اول و آخر بودن و يا غير ماده بودن را داراست قبول دارم اما هيچ يك از اينها دليلي براي حكيم بودن خدا نمي شود و اينكه به حكم داشتن حكمت مخلوقانش هم هدف مند هستند را قبول ندارم؟
پاسخ : علامه حلى در كتاب كلامى كشف المراد مىنويسد: «حكمت به دو معنى است: (1) معرفت اشياء؛ و (2) صدور اشياء بر وجه اكمل و احسن. و خداوند به هر دو معنى حكيم است.(1)
براى اثبات حكيم بودن خداوند متعال لازم است كه ابتداء معانى حكمت را روشن كنيم. زيرا حكيم يعنى موجود صاحب حكمت.
T}معانى حكمت{T
حكمت داراى معانى متعددى است كه دو معناى آن براى بحث ما ضرورى است:
1 - حكمت عبارت از علم تام و درست و صحيح و مطابق با واقع نسبت به موضوع مورد انديشه است. در اين معنى معرفت و شناخت صحيح به اشياء و امور را حكمت گويند.
2 - حكمت عبارت از فعل محكم است بهگونهاى كه فاعل در انجام فعل همه آنچه براى به سامان رسيدن آن لازم و ضرورى است، انجام دهد. به عبارت ديگر صدور فعل بر وجه اكمل و احسن را حكمت گويند و فاعل آن را حكيم نامند.
T}توضيح معناى حكمت{T
توضيح اينكه ما انسانها در افعال و كردار اختيارى و ارادى خود، بر اساس اراده عمل مىكنيم، ارادهاى كه مبتنى بر علم است، علم به اينكه انجام فلان كار براى ما مطلوب و خوب است و خير ما در انجام آن است و تركش موجب ضرر يا نقص در ما مىشود. با مثالى موضوع را روشن مىكنيم:
دانشجويى را فرض كنيم كه در سال آخر مقطع كارشناسى تحصيل مىكند، وى در مرحلهاى است كه بايد تصميم قطعى بگيرد كه يا ادامه تحصيل دهد و وارد مقطع كارشناسى ارشد شود يا به همان مقطع كارشناسى قناعت كند و به دنبال يافتن شغلى مناسب باشد. فرض كنيم كه او راه دوم را انتخاب كرد و از ادامه تحصيل منصرف شد و به دنبال شغل مناسب رفت. رفتار و تصميم او را با هم تحليل كنيم:
1 - او بين انجام دو كار، بر سر دو راهى بود: يا ادامه تحصيل يا يافتن شغلى مناسب.
2 - او گزينه دوم را به حال خود مناسب ديد و آن را انتخاب كرد. اين انتخاب مبتنى بر اراده انصراف و ترك تحصيل در مقطع بالاتر و اراده يافتن شغل مناسب است.
3 - اراده او مبتنى و برخاسته از نوعى علم است. اين علم كه بين اين دو گزينه، راه دوم يعنى پيدا كردن شغل مناسب براى آينده او بهتر است و خير او در آن است كه تحصيل در مقطع بالاتر را متوقف كند و به دنبال شغل مناسب برود. به عبارت ديگر، نفع او در انتخاب چنين روشى براى آينده زندگانىاش است.
4 - در حقيقت اين علم، علم به ترجيح يكى از دو گزينه به حال اوست كه او را برانگيخت كه راه دوم را انتخاب كند. به عبارت ديگر اين علم، سبب و علت انجام و اتخاذ چنين تصميمى براى آينده او شد. پس علم مذكور غايت و هدف فعل و كردار او را مشخص كرد. يعنى رفتار خاص او هدفى را دنبال مىكند كه علم مذكور به اينكه انتخاب گزينه دوم بر گزينه اول ترجيح دارد، هدف اين رفتار را معين كرد.
5 - برانگيخته شدن در انجام هر كارى و انجام آن تنها در صورتى است كه خيرى در آن متصور باشد. دانشجوى مثال ما، خير خود را در يافتن شغلى مناسب دانست. به عبارت دقيقتر، وى «مصلحت» خود را در آن ديد كه بين دو گزينه بالا، راه دوم را انتخاب كند. و مصلحت همان خيرى است كه بر انجام فعل و تحقق اهداف بر آمده از انجام فعل مترتب است.
همه رفتار و كردار ما انسانها مبتنى بر جهت مصلحت است كه ما را بر انجام فعل برمىانگيزد. و اگر كارى بدون مصلحت انجام شود، از نظر همه عقلاء جهان، كارى بيهوده و عبثى است و فاعل آن فردى سفيه و نادان است.
اما اين مصلحتانديشى كاملاً در درون ذهن ما انجام مىشود. ما گزينهها را بر اساس واقعيات بيرونى تجزيه و تحليل مىكنيم و آنگاه جهت مصلحت را تشخيص مىدهيم و كردارى كه مبتنى بر مصلحت است انجام مىدهيم. آن دانشجو همه جوانب ادامه تحصيل و ترك آن را سنجيد، مشكلات راه را بررسى كرد، فوايد و مضرات آن را به سنجش خرد خود گذارد و در مقابل يافتن شغلى مناسب را در ترازوى سنجش قرار داد، واقعيات اجتماعى و توان و استعداد خود را نيز در اين ترازو به توزين گذارد؛ آنگاه اين صورت علمى براى او پيدا شد كه مصلحت او در اين است كه گزينه دوم را انتخاب كند و عزمش جزم شد و راه دوم را انتخاب كرد. به اين ترتيب مصلحتانديشى او مبتنى بر شناختى دقيق و صحيح و سنجشگرانه از شرايط بيرونى و مطابق با واقعيات موجود است كه از آن به حكمت تعبير مىكنيم.
پس اگر او در مصلحتانديشى خود، درست انديشيده باشد و واقعيات را درست تحليل كرده باشد، يقيناً انديشه او حكيمانه است. اما اگر در اين مصلحتانديشى، همه جوانب را مدنظر قرار نداده باشد، و شناخت صحيحى از واقعيات موجود كسب نكرده باشد، يا به جاى اينكه عقل را حاكم و داور گزينش و سنجش قرار دهد، احساسات يا اميال نفسانى خود را حاكم قرار داد، در حقيقت بر اساس مصلحت رفتار نكرده و انديشه او بر خلاف حكمت است و بلكه مبتنى بر نوعى نادانى و جهالت است.
بسيارى از مردم در اين مرحله مشكل دارند و در تصميمگيرى براى انجام كارهاى خويش، انديشه درست را به كار نمىگيرند و سعى نمىكنند كه همه جوانب مسئله را بشناسند و شناخت و معرفتى صحيح و واقعگرايانه پيدا كنند و خلاصه حكيمانه نمىانديشند.
6 - در مرحله بعد، اگر اين دانشجو در انتخابى كه كرد و تصميمى كه گرفت، همه جوانب را سنجيد و شناخت صحيحى كسب كرد، تصميم و انتخاب او حكيمانه خواهد بود و فعل و كردار او نيز محكم است، بهگونهاى كه او بهترين و كاملترين عمل ممكن را كه كمال و خير او در آن است، انجام داده است. به اين ترتيب فعل او حكيمانه به معناى دوم نيز است.
پس آن كسى كه حكيمانه مىانديشد، حكيمانه هم عمل مىكند. كسى كه خود و توانايىهاى خود و جهان پيرامون را با ترازوى عقل شناخته است، عاقلانه رفتار مىكند و كردار او بر اساس مصلحت است. اما آنكه حكيمانه انديشه نكند، تصميم و كردار او نيز حكيمانه نيست و رفتار و فعل او نيز مبتنى بر مصلحت و خير و حكمت نيست و موجب گرفتارى وى يا سد راه پيشرفت او مىشود.
پس حكمت هم صفت فاعل است و هم صفت فعل. صفت فاعل است از اين جهت كه او فعل را براساس نظام صحيح علمى و شناخت دقيق و درست بنا كرده و فعل مبتنى بر مصلحت واقعى فاعل و مطابق بر نظم و واقعيات خارجى است. و صفت فعل است كه آن فعل خاص محكم و درست و هدفمند و مبتنى بر نظام احسن و اكمل است و خير فاعل را تضمين مىكند.(2) پس اينكه علامه حلى فرمود: حكمت دو معنى دارد و خداوند به هر دو معنى حكيم است، روشن مىشود كه معناى دوم حكمت برخاسته از معناى اول آن است، يعنى اگر شناخت صحيح و علم تام حاصل شود، فعل نيز محكم و درست خواهد بود.
T}يك اشكال و پاسخ آن{T
ممكن است كه اين اشكال به ذهن آيد كه بسيارى از افعال مردمان را مىبينيم كه حكيمانه نيست و حتى اگر از خودشان هم بپرسيم نيز رفتار خود را نقد كنند. مثلاً چه بسا دانشجوى مثال ما، پس از چندى به اين نتيجه برسد كه تصميم او اشتباه بوده است و او راه اشتباهى را براى آينده زندگانى خود انتخاب كرده است. از آن مهمتر چه بسا علم ما درست باشد اما تصميمى اشتباه بگيريم. يقيناً آنكه مرتكب قتل عمد مىشود، مىداند كه كار او اشتباه است، با وجود اين آن را انجام مىدهد.
پاسخ اين است كه بحث ما در هنگام اتخاذ تصميم است. آيا او در هنگام اتخاذ تصميم، مصلحت خود را بر ارتكاب چنين عملى نمىدانست؟ مثلاً قاتل مىداند كه ارتكاب قتل اشتباه است، اما در لحظه تصميم به قتل مصلحت خود را در اين مىبيند كه مرتكب قتل شود تا به زعم خود نفعى را براى خود جلب كند و از ضررى كه به زعم او بزرگتر و بيشتر از ضرر ارتكاب قتل است، جلوگيرى كند. آرى او در اصل در علم و شناخت خود به بيراهه رفت و سفيهانه انديشيده و به آن دليل سفيهانه عمل كرده است. بهتر است پاسخ اين اشكال را از قلم زيباى عين القضات همدانى بدهيم:
«هر بدى كه برسد و هر نيكى كه نرسد، از جهل آدمى است به عواقب كارها؛ و اينجا كمينگاهى عظيم است شياطين را؛ كه كم كسى بر پى آن افتد و تحّرز كند.»(3)
وى با مثالى جالب مطلب خود را توضيح مىدهد:
«بدان اى دوست كه ادرات عسل خوردن از دو علم خيزد: يكى راست و ديگرى دروغ. راست آنكه العسل حلو(4) و دورغ آنكه تناول الحلاوة و الوصول الى ادراك اللذيذ اولى من تركه(5). و اين قضيه چون مطلق فراگيرى بى شرطى، دورغ گردد. زيرا تناول اللذيذ أولى من تركه؛ ليكن بشرط أن لايفضى الى ألم أاعظم من اللذة.(6)
اكنون چون اينجا بدانستند كه فلان چيز لذيذ است و ليكن مضر است، دست برداشتند؛ و بدين سبب مأكولات لذيذ بگذاشتند خوفاً من المرض.(7) و در دين همين معنى هست كه آدمى زنا كند از آن كند كه دو علم درو واديد آيد، اگرچه او به تفصيل نرسد، اما على القطع معلوم است كه بىحصول اين دو علم، هرگز زنا نتواند كرد: يكى اين است كه الزنا لذيد، و اين راست است و ديگرى علم آنكه سعى كردن تا به لذت رسى به از ناكردن بود؛ و اين كمينگاه شيطان است، زيرا عاقبت آن دوزخ بود. سعى ناكردن به بود كه سعى كردن. ايمان و كفر اينجا پيدا مىگردد و علماء هم در دنيا ببينند، اما عموم در قيامت بدانند.»(8)
عين القضات نتيجه مىگيرد:
«هر آدمى كه او را اين علم بود كه عاقبت زنا دوزخ است، و دوزخ رنجى عظيم است، لابد از زنا دست بدارد. و اين مرد مؤمن است به آخرت و به قول صاحب شرع. و چون ارادت زنا درو غالب شود و منجزم، آن نشان بىايمانى است، و از آن است كه دو علم در درون آن رخت بنهادهاند: يكى راست و يكى دورغ.»(9)
T}حكمت الهى{T
آنچه گفتيم درباره ما و افعال ما بود، اما درباره افعال خداوند متعال بحث به چه صورتى است؟ ما گفتيم كه خداوند به هر دو معنى حكيم است و حكمت به معناى دوم نيز برخاسته از حكمت به معناى اول است. مىدانيم كه خداوند به همه اشياء به نحو كامل و تام علم دارد و همه اشياء را به طور دقيق مىشناسد و در اين مطلب هيچ شكى نيست. بلكه علم او اشرف همه علوم است، علمى حضورى كه نفس اين علم مبداء موجودات است. پس خداوند متعال به معناى اول حكيم است.
حال كه چنين است، و شما نيز در نامه خود مرقوم داشتيد كه عالم بودن خداوند و واجب الوجود بودن او را قبول داريد، ثابت مىشود كه خداوند به معناى اول حكيم است و وقتى به معناى او حكيم باشد فعل او نيز حكيمانه و هدفمند است و به معناى دوم نيز حكيم است. زيرا خداوند واجب الوجود ار همه جهات است، يعنى هيچ جهت نقصى در او نيست. او خير و كمال مطلق است و هيچ نقصى در او تصور نمىشود. بنابراين فعل او نيز در غايت حكمت و اتقان است.(10)
فعل خداوند چيست؟ فعل او همان صورت علمى او از نظام هستى است، علمى كه خود مبدا نظام هستى است. بدين ترتيب خدايى كه به نظام احسن علم دارد، بر انجام فعلى اقدام مىكند كه مصلحت تام دارد و هيچگونه نقص و عيبى در آن نيست. و اين معناى جامع حكمت در خداوند متعال است؛ خدايى كه خير و كمال مطلق است و به همه چيز علم دارد و به خير و كمال موجودات نيز آگاه است و هر آفريدهاى را به گونهاى مىآفريند كه هر چه بيشتر داراى خير و كمال باشد.
پس با اين بيان حكمت الهى اثبات مىشود و روشن مىشود كه حق تعالى همانگونه كه واجب الوجود مطلق است و از هر نقصى مبراء است، به همان صورت عالِم و حكيم و فياض است. زيرا حكمت او فيض را اقتضاء مىكند وگرنه او داراى نقص است و اين با صفت واجب الوجودى مطلق حق تعالى سازگار نيست. و از آنجا كه حق تعالى خير محض و كمال محض است، مخلوقات را نيز بر اساس خير و كمال مىآفريند و آفريدگان نيز داراى هدف هستند. درباره ما انسانها نيز بحث روشنتر است، زيرا در ابتداى بحث گذشت كه همه افعال ارادى ما بر اساس علم و مصلحت انجام مىشود تا به هدفى كه تصور مىكند كه كمال او در آن است، برسد و خير و سعادت دنيوى و اخروى را براى خود تحصيل كند.
T}دليل نياز به دين{T
از همين جا دليل نياز به دين روشن مىشود. زيرا
1 - انسان موجودى فردى و تنها نيست، بلكه موجودى اجتماعى است و نيازهاى خود را در تعامل با ديگران برطرف مىكند. و در زندگانى دنيوى نيازمند زندگى اجتماعى و تعاون و تمدن است.
2 - انسان براى زندگانى اجتماعى نيازمند قانونى است كه در پناه آن زندگانى كند و به رفتار خود نظم دهد تا از تجاوز و ستم و تحميل اميال گروهى بر گروه ديگر جلوگيرى شود و اجتماع و زندگى اجتماعى تباه نگردد. زيرا در زندگانى اجتماعى هر كس سعى دارد كه كار خويش را پيش ببرد و اميال و آرزوهاى خود را تحقق بخشد و تصميمات خود را به مرحله اجراء گذارد و به همين دليل اميال و آرزوهاى و تصميمات و اهداف افراد، موجب تزاحم و تعارض در اجتماع مىشود و بايد قانونى جامع باشد كه زندگانى اجتماعى را نظم بخشد.
3 - اين قانون نمىتواند از جانب انسانها انشاء شود، بلكه بايد از جانب مرجعى بالاتر باشد كه انسان را آفريده است و همه ذاتيات و عرضيات و نيازهاى واقعى و غير واقعى او را بشناسد. و همچنين قانون به نفع گروهى خاص نباشد، بلكه مصلحت همه را در نظر بگيرد و منافع همه را تأمين كند. و تنها خداوند متعال كه با حكمتش جهان را آفريد، و شناختى دقيق از انسان و نيازهاى او دارد، مىتواند قانونى همه جانبه براى او وضع كند و اين قانون همان دين و شريعت است كه توسط پيامبران ارسال شده است.
هدف آفرينش انسان تكامل او به كمال نهايى است و او براى رسيدن به كمال، گذشته از اختيار و قدرت، نيازمند علم صحيح و شناخت دقيق از كردار درست و نادرست است تا كردار درست را كه بر اساس مصلحت اوست و تكامل او در انجام آن است، انتخاب كند و از كردار نادرست پرهيز كند. اما رسيدن به همه جزئيات كردار درست و نادرست خارج از توان علمى انسان است و انسان نمىتواند با حس و عقل خود بدآنهاراه يابد. و حكمت الهى اقتضاء دارد كه براى هدايت بشر به راه راست، قانونى جامع و مانع تشريع شود تا وى با با شناخت اين قانون و عمل بدان راه درست را انتخاب كند و هدف آفرينش انسان يعنى تكامل نهايى حاصل شود. دين همان قانون الهى است كه توسط پيامبران بر مردم ابلاغ مىشود.
پس هم نياز به دين و شريعت ضرورى است و هم نياز به پيامبر كه اولاً دين را ابلاغ و معرفى كند و ثانياً ضمان اجراى قوانين الهى باشد تا مردم را هم با ضمانتهاى دنيوى چون احكام و حدود و هم ضمانتهاى اخروى چون قيامت و شوق بهشت و ترس جهنم و از آن مهمتر اخلاق دينى، به سوى خداوند تكامل نهايى راهنمايى كند.(11)
وقتى اصل نياز به دين ثابت شد، اثبات حقانيت دين اسلام و پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله و سلم) مشكل نيست. زيرا هم معجزه اصلى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) يعنى قرآن در دسترس ماست و گواهى بر صدق مدعاى اوست، همچنين تاريخ به سيره و روش زندگانى معصومانه ايشان گواهى مىدهد و هيچ نقطه تاريكى در زندگانى او نيست. همچنين سخنان او كه به ما رسيده نشان مىدهد كه اين سخنان، تنها از پيامبر الهى صادر مىشود و از آنها گذشته پيامبران پيشين به نبوت او گواهى دادهاند و در كتاب مقدس موجود و در دسترس يهوديان و مسيحيان كه سعى شده بخش بشارت به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله و سلم) تحريف شود، شواهد متعددى در گواهى پيامبران پيشين بر نبوت ايشان است.
در اين ميان مهمترين و متقنترين دليل، قرآن معجزه جاودان الهى است كه هم دلالت بر نبوت ايشان دارد و هم دلالت بر اينكه دين اسلام دين خاتم و نهايى و جاودان است و پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) پيامبر خاتم. به دليل اينكه پاسخ از حد گذشت، از طرح اين مباحث خوددارى مىكنيم و شما را به كتابهاى عقايد ارجاع مىدهيم.(12)
پي نوشت ها:
1) علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تصحيح استاد حسن حسن زاده آملى، ص: 301، مؤسسة النشر الاسلامى، چاپ اول 1407ق، قم.
2) طباطبائى، علامه سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ج: 17 ص: 272 - 282؛ بحث فلسفى و قرآنى درباره حكمت الهى ذيل آيه 24 سوره مباركه انبياء؛ انتشارات الاعلمى، بيروت.
3) عين القضات همدانى، نامهها، تصحيح علينقى منزوى و عفيف عُسَيران، ج: 1 ص: 11، انتشارات اساطير چاپ اول 1373 تهران.
4) عسل شيرين است.
5) خوردن شيرينى و درك لذت آن بهتر از ترك آن است.
6) خوردن لذيذ بهتر از نخوردن آن است، اما به شرط اينكه به دردى بزرگتر از لذت منجر نشود.
7) از ترس بيمارى.
8) همان، صص: 11 - 12.
9) همان.
10) ملا صدرا، مبدا و معاد، ترجمه احمد بن محمد الحسينى اردكانى، به كوشش عبدالله نورانى، صص: 173 - 174؛ مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول 1362، تهران. همچنين نگا: ابوعلى سينا، المبداء و المعاد، باهتمام عبدالله نورانى، صص: 6 - 10؛ انتشارات موسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل كانادا، شعبه تهران، چاپ اول 1363.
11) ملاصدرا، شواهد الربوبية، تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى، صص: 359 - 360، مركز نشر دانشگاهى، چاپ دوم 1360، تهران. همچنين نگا: مطهرى، استاد شهيد مرتضى، نبوت، صص: 11 - 68 انتشارات صدرا، چاپ اول 1373، تهران؛ و مصباح يزدى، استاد محمد تقى، آموزش عقايد، صص: 175 - 182، شركت چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامى، چاپسوم 1373، تهران.
12) براى نمونه نگا: مصباح يزدى، استاد محمد تقى، آموزش عقايد، صص: 251 - 292 و مطهرى، استاد شهيد مرتضى، خاتميت، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1366، تهران؛ و همو، وحى و نبوت، صص: 165 - 244، انتشارات صدرا، بى تا؛ و سيرى در سيره نبوى، چاپ سوم 1367.
کد سوال : 454
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چهچهه زني مطرب يعني چه؟ آيا انسان با چهچهه زدن به شيطان نزديك مي شود؟ آيا اسلام مخالف زيبايي موسيقي است؟ چرا نظر مراجعي مانند گلپايگاني با غيره فرق دارد منشاء آن كجاست؟ آيا هر تحريري حرام است (طبق نظر آقاي دستغيب)؟
پاسخ : پيش از پاسخ، شايان ذكر است آنچه كه در ذيل مي آيد براساس بررسي هاي به عمل آمده و مطابق با نظر عده اي از مراجع بزرگوار است. آگاهي دقيق از وظيفه خود منوط به پرسش از مرجع تقليدي است كه از او تقليد مي كنيم.
T}چهچهه زن:{T
چهچهه زدن كه در روايت ها از آن به ترجيع تعبير شده است به «بازگردانيدن صدا در گلو» معنا شده است. در روايات ترجيع به دو گونه به كار رفته است: گاه ترجيع غنايي در تلاوت قرآن نهي شده است، چنانچه رسول اكرم(ص) مي فرمايند: قرآن را با الحان عرب تلاوت كنيد و از آهنگ و لحن هاي اهل گناه بپرهيزيد و بدانيد پس از من اقوامي خواهند آمد كه قرآن را به ترجيع غنايي مي خوانند.
از سوي ديگر روايات ديگري آمده است كه «خداوند صوت نيكو و زيبا را دوست دارد. صوتي كه در آن ترجيع به كار رفته باشد».
ترجيع از مقومات صدا و آواز زيباست؛ ولي از اين دو روايت استفاده مي شود كه ترجيع غناگونه، غير از ترجع در آواز خوش است. بنابراين ترجيع در آواز غنايي، تمريني و آموختني است كه در غنا شدن آواز نقش به سزايي دارد. از اين رو برخي ترجيعي را كه به صورت لهو به كار برود و موجب لهوي شدن صدا گردد، موضوع حرمت قرار دادند.
بديهي است كه اين نوع ترجيع، انسان را از خدا دور و به شيطان نزديك مي كند. توضيح بيشتر در اين زمينه در ذيل خواهد آمد.
T}موسيقي و زيبايي:{T
در مورد شناخت عوامل ديدگاه منفى داشتن فقها و جامعه مذهبى و تريبونهاى مذهبى نسبت به موسيقى توجه به تأثيرات منفى و زيان بار موسيقى به ويژه موسيقى هاى مهيج در حوزهها و ابعاد عقلى، احساسى، اعصاب و روان، عرفان و اخلاق لازم است.
T} تأثيرات موسيقى بر عقل{T
1. خروج عقل از تعادل و جديت؛
شأن و ويژگى عقل آن است كه «معتدل» و «متين» باشد. يعنى با حفظِ استوارى و پختگىاش بتواند به هر صورت ممكن از چاشنىهاى لذّت و سرور، خيال، و انفعال و تحريك بهرهمند باشد؛ امّا در اين ميان، موسيقى (مخصوصاً از نوعِ عالىاش) آن چنان يكّهتاز ميدان لذّت و نشاط، خيال و تحريك و احساس است كه آدمى دچار حالتِ «طَرَب» مىشود.
«طَرَب» تأثيرى است فوقالعاده! با محوريت موسيقى. اين «تأثير فوقالعاده» باعثِ كاهش يا سلبِ جدّيّت عقل مىشود. و اين پيشامد، باعث مىشود كه عقل از محاسبات جدّى، دقيق و واقعبينانه به دور بيفتد.
جوانى كه موسيقىگرا و «طَربخواه» است:
براى زدودنِ افسردگىاش، دُكمه ضبط صوت را حركت مىدهد تا يكى ديگر برايش بخواند و بنوازد تا او «خوش» باشد! اما جوانِ معقول، آن گاه كه در خود افسردگى مشاهده كند سعى در شناختِ عوامل پژمردگى مىكند تا با يافتِ آن علتها، عوامل خوشىِ ماندگار يا معقول را در خود فراهم سازد.
جوانِ موسيقىگرا، براى تحريك و برانگيختن احساس، به درمانهاى مجازى و آنى روى مىآورد.
اين چنين كسى كه خواستهاش را در «موسيقى» مىبيند هيچ وقت به خودش، به عقلش و به ارادهاش اين زحمت را نمىدهد تا ببيند و بفهمد كه كجاى زندگى را اشتباه محاسبه كرده و چه سنگى مقابل راهش است. آيا دوستِ ناباب او را به افسردگى كشانده؟ يا سستى در انجامِ وظايفِ دينى و الهى او را به افسردگى كشانيده؟
پس: «موسيقى، عقل را به خواب مىبرد!» يك شعار و شعر نيست. يك قانون است. يك حقيقت است و براى فهم حقائق بايد چشم گشود نه اينكه چشمها را بست.
موسيقى عقل را به خواب مىبرد: يعنى باعثِ اشتغالِ آدمى به امورى مىشود كه كمكم باعثِ غفلت از خود، نيازها، علل و درمانها مىشود.
موسيقى عقل را به خواب مىبرد. يعنى: مبناى محاسبات و اشكالات و راه حلّها را فراموش كردن. شما دردى داريد كه درمانش تنها با اراده و تغيير شرايط و علل ميسّر است. ولى وقتى مىبينى نوار موسيقى آن را حلّ كرده، ديگر آن را درمانِ دردت مىبينى و ديگر هيچ! اينجاست كه آن درد همچنان عمق و شدّت پيدا مىكند و شما بيشتر به نوار رو مىآوريد... و اين روند تا آنجا ادامه مىيابد كه از آهنگهاى معمولى به تند و غربى و شرقىاش رو مىكنى.
افلاطون مىگويد: «وقتى ريتمِ موسيقى تغيير مىكند، اساس قوانين جامعه نيز با آن متحوّل مىشود». چرا؟ چون اين ديگر عقل نيست كه حاكميت دارد.؛ بلكه موسيقى و طَرَب برخاسته از آن، عقل را به حاشيه مىراند و عقل نيز اساسِ جامعه است. و اين عقل است كه دين را مىشناسد و ما را نسبت به آن ترغيب مىكند. به راستى چگونه ما مىخواهيم - با اين حساب - با موسيقى، دين را بشناسيم و بفهميم؟ و با آن زندگى كنيم؟
جان كلام اينكه: «موسيقى، عقل را به خواب مىبرد». يعنى: او را از محاسبات، واقعيّات و اقداماتِ متناسب، باز مىدارد و اين همان «غفلت» است؛ «هر آن غافل زِيد، غافل خورد تير» و «مشغوليت» به موسيقى عاملِ غفلت است؛ و قران كريم از «مشغولشدنهاى اين چنينى» به «لَهْو» تعبير مىكند. لهو چيست؟
اين واژه، از واژگانِ فرهنگِ قرآن و از زبانِ عرب مىباشد و فرهنگنويسان دربارهاش اين چنين توضيح دادهاند: لهو، آن است كه چيزى آن چنان انسان را به خودش جذب و مشغول نمايد كه باعثِ غفلت و بازماندن از كارهاى مهمتر شود. قرآنكه مىفرمايد: «لاتلهِكُم اَموالُكم و لااولاًدكم» اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول و غافل نكند.
اينك ببينيد كه چگونه قرآن كريم، ضمن آنكه ما را از موسيقى باز مىدارد، چگونه علّتِ مذمّت را هم بيان مىفرمايد: «و من الناسِ منْ يشْتَرى لَهو الحديث لِيُضِلّ عنْ سبيلالله؛ عدهاى از مردم از آن چه لهو است استقبال كرده و نسبت به آن گرايش دارند اينان ندانسته خود و ديگران را به بىراهه، گمراهى و اشتباه مىاندازند؛ اين نوعى بازى گرفتنِ دين است. و بدانيد كه سرنوشتى عذابآور و خواركننده در انتظارشان است» V}(لقمان (31)، آيه 5.){V
آن گاه حضرت امام صادق(ع) فرمودند: «غنا مصداقى است از آن چه موجب مشغوليت و بازماندن از ياد خدا مىشود V}(ر.ك: وسائلالشيعه، ج 12، ص 226 و 228.) {V بارها گفتهايم كه عالىترين نوعِ موسيقى كه داراى اثراتِ كامل طربناكى توأم با شادى، تخيّلآفرينى و احساسانگيزى باشد را «غنا» مىگويند كه از لحاظِ فن موسيقى بايد، با محوريت گفتار و در ضمنِ آهنگ باشد.
موسيقى، قوهى تشخيص عقل را ضعيف مىكند. جان كلام اينكه: موسيقى با تأثيراتى كه در اَبعادِ شادىآفرينى، خيالآفرينى و تحريكآفرينى دارد، آن چنان به تقويت احساس مىپردازد و از آن سو، عقل را -هر چند موقتا- ضعيف مىكند كه در اين هنگام، مرجعِ شناخت و تشخيص خوب از بد، مطابقتِ يك موضوع با احساس و ميل خواهد بود، نه هماهنگىاش با ضوابط و استانداردهاى عقل! چندان كه حتى بىمحتواترين مفاهيم رابا بهرهگيرى از آهنگ مىتوان دلنشين و مثبت و عرفانى نشان داد.
كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و هر چيز بىتناسب را كنار بزند؛ اما در اين وضعيّت كه آدمى دل سپردهى احساسات و اثراتِ ناشى از موسيقى گردد، جنبههاى احساسى بودن چندان قوى مىگردد كه به سختى مىتواند در درياىِ احساسات وارد شد، امّا خيس از آب نگردد. اينجاست كه آدمى وقتى مىخواهد چيزى را ارزيابى كند، چون آلوده به شناختهاى احساسى موسيقيايى شده، در اين ارزيابى موفق نخواهد بود. شايد بتوان با مثالى اين حالت را ملموستر نمود. بسيار مشاهده كردهايم كه رانندهاى جوان سوار بر ماشين مدل بالا شده و با سرعتِ زياد مشغولِ راندن ماشين است. چندان كه با اين سرعت مافوق صوتش مىخواهد بيرون از فضاى عالم مادى دنيا پرواز كند. وقتى دقّت بيشترى مىكنيم درمىيابيم او به مفهوم دقيق كلمه مشغولِ «دل سپردن» به نوار موسيقى است. آن هم آهنگى با ريتم هيجانآفرين و تحريكزا. هر آن گاه كه نوار ترانه و موسيقىاش، تندتر مىگردد او بر تندى سرعتش مىافزايد، امّا در اين موقيعت او در رانندگى اش مطابقِ استانداردهاى رانندگى و ضوابط عقلى نمىراند. او را مىبينى كه تابعِ همان احساسِ موقعِ شنيدن آهنگ است. و اين احساس، باعث شده تا از تشخيص انسان در حالِ تعادل فاصله بگيرد. او ديگر فقط يك چيز را خوب تشخيص مىدهد: «همگام با تند شدنِ آهنگ به تند شدنِ سرعت» بپردازد. و اينك شما در اطراف همين مثال تفكّر و توجّه بيشترى بنمائيد تا ابعادى ديگر برايتان روشن شود.
«وقتى عقل ملاكِ تشخيص (تصوّر و عمل) باشد، كردار نيز بسيار متين و حساب شده خواهد بود. مگر نه اينكه سبكى و سستى در عقل، موجب سبكى و سستى در عمل نيز مىگردد؟ پس وقتى مىبينيد كه شخصى با شنيدن آهنگ به رفتارهاى سبك دست مىزند، معلوم مىشود كه عقلش دچارِ خفّت و سبكى گرديده و اين احساس است كه بر وى حكم مىراند. V}(صديقين اصفهانى، محمدتقى، غنا، موضوعاً و حكماً، ص 18.){V
البته تصور نشود كه ما با هر آواز خوبى مخالفيم! خير، گفته ما بر اساسِ نظريه كارشناسى «فارابى» است كه موسيقى را به سه نوع نشاط آور، خيالآفرين و هيجانساز تقسيم كرده و آن گاه بهترين نوعِ موسيقى آن موسيقى دانسته كه داراىِ هر سه بعد آن هم در سطح عالى باشد. بنابر اين، موسيقى عالى همان مفهومى است كه در روايات از آن به «غنا» تعبير شده است. «غنا» يعنى هر صدايى كه طربانگيز باشد. «طربْ» چيست؟ معناى اين لغت، اين است كه خوبى و كيفيت صوت طورى باشد كه حالِ شنونده دچار انفعال و تغيير شود. حال چه از جهتِ نشاط و سرور و يا از جهت حزن و اندوه.
«فارابى» پس از تقسيم كردن موسيقى بر سه نوع (نشاط انگيز، احساسانگيز و محرّك، خيالانگيز) مىگويد: «هنگامى كه يك آهنگ داراى ويژگىهاى اقسامِ سهگانه موسيقى باشد، البته كاملتر، برتر و سودمندتر است. تأثير چنين آهنگى جزئى از تأثير يك گفتار شعرى به شمار مىرود. و وقتى اين دو با هم همراه شدند، تأثير گفتار به مراتب كاملتر و بيانكنندهتر براى مقصود است. بنابر اين: موسيقى كاملتر، عالىتر و مؤثرتر همان موسيقىاى است كه داراىِ ويژگىهاى هر سه نوع باشد و (در عين حال كه موزيك است) با گفتار (نيز) توأم شود.
و در مجموع آن موسيقىاى كه در اين سطح باشد، همان موسيقى آوازى انسان است. ولى باز برخى از انواعِ كامل موسيقى را مىتوان از آلاتِ موسيقى (بدون توأم بودن با گفتار) نيز شنيد. V}(حقيقت موسيقى غنايى، به نقل از انديشههاى علمى فارابى درباره موسيقى، مهدىبركشلى، ص205.){V
ملاحظه فرموديد كه از لحاظِ كارشناسى، بهترين موسيقى آن است كه سه اثر داشته باشد. و اين اثرات گاهى از صداىِ خوب با اين نتايج و پيامدها، نشأت مىگيرد و گاهى از آلاتِ موسيقى! امّا مهم اينجاست كه آيا واقعاً اين سه اثر ديگر اجازهى فعاليت به عقل مىدهند؟ از اين رو است كه ما مىگوييم موسيقى قوّه تشخيص را ضعيف مىكند، و اين است اثرِ گفتار يا آهنگ طربانگيز! (كه غنا ناميده مىشود).
در قرآن كريم، توصيه شده كه «واجْتَنِبُوا قُولَ الزّور؛ اى مردم از گفتارِ باطل ظاهرپسند بپرهيزيد» V}(حج ‹‹22››، آيه 30.){V
حضرت امام صادق(ع) پس از آنكه اين آيه را تلاوت فرمودند، بيان داشتند: يكى از مصاديقِ «گفتارِ بىواقعيت ولى حقنما»، همين «غنا»ست. V}(وسائل الشيعه، ج 12، ص 227.){V
در اين روايت و آيه خوب دقت كنيد. چه اينكه نه «خيال» را ماندگارى است؛ نه «احساساتِ برانگيخته از موسيقى»؛ و نه «لذّتهاى زودفرجامش» فرصتِ پائيدن و ماندن دارد.
چكيده و نتيجه گفتار اوّل (تأثيرات موسيقى بر عقل): از مجموع گفتگوهاى پيشين به اين نتايج رسيديم:
1. قانون زيربنايى و غير قابل انكار آن است كه؛ «عقل هر آن چيزى را تقويت كند كه عقل را تقويت مىكند». اگر عنصرى براى عقل، تأثيرگذار نبوده و در استحكام آن اثرى به خصوص نداشته باشد و از سويى به عقل نيز ضرر وارد نسازد، عقل آن را خنثى مىداند، نه به تأييدش مىپردازد، نه ردش مىكند.
2. كار عقل آن است كه «عِقال» باشد. يعنى: «قلعه» براى حفظِ جسم و روحِ آدمى و «پايبند» براى بستن پاى هوى و هوس و تمايلات و شهوات. (اين «يعنى» را از معناى واژهى عقل و تناسبش با آدمى به دست آوردهايم).
3. از اين رو چنان چه چيزى (مثلِ موسيقى) نه در استحكامِ آن قلعه نقش داشته و نه در تقويتِ آن بند پاى هوى و شيطان و شيطنتها تأثيرى به سزا؛ ديگر نمىتوان آن را «عقلايى» دانست. چون طَرَفِ حساب عقل واقع نگرديده.
4. براى شناختِ عوامل تقويت و تضعيفِ عقل به منابع فهم و شناخت رو مىنماييم تا بيابيم و بدانيم؛ هيچ منبعى غنىتر و دقيقتر از «عقلِ برتر» يعنى عقلِ خدا (عقل عصمت) نيست. اين عقل در آئينه وحى انعكاس يافته. براى شناختِ ماهيت عقل و اسباب نفع و ضرر آن، مسائلى در قرآن و حديث آمده كه هيچ يك نه تنها موسيقى را مفيد ندانستهاند، بلكه مطلق موسيقى (حتّى نوعِ معمولىاش) را مفيد عقل معرّفى نكرده، بلكه عالىترين نوعِ موسيقى را كه واجد سه فاكتور: لذّتآفرينى، خيالسازى و هيجانانگيزى (تحريك احساسات و اندام) است را ناپسند مىداند.
موسيقى در حاكميتش يكهتاز است كه در تشخيصِ خوب يا بد چيزى «طبقِ ملاكهاى خود رفتار مىكند. يعنى هر قدر، احساس لذّت و خيال و انفعالات جسمانى بيشتر باشد، پس بهتر است. امّا كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و اعتدال در هر چيز مخصوصاً ابعاد فوق را شناخته و اِعمال گرداند.
حال اگر موسيقى به عالىترين نوعش يعنى گفتارى (و توأم با صداى آهنگ) گفته شود، همين اثراتِ تخريبىاش بيشتر مىگردد. چون ديگر در اينجا، ضريب تخريب و سحرِ روح و جسم، حدّ و حصر ندارد. اينجاست كه قرآن فرموده: «واجتنبوا قُولَ الزّور» »اى مردم از گفتارِ باطل ولى ظاهرپسند بپرهيزيد».
حضرت امام صادق(ع) اين گفتار دو گانه با دو چهره جذب و دلرُباى، همراه با تخريب و سلطنتيابى را در مصداقِ «غنا» (موسيقى عالى = آهنگ با محوريت گفتار مطرب) معرفى فرمودند.
تأثيرات موسيقى بر احساس:
شايد بارها شنيدهايد كه مىگويند: «موسيقى يعنى سكوتِ آهنگين! آن گاه كه «سه تار» در دستانِ نوازنده قرار مىگيرد و ارتعاشات صوتى منظم و موزيكاليش در هوا موج مىافكند، روحِ آدمى لحظههاى سكوتِ طبيعت برايش تداعى مىشود. در اين اوقات است كه آرامش، در سلول سلول جسم و جان نفوذ مىكند و نياز روحى انسان در كوتاهترين مدّت و با كمترين هزينه پاسخ داده مىشود.
با تدبّر در گفته بالا مىبينيد كه انس با موسيقى را با حسّ زيبايىخواهِ انسان گره مىزنند. يعنى همچنان كه ما نمىتوانيم هر لحظه كه بخواهيم در باغ قدم بزنيم، امّا با ايجاد فضاى سبز مصنوعى (باغچه، گلدان و پانسيون) آن خواسته را بر آورده مىسازيم، به همين ترتيب نيز سكوتِ طبيعت را با آهنگ خاطرهآفرين موسيقى در محيط كوچكمان بازسازى مىكنيم.
شايد بيانات گفته شده، مغز و ماهيت حرفِ موسيقىخواهان طبيعتگرا باشد. امّا اين گفتهها را نيز جدّى نگيريد. نقدِ سخنان ياد شده را با دقّت مطالعه كنيد:
وقتى شما بينِ «فضاى سبز وسيع مثلِ باغستان» و «فضاىِ سبز كوچك مثل باغچه و پانسيون» مقايسه مىكنيد، چند چيز را مىيابيد كه مىتوانند «وجه شباهت و تناسب جهت برقرارى مقايسه» بين اين دو مكان باشند. امّا همين موارد يا مواردى از اين قبيل نه تنها در دو عنوانِ «طبيعت و محيط زيست سالم» با «موسيقى» وجود ندارد، بلكه گاه عكس اين حالات مشاهده مىشود. از اين روست كه مىگوييم مقايسه بين موسيقى و فضاى طبيعت بِكر، مقايسهاى است بىربط و همراه با فرسنگها فرق و فاصله:
- عناصر به كار رفته در فضاى سبز وسيع همان عناصر به كار گرفته شده در فضاى گل خانه است. امّا عناصر به كار رفته در محيط طبيعت با عناصرِ استفاده شده در موسيقى و فضاى مصنوعى آن تفاوت دارد. ازاينرو، آهنگ طبيعت، شما را به تفكّر پيرامونِ ذاتِ آن آهنگ كه پيامِ فطرت است سوق مىدهد، ولى امواجِ موسيقى شما را - ناخودآگاه - به تفكّر در مورد آن چيزى كه مقصودِ خواننده يا نوازنده است وا مىدارد.
يكى از خوانندگانِ موسيقى پاپ مىگويد: «موسيقى، زبانِ زبان هاست» و هيچ ابزارى براى انتقالِ خواستهها و افكارِ پيدا و ناپيدا بهتر از موسيقى نيست. چون در آن واحد سه كار انجام مىدهد: لذّتآفرينى، هيجانافكنى، خيالسازى. و اين سه پلى است براى آن چه در فكر و روح و خيالِ نوازنده يا خواننده مىگذرد. يك پژوهشگر موسيقى مىگويد: «به وسيله موسيقى، معيارهاى شنوندگان تغيير داده مىشود و آنها را با تربيت والدينشان بيگانه مىكند. V}(ر.ك: صفىزاده، فاروق، موسيقى شيطانى در غرب.){V
نمونه كاملاً مستندِ اين گفتار همان چيزى است كه در موسيقى «راك»، «پاپ» و «هوىمتال» القاء مىشود. اين موسيقىها كه عمدتاً توسط گروههايى شيطانپرست تهيه و توزيع مىگردد!! اين مفاهيم تكرار مىشود: «به جهنّم خوش آمديد، سرودى از جهنّم، شهروند جهنّم، به مِن شيطان گوش بده، شيطان خداوندِ ماست، ما با تمامِ ارواح شرير تسخير شدهايم. V}(همان.){V
تفاوتِ ديگرى كه بين لذّت بردن از فضاى سبز وسيع و كوچكِ خانهاى با طبيعتِ واقعى و فضاى طبيعتِنماى موسيقى وجود دارد آن است كه: براى لذت بردن از محيط طبيعت و چهچه پرندگان و موسيقى ذاتىِ طبيعت، نيازى به تلقين به احساس بردن و تلاش براى ايجاد حسّ لذّتبَرى نيست! ولى آن گاه كه مىخواهيم از كنسرت موسيقى و صداى خواننده لذت برده و در نهايت به اوجِ اُنس با موسيقى رسيده (كه اثرش در هيجان انگيزى و خيالسازى برمَلا مىگردد) بايد خود دست به كار شده و درون و بُرون را براى لذّت بردن آماده كنيم. يعنى نوعى تلقينِ لذّتبرى. (از خواننده محترم درخواست مىشود به اين قسمت توجّه بيشترى نمايد!) اينجاست كه ما مىگوييم براى لذت بردن از موسيقى، بايد در حسّ زيبايىخواهى دست بُرد. دقيقاً مثل كسانى كه براى خنديدن به بعضى جملات بايد خود را به حالتِ خنده شبيه كند. اگر چيزى زيباست پس حقِّ اوست كه نسبت به او گرايش داشته باشيم، نه چيزى ديگر! حرفِ ما ا ين است كه آنها كه از موسيقى احساس لذّت مىكنند براى اينكه اين «احساس» به آنها دست بدهد، به شيوههايى متوسل مىشوند كه به هر جورى كه شده به خود بقبولانند كه «موسيقى پلى است ميانِ انسان و طبيعت...».
T} تفاوت احساسات{T
براى روشن شدنِ بيشتر اين قسمت كه در واقع، مهمترين بخش بيانِ تفاوت ميانِ احساسِ برخاسته از موسيقى با احساسِ برخاسته از طبيعت است، با هم سخنانِ «موراى شافِر»، نويسنده، شاعر و آهنگساز كانادائى را مىخوانيم: «تقريباً هيچ صدايى در جهانِ مدرن نيست كه به طور مصنوعى ايجاد نشده باشد و در تملّك كسى نباشد، مثلِ موسيقى، بوق اتومبيل و سر و صداى كارگاههاى ساختمانى... و اين صداهاى مصنوعى به تعبيرى برآيندِ خواست و ارادهى گروههايى خاصاند كه مىخواهند ارادهشان را اقشار ديگر جامعه تحمّل كنند... و در اين هجوم بىامانِ صدا و فرياد و بوق، مجالى براى انديشيدن و آرامش ذهن و فراغتِ تن و روان باقى نمىماند».
اينك خود قضاوت كنيد كه با اين وجود ديگر چه شباهتى ميان طبيعت و صداى مصنوعىِ موسيقى وجود خواهد داشت تا در نتيجه موسيقى، پلى باشد ميانِ انسان و طبيعت؟! در ادامه گفتههاى وى آمده: «... از آن زمان كه انسان دشتهاى وسيع و پهناور را به سوى كلانشهرهاى پرجمعيت ترك گفت؛ و از آن هنگام كه صداى زنگ ساعت جاى آواز خروس و صداى باد و باران را گرفت و صداى كارخانه جاىِ صداى آواز پرندگان را اشغال كرده و ما به جاى تسليم شدن به چرتزدنهاى طبيعى با ضرباهنگِ شتابناكِ زندگى شهرى خو كرديم، تمدّنى بنا نهاده شد كه در آن فاصله بسيار كم انسانها با يكديگر خطر بروز اختلافها را افزايش داده است».
اين آهنگساز و شاعر و نويسنده، در ادامه سخنانش به پوچى و دور از واقعيتِ پاك بودنِ صداها و عدمِ ارتباطشان با طبيعت، مىپردازد و مىگويد: «آن چه براى ما ضرورى است، مراسمى است آرام و بىهياهو كه در آن جماعت گردآمده لحظاتى زيبا را با هم سپرى كنند، بىآنكه براى بيان احساساتِ خود به شيوههاى منحط يا ويرانگر متوسّل شوند».
دقت كنيد و ببينيد كه: چرا آنها كه مىگيوند «موسيقى روح را پالايش مىكند» و «موسيقى يك ضرورت است» و «موسيقى رازگويى و نيايش انسانِ خاكى با خداست» آن قدر كه با «تار» و «سه تار» انس دارند، با قرآن و نماز و دعا مأنوس نيستند؟ چرا از خدا سؤال نمىكنند كه براى نزديكى و رسيدن به تو (=عرفان) از چه راهى بياييم؟ و آيا اساساً خدا اين حق را ندارد كه بگويد از چه راهى مىتوانيد به من نزديك شويد؟ چرا «عارفان عرفانِ موسيقيايى» به اين احاديث و آياتى كه در آن نه تنها موسيقى ترويج و تأييد نشده، بلكه مذموم هم بوده، توجه ندارند؟ بخشى از آيات و روايات را در بحث «شناخت عقلى پيرامون موسيقى» گفته و بقيه را در ادامه خواهيم گفت.
چرا به خدا، عملاً اين حق را نمىدهند كه به حال و هواى مصنوعى برخاسته از موسيقى را عرفانى و آرامشآور نداند؟ بلى، ما منكر نيستيم كه موسيقى آن چنان دل و روح را مىلرزاند كه اشك جارى مىشود. ولى بحث اينجاست كه اين حالت، چقدر مورد تأييد خداست؟ چرا مىخواهيم «حالت مجازى و مصنوعى» را به جاى «حالت حقيقى و معنادار» حساب كنيد؟
در ادامه گفتههاى آهنگساز و شاعرِ كانادايى به اين موضوع پرداخته شده: «... توجّه به آن چه هنگامِ اجراى كنسرتهاى موسيقى كلاسيك در غرب مىگذرد، خالى از فايده نيست. آن چه در اين كنسرتها بسيار تعجّببرانگيز است، جماعت شنوندهاىاند كه حاضرند نفس را در سينه حبس كرده و به اصواتى كه هوا را به ارتعاش درآورده، گوش بسپارند. شايد اين نهايتِ موفقيت در اجراى يك قطعه موسيقى باشد. امّا بايد يادآور شد كه چنين سكوتى بيشتر از عادت ناشى مىشود تا از قدرتِ زيبايى».
جهتِ شناخت و فهم فزونتر اين كلام، به ادامه گفتههاى «موراى شافر» (آهنگساز و شاعر كانادايى) توجه فرمائيد، شافِر پس از آنكه تأثير عادت و تلقين در توجّه به موسيقى را علّتِ نهفته در رازِ گوشسپارى شنوندگانِ كنسرتها مىداند، اضافه مىكند كه: «من بارها از خود پرسيدهام آيا ممكن نيست كه شبيه چنين مراسمى را در موقعيتهاى ديگرى مثلاً گوش سپارى مشترك به آواز پرندگان و يا جشنهاى تابستانى برپا كرد. V}(روزنامه اطلاعات، چهارشنبه، 2 آبان 1380، صفحه 5.){V
آرى! اين است تنها گوشهاى از معناى اين سخن ما كه: «موسيقىگرايى نوعى تحريف و تغييرسازى است در حسّ زيبايىخواهى و ايجاد دگرگونى در ذائقه روحى و روانى بشر». به راستى چرا همان لذّتى را كه مىخواهم با شنيدن صداى مصنوعى موسيقى به دست آورى با دل سپردن به طبيعت و نواى فطرت تحصيل نمىكنيم؟ در روزگار ما نه تنها رابطه انسان با انسان بسيار تيره است، بلكه رابطه انسان و طبيعت نيز نگرانآور است.
اُنس با طبيعت يكى از خصايص انسانى است و زمانى كه خصايص انسانى نابود گردد، حيات انسانى هم به دنبال آن از بين مىرود. اگر حس زيبايىخواهى و آسودهطلبى جوان را به موسيقى و طربناكى سوق مىدهد، پس چرا همين حس او را به محيط، طبيعت، زمزمه چشمههاى كوهسار متمايل نمىكند؟ و يا چرا او را به اين شدّت سمت و سو نمىدهد؟
كدام مفهوم موزيكالى پرمعناتر از حقيقتى است كه در طبيعت و ساير زيبائىهاى فطرى نهفته؟
T} خاستگاه اختلاف مراجع در حكم موسيقي:{T
به طور كلي، منشأ اختلاف مراجع، يا اختلاف در ناقلان و راويان احاديث با توجه به جاعلان احاديث است يا اختلاف در معاني و مفاهيم احكام است و يا اختلاف در مصاديق و موضوعات احكام و گاهي احتمال تقيه در روايات است. با توجه به نكته ياد شده علل اختلاف مراجع در حكم موسيقي و غنا چند امر ذيل مي تواند باشد:
1. با يك ديد عميق و نگرش عالمانه، معلوم مي گردد، ارايه يك تعريف جامع و مانع از پديده غنا كه بتواند تمام جهات و ابعاد آن را روشن سازد، امري بس مشكل است. حتي لغويين نيز معاني متعددي براي غنا گفته اند.
2. آميختگي برخي آوازها و سرودها با مسايل حرام، لغو، لهو، از سوي ديگر داشتن كاربردهاي فراوان با شكل هاي كاملا متفاوت و تأثيرهاي گوناگون آن، موجب آن مي شود كه برداشت هاي افراد درباره آن متشتت باشد.
3. هر چه زمان پيش مي رود، اسرار پيچيده غنا و موسيقي نيز بيشتر مي شود.
4. در قرآن و روايات براي غنا تعريف خاصي ارايه نشده است؛ بلكه ويژگي هاي غناي حرام بيان شده است و شايد يكي از مهمترين علل تشتت در تعريف غنا به همين عامل بر مي گردد.
5. اخبار و روايات در اين موضوع مختلف و متعارض است.
6. غناء همواره با تغيير شرايط زماني، جغرافيايي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي، موضوع آن نيز تغيير مي كرده است و چه بسا، اختلاف فقها در تعريف غناء و حكم آن تحت تأثير تلقي عرف آنها از مفهوم غنا بوده است و... V} (رجب زاده، محمد رضا، نگرشي به مباني فقهي موسيقي، تهران، نشر عابد، ص 31).{V
کد سوال : 455
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : گفته شد كه در احاديث غناي مقارن با مفسده حرام است و گرنه خير و شاهد اين مطلب اين حديث از وسائل الشيعه ج17،ص122،باب15 ح5 (H}عن علي بن جعفر عن اخيه موسي . قال سالته عن الغنا في الفطر و الا ضحي و الفرح . قال لا باس ما لم يعص به{H).
پاسخ : روايات پيرامون غنا منحصر به همين يك نوع روايت نيست.
سه گونه روايت پيرامون غنا و موسيقي وجود دارد، برخي از اين روايات هر نوع غنايي را حرام مي دانند مانند روايتي كه از حضرت امام موسي بن جعفر(ع) پرسيده شد: «آيا مي شود در نزد كسي كه قصد آواز خواني دارد نشست؟ امام(ع) فرمود: خير» V} (وسايل الشيعه، ج 17، ص 312، مؤسسه آل البيت).{V
برخي روايات غنايي همراه حركت هاي فساد انگيز و شهواني را كه پيرامون آن انجام مي گيرد حرام دانسته اند. لذا برخي فقها استنباط كرده اند غنا ذاتا حرام نيست. آنچه كه حرام است مفاسد پيرامون غنا است.
برخي روايات نيز بين غناي مفسده انگيز حتي اگر پيرامون آن فعل حرامي انجام نگيرد و غناي بدون مفسده تفاوت قائل شده اند. براي نمونه در برخي روايات «تغني» به قرآن جايز دانسته شده است V} (مستدرك الوسايل، ج 4، ص 270، مؤسسه آل البيت).{V
يا در روايت ديگري آمده است: آيا غنا در عيد فطر، قربان و شادي صحيح است. حضرت فرمود: تا مادامي كه گناهي با آن انجام نگيرد V} (وسايل الشيعه، پيشين، ص 122).{V
استنباط از اين روايات نياز به تخصص ويژه اي دارد كه به عهده متخصص كه همان مجتهد باشد مي باشد.
کد سوال : 456
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : آيا حديثي است كه موسيقي را في نفسه حرام بداند يا اينكه موسيقي نيز مانند غنا به علت همراهي مفسده و معصيت حرام است؟
پاسخ : موسيقي عبارت است از صدايي موزون و آهنگين كه يا كلامي است و يا با ازار آلات ساز و آواز.
چنانچه مراد از موسيقي، موسيقي گفتاري باشد، همه احاديثي كه درباره «غنا» آمده در اين باره خواهد بود اما اگر مقصود از آن، صدايي ابزار آلات ساز و آواز باشد در كتاب هاي فقهي و حديثي رسم چنين است كه اين بحث با عنوان «آلات لهو» مطرح مي شود و تفاسير نيز ذيل آيه «لهو الحديث» و آيه آخر سوره جمعه به اين بحث با كمك از روايات اشاره هايي شده است.
به هر حال در كتا بهاي فقهي، ابزار لهو از زاويه هاي گوناگون، به بوته نقد و بررسي نهاده شده است: به كار بردن، شنيدن، بهره گيري در غير لهو، بهره گيري از ابزار ناشناخته و مهيا نشده براي لهو و... .
در روايات نيز گاهي از ابزار موسيقي با عنوان هاي كلي مانند ملاهي، معارف و... نام برده شده و در پاره اي از آنها از برخي ابزار لهو به صراحت نام برده شده است: طنبور، دف، طبل و... .
روايات «ابزار لهو» نيز مانند روايات «غنا» برخي آنها را مطلقا حرام مي دانند و برخي با عنوان مفسده، جمع بين اين روايات و فتوا براساس آنها به عهده مراجع است. در اين جا تنها به سه روايت اشاره مي كنيم.
1. از حضرت صادق(ع) روايت شده است كه فرمودند: پيامبر اكرم شما را از رقص، ساز و شطرنج بازداشت V}(وسايل الشيعه، ج 17، ص 313). {V
2. در روايتي از حضرت صادق(ع) آمده كه پيامبر فرمودند: خداوند مرا رحمت براي جهانيان و نابود كننده ابزار لهو و شادي انگيز و امور جاهلي و تباهي و سهم ها برانگيخت V} (همان، ج 25، ص 307).{V
3. امام صادق(ع) مي فرمايند: خداوند ابزاري را كه به جز فساد، بهره اي از آن ها نمي شود برد، حرام كرده است، مانند ابزار لهو و شطرنج و هر آنچه لهو به آن انجام گيرد و صليب و تب و مانند آن، از نوشيدني هاي حرام كه در آن فساد و تباهي است و هيچ گونه صلاحي در آنها نيست، پس فراگيري و آموزش و انجام دادن و مزد گرفتن بر آن و هر كار ديگر با آن حرام است V} (همان، ج 17، ص 85).{V
کد سوال : 457
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت بدعت با شرك خفي چيست؟
پاسخ : بدعت؛ يعني وارد نمودن چيزي در دين كه خارج از دين است. ولي در يك تقسيم بندي كلي دو نوع شرك داريم : 1- شرك اعتقادي , 2- شرك عملي .
آنچه آمرزيده نمي شود, شرك اعتقادي به معني شريك قرار دادن براي خداوند در نظام هستي است كه از آن به شرك ‹‹جلي و آشكار›› تعبير مي شود و گروه مشركان را نيز شامل مي شود. اما آنچه برخي مسلمانان و خداپرستان گاهي به آن دچار مي شوند ‹‹شرك عملي›› به معناي عدم اخلاص در نيت و رفتار و تكيه بر غيرخدا در امور زندگي است كه از آن به ‹‹شرك خفي و پنهان›› نيز تعبير مي شود. اين نوع شرك قابل آمرزش است و به هر مقدار آدمي با توبه و انابه و توكل به خدا در مسير اخلاص گام بردارد. رهايي او از اين نوع شرك موجب كسب ‹‹درجات بهشت›› مي شود و از ‹‹دركات جهنم›› نجات مي يابد.
کد سوال : 458
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه انسان مي تواند با كنترل افكار خود ،خود را از شرك خفي نجات دهد؟
پاسخ : بايد دانست شرك خفي مانند شرك جلي هم در حوزه اعتقاد راه دارد و هم در حوزه عمل، در حوزه اعتقاد گفتيم مانند اين كه كسي صفات خداوند را زائد بر ذات بداند و يا خداوند را مركب بداند يا قائل به تفويض باشد يا ملائكه را مدبر مستقل بداند. براي زدودن اينگونه شرك هاي خفي در اعتقاد بايد در ادله عقلي و نقلي كه در اين زمينه مطرح شده تعمق و تفكر نمود. از جهت ادله عقلي علماي مسلمان خصوصا متكلمان و فلاسفه شيعه ادله محكم و متعددي بر انحاء توحيد، ذاتي [احدي - واحدي] صفاتي - افعالي اقامه كرده اند چنانچه ملا عبدالله زنوري بر توحيد ذاتي يازده دليل اقامه كرده(1) كه جهت اطلاع كامل در اين زمينه مناسب است به كتاب هاي ذيل مراجعه نماييد:
1. شناخت صفات خدا، آيت الله سبحاني.
2. بدايه المعارف الالهيه، استاد سيد محسن خرازي، ترجمه: مرتضي متقي نژاد.
3. توحيد خدا در مكتب قرآن، دكتر محسن شفائي.
4. آموزش كلام اسلامي، محمد سعيدي مهر.
5. ترجمه الميزان، ج 6، ص 91 - 86، ذيل آيه 86 مائده و ج 20، ذيل سوره توحيد.
در زمينه دليل نقلي بعضي آيات قرآن كريم و روايات خصوصا رواياتي كه از علي(ع) و امام صادق(ع) در رابطه با بحث توحيد مطرح شده كه بيانگر اعلي درجه توحيد هستند كه مجال تفصيل نيست(2) و فقط به يك نكته از علامه طباطبايي در ذيل آيه «سبحانه هو الواحد القهار» اشاره مي كنم. به اعتقاد برخي مفسران سر تقارن دو وصف وحدانيت و قهاريت در اين آيه شريفه آن است كه اگر موجودي محدود و متناهي باشد در واقع مقهور و تحت سلطه قيود و حدودي است كه او را محدود ساخته اند، بر اين اساس قهاريت مطلق خداوند بدين معناست كه هيچ قيد و حد و شرطي بر او حكومت نمي كند بلكه او وجود مطلق است كه بر همه موجودات احاطه دارد. بدين ترتيب تقارن مورد بحث در واقع بيانگر آن است كه يگانگي خداوند از نوع وحدت عددي نيست زيرا شيء كه واحد بالعدد است از جهت امكان تصور شيء مماثل با آن محدود مي شود. به دليل آن كه در حوزه و قلمرويي كه همتايش در آن فرض شده حضور ندارد كه اين عدم حضور خود نوعي محدوديت است و در واقع اين تقارن بيان مي كند كه نه تنها خداوند همتايي ندارد بلكه اساسا وجود همتايي براي او غير معقول و ناممكن است و اين همان معناي وحدت حقيقي است در مقابل وحدت عددي كه هم بيانگر وحدت است و هم بيانگر محاليت عقلي تعدد و تركيب(3) و علي(ع) مي فرمايند(4): H}«واحد لا بعد{H؛ كه اگر انسان چنين معرفتي به توحيد پيدا كند حتي در مقام تصور هم جايي براي تصور شريك براي خداوند باقي نمي ماند».
در اين زمينه هم مناسب است به تفسير الميزان، ج 6 ، ص 86، ذيل آيه 86 سوره مائده و ج 20، سوره توحيد و كتاب التوحيد شيخ صدوق و خطبه 185و 1 و نامه 31 مراجعه بفرماييد.
اما درباره شرك خفي در حوزه عمل راه نجات از آن چگونه است؟ قبل از اين كه به عوامل پيدايش شرك خفي و چگونگي و طرق از بين بردن آنها بپردازيم ذكر اين نكته لازم است كه اعمال و رفتار ما تابع انديشه و افكار ما مي باشد. در اصطلاح ايدئولوژي ما، تابع جهان بيني ما مي باشد، لهذا اگر ما در بحث توحيد در اعتقاد [توحيد نظري] واقعا به حقيقت توحيد در همه زمينه ها رسيده باشيم كه يك ذات واحد بسيط قادر و عالم مطلق حساب مطلق بر جهان هستي كه تنها خالق و مدبر تمام كائنات اوست و كوچكترين فعل در هستي به جز با مشيت او رخ نمي دهد.
در مرحله عمل هم به تبع اين اعتقاد دچار شرك خفي نخواهيم شد، بنابراين يكي از راه هاي مهم در از بين بردن شرك عملي تحكيم اقسام توحيد نظري است و اين كه علي(ع) مي فرمايند H}«كمال التوحيد الاخلاص» {H؛ (5) چنانچه كمال توحيد به اخلاص است در جهت مقابل هم زماني انسان كمال اخلاص را دارا مي شود كه در توحيد نظري به كمال برسد و به فرموده ديگر اين امام همام مي فرمايند H}«عظم الخالق في اعينهم و صغر مادونه في اعينهم؛{H كه اگر انسان واقعا به عظمت خالق پي ببرد ماسواي او آن قدر حقير مي شود كه شأنيت اين كه حتي در وهم شريك او قرار گيرند نخواهند داشت»(6).
اگر انسان واقعا به رابطه بين موجودات و خداوند خصوصا به بياني كه ملا صدرا در اين زمينه دارند پي ببرد كه اين جهان معلول خداوند و معلول عين ربط و فقر و احتياج به غني مطلق است(7) كه اگر يك آن، فيض او منقطع شود كل كائنات فرد مي ريزند هرگز دامن غنا، مطلق را رها نكرده وجودات غير مستقل فقير را هم عرض و شريك او نخواهد كرد و اگر انسان به اين حقيقت واصل شد كه اين علت واحد حضور مطلق بر معلول دارد عالم در محضر اوست به رياء و گناه كه از اقسام شرك خفي عملي سستي روي نخواهد آورد. لهذا معصوم(ع) مي فرمايند: H}«اخلاصه ان يحجزه لا اله الا اله عما حرمه الله؛ اخلاص اين است كه لا اله الا الله{H [اعتقاد به توحيد] تو را از آنچه خداوند حرام فرموده بازدارد»(8).
آنچه از اين نكته طولاني غرض ما بود اين كه مهمترين عامل گرايش به شرك خفي در مقام عمل سست بودن مباني اعتقادي در زمينه اقسام توحيد نظري است و در مقابل مهمترين راه نجات از اين شرك خفي و زدودن آن تحكيم مباني انحاء توحيد نظري است. علاوه بر اين علماء براي شرك چه خفي و چه جلي عواملي ذكر كرده اند كه بعضي عقلي و بعضي نقلي است كه اگر انسان به اين عوامل پي ببرد مي تواند با از بين بردن اين عوامل از شرك جلي يا خفي نجات پيدا كند كه ما براي اختصار فقط به عواملي كه در قرآن كريم بدان اشاره شده اكتفا مي كنيم.
الف) پيروي از اوهام و گمان هاي باطل يا انساني كه براي خدا شريك قرار مي دهد چه به صورت جلي مثل مشركان و چه به صورت خفي مثل رياء و غيره در حقيقت از گمان و پندار بي اساس خود كه به جز خدا هم مي تواند مستقلا نقلي داشته باشد نشأت مي گيرد. اشاره به اين عامل را از آيه 23 سوره نجم و ايه 36 و 66 يونس مي توان استنباط كرد.
ب) منافع خيالي؛ يعني به طمع تحصيل منافع موهوم و خيال اين كه ديگران يا مقام و يا پول مي توانند به انسان سربلندي و عزت و ياري كنند و انسان باشند عملا از اينها استمداد مي جويد كه از سوره مريم ايه 81 مي توان اين عامل را استنباط كرد.
ج) غفلت از خدا؛ گفته شد يكي از اقسام شرك خفي گناه است كه انسان موجودي غير از خدا و شيطان مثل هواي نفس را اطاعت مي كند و در حقيقت شرك در طاعت دارد كه منشأ اين غفلت از خداست. لهذا در ذيل آيه «و هم بها لولا أن رأي برهان ربه»(9) كه درباره حضرت يوسف(ع) آمده است برهان رب همان حضور رب است كه اگر انسان حضور رب را درك كند غافل نباشد هرگز از شيطان و هواي نفس اطاعت نخواهد كرد و مي فرمايند در تاريخ نوشته اند كه زليخا پارچه اي را روي چيزي كشيد. حضرت يوسف پرسيد چه بود گفت بت بود كه نخواستم در حضورش خلاف كنم. حضرت يوسف گفت تو از بت ساخته خود حيا مي كني چگونه من از خداي عالميان حيا نكنم(10).
اما در رابطه با چگونگي از بين بردن عوامل غفلت و نجات يافتن از اين قسم شرك علاوه بر تحكيم مباني توحيد نظري نفس تعقل بسيار برجسته است، انسان عاقل به فرموده امام صادق قبل از هر كاري فكر مي كند بعد انجام مي دهد، لذا تعقل و تفكر خود يكي از مهمترين علت زدودن عوامل شرك خفي است كه در قبال خداوند قادر و عالم و حاكم مطلق كه خالق و رازق و مدير مطلق عالم است توجه به غير «او» سزاوار نيست.
پي نوشت ها:
V}1. لمعات الهيه، ملا عبدالله مدرس زنوري، ص 195 - 124.
2. كتاب توحيد، دكتر محسن شفائي، ص 77 به بعد.
3. براي آگاهي بيشتر ر.ك: تفسير الميزان، علامه طباطبايي، ج 6، ذيل آيه 86 سوره مائده.
4. نهج البلاغه، خطبه 185.
5. نهج البلاغه، خطبه 1.
6. توحيد، دكتر محسن شفائي، ص 352.
7. شواهد الربوبيه، ملا صدرا، ص 49.
8. توحيد، آيت الله دستغيب، ص 176 پاورقي.
9. سوره يوسف ، آيه 24.
10. توحيد، آيت الله دستغيب، ص 281.{V
کد سوال : 459
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : موانع ظهور آقا امام زمان(عج) و يا به تاخير افتادن آن چيست؟
پاسخ : در ابتدا بايد يك نكته را متذكر شوم كه با توجه به بعضي آيات قرآن كريم و روايات بسياري از اسرار آفرينش براي ما مجهول است و هيچ كس هم مدعي نيست كه واقف به تمام رموز آفرينش است. چنانچه خداوند متعال مي فرمايد اگر تمام درختان قلم بشود و آب دريا به اضافه هفت درياي ديگر مركب گردد باز نگارش كلمات خداوند تمام نگردد V}(لقمان، آيه 27). {V
حضرت علي(ع) مي فرمايد: چه بزرگ است آنچه از آفرينش تو مي بينم لكن در كناره آنچه از قدرت تو از ما پنهان است بسيار كوچك است و مسأله غيبت حضرت(عج) و سِر و علل آن هم يكي از كلمات الهي است كه خود معصومين(ع) تصريح كرده اند كه علت غيبت و موانع ظهورش معلوم نخواهد شد مگر بعد از ظهور حضرت(عج) چنانچه حكمت كارهاي حضرت خضر معلوم نشد در زمان مصاحبت با موسي(ع) مگر بعد از مفارقت V}(مضمون روايت امام صادق در كتاب منتخب الاثر آيت الله صافي گلپايگاني، باب 28، فصل 2). {V
با اين حال خود اين بزرگان گاهي پرده را كنار زده و به بعضي از علل غيبت و موانع ظهور اشاره كرده كه با هم سر سفره معرفت آنها نشسته و بهره مي بريم. لكن مقدمتا اشاره مي كنيم كه در روايات بسياري براي ظهور امام زمان(عج) شرايطي ذكر شده كه تا آن شرايط محقق نشوند حضرت ظهور نمي فرمايند كه نبود آن شرايط مي شود از موانع ظهور مثلا در روايات متعددي، قيام سفياني و قيام سيد حسني و قيام دجال و حوادث ديگر كه در روايات مشروحا بيان شده است بايد محقق شوند تا حضرت ظهور فرمايند پس مادام كه اين شرايط و مقدمات حاصل نباشند ظهور محقق نمي شود.
آنچه از روايات درباره موانع ظهور حضرت استفاده مي شود به صورت خلاصه عبارتند از:
1- به حكومت رسيدن همه اقشار؛ يعني غيبت حضرت(عج) آن قدر طول مي كشد همه اصناف مردم از هر قشر و طبقه اي به حاكميت برسند تا حجت بر همه تمام گردد و به همه معلوم شود كه قادر به اجراي عدالت نيستند. چنانچه امام صادق(ع) مي فرمايند: نخواهد بود اين امر [ظهور حضرت] تا آن كه نماند هيچ صنفي از مردم مگر اين كه ولايت پيدا كنند تا اين كه كسي نگويد كه اگر ما ولايت مي يافتيم عدالت مي ورزيديم سپس حضرت قائم به حق و عدالت قيام كند V}(غيبت نعماني، محمد ابن ابراهيم نعماني، باب 14، ش 53). {V
2- علت ديگري كه امام باقر(ع) اشاره مي فرمايند براي طولاني شدن غيبت امتحان است مي فرمايند: H}«ليعلم الله من يطيعه بالغيب و يؤمن به»{H؛ V} (جهان در آينده، محمد حسن موسوي كاشاني، ص 13).{V و از روايات ديگر استفاده مي شود كه امتحان به غيبت از 2 جهت از شديدترين امتحانات است:
الف) چون اصل غيبت كه بسيار طولاني مي شود بيشتر مردم در شك و ريب مي افتند و جز اشخاص مخلص و داراي معرفت كامل كسي بر عقيده به امامت باقي نخواهد ماند چنانچه پيامبر(ص) فرمود: H}«لا يثبت فيها الامن امتحن الله قلبه للايمان»{H؛ V} (منتخب الاثر، آيت الله صافي گلپايگاني، فصل 1، باب 8، حديث 45).{V
جهت دوم ناگواري ها و سختي هايي كه در زمان غيبت رخ مي دهد كه امام صادق(ع) فرمود: كه هر كس بخواهد در عصر غيبت به دينش ملتزم باشد مثل كسي است كه خارهاي درخت خرما را با دست كنار بزند و غيبت طول مي كشد تا سيه رويان در اين محك معلوم شوند V} (كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، ج 2، ص 16).{V
3- پيدا شدن قابليت در منتظران يعني مردم به اين سطح از معرفت برسند كه قوانين بشري در اجراي عدالت كافي نيست پيشرفت ها ولو در همه زمين ها به نابسماناني ها و بي عدالتي ها پايان نمي دهد بلكه روز به روز بيشتر مي شوند و بفهمند كه فقط در پرتو ظهور حضرت(عج) عدالت كامل پياده مي شود و مردم استعداد و آمادگي براي اجراي عدالت توسط حضرت را داشته باشند نه مانند زمان علي(ع) كه مردم قابليت و تحمل اجراي عدالت او را نداشتند كه «قتل لشده عدله» و اين زماني است كه ظلم و تعدي همه عالم را فرا گيرد و تلخي ظلم به كام همه برسد تا همگان تشنه عدالت شوند چون تا انسان تلخي ظلم را نچشيده باشد نسيم عدالت را تشخيص نمي دهد. H}«يملأ الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا؛{H زمين را پر از عدل و قسط مي نمايد بعد از اين كه پر از ظلم و جور شد» V} (كمال الدين، شيخ صدوق، ج 1، ص 289).{V
در روايات علل ديگري براي طولاني شدن غيبت ذكر شده مانند بيعت كردن با ظالمان براي حفظ جان از گزند دشمنان، كردار بد بعضي شيعيان، مهلت دادن به كافران و ظالمان، نبودن ناصر و ياري كننده.
لكن مهمترين علتي كه در بسياري از روايات بر آن تأكيد شده اين كه طولاني شدن غيبت حضرت به حكمت الهي است و داراي مصالح و حكمت هايي است كه تنها خداوند و آنها كه محرم اسرار الهي هستند از آن با خبرند چنانچه امام صادق در جواب عبدالله بن فضل هاشمي وقتي در اين مورد سؤال مي كنند مي فرمايد اي پسر فضل همانا اين مسأله سري از اسرار الهي است و غيبي از غيب هاي الهي است و وقتي ما خداوند را حكيم بدانيم همه افعال او را مطابق حكمت و مصلحت خواهيم دانست گرچه علت آنها براي ما روشن نباشد V} (رخسار آفتاب، سيد مجتبي غيوري، ص 54 نقل از الاحتجاج طبري، ج 2، ص 303).{V
پس ولو علت و سر طولاني شدن غيبت حضرت براي ما معلوم نباشد بايد بدانيم از آن مصلحت و حكمتي است و آنچه مهم است اين كه به وظايف يك منتظر واقعي حضرت عمل كنيم و به فرموده خود حضرت كه فرمود براي فرج من بسيار دعا كنيد. عمل كنيم. انشاءالله كه چشمانمان به جمالش منور گردد. H}«اللهم عجل لوليك الفرج»{H
براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر.ك:
1. جهان آينده، محمد حسن موسوي كاشاني.
2. نويد امن و امان، آيت الله صافي.
3. رخسار آفتاب، سيد مجتبي غيوري.
4. مهدي موعود، علي دواني.
5. روزگار رهايي، علي اكبر مهدي پور.
کد سوال : 460
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : راه عملي بيرون راندن افكار شيطاني يا افكاري كه برخاسته از نفس اماره است چيست؟
پاسخ : افكار بد و آلوده بدون شك امرى مذموم و نامطلوب است و بايد به اين نكته توجه داشت كه افكار ذهنى انسان خود نوعى عمل محسوب مىشوند كه اعمال درونى و يا جوانحى ناميده مىشوند در مقابل اعمال خارجى كه توسط اعضاى انسان مثل دست و پا و چشم و گوش و زبان انجام مىشود و به آنها اعمال جوارحى گفته مىشود.
اولياى الهى در اثر توجه كامل به مبدأ قدرت و هستى و خداوند را در تمام حالات حاضر و ناظر اعمال ديدن حتى فكر گناه و انديشه بد نيز در آنها راه نمىيابد تا چه رسد به گناه بيرونى و خارجى ولى چنين توجهى براى ما عملاً ممكن نيست و لذا گاهى اوقات در اثر غفلت ازياد خداوند و فراموش كردن حضور او گاهى افكار آلوده به ذهنمان خطور مىكند ولى خداوند متعال كه به همه اعمال درونى و بيرونى ما آگاه است به لطف و كرمش اين گونه افكار ناشايست را برما مىبخشد و اگر لطف او نمىبود استحقاق عقاب و مجازات را بر چنين افكارى داشتيم چون او تبارك و تعالى از سوداى قلب ما و پنهانترين خطورات قلبى ما كه گاهى خود نيز از آن بى خبريم آگاه است چنانچه در آيه 284 بقره مىفرمايد: A}«و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله{A؛ امور درونى و افكار و نيات شما بر خداوند آشكار است چه آنها را پنهان كنيد و چه آشكار سازيد و خداوند در مورد آنها از شما حسابرسى مىكند».
البته روايات متعددى كه مىگويند: فكر گناه، گناه نيست در حكم استثناء از اين آيه كريمه است و احتمال دارد بگويد مورد آيه آن گونه افكارى است كه خود نوعى عمل قلبى به شمار مىآيند در مقابل اعمالى كه فكر مقدمه انجام در خارج و بيرون است مثلاً سوء ظن گناه است كه مربوط به درون و قلب و فكر انسان است و مستقيما ربطى به بيرون و خارج ندارد و بر خلاف حسادت كه ظهور آن در خارج گناه است ولى فكر درونى در باره آن و لو مذموم و زشت است ولى گناه محسوب نمىگردد مثلاً اگر من در ذهنم براى كسى توطئهچينى كنم تا آبرويش را بريزم و يا ضربهاى به او بزنم به خاطر حقد و كينه و حسادت اين فكر به خودى خود تا در خارج پياده نشده گناه محسوب نمىگردد و لذا خداوند متعال در پايان آخرين سوره قرآن كريم يعنى سوره ناس مىفرمايد: A}«و من شر حاسد اذا حسد{A؛ اى پيامبر ما بگو به خداوند پناه مىبرم از شر انسان حسود وقتى كه حسادتش را آشكار سازد و بروز دهد»
در پايان ذكر اين نكته لازم است كه غالبا فكرهاى مشوش و آلوده از بازىهاى شيطان و وسوسههاى نفس است كه هدف از آن سرگرم كردن انسان و باز داشتن او از توجه به عبادت خدا و انجام اعمال نيك است و انسان بايد در برابر اين نوع افكار و هجوم آن بى اعتنا باشد و با پركردن فضاى قلب و سينه از ياد خداوند و ذكر او و تفكر در شگفتىهاى خلقت او جايى خالى براى شيطنت شيطان در قلب خود باقى نگذارد.
كنترل افكار (خواطر) راه هاي متعددي دارد ولي نبايد پنداشت كه با اولين گام همه چيز درست مي شود. بلكه كسي كه مي خواهد زمام افكار خويش را به كف گيرد بايد با تمام توان به خودسازي بپردازد و با جديت اين راه را دنبال نموده تا تدريجا به سمت هدف نزديك گردد:
1- راه دل و عشق : ذهن و فكر انسان همواره متوجه چيزي است كه به آن عشق مي ورزد چنان كه عاشق آني از فكر معشوق خود بيرون نمي رود. اين كه مثلا ما هميشه در نمازهاي خود به ياد ديگر مسائل مي افتيم به جهت تعلق نفس به آنها و عدم آشنايي با محبوب حقيقي است . ليكن عاشق دلباخته ذات جميل علي الاطلاق در همه حال به ياد خداست چنان كه گويي هميشه درنماز است . پس بايد دل را از تعلق به كثرات پالاييد و منزلگه عشق ربوبي ساخت تا انديشه نيز بدان سوي توجه يابد.
2- ضبط قوه خيال : پرنده لجام گسيخته خيال چون چكاوكي است كه هر دم بر سرشاخساري نشسته و به زودي به شاخه ديگر پرواز مي كند. از اين رو افكار انسان خود ناساخته قرار و آرامي ندارد. آن گاه اگر آدمي با دقت در كنترل آن بكوشد; يعني , همواره از آن مراقبت نموده و هرگاه به اين سوي و آن سوي گريخت بلافاصله آن را به امور شريفه متوجه گرداند, كم كم رام و مطيع مي گردد.
3- انس دادن ذهن : با داشتن برنامه منظم و پيوسته , مي توان ذهن را به سمت خاصي جهت داد; مثلا" داشتن برنامه هاي منظم همه روزه دعا و قرآن , مطالعه كتاب هايي پيرامون : اخلاق , معاد, خداشناسي , عواقب گناه و حداقل روزي يك ساعت شركت منظم و پيوسته در مجالس ديني .
4- كنترل حواس: گرچه ذهن انسان اين توانايي را دارد كه حتي بدون استفاده از حواس ظاهري افكاري را توليد كند ولي عمده آن چيزهايي كه انسان در مورد آن فكر مي كنيم اعم از چيزهاي خوب يا بد. داده هاي حواس ظاهري اوست لذا بايد مجاري ورودي ذهن را كه همان حواس ظاهري است كنترل كرد؛ يعني چشم، گوش، زبان و لامسه و... قرآن در اين زمينه مي فرمايد: «ولا تقف ما ليس لك به علم ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا؛ و هرگز بر آنچه علم و اطمينان نداري دنبال مكن كه (در پيشگاه حكم خدا) چشم و گوش و دل ها همه مسؤولند» V} (اسراء، آيه 36).{V
بنابراين يكي از مهمترين راه هاي كنترل فكر، كنترل حواس ظاهري است.
براي آگاهي بيشتر ر.ك :
1- فلسفه اخلاق، شهيد مطهرى.
2- فلسفه اخلاق، استاد مصباح يزدي.
3- آداب الصلوه يا پرواز در ملكوت امام خميني(ره).
4- مراحل اخلاق در قرآن , آيت الله جوادي آملي.