شعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر و مشـــــــــــــــــــــــــــــــــاعـــــــــــــــــــــــــــــــــره ...سلام رفقا... یه تاپیک جالب تو کانون بود گفتم اینجا باشه بد نیست.شاید بتوان فهمید کیا واقعا با ادبیات انس دارن. این مسابقه مشاعره ی تعیینی هستش و شما با حرفی شعرتون رو شروع می کنید که نفر قبل برای شما تعیین کرده و دوباره شما وقتی شعرتون رو نوشتید برای نفر بعد یه حرف دلخواه می نویسید شعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر و مشـــــــــــــــــــــــــــــــــاعـــــــــــــــــــــــــــــــــره
Into the sorrow of the night Through the valley of dark dispair Across the black sea of iniquity Where the wind is the cry of the suffering There came a glorious saving light The light of eternal peace Jesus Christ, the King of Kings.
...*.*.*.*.*.,وبلاگ من در تبیان.*.*.*.*.*...
کل آیتم ها 599
دستتو بستن دل بی دستو پا
پاتو شکستن چی می خوای بینوا
گوشه این سینه باید دق کنی
صبرو تحمل بطلب از خدا
(ز)
خداوندا تو میدانی که انسان بودنو ماندن در این دنیا چه دشوار است .
چه زجری می کشد آن کس که انسان استو از احساس سرشار است ...
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری پر کن قدحی بخور به من ده دگری زان پیشتر ای صنم که در رهگذری خاک تو و من کوزه کند کوزه گری
..................
(ر)
روزگار اینسان که خواهد بی کسو تنها مرا
سایه ام ترسم نیاید دیگر از دنبال من
(ب)
به نام خدا
سلام
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
(م)
خدایا هرگز نگویمت دستم بگیر،
سالهاست گرفتهای،
مبادا رها كنی...
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و و دل جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز باد و خاک و از آتش و آب
.........
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمائی وطنم
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه یک روز رسد خوشی به اندازه ی دشت افسانه ی زندگی چنین است گلم در سایه ی کوه باید از دشت گذشت
.................
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
................................................
(ض)
يه سري به خدا بزنيم
خيلي زود
بي بهانه...
ضامن مشو كه درین آرزو به گور روم چو گشت عمر من افزون ز پنجه سال رخت ببینم و بی اختیار دهم جان جز این مرا نبود هیچ خواهش و آمال
..........................
(ی)