• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن اجتماعي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
اجتماعي (بازدید: 14616)
يکشنبه 17/9/1387 - 9:53 -0 تشکر 75833
طنزهای اجتماعی

سلام

اولش می خواستم این تاپیک رو در انجمن طنز ثبت کنم ولی بعد فکر کردم هیچ جا برا ی این کار بهتر از انجمن اجتماعی نیست.بیایید در قالب شعر،نثر و...از نوع طنزش با استفاده از مطالب دیگران یا ذهنیات خودمون نگاهی نو به مسائل اجتماعی داشته باشیم.چراغ اول رو من روشن می کنم

الا ای نفت! روز خوش نبینی

گل عیش از حیات خود نچینی

نشد چون بچّه ی آدم بیایی

دمی هم بر سر سفره نشینی!

 

تو را، گفتم بپردازند خشکه

سر سفره بیایی بشکه بشکه

لب ما تر نشد از خشکه ی تو

الهی که بری زیر درشکه!!

 

قلمکــــــاری و زربفتی نگردی

از این وضع هشلهفتی، نگردی

جناب وعده در حال عبور است

بپا ای سفره جان نفتی نگردی!

به دنیا کسب و کارت روبراه است

طلا هستی ولی رنگت سیاه است

سر سفره چگونه آرمت چون

طنابم پاره و دلوم به چاه است!

منبع:وبلاگ بوالفضول

                          این نیز بگذرد.....
يکشنبه 13/10/1388 - 15:41 - 0 تشکر 173946

 سلام

امتحان دامادها

زنى سه دخــتر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

                          این نیز بگذرد.....
شنبه 25/10/1389 - 14:36 - 0 تشکر 274220

منشور بین المللی حقوق آقایان در برابر همسرانشان

اصل1: مردها نمیتوانند فكر كسی را بخوانند.

اصل2: دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده در آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند.

اصل3: گریه كردن از نظر ما یك جور تهدید به حساب میاد. لطفا گریه نکنید.

اصل4: لطفا هر چیزی را كه می­خواهید، شفاف و واضح بگویید. اجازه بدهید كمی روشن­تر بگویم: اشارات زیركانه، اشارات قوی ولی غیر مستقیم اصلا بكار نمی­آید. لطفا بدون حاشیه اصل درخواستتان را بگوئید.

اصل5: «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممكن بسیاری از سوالات هستند.

اصل6: لطفا در صورتیکه نیاز به حل یك مشكل دارید، پیش ما بیایید و درد دل كنید، «ارائه راه حل» این كاری است كه ما مردها انجام میدهیم. همدردی كردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

اصل7: سردردی كه هفده ماه است كه شما را آزار می­دهد یك مشكل واقعی است. لازمست حتماً با یك پزشك ملاقات كنید.

اصل8: استفاده از هر مطلبی كه شش ماه پیش از ما مردها گفته شده است به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.

اصل9: در خصوص چاق بودن یا نبودن شما بهیچ وجه نظری نداریم. اگر فكر می كنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید.

اصل10: این نشانه ذکاوت شماست که میتوانید از مطالب ما دو جور برداشت كنید. اگر یكی از این برداشتها شما را ناراحت میكند منظور ما برداشت دیگر بوده است.

اصل11: شما یا می­توانید از ما بخواهید كه كاری را انجام بدهیم یا از ما بخواهید كه چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل می­دانید كه چطور می­شود آن كار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست بكار شوید.

اصل12: لطفا اینقدر گیر ندهید که: «آدرس را بپرس» كریستوف كلمب احتیاجی نداشت كه مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور. .

اصل13: تمام مردها فقط 16 رنگ و حداکثر 32 رنگ را میتوانند تشخیص دهند «دقیقاً مثل ویندوز». ما نمیتواینم بفهمیم که هلو یا پیاز چه رنگی دارند. برای ما هلو یك میوه است، رنگ نیست ما واقعاً نمیفهمیم پوست پیازی چه رنگیست.


اصل14: وقتیکه از شما میپرسیم «چی شده؟» و شما میگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار می­كنیم كه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. البته ما می­دانیم كه شما دروغ می­گوید اما بیخیال؛ ارزش ندارد كه آدم سرش را به خاطر یک دورغ ساده درد بیاورد.

اصل15: وقتی دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی كه شما پوشیده اید كاملا زیبا و قشنگ است … این را واقعاً می­گوییم.

اصل16: من كاملا خوش فرمم. گرد بودن هم یك جور فرم زیباست.

اصل17: روزنامه خوندن و عوض کردن کانال تلویزیون برای ما بهانه هایی هستند برای آرامش و تجدید قوا؛ لطفا مزاحم نشوید.

اصل 18: لطفا اینقدر انگ چشم چرانی بما نزنید. این از توانایی شماست که با گوشه چشم همه جا و همه کس را میبینید؛ متاسفانه ما برای دیدن هرچیزی فقط باید به آن خیره شویم.

در صورت تمایل جهت تکمیل شدن این قوانین آراء خود را نیز وارد نمائید.

مابقی اصول منشور پس از تصویب ابلاغ خواهد شد…


                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 28/10/1389 - 9:53 - 0 تشکر 275249

سلام

اندر حكایت چت كردن:

به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم


بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیداد


بگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندش


بگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم من


ز بس هرشب به او چت می نمودم ... به او من کم کم عادت می نمودم


در او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد همسر و امید فردام


برای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودم


به خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیده


به او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توست


ز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیدار


رسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زود


چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویخت


به جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبا


مسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر من


ز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتم


به خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم با چت از بهر خود همسر


بگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت ... سرانجامی ندارد قصّه ی چت

                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 28/10/1389 - 9:59 - 0 تشکر 275251

سلام
خیلی جالب بید به نظر من اوناییشون که حضوری میرین خواستگاریشون و میشناسید همش دروغه دیگه اینکه ندیدیش بدتر

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

چهارشنبه 29/10/1389 - 8:53 - 0 تشکر 275648

                          این نیز بگذرد.....
شنبه 2/11/1389 - 9:25 - 0 تشکر 276382

 سلام

می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند. کما اینکه سفر و رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده. شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر تعداد معدودی خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود. چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و بیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود، او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران برای رفتن و دیدن خانواده اش درخواست مرخصی بکند، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد:

“جناب …..
فرمانده محترم …..
اینجانب ….. همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم، حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ….. برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمائید.
با احترام، همسر شما …..”

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند روز بعد جواب نامه به این مضمون بدستش می رسد:

“سرکار خانم…..
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می شود.
فرمانده …..”

                          این نیز بگذرد.....
شنبه 9/11/1389 - 14:55 - 0 تشکر 278022

سلام
لطفا با آواز بخونید:
عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !
می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟

                          این نیز بگذرد.....
شنبه 16/11/1389 - 15:58 - 0 تشکر 279835

 سلام

به نقل از سایتطنز نگار:

اصلا انتظار نداشتم این همه در مورد پارک بحث کنم، اگر همه مردم این همه در مورد پارک بحث کنند که باید هر لحظه شاهد یک درگیری باشیم. منظورم از پارک آن پارک هایی نیست که بردن سگ در آنها ممنوع است و گربه های نازنین حسابی جای خالی سگ ها را پر کرده اند، منظورم آن پارک هایی است که گاهی خودشان ممنوع هستند و حتی مطلقا ممنوع و یا زبانم لال، دور از جان شما “حمل با جرثقیل”. آن پارک ها را می گویم.
این همه سال که از کنار ماشین های پارک شده توی کوچه و خیابان می گذشتم هیچ وقت فکر نمی کردم جای پارک هم این همه پتانسیل طنز در وجودش داشته باشد. آدم تا با یک معضل اجتماعی دست به یقه نشود و دو تا سیلی آبدار از آن نخورد درست نمی تواند عمق فاجعه را درک کند.
مشکل پارک از لحظه ای پا به دنیای شما می گذارد که اصل “لانه کبوتری” را زیر پا بگذارید. یعنی تعداد خودروهای شخصی شما، دست کم، یکی از تعداد پارکینگ های شما بیشتر شود. حالا چه تعداد پارکینگ های شما صفر باشد و تعداد خودروهای شما یک و چه تعداد پارکینگ های شما سه باشد و تعداد خودروهای شما چهار. طبق اصل مذکور شما به تعداد تفاضل این دو عدد خودرو بی خانمان خواهید داشت که باید خاکی بر سرشان بریزید. البته لازم نیست شما خاکی به سرشان بریزید ، فقط کافی است یک شبانه روز آنها را بیرون خانه قرار دهید، خودشان خاک بر سر می شوند. یعنی چنان لایه غباری روی آنها را می گیرد که اگر خاک صدایشان نکنی بهشان برمی خورد! البته این امر شاید در غیر تهران صادق نباشد و مثلا قاسم یا جعفر باشد!
به هر حال این ماجرای بی پارکینگی یک ماهی است که برای من شروع شده و دارم با آن سرو کله می زنم. برای اینکه بتوانید با تمام وجود مشکل مرا درک کنید ذکر این توضیح هم لازم است که با توجه به قیمت بالای بنزین آزاد – که به حول و قوه الهی قرار است بالاتر هم برود- امکان سر کار رفتن با ماشین برایم وجود ندارد. تازه وقتی موجود نازنینی به نام “سرویس” وجود دارد که ببرد و بیاوردت! دیگر چه نیازی به خودرو شخصی. در نتیجه ، ماشین بنده از شنبه تا چهارشنبه باید یک جایی داشته باشد که لالا بفرماید و چشم انتظار پنج شنبه و وصال بماند.
توی ساختمان یک پارکینگ خالی وجود دارد. یعنی یکی از واحد ها اصل لانه کبوتری را به صورت وارونه نقض کرده است. اتفاقا آدم مهربانی بود و من رویش خیلی حساب می کردم. البته نه خیلی خیلی. کلا توی این دوره زمانه اگر بتوانی بین ۲۰ تا ۳۰ درصد روی کسی حساب کنی باید بگویی خیلی رویش حساب می کنم. خلاصه سلام و احوالپرسی مان به راه بود و گاهی ما برای آنها سنگک می خریدیم و گاهی آنها برای ما بربری. اما تا خبر خرید خودرو بنده از خبرگزاری های داخلی و خارجی منتشر شد ، شست ایشان هم خبردار گردید. اخلاقشان از این رو به همان رو شد و … .
پس تنها گزینه ما کنار دیوار یکی از خانه های کوچه بود. خانه خوشبختی که افتخار مجاورت با ماشین بنده نصیبش بشود. مثل زمانی که انسان برای اختراع چرخ تلاش می کرد ما هم شروع کردیم به آزمایش و خطا. از پایین کوچه که به خانه مان نزدیک تر است شروع کردیم و عنقریب است که از آن سوی کوچه خارج شویم. جلوی هر خانه که پارک می کردم فرداشب زیر یک برف پاک کن یک نامه فدایت شوم پدیدار می شد که مفهوم کلی اش این بود که “دیگر ماشینت را اینجا نبینم”. این مفهوم مشترک گاهی با عبارتی نظیر “لطفا پارک نکنید” بیان می شد، گاهی با “پارک = پنچری” و گاهی هم با عبارت “اگه تا شب برش نداری شب … ” که در راستای حفظ اخلاق حرفه ای از انتشار این پیام ها معذورم.
البته همیشه کار به پیام کوتاه و این چیزها نمی رسد. برخی خانه ها حساسیت گوششان را برده اند بالا تا مرغ شان را بپایند. کافی است زمان توقف یک خودرو در جلوی خانه شان از پنج ثانیه بیشتر شود تا پیام “احتمال حضور پارک کننده” به مغزشان مخابره شود. سریع خود را به جلوی در می رسانند و کیش مان می کنند. خدا خیر دهد آنهایی را که حساسیت گوششان بالا است. بعضی هایشان می گذارند پارک کنی، قفل پدال را بزنی ، قفل فرمان را نصب کنی ، دزدگیر را بزنی و قصد عزیمت کنی که یکهو بپرند بیرون و از منطقه استحفاظی شان اخراجت کنند. پارک کردن کنار کوچه نه چندان عریض ما یعنی آنقدر به دیوار بچسبانی که گربه هم نتواند از بغل آن رد شود. آن وقت فکرش را بکنید بعد از این همه اعمال شاقه بگویند دوست ندارند و باید بروی!
چند باری هم کارم به بگو مگو کشید که اگر شیوای عزیز آنجا نبود معلوم نبود از زیر دستم زنده بیرون بروند!!! (البته شیوا پیشنهاد کردن جلوی این جمله زرشک اضافه کنم اما به سبیل مبارک برخورد).
مخلص کلام اینکه توی زندگی تا می توانید اصل لانه کبوتری را رعایت کنید تا جوان بمانید.
پ.ن. یک جریمه پارک ممنوع هم دارم به مبلغ یکصد و سی هزار ریال. دلتان بسوزد!

                          این نیز بگذرد.....
دوشنبه 25/11/1389 - 13:58 - 0 تشکر 283763

چین آمد و چین آمد با فتح مبین آمد

بازار فراوان شد از آب و گـِل چینی

از كفش و لباس و گـُل از قـُمری واز بلبل

از هر چه كه می بینی وز قطعه ماشینی

با دشت مغانی گو زحمت ندهد خود را

زین پس به فراوانی بینی عسل چینی

سجـّاده و تسبیح هم آمد به عراق از چین

اوضاع دگرگون شد آنطور كه می بینی

گر صیغه مجاز اُفتد در مجلس اسلامی

بهتركه زن دوّم تصویب شود چینی

آنگاه وكیلان را بینی چه شتابانه

خود یك دو سه بستانند با صیغه زن چینی

خواندم به خبرها من در حادثه ی شهری

شش كشته به جا مانده با یك هـِوُی چینی

باكم نبود زین پس از هر چه ز چین آید

ترسم بشود روزی كابینه ما چینی

                          این نیز بگذرد.....
دوشنبه 25/11/1389 - 20:46 - 0 تشکر 283919

سلام
اون "منشور بین المللی حقوق آقایان در برابر همسرانشان" رو که نوشتین، خوندم..جالب بود..
.
.
ماناباشیدوشادوموفق
یاحق

دعا میكنم كه خداازتو بگیرد،هرآنچه كه خداراازتو گرفت...دكترعلی شریعتی

    

 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.