ادامه پست قبلی...
گر
من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار
هل
تا گیه بجوشد بر من بهار رو
اگر من گیاهم و تو ابر نو بهاری ببار
که ببارم در جنگل بهاری !
به خشکسال وفا رستی ای گیاه محبت
بریز
برگ که ابر امید آب ندارد
تو به خشکسالی وفا کردی و
محبت ،به امید روزگاری...
و چنین کنون رسیده ، که بریز
هر آنچه داری!
بر گیاه نفس بند آب حیات
چند
دارم نفس را همچون گیا
بر
گیاه، بستن آب کاریست سهل!
مشکلم بستن آب از همه ی نفس
گیاست!(نفس انسانی)
تا مهر گیاه خط سبزت شده پیدا
مهر
دل من گشته فزون از تو چه پنهان
جوانه ی علفی را سرعتی چند؟
مرا ببین که درونم جوانه
غوغاست!
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغ
در
شب تار آن که راه وادی ایمن برید
گر مسیرت وادی ایمن بوَِِد
باقی
را بر ما سپار، ای رهگذر!
زده سر ز باغ رویت چه گیاه خوش نسیمی
که
گل جنون شکفته ز نسیم آن گیاهم
از تو و زیبایی تو شکفته ام و هیچ!
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه
باغ چه باشد چو این گیاه نرست
اگر آنچه را میخواهیم؛
دست نیافتنیست...
گناه زندگی چیست؟
چه درختهای طوبیست، نشانده آدمی را
تو
بهمیه وار الفت، به همین گیاه داری
نتونستم بخونمش . مطئنید
همینطوریه؟
در نیک کوش کت بد و نیک اربه طینتست
کز
خاک راست راست براید گیاه کج
سرنوشت گیاه در دانه نهاده
شده... بقیه بهانست!.
(البته در
گیاهان دانه دار!)
فعلا خداحافظ!
خدانگهدار.
ممنون که ما رو تنها نگذاشتید!